آن شب که به بزمگاه میرفتی،
یادت هست؟
با دستهایی که هنوز بویِ معصومیت میداد
به نماز ایستادی؛
و آن نماز،
چه مسلخِ شکوهمندی بود برایِ تباهیات.
آنجا تهی شدی
و جهان،
در دهانِ گرسنهیِ گرگها چرخید.
یادت هست؟
چون بره آهویی که در انجمادِ شب
زیرِ آروارههایِ فولادین،
تنها به خندهای مصلحتی پناه میبرد؛
به رسمی که ناعهدی بود،
به رسمی که تنها نامش «حیا» بود،
و حقیقتش: قربانی شدن.
پژواکِ هقهقتِ تو
از دیوارهایِ ترکخوردهیِ اتاق گذشت،
خوابِ مرا درید.
قلبم – این پرندهیِ کوچکی که در قفس میتپید –
زیرِ سنگینیِ اندوهت خرد شد.
هوایِ خانه از حضورِ ترس یخ زد
و من
با ریههایی که انگار از سرب پر بود،
پنجره را گشودم...
اما شهر،
در خوابی سنگین فرو رفته بود.
تنها صدایِ من بود که در کوچههایِ بنبست میدوید
و نفسم...
در میانه یِ این شبِ بیانتها
ایستاد.
و من، آنقدر در این اندوه غرق شدم،
که جوانیام،
همچون غباری بر شیشهای،
در نگاهِ آینهها گم شد
و آرزوهایم
مثل چراغهایِ خیابان
در سحرگاهِ خالی
یکی پس از دیگری
از نفس افتادند.
محمد رسول بیاتی
اردیبهشت ۱۴۰۴