شب های تنهایی نمی گیرد تو را از من
این کهنه درد آرام می پیچد در آغوشم
سرمای دوری می فشارد جان بیمارم
جای صدایت زوزه ی باد است در گوشم
هر چند از آن روزهای خوبمان دورم
هر لحظه اش را زندگی کردم به زیبایی
دیگر نمی خواهم کسی جای تو را گیرد
در بیکسی ها و غم و شبهای تنهایی
یادش بخیر اصلا نخواهم برد از یادم
دردت به جانم گفتنت از روی عادت را
من دوستت دارم هنوز اما نمی خواهم
مخفی کنم از چشم تو حس حسادت را
یک شب کنارت شعر ماندن را نوشتم تا
با هر دو چشمانت ببینی اشتیاقم را
من مینوشتم تا بخوانی شعرهایم را
تا با صدایت جان دهی گلهای باغم را
رد میشد آرام از کنارم تلخ کامی ها
شیرین تر از قند لبت دنیای من میشد
جان میگرفت از صحبتت هر لحظه بیداری
امید بودی و شبت فردای من میشد
از ناخوشی ها دور بودیم و خوشی ها را
از چشم زخم دیگران پنهان نمی کردیم
دودش دوچشم دشمنان را کور کرد اما
خود با دوپای خود بر آنها آب آوردیم
کم کم شدی سرد از شکافی که مهیا شد
از دست هایم دور و چشمم کور از گریه
دیگر نبودی تا ببینی در نفس هایم
یک بغض دردآلود و تازه می زند تکیه
یادت هنوزم ضامن دلتنگی ام باشد
هرچند از من دوری و رفتی به آسانی
شعری اگرهم می نویسم هر خطش باشد
یک تیر از یک ماشه تا شلیک پایانی
این است آن ارثی که بعد از رفتنت دادی
پیمانه ای لبریز از سردابه ای تاریک
با جرعه هایش می روم رو به فراموشی
بر مرگ خاموش و سپیدم میشوم نزدیک
با چشم های بسته می بینم خدایم را
رنگین کمان و سبزه ها و نم نم باران
پر می کشم از متن این ویران بغض آلود
پیچیده چون پیچک به پایم "پونه"ای خندان
افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
زیبااااست..