شعرناب

چای فلاسکی

گفت: "هوا بد است دیوانه‌جان." اخمو گفتم: "بارانی، نه بد." گفت: "هرچه؛ می­بینی که همه زیرِ سایبان منتظرند بند بیاید این آب‌بازیِ خدا." گفتم: "دیگران به ما چه آخر دخترکِ بی ذوق؟ انگار نه انگار بارانِ پاییزی­ست و ما زوج."
لجوج گفت: "خب دلم برای خودت می­سوزد با این لباسِ کم و آن کفشت که مثلِ آبکش آب­ها از توش رد می­شوند. وگرنه منِ سفت و سنگ هم گاهی نرم می­شوم پاییز که می­شود." گفتم: "نه بابا؛ چطور؟" گفت: "بارانش طلسم ‌می­شکند لاکردار." خنده‌لبخند گفتم: "تو در و دیوار و درخت و آب را نگاه کن که شعرها خلق شوند، لازم نکرده برا من خوش­زبانی کنی." روی‌آن‌طرف گفت: "اصلا تو‌ من را دوست نداری آقا، همیشه با من..." تمام ‌نکرده بود که چشم­ نازک­ نگاهش‌کردم. باقی حرفش را قورت داد. گفتم: "مسابقه بدهیم تا آن بالا؟" گفت: "با این‌کفش؟ زمینِ دربند گِل است و سنگ، می­مانی در گِل، می­خوری زمین ‌می­میری یک دنیا شاعرِ اجتماعی خلاص می­شوند از دستت." گفتم: "تا همان‌جای همیشگی." گفت: "خب! برسیم آنجا پولِ میز را بدهیم‌ چایِ فلاسکی بخوریم با قندِ مشترک؛ من بنشینم بغلت." یک‌دوسه نگفته دویدم. می­خندیدم. در میانِ نگاهِ مردمی که انگار دیوانه دید می­زنند بالا می­پریدم از سنگ­های دربند. همان‌جای همیشگی پشت میز خزیدم. داد زد گفت: "قبول نیست تقلب کردی لنگ‌دراز. یک‌دوسه ‌نگفتی چرا؟" گفتم: هروقت آمدی؛ هروقت واقعنی بودی؛ هروقت که خواستیم باهم بجهیم بالای سنگ­های لیزِ دربند؛ یک‌‌دوسه ‌میگویم؛که من لحظه شماری می­کنم آمدنِ پاییز را؛ و‌ خودت میدانی تو که نیستی پاییز ثانیه‌هاش آرامتر از فصل­های دیگر می­چرخد. بیـا؛ که من هنوز یواشکی می­خواهمت و مادر کم کم دارد بو می­برد. نمازهاش و قنوت­هاش طولانی ­تر، و صدای گریه ­هاش بلندتر شده­اند. من برات چای می­ریزم و نیستی، یخ می­کند. بیا که باهم چایِ فلاسکی بخوریم پشت آن‌ میزِ همیشگی، که همیشه من این­طرفش هستم. که همیشه تو آن­طرفش نیستی.
نوید خوشنام جمعه 27 شهریور 94


0