شعرناب

دو کبک

این تنها خاطره ای است که منبوضوح پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز در خاطر زنده دارم. انگار دیروز بود.
متولد ابادانم، پدر و مادرم هر دو کارمند شرکت نفت. خدمتکاری داشتیم که ننه صدایش میکردیم زنی سیه چرده لاغر که چادرش همیشه بدور کمرش گره خورده بود و باینکه سالها پیش ما بود هیچوقت اسم واقعیش را ندانستیم. در کنار نگهداری از من و برادر و خواهرم تا امدن پدر و مادرم ننه وظیفه اشپزی را نیز بعهده داشت، و ما بمحض رسیدن از مدرسه سر میز غذا مینشستیم، ما هیچوقت دستپخت ننه را نپسندیدیم، گاه گداری مادرم برای چند روز غذا میپخت و این غذاهای ننه را قابل تحمل میکرد. یه دائی داشتیم که در کار راه سازی بود و در سردشت و مریوان کار میکرد و هر وقت به ابادان میامد پیش ما میماند، دائیم همیشه هدیه ای برای ما داشت یکبار بچه خرسی اورد، کوچک و بامزه درست مثل خرس عروسکی خیلی زود بهش انس گرفتیم، غذاش شیر بود که در بطری با پستونک بهش میدادیم این خرس بزرگ و بزگتر شد تا جائی که خطرناک ........... ولی این داستانیستجداگانه.
داستان ما داستان دو کبکه. دائیم در یکی از این سفرهایش برای ما دو تا کبک از سردشت هدیه اورد.
کبکها پرواز نمیکردند بالهایشان را چیده بودند ولی با سرعت زیادی میدویدند و ما بدنبالشان، کارشون خوردن همه چیز بود، دونه، خورده نون و هر چیز دیگر ریز ریز شده. مرتب جیغ و ویغ ننه را در میاوردند چون مجبور بود حیاطو از کثافتاشون پاک کنه. کبکها خیلی زود با ما اخت شدند, از ما فرار نمیکردند نمیکردند و حتی ترجیح میدادند دونه رو از کف دست ما نک بزنند. خلاصه عالمی داشتیم با این دوستان جدید. اسمشون جنجوقبود( به ارمنی جنجوق یعنی گنجشک، برای ما غیر از مرغ و خروس همه جنجوق بودن) از مدرسه که میامدیم اولین کار به حیاط دویدن و سر زدن
به انها بود و این حرص ننه را بیشتر در میاورد، با جیغی تیز فریاد میزد بیائین غذا سرد شد.
ظهر یه روز تابستونی، گرما و شرجی، غیر قابل تحمل بود، از اون روزهائی که فاصله ها از کولر به کولر بود. اون روز فاصله کوتاه ایستگاه اتوبوس مدرسه تا در خونه مانند دویدن ازمیان اتش بود، انگار خدا خشمگین بود. غذا سر میز بود، بازی با کبکها را به بعد از غذا موکول کردیم. امروز مرغ داریم، ننه گفت، وسط میز دو تا مرغ پخته بود، ولی شباهت چندانی به مرغ نداشتند. رنگ مرغ سفید و روشن بود رنگ اینها قهوه ای تیره، طبق معمول ناخنکی زدم تکه کوچکی از گوشت را کنده و در دهان گذاشتم، مزه اش فرق داشت. اتفاقاتی که پس از ان افتاد بصورت صحنه های مجزا بیاد دارم. حسی وجودم را پر کرد که شبیه هیچ حسی نبود، نه خشم بود نه غم نه .... تنها چیزی که یادم مانده حسی مانند استیصال، درماندگی، مثل خوردن ضربه ای ازغیب, فلج کننده. گوشت توی دهنم را بر روی میز تف کرده و به حیاط دویدم، کبکها نبودند، پشت سرم خواهرم و برادرم به حیاط دویدند، حس بیچاره گی حیاط را پر کرده بود. به تمام گوشه کنارها دویدیم و صداشون کردیم، جنجوق، جنجوق، از جنجوقها خبری نبود، دیوانه وار اطراف حیاط میدویدیم. صدای ننه بود که متوقفمون کرد، پختمشون برین سر میز، و این اغاز گریه ها بود، تمام وجودم گریه بود در این حین چشمم به خواهرم افتاد تصویری که تا به امروز جلوی چشمامه، صورت کوچک و گردش در اشک گم، هق هقش در گلو گیر کرده بود و برادرم که با چشمانی باز اشکش سرازیر بود هر دو نگاهشان به من بود، انگار از من میخواستند کاری بکنم و جنجوقها را بر گردونم. ننه از اشپزخونه بیرون نیامد شاید عمق فاجعه را حس کرده بود. به نهار خوری دویدم به امید انکه انها را بر روی میز نبینم، شاید پائین پریده و رفته باشن، اونجا بودن با دستانی خشک به اسمان، انگار به خدا شکایت میبردند. صداشون توی مغزم پیچید، میبینی چه کاری با ما کردن، کاری بکن، عجله کن فرصت کمه، این بود دوستیت، کجا بودی، سرم پائین بود. چیز زیادی دیگر یادم نیست، یادمه مادرم سعی میکرد خواهرم را اروم کنه و پدرم برادرم را، با هشت سال سن من مسنترین بودم و احتیاج به دلداری نداشتم. این جزو اولین خراشها بر سطح صاف شیشه روحم بود، باینکه امروز در زیر هزاران خراش و ترکهای دیگر گم است ولی میدانم هنوز انجاست. ننه را دیگر ندیدیم و حدود یکسال بعد از مادرم شنیدم که بعلت سرطان معده فوت کرده است، بعد ها متوجه شدم که علت عصبانی بودنش دردهائی بود که داشت. مادرم تا روز اخر از نظر مادی کمکش کرد، خدا بیامرزدش. خدمتکار بعدی, پریخانمجوان، بیوه، با دختری هم سن و سال ما.....داستاندیگریست....


0