شعرناب

افسانه مه آلود هاکو وپرشا نگاره ...

ساروو و فولاد جامگان
تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو زده بود و جلوی اون بر زمین توبره ای بود که گویی تمام داشته اون مرد درون اون جای گرفته بود / اگر نزدیکتر میشدی /میشد اشکهایی که از دریچه تنگی که روی کلاه خودش بود رو دید که بر توبره / دستهاش و خاکی که لمسشون میکرد میچکید رو به وضوح دید / آروم روکش فلزیی که دستهاشو پوشانده بود رو بیرون آورد / سرش رو روی خاک و بر توبره گذاشت / به آرومی چیزی رو زمزمه میکرد / شاید با کسی حرف میزد / تمام لشگری که تقریبا غیر قابل نفوذ بودند /بدون حرکت پشت سرش ایستاده بودند و فقط با اشاره ای از این مرد شاید به سادگی هر چیزی رو با خاک یکسان میکردند / سرش رو از زمین بلند کرد / توبره ای که معلوم نبود چی دراون هست رو به آسمان بلند کرد و دوباره در نور خورشید براندازش کرد / با اینکار انگار اتفاقی برای لشگر فولادین افتاده باشه / با نظمی عجیب نیزه هاشون رو همراه با پای مخالف یکبار به زمین کوبیدند / زمین به یکباره لرزش وحشتناکی کرد / صدای کوبیده شدن انتهای نیزه ها و پای جنگجویان فرمانده ساروو / قلب هر دشمنی و از وحشت ریش ریش میکرد / هر چی که بود / داخل اون توبره دردی مشترک وجود داشت که همه این هفتصد هزار موجود فلزی رو به یک اندازه ناراحت میکرد / ساروو توبره رو پایین آورد / به آرامی همراه با اشکهایی که هنوز از لبه کلاه خودش جاری بود و با احترام / بندی که درب توبره رو محافظت میکرد باز کرد /به داخلش نگاه کرد / سه پوشت با موهای طلایی که آغشته به خون بودند در اون توبره بود / اینها پوست سر دو دختر دوقلوی ساروو و همسر وفادارش بودند / تنها بازمانده تجاوز مزدوران ملکه دره نای به خانواده فرمانده ساروو / دست در توبره برد و تار مویی از توبره بیرون آورد / با احترام تار مو رو به آتشی که روبروش روشن بود تقدیم کرد / با ورود تار مو به آتش گویا برای چند لحظه قدرت آتش چند برابر شد /و به آرومی خاموش شد / و در جایگاه اون آتش بانویی زیبا که دستانش رو دو دختر بچه گرفته بودند ظاهر شدند / با پدیدار شدن این سه شبح که به آرومی شکلشون کامل میشد /صدای محیب و متحدد لشگر فولادی به آسمون رسید و به شکلی نیزه هاشون رو به سپر میکوبیدند که شاید کوه های دره نای به لرزه می افتادند / بانوی مو طلایی به همراه دو دختر / حالا در اول لشگر فرمانده جای گرفته بودند / ساروو از همیشه مصمم تر از زمین بلند شو / حالا به صدای کوبیدن سپر و نیزه صدای کوبیدن پا بر زمین و نعره عجیبی که هیچ شباهتی به صدای آدمیزاد نداشت اضافه شده بود / بانو به پشت سرش نگاهی کرد / مردی که سالهای سال میشناخت رو در زرهی از فولاد دید با تمام خشم و کینه ای که میتونست داشته باشه / با تبری بزرگ و چیزی شبیه به داس که از طبر بزرگتر بود / با چشمانی همچون کاسه خون / به اون مرد لبخندی زد و به جلو به راه افتاد / همهمه لشگر بینهایت شده بود / ساروو داس و طبرش رو به سمت آسمون برد و لشگرش که آماده حمله بودند به دنبالش شروع به حرکت کردند / اونها باید ساعت بزرگ زمان رو از بین میبردند / ساعتی که نشون دهنده زندگی ملکه دره نای بود و با هزاران هزار سرباز از اون مراقبت میشد / /زمین زیر پاهای لشگر فولادین میلرزید و این حسی نبود که کسی بخواد از نزدیک تجربش کنه / تا دره نای چیزی نمونده بود حالا