شعرناب

كلاف اخر

زماني ، همين نزديكي ها
كسي لايه اي ديگر از چشمانم را عقب زد و مغزم با تراوشات خود ، پازل هايي جديد از دنياي مقابلم قرار داد .
خبري از حال نبود ، نقطه ي وصل اينده به گذشته و شايد بالعكس مقابلم ورق ميخورد . اما اينده هم بايد روزي تمام مي شد و زندگي مرده مي بايست به درون حلقه ي تكرار موبيوس مي افتاد . آنوقت زندگي مي رسيدبه سكانس اخر كه همه بار و بنبيل خود را جمع مي كردند و تا داستان كه تمام شد ، با نزديك ترين قطار ، رها شوند .
در يكي از امروز هاي خاك خورده ، سرگرم قلبم بودم ، كمي خانه وكأني و كمي تغيير دكوراسيون . بعضي عتيقه ها را بايگاني كردم و بعضي ها را اتيش زدم . تمام كه شد ، به خودم چاي تعارف كردم ، سر تعارف را باز كرده بوديم كه باران باريد ، از پنجره بيرون را نگاه كردم دختركي زير باران دست كمك مي كشيد .
كلاف افكارم را به دستانش بافتم و او را در اغوش كشيدم . سنگيني چشمانش را حس كردم ، كمي نگاهم كرد ، اما من نه ، زير مشغول باز كردن گره هاي كاموا بودم و پي رخ دخترك را نگرفتم كه توصيف كنم .
بازيگوش ، همه جاي خانه را به هم زد ، توي بايگاني ها چشمش به قاب عكسي افتاد ، بدون عكس . از پرسيد : مي شود بروم در قاب ؟ پاسخي ندادم ، شكافتن بافت كاموا ، بهونه ي گذراندن لحظه هايم بود كه هرچه مي شكافتم ، بيشتر بافته مي شد! جدتي از ان ، كامواي ديگري لا به لاي تار و پودش رفت كه دستانم را به دستانش بافت. ازم پرسيد: ميگذاري ، مگرنه ؟ گفتم : اگر بروي توي قاب ، ميميري ، خاك ميخوري ... گفت مهم نيست ، عوضش توي قاب ام ديگر ، تو هم از اين كلاف سردرگمِ من خلاص مي شوي . برايم خواند : " يا چشم بپوش از من و از خوبش برانم / يا تنگ در اغوش بگيرم كه بميرم " جواب دادم : اصرار نكن دخترِ جان !
سري تكان داد و گوشه اي نشست كه خوابش برد . دست از شكافتن برداشتم و موهايش را شعر گفتم . كامواي اخري بد جور به تار و پودم رفته بود ، به عشق قسمش دادم كه خسته ام ، بس است ؛ خوشش امد ، به طعمِ عشق شد . مانده بودم چطور ماست ماليش كنم . كمي در اشپزخانه فلفل داشتم ، خوشش امد ؛ حرارت گرفت . كمي هم شكر زدم ، شيرينِ پر حرارت دستم از كلاف زندگي ام ور نداشت و هر لحظه بيشتر بافته مي شد . نااميد از ان ، دخترك را بيدار كردم نگاهش نكردم ولي احساس كردم سايه ي سياه غصه اش ، خانه ام را تاريك كرد .
پيشنهاد دادم بازي كنيم ، گفت : من چشمانت را ميبندم ، مي روم ، باز كن ، برايم شعر بخوان ، پيدايم كن .
بست ، رفت ، باز كردم ، دلتنگ شدم ،كامواي اخر عاشقم كرد ، خواندمش " عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است " گفت " گاه مي ماند و گاه به هم ميريزد " گفتم " اه كه اين اه تو را ميگيرد " گفت " گاه يك كوه به يك كاه به هم ميريزد" گفتم بي قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست " گفت " اه ، بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست "
ناله اي كردم كه نجوا كرد " قاب مي گردم گردِ اين قلبت ، نترس " هيچ نگفتم ، هيج نگفت ...شاعر شدم .
از ان به بعد دور هر قابي با پارچه ي نم دار مي گشتم و غبار ميگرفتم ، خاطره ها را . كلاف هم به ناكجا اباد مي رفت . حالا بجز دو كاموا، كاموايي تارو پود را بافتِ تنهايي ميزد . سراغ كبريت گرفتم كه تكليفم را روشن كنم . روشن شد اما بوي سنگين سوختن ، خبر داد كه كلاف اتيش گرفته است . ح
حال از خروار ها خروار نخ كاموا ، كمي خاكستر مانده بود . خبري هم از خانه نبود ، ويرانه اي شد روي شعله هاي اتش . كمي انطرف ها ، نشستم و و از دور به سكانس اخر امروز نگاه كردم . شايد اين اخرين فردايي باشد كه رسيده است ، لايه اي سكوت كه هيچ چاشني نتواندش ، نه نمي شود زندگي را ماست مالي كرد . گوشه اي از كادرم چيزي پشت ديوار قاب عكس ها دست و پا ميزد . كناري رفتم ، دفتر شعرم به تلاش بود وارد قاب شود ، رهايش كردم ، رهايم كرد... قاب را چرخاندم . اينبار از لاي حصار چشمانم دخترك را درون قاب ديدم كه لبخند ميزد . ترسيدم بمانم ، به كسي ديگرا بافته شوم . اسباب ام را براي صفحه اخر جمع كردم . به خودم نگاه كردم .
" چه برما رفته است اي عمر ، اي ياقوت بي قيمت / كه غير از مرگ ، گردنبند ابرزاني نميبينم "
" خداايا عشق درماني بجز مرگ ميخواهند / كه من ميميرم از اين درد و درماني نميبينم"
حالا ديگر نوبت من بود كه بند اخر اين داستان را بنويسم . همه لايه هاي چشمم را پايين كشيدم و در اغوش قاب عكس ، قاب عكس ترك خورده شدم ؛
كه در ان ، مردي كنار پنجره هي به خودش چاي تعارف ميكند ...
به يادِ زنده ياد ، من ...
پ،ن : تكه هايي از شعر استاد نظري هستش
تقديم به تمام عاشقان