شعرناب

شب تلخ(۲)

ژوزف! که خودش را کنترل کرد و معذرت خواست. تعجب می کردم ژوزف ۵۰ هزار دلار داشته بود!! دور بعدی را رو ۱۰۰ تا بستند. گفتم ژوزف مطمئنی؟ گفت این پیرمرد هالوتر این حرفهاست تو برگ برنده منی و امشب تا ۱ میلیون ازش نبرم دست بر نمی دارم. دلشوره داشتم! گفتم باختی چی؟ تو داری ۱۰۰ تا بهش بدی. گفت بله یه کاریش می کنم! گفتم اگه باختی رو من حساب نکنا من پول ندارما. کیف همراهش را باز کرد بیش از چند صدهزار تا داخلش بود! تعجب کردم این همه پول نقد تا نشده کجا بوده! فهمیدم قماربازها برای پولشویی و فرار مالیاتی از پول نقد استفاده می کنند تا ردی از خود به جای نگذارند. دلم کمی قرص شد اما هنوز نگران آخرش بودم. اون دور را ژوزف باخت. و ۱۰۰ هزار تا را داد. پیرمرد که حالا فهمیدم ایتالیایی و اسمش پائولو بود.‌ چقدر این اسم برایم‌ آشنا بود.‌ به چهره اش نگاه کردم‌! کجا او را دیدم قیافه اش که آشنا نمی اومد.‌ دور بعدی ۲۰۰ تا بود که پیرمرده برد و شرط رو ۵۰۰‌تا بود که ژوزف نداشت چون‌ برنده پیرمرده بود پیشنهاد با اون بود که گفت روی این دوست دختر خوشکلت ۵۰۰ تا می بندم. بردی مال تو نبردی اون مال من. شوکه شدم دنیا دور سرم داشت میچرخید! یعنی چی! مگه من دوست دخترش بودم من حتی یکبار هم‌با اون بیرون نرفته بودم‌و امشب هم‌ بخاطر همکار بودن همراهیش کردم و قرار دیگری نبود.‌ تو بد مخمصه ای گرفتار شده بودم.‌ نگاه شیطانی پیرمرد را رو خودم حس می کردم.‌ بخودم‌ اومدم.‌گفتم‌ ژوزف قرارمون این ‌نبود! چرا اینکار را قبول کردی. طمع کردی! گفت خب برنده میشم‌بزار تمرکز کنم. نهایتش تو به من قرض میدی یا امشب را با پائولو میری! گفتم: چی تو بازنده ای من باید جریمه اش را بدم یا با این ددی بروم؟ میفهمی داری چی میگی؟ گفت نگران‌مباش عزیزم می برم و با هم‌ از اینجا میریم‌بیرون! دور بعدی را هم‌ژورف باخت.‌نگاهم به پیرمرده بود که حالا شناختمش.‌بله اون چندماه پیش اومده بود مرکز ما برای سنجش رفتاری و خانم‌کارلا به دفتر من آورده بودش و‌ معرفی اش کرد. البته اون روز ریش داشت و لباس معمولی تنش بود و مثل امشب آراسته نبود. برق از چشمانم پرید که اگر از اول فهمیده بودم محال بود دور دوم را بنشینم. پیرمرد قهقهه پیروزی سر داده بود و خوشحال جامش را بالا کشید. نگاهی به ژوزف کردم! سرش پایین بود و با دستهاش سرش را گرفته بود. گفت خدای من! چرا چنین شد؟ خودم را کنترل کردم و خونسرد نشون دادم و گفتم باشه خودم حساب می کنم! گفت چطوری؟ گفتم‌ تو بازنده ای! من و سینیور پائولو آنجلو دی ماریو میدونیم چیکار کنیم! هر دو تعجب کردن من اسم کامل اون را هم‌میدونم! ادامه دادم: ایشون مراجعه کننده حدود ۳ ماه قبل من بود با معرفی مخصوص سینیوره کارلا مدیر مرکز! حتما فردا باید برایش توضیح بدهی رفتار امشبت را. اما باشه سینیور پائولو، من امشب را با تو خواهم بود. من میروم آماده بشم و نوشیدنی سفارش بدم و برگردم. امشب باید بهمون خوش بگذره و این موسیو ژوزف بدبخت هم حسرت بکشه! میدونستم همه اینها نقشه بوده و حتی تمام اون حدود ۳۰۰ هزار تا هم از پائولو بوده و ژوزف ۱۰ هزار دلار هم نداشته.‌خونسرد و خندان پاشدم بطرف بار و سفارش نوشیدنی دادم برای میز پائولو و اشاره کردم میرم دستشویی.‌ پائولو با لبخند پیروزی سری تکان داد و من بطرف دستشویی ها حرکت کردم و دیدم اونها مشغول خوردن نوشیدنیشون هستند سریع به طرف در خروجی و گیت رفتم و با کارت خودم خارج شدم و بطرف تاکسی خودم رفتم و گفتم سریع حرکت کن و برو. اون شب تا صبح بیدار بودم و استرس داشتم.‌فردا جمعه بود و روز کاری حوصله اون را نداشتم‌ اما اگر نمی رفتم‌ یعنی ترسیده بودم و ممکن بود مشکلی برایم پیش میومد و نمی خواستم‌ خانم‌ کارلا متوجه اون بشه.طبق روزهای قبل رفتم‌ سر کار با اینکه خستگی و نخوابیدن از چهره ام معلوم ‌بود، خانم کارلا اول وقت اومد دفترم و گفت مشکلی ندارم و اوضاع خوبه؟ که تشکر کردم و گفتم‌نه فقط دیشب بد خوابیدم و کابوس دیدم.‌گفت می خواهی برو استراحت و آخر هفته هم برو تفریح در طبیعت. یا میخواهی همراه من و دیه گو (شوهرش) بیا برویم کبک یه محل تفریحی خوبی دعوتیم! که تشکر کردم که نه یه کاریش می کنم و میخواهم‌ کمی به اوضاع خونه برسم.‌ اون روز ژوزف کمی دیرتر اومد و سراغ من‌نیومد.‌ظهر بود که دو تا لیوان قهوه دستش بود و کیفی هم دستش همون کیف دیشبی. ۵۰۰ هزار تا داخلش بود و گذاشت رو میزم و گفت متاسفم من دخالتی نداشتم! پائولو ازم خواست و این‌ پولها را هم برایت فرستاده و عذر خواهی کرده که اینطوری شروع کرد و اون به تو علاقه پیدا کرده و عاشقت شده! و اگر کمی با هم باشید و اخلاق و شرایط هم را درک کنید احتمالا ازت خواستگاری می کنه. و برای جبران اشتباه دیشبش و به پاس نجابت و تیزهوشی شما این هدیه را پیشکش فرستاده. خیلی عصبانی بودم!


0