سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 17 آذر 1398
    12 ربيع الثاني 1441
      Sunday 8 Dec 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        يکشنبه ۱۷ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        هم کلام فرشته
        ارسال شده توسط

        مرتضی ملایی (نسیم)

        در تاریخ : شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۱۱
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۸ | نظرات : ۰

        هر شب قبل اینکه بخوام بخابم
        تو آغوشم میگیرمت، باهات درد دل میکنم
        صبا واسه صبحونه بیدارم میکنی
        از سرکارم باهات تماس میگیرم
        به رستوران مورد علاقت میبرمت،بهترین غذاشو سفارش میدم
        در مورد مسائل کاری وآینده باهات مشورت میکنم
        درباره ی همه چیز تقریبا صحبت می کنیم
        به اسم بچه هامون فکر میکنم،به رنگ موهات،به رنگ سایت به مدل مانتوت
        بعد از ظهر میبرمت پارک تو هوای بهار دوتایی قدم بزنیم
        بعدش میریم تو یه کافه ی دنج دو شات اسپرسو میزنیم
        برات چند بیت ابتهاج میخوندم
        دلیل خندت میشم
        واسه چند لحظه مهو خندت
        یواشکی میریم یه جای خلوت قاچاقی دو نخ وینستون لایت میکشیم
         قدم می زنیم و قدم می زنیم و در نهایت شب میایم خونمون ...برام از اون املتای محشرت میاری.
        باهم فیلم میبینیم
        بعدش...
        پلکام سنگین میشه و کم کم میخوابم
        ولی مثل اینکه خیالم قصد نداره ولت کنه
        هنوز نتونسته با واقعیت کنار بیاد
        هنوز قصد دل کندن ازتو نداره...
        فقط اونجاست که دارمت..
        اونجاست که باهات چشم تو چشم میشم
        استرس تو چشماتو میفهمم
        اونجاست که با هم به همه جا سرک میکشیم
        اونجاست که هرشب میام خواستگاریت،روزی چند بار با بابات سر مهریه کلنجار میرم
        روزی چند بار با خانوادم در موردت صحبت میکنم
        با خواهر کوچیک ترت شوخی میکنم
        تو ماشین عروس مینشونمت
        می برمت  شمال و یه چرخی میزنیم، از سبز ترین شاخه ها تا عمیق ترین آبی ها،رام ماست...
         معشوق من! من برای به رسمیت شناختنت جان خواهم داد
        معشوق من!خیال من سرزمین تسلیم شده ی توست...
        ...

        اونجاست که زمستوناش سوز نداره،آشپزخونه هاش
         سوسک نداره و غم دوری معشوق واسه عاشق معنی
        جایی که آفتابش گرم و گندم زاراش ترانه خونن
        اونجاست که می تونم آزادانه احساسمو فریاد بزنم،به همه بگم گه چقدر دوست دادم
        اونجاست که وقتی میبینمت دیگه مجبور نیستم ازت فرار کنم و  یه گوشه قایم بشم.
         اونجا دیگه خودمو سرزنش نمیکنم،دیگه استرس دیدن و ندیدنتو  ندارم
        اونجا هیچ وقت جواب "نه"نمیشنوم و اگر شنیدم،جرات دوباره شنیدشو دارم،اونجادیگه مجبور نیستم  دزدکی زیر نظر بگیرمت،هر جا میرم مراقبت باشم و همیشه خودمو موجه  و بی تفاوت جلوه بدم،اونجا نقاب نمی زنم
        اونجا که با هیچ کسی غیر من قدم نمیزنی، حتی یک لحظه هم با کسی غیر خودم تصورت نمیکنم...
          مطلوب من! راستشو بخوای،دیگه اونجا گریه نمیکنم،اونجا بی تابی نمیکنم،اونجا با بغض سیگار نمیکشم و حواسم به روزمرگی هام هست وشبا سر وقت میخوابم...

        اونجا یه جزیره سحر آمیزی وجود داره که فقط دونفر توش زندگی میکنن،از دور که میای ، چراغاش دنبالت می گردن. میگن اون دونفر خیلی همدیگرو دوس دارند، و هر روز باهم وقت میگذرونن و هیچ وقت از هم خسته نمیشن،میگن اون ونفر هم کلام فرشته هان...

        اونجا یه خیابون بارون خورده هست که تا بینهایت امتدادشه ، خیابونی که با چراغای نئون  قرمز و سبز مغازه های تعطیل اطرافش تزئین شده و نسیم عاشقی که سرتاسرش در حال وزیدنه، مارو به قدم زدن فرا میخونه،به دوباره عاشق شدن،به باور داشتن، به امید،به لبخند،به بوسه...

        نگار من! از تو چه پنهان، هر وقت نگاهت میکنم،احساس میکنم چیز جدیدی برای نوشتن دارم،انگیزه ی بیشتری برای ادامه دادن هست.
        نگار من! خیال هر لحظه انتظارت را  میکشد...
        همون جایی که خریدار نگاه های عمیقت فقط یک نفره...رنگ ملیح لاک ناخنت،متوجه همون نفره
        اونجاست  که فقط مال منی،مال خود خودم...مال خسیس ترین  آدم جهان!


         ...و فقط اونجاست که وقتی از دور میای،من محوت میشم،مثل حبه قند محبوس تو فنجان در تو حل میشم.
        و دوباره در خیالم
        عاشقت میشم،
        کافه میرویم
        یواشکی وینستون لایت میکشیم
        ازدواج میکنیم
        در خیابان باران خورده قدمی میزنم
        سری به جزیره و گندم زارمان میزنم
        هم کلام فرشته ها میشیم
        خاطراتمونو باهم مرور میکنیم
        دستی به موهایت میکشم
        باز عاشقت میشوم...

        با صدای اذون صبح برای یک لحظه به واقعیت برمیگردم
        جای خالیتو به یاد میارم
        و دوباره عاشق جای خالیت میشم...

         
        پ.ن: "من با بغض نوشتم،تو با لبخند بخوان"
        ۹۸/۲/۱۰

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۲۴۳ در تاریخ شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۰۴:۱۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0