سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 2 مرداد 1398
    23 ذو القعدة 1440
      Wednesday 24 Jul 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        چهارشنبه ۲ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خوابگرد
        ارسال شده توسط

        مهدی میلانی راد

        در تاریخ : شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۲:۰۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۶۶ | نظرات : ۰

        از خواب پریدم. با دل شوره و نفس نفس زنان به اطرافم نگاه کردم. ساعت دیواری رو به رو 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. صدای پرندگان از بیرون پنجره شنیده می شد، آسمان روشن بود.
        چند ثانیه گذشت تا فهمیدم بیدار شده ام. چند نفس عمیق کشیدم و کمی به خودم آمدم. چشمانم را بستم و خوابی که دیده بودم به خاطرم آمد. خوابی که دلم می خواست فراموشش کنم اما صدای خنده پسرک که در سرم می پیچید در تمام تنم لرزه می انداخت.
        از جایم بلند شدم. سرم به شدت گیج می رفت. تلو تلوخوران خودم را به در اتاق رساندم.
        از بیرون صدای ناله ضعیفی به گوش می رسید. می خواستم در را باز کنم و از اتاق خارج شوم که صدای زنگ آشنای تلفن همراهم را شنیدم. به سمت صدا رفتم، شماره ناشناس بود، جواب دادم.
        - الو؟
        صدایی نمی آمد. چند ثانیه گذشت.
        - الو؟! بفرمایین!
        همچنان کسی جواب نمی داد. اما صدای نفس نفس زدن به سختی به گوش می رسید.
        - حرف نمی زنی؟ باشه پس قطع می کنم.
        صدای ضعیفی شنیدم، گفتم:
        - چی؟ دوباره بگو!
        - همیشه دوسِت داشتم.
        صدای خش دارِ زنانه ای بود. صدایی آشنا.
        - چی؟ شما؟؟!!
        - همیشه دوسِت داشتم.
        صدایش را شناختم. همان اول که گفت « همیشه دوسِت داشتم»، شناختم. فقط باورم نمی شد.
        با صدایی گرفته پرسیدم:
        - خودتی؟؟
        صدای ناله سوزناکش شنیده می شد. چند ثانیه گذشت. تنها صدای نفس های تند خودم را می شنیدم که ناگهان صدای خنده ای از پشت تلفن در سرم پیچید. صدای خنده اش در تمام تنم لرزه  می انداخت. تلفن از دستم افتاد. دستانم شروع به لرزیدن کرد. خوابی که دیده بودم به خاطرم آمد.
        در آن خواب خودم را در پارک سرسبزی نشسته بر روی نیمکت آبی رنگی یافتم.
        ساعت مچی ام 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. در حال خودم بودم که یکدفعه گرمی دستانی را بر روی چشمانم حس کردم.
        - من کیم؟
        صدای خش دارِ زنانه ای بود. زبانم بند آمده بود. دستان لطیفش قلبم را گرم می کرد. چند ثانیه گذشت.
        - من کیم؟
        همان اول که گفت «من کیم؟»، شناختم. فقط باورم نمی شد. پرسیدم:
        - خودتی؟
         گرمای دستانش را دیگر حس نکردم. صورتم آنقدر سرد شده بود که به سختی می توانستم چشمانم را باز کنم. با صدایی گرفته پرسیدم:
         - کجا رفتی؟
        چشمانم را آهسته باز کردم. سرم به شدت گیج می رفت. نگاهم به دیوار سبز رنگ رو به رویم افتاد. که بر روی آن تابلو بزرگی نصب بود. تابلو دختر جوانی را نشان می داد که برروی نیمکت آبی رنگی نشسته و درحال کشیدن طرحی بر روی کاغذ است. روی کاغذ تصویری از چهره پسرکی را دیدم که بیش از حد برایم آشنا بود اما هرچه فکر کردم نتوانستم بخاطر بیاورم چهره کیست. در حال خودم بودم که ناگهان دخترک درون تابلو به حرکت در آمد و سرش را بالا آورد. تا چشمانش را دیدم از خود بی خود شدم و فریاد زدم:
        - خودتی؟!
        دخترک در حالی که ناله سوزناکی می کشید با چشمانش به سمت کاغذ در دستش اشاره کرد. ناگهان صدای خنده ای در سرم پیچید. صدا از چهره آشنای روی کاغذ بود. دیگر چیزی از این خواب به خاطر ندارم.
        از جایم بلند شدم تا از اتاق بیرون بروم. صدا های زیادی را در سرم می شنیدم:
        «همیشه دوسِت داشتم»
        «من کیم؟»
        و از همه بیشتر صدای خنده پسر جوان. سرم همچنان گیج می رفت. به سختی خودم را به در اتاق رساندم. دیگر از صدای ناله بیرون خبری نبود. در را به آرامی باز کردم.
        سکوت محض در خانه حکم فرما بود. ناگهان صدای ضعیفی از سمت آشپزخانه به گوش رسید.
        به سمت صدا رفتم. کسی آنجا بود. اما صورتش را نمی توانستم ببینم. داشت با چاقوی دسته سیاه و بزرگ آشپزخانه  چیزی را خرد می کرد.
        - بیا جلو، نترس.
        صدایش خیلی آشنا بود. کمی جلو رفتم و با صدایی گرفته پرسیدم:
        - تو کی هستی؟
        پشتش به من بود و نمی توانستم صورتش را ببینم.
        - می دونی تو چی کم داری پسر؟
        صدایش را شناختم. همان اول که گفت « بیا جلو»، شناختم.
        می خواستم بپرسم چرا صورتش را نشان نمی دهد اما ترجیح دادم اول سوالش را جواب بدهم.
        - چی؟
        خنده تلخی زد و همچنان پشت به من، گفت:
        - اعتماد به نفس!
        این چند وقت بیش از حد این حرف را از آشنا و غریبه شنیده بودم، برایم تکراری و کمی درد ناک شده بود. اما همیشه جواب خوبی برایش داشتم. تا خواستم جوابش را بدهم، گفت:
        - منو می بینی؟ من خدای اعتماد به نفسم. همیشه به هرچی که خواستم رسیدم. من از کابوسات خبر دارم از همه چی خبر دارم، میدونم چه صدا هایی توی سرته. من همه چیو میدونم.
        کمی به هم ریختم و چند قدمی به سمتش برداشتم.
        - چرا صورتتو نشون نمی دی؟ تو کی هستی که همه چیو می دونی؟
        عجیب بود. من اورا چند دقیقه قبل شناخته بودم. اما دیگر نمی توانستم به خاطر بیاورم که او کیست.
        - هنوزم روی همون نیمکت آبی می شینه و تورو نقاشی می کنه؟
        دیگر طاقت نیاوردم و فریاد زدم:
        - اون عکس من نیست!!! تو اینارو از کجا می دونی؟!
        - من همه چیو می دونم. من خدای اعتماد به نفسم. منو یادت نمیاد؟
        خود شیفتگیِ او مرا بیش از حد عصبی می کرد. نتوانستم تحمل کنم و به سمتش حمله ور شدم.
        از پشت سر گرفتمش و به سختی سرش را برگرداندم تا صورتش را ببینم.
        باورم نمی شد...
        یک لحظه حس کردم جلوی آینه ایستاده ام. اما نه، خودم بودم. داشتم به چهره خودم در بدن دیگری نگاه می کردم.
        چشمانم به سمت چاقوی سیاه رنگ در دستش رفت. تیغه چاقو قرمز شده بود و قطرات از آن در حال چکه کردن بود. سرم را بالا آوردم ، شروع به خندیدن کرد. صدای خنده اش در تمام تنم لرزه می انداخت.
        از خواب پریدم ...
        چشمانم به سختی باز می شد. همه جا تاریک بود. تنها نور اتاق، از روشنایی صفحه تلفن همراهم بود، ساعت تلفن 1 و 57 دقیقه را نشان می داد. چند ثانیه گذشت تا کمی به خودم آمدم. باورم نمی شد هرچه دیده بودم خواب بوده است. سرم به شدت گیج می رفت.
        «همیشه دوسِت داشتم» این جمله در ذهنم حک شده بود و صدای خنده که در تمام تنم لرزه می انداخت. از جایم بلند شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. همه جا تاریک بود. با وزش باد تنها برگ ها بودند که جا به جا می شدند. از اتاق خارج شدم. خواستم به سمت آشپزخانه بروم تا چیزی بخورم که ناگهان گرمی دستانی را بر روی چشم هایم و سپس دهانم حس کردم.  چند ثانیه از شدت بهت نمی توانستم از جایم تکان بخوردم. سرم را برگرداندم.
        دخترکی را دیدم که با چشمان سردش به من چشم دوخته بود. چهره اش برایم آشنا بود.
        - دزد اومده !
        با صدایی گرفته پرسیدم:
        - چی شده؟!!
        - دزد اومده
        صدایش را شناختم. همان اول که گفت « دزد اومده»، شناختم. فقط باورم نمی شد.
        - به پلیس زنگ زدی؟
        سرش را به نشانه تایید تکان داد و با صدایی آرام تر از قبل گفت:
        - برو توی آشپرخونه، اون چاقو دسته سیاه بزرگه رو بردار، اگه خواست فرار کنه...
        حرفش را قطع کردم و سریع به سمت آشپزخانه رفتم. می دانستم چاقویی که دخترک می گفت جایش در آشپزخانه کجاست. چاقو را برداشتم و به سمتش برگشتم.
        اما نشانی از دخترک نیافتم، صدای ضعیفی از سمت اتاق خودم شنیدم. آهسته به سمت اتاق رفتم، کسی در آنجا بود. متوجه شدم همان دزدی است که دخترک می گفت چون چهره اش را پوشانده بود.
        نمی دانستم در این شرایط باید چه کار کنم. گوشه ای کمین کردم به این امید که پلیس هرچه زود تر سر برسد. متوجه شدم  در کشوی میز آبی رنگ گوشه اتاق دنبال چیزی می گرد.
        یک کاغذ از دورن کشو بیرون آورد و با دقت آن را نظاره کرد. روی کاغذ تصویری از چهره پسرکی را دیدم که بیش از حد برایم آشنا بود. در همین هنگام دزد خانه سرش را برگرداند و به سمت من نگاه کرد. نمی دانستم دقیقا به من نگاه می کند یا نه. چند ثانیه از شدت بهت نمی توانستم از جایم تکان بخورم.
        صورتش را با پارچه سبز رنگی پوشانده بود. به تصویر روی کاغذ نگاه کرد و سپس دوباره سرش را به سمت من برگرداند.
        - عکس تورو کشیده!
        دوباره و این بار با دقت بیشتری به چهره روی کاغذ نگاه کردم. اورا شناختم. اما چهره من نبود.
        - اون همیشه دوسِت داشت
        از کمین گاهم بیرون آمدم و با صدایی گرفته پرسیدم:
        - تو کی هستی؟ درمورد کی داری صحبت میکنی؟
        - من خدای اعتماد به نفسم، منو یادت نمیاد؟ همیشه روی اون نیمکت آبی می نشست و چهره تورو می کشید.
        - اون چهره من نیست!! اون چهره...
        عجیب بود. چهره روی کاغذ را چند دقیقه قبل شناخته بودم. اما اینک فراموش کرده ام.
        - تو فقط یکم اعتماد به نفس کم داشتی تا  اونو به دست بیاریش.
        بعد از گفتن این جمله شروع به خندیدن کرد. صدای خنده اش در تمام تنم لرزه می انداخت.
        طاقت نیاوردم و به سمتش حمله ور شدم. پارچه روی صورتش را برداشتم. باورم نمی شد. چهره خودم بود. فریاد زدم:
        - تو کی هستی؟؟!! از من چی میخوای؟؟ کی منو همیشه دوست داشته؟! درمورد کی داری صحبت می کنی؟؟
        خنده اش محو شد. کم کم چهره اش شروع به  تغییر کرد. چهره جدیدش خیلی برایم آشنا بود اما هرچه فکر کردم نتوانستم بخاطر بیاورم که چهره کیست.
        - من همیشه از تو بهتر بودم.
        خشم و نفرت تمام وجودم را در بر گرفته بود. دیگر طاقت نیاوردم و چاقویی که در دست داشتم را با فریادی بالا آوردم و در گردنش فرو کردم. تیغه چاقو قرمز شده بود و قطرات از آن در حال چکه کردن بود. چند ثانیه گذشت تا به خودم آمدم. صدای پای کسی را شنیدم که به سمت من در حال دویدن بود. برگشتم و دیدم دخترک پشت سر من ایستاده. دستش را به سمت من دراز کرد تا صورتم را لمس کند. گرمای دستان لطیفش قلبم را گرم می کرد.
        - همیشه دوسِت داشتم
        زبانم بند آمده بود. تنها صدای نفس های تند خودم را می شنیدم.
        - چرا این کارو کردی؟
         جوابی نداشتم، دستی را بر روی شانه ام حس کردم. برگشتم و دیدم که هنوز زنده است و ضربه چاقو کارش را نساخته.
        با فریاد از دخترک پرسیدم:
        - تو اینو میشناسی؟!
        تا خواست جواب بدهد ناگهان درد وحشتناکی را در پشتم احساس کردم. پسرک چاقو را در پشتم فرو کرده بود. به سختی خودم را برگرداندم تا بتوانم در چشم هایش نگاه کنم. اما چهره او دوباره تبدیل به چهره من شده بود. تا آخرین چهره ای که قبل از مرگ می بینم، چهره خودم باشد.
        از خواب می پرم...
        بی آنکه به اطرافم نگاه کنم چشمانم را می بندم. چند ثانیه گذشت ...
        تمام خواب هایم به خاطرم آمد.
        «همیشه دوسِت داشتم...»
        «همیشه از تو بهتر بودم...»
        صداهای زیادی در سرم می پیچد. نمی توانم خواب و واقعیت را از هم تشخیص بدهم.
        اگر هنوز در خواب باشم چه؟ می خواهم بیدار شوم.
        از این خواب های آشفته بیزارم. از «کیان» بیزارم. از خودم بیزارم.
        می خواهم بیدار شوم. از خواب بیزارم. صدای آژیر پلیس در فضا پیچیده...
        به سمت آشپز خانه می دوم. به دنبال چاقوی دسته سیاه و بزرگ، پیدایش نمی کنم...
                 چاقوی دیگری برمیدارم. باید از این خواب بیدار شوم. باید به او نشان بدهم که از او بهتر هستم. باید دستان «الی» را بار دیگر لمس کنم...
        باید از این خواب و تمام خواب هایم بیدار شوم. تیغه چاقو را بر روی گردنم فشار می دهم...
        می خواهم گرمای دستانش را بر روی قلبم حس کنم...
               

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۹۵۰ در تاریخ شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷ ۰۲:۰۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0