سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 21 آبان 1398
    16 ربيع الأول 1441
      Tuesday 12 Nov 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        سه شنبه ۲۱ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مرده بازی
        ارسال شده توسط

        سایه باقری

        در تاریخ : شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۸۹ | نظرات : ۲۹

        -الو
        صدای پشت خط یه چیزی گفت
        من زل زده بودم تو صورتش حرف نمی زد فقط گوش می کرد دیدم که دستاش میلرزه نفهمیدم چطوری رسیدیم خونه ی بابا
        وقتی رسدیم فقط صدای جیغ بود تو گوشام. تا سمعک مادر کم بیاره همه جیغاشونو زده بودن که جنازه ی بابا آژیر می کشید. رفته بودیم که نمیره رفت برای بر نگشتن. من زل زده بودم تو صورتش چقدر آروم بود انگار نفسشو حبس کرده بود مثل اون وقتا که من و نرگس بچه بودیم تو بازی خودمونو میزدیم به مردن.  دراز می کشیدیم چشمامونو می بستیم و نفسمونو حبس می کردیم هر کی کم می آورد باخته بود. صورتمو چسبوندم به صورتش چقدر سرد بود صورتشو بو کردم و دست کشیدم رو چشماش مامان گفت داشت نماز می خوند قنوت نماز مغرب بود که افتاد نرگس جیغ کشید.
        من هنوز دستم روی چشمای بابا بود که چشمم افتاد تو حیاط دیدم داره بالا میاره وسط باغچه خوشگل بابا اشک و استفراغش قاطی شده بود بعد دیدم که رفت سمت حوض و تو اون سرما سرشو گرفت زیر شیر آب دلم به حال باغچه سوخت.
        یکی دستمو کنار زد وبا پارچه سفید صورت بابا رو پوشوند. مثل اون وقتا که من و نرگس بازی می کردیم و چادر سفید مامانو می کشیدیم رو صورتمون بعد مامان میومد وکلی دعوامون می کرد که مگه بازی قحطه که مرده بازی می کنید ما هم بلند میشدیم فرار می کردیم .
        ولی انگارمرده بازی بابا فرق داشت اصلا تکون نمی خورد من قشنگ یادمه اون موقع ها که ما مرده بازی می کردیم قفسه سینه ی نرگس مدام بالا و پایین می شد که من بهش می گفتم باختی ولی بابا انگار نمیخواست ببازه حتی وقتی داشتن میبردنش هم بلند نشد فرار کنه راستش اصلا بابا بازی بلد نبود گذاشت ببرنش. هر چقدر نرگس جیغ کشید فایده نداشت. جنازش داشت آژیر می کشید مامان سمعکشو درآورد دیدم که گذاشت روی طاقچه بغل دندون مصنوعی بابا . دخترم پرید تو بغلم گفت بابا جون یفت (رفت)  بابایی تو حیاط اوف شد چشمم گشت تو حیاط داشت سنجاقای یه پیرهن مشکی رو باز می کرد یکی از سنجاقا رفت تو دستش انگشتشو کرد تو دهنش و پیرهن رو پوشید چقدر چروک بود بعد دیدم سنجاقا رو ریخت تو باغچه دلم به حال باغچه سوخت.  چشمم گشت تو اتاق دنبال بابا دیدم دخترم یه صندلی رو کشید آورد زیر طاقچه بعد رفت روش وایساد سمعک ودندن مصنوعی بابا رو برداشت انداخت توی تنگ خوب شد مامان اونجا نبود وگرنه حتما دعواش می کرد. دیگه چرا چیزی یادم نمیاد.
        حالا بعد از سالها یه قاب خاتم خالی رو دیوار هست که با هیچ عکسی پر نمیشه فقط گیر میکنه به روزای پیری مامانم که کلاف کاموا و دوتا میل به دست میگیره و شال میبافه تا روز سالگرد بابا خیرات کنه. 

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۵۳۵ در تاریخ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۰۵:۴۳
        خندانک
        سلام بانوی عزیزم خندانک
        زیباقلم زدید خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۰۴
        Wow
        عالی بود خندانک خندانک
        کارکتر نرگس را این وسط خیلی دوست داشتم
        این خوب یود،یادم رفت سلام کنم.
        سلام خندانک
        مجتبی شفیعی (شاهرخ)
        جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۱۶:۲۴
        سلام
        نمیدونم داستان حقیقی بود یا نه
        من را بردید به روز فوت پدرم
        .......
        سلام گفت
        نه به من.....به زاویه‌ای از دیوار اتاق
        افتاد
        نه رو فرش.....رو شانه های بی تجربه ی من
        و ماست خورد
        نه بابا .....که یقه پیراهن سفیدش
        ......
        خوب یادمه......من را کوبیدید به خاطراتم.....
        علی غلامی
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۸:۱۴
        سلام بر بانوی ادیب
        خدا رحمت کند همه اسیران خاک را....
        زیبا بود و جسورانه ......
        خندانک خندانک خندانک
        باقر رمزی ( باصر )
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۹:۰۱
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک
        محمد ترکمان(پژواره)
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۵۱

        ... سلام بانو باقری شاعر محبوب... داستانک تکان دهنده ای بود و البته تراژیک...
        چند مورد را اما می شد به چنگ قیچی سپرد... توی باغچه آنجا که نرگس دستخوش قی می شود و با سمعک مادر دندان عاریتی پدر، دچار خودنمایی؛ چرا...؟ زیرا سالمندان را انگار تحقیر می کند و اسیر ناامیدی...
        کلا داستان در هرحال باید درام باشد و تا جایی که راه دارد برای عام...

        ... جوانی باغی بود مملو از غاز یاغی !
        که میان آن مرا کلاغها دق مرگ کردند و
        تا قیامت، باغبان را داغ !

        پ..........
        عمادالدین صفائی(صاد)
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۱۳
        بانو باقری عزیز....سلام ودرود.....
        از کنار این پست نمیتوان به سادگی گذشت....
        خدا تمامی رفتگان را بیامرزد....
        و...
        مهدی صادقی مود
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۸:۱۲
        سلام سرکار خانم باقری
        خیلی قشنگ بود با ترکیبات امروزی مثل
        آژیر جنازه... رفت برای بر نگشتن... مرده بازی بابا

        خندانک درودتان
        احمد خدادادی دهکردی
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۸:۳۷
        درودبر بانو باقری گرامی داستان بسیار جالبی قلم زدید
        نمی دانم قصه بود یا واقعی هرچه بود مرا تحت تاثیر
        قرار داد خداوند اموات شما را رحمت فرماید
        مهتاب ایزدسرشت (مه)
        شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۹:۰۶
        سلام
        درود قصه بی پدری...
        خداوند روح پدرو قرین آرامش ورحمت ابدی سازد
        عالی بود وپراحساس
        دستمریزاد خندانک خندانک خندانک
        حسن گائینی (رزاس)
        يکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ ۱۷:۳۶

        مقدس ترین شادی و اندوه...
        داستان خیانت است
        داستان مردن!

        از بطن من سنجاق ها در باغچه رویید...
        و زنبق ها
        در تزاحم نغمهٔ دلگیر افسونگری زشت
        بکارتِ مرا نمی شناسند

        بداهه شد تقدیم به این اثر زیبا
        احترام مرا پذیرا باشید
        خندانک
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
        🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ ۰۸:۵۹

        پدرم وقتی که مرد
        من بیگانه ترین فردی بودم که برای تشیع اش در تنهایی ها مرثیه خوانش بودم
        به واقعیت این داستان کاری نیست اما انگار از زبان دل خیلی ها این اثر خلق شده.
        با سپاس از شما مهربان بانو
        سلام
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
        🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
          مرتضی اربابی حکم ابادی (مسیح)
        يکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ ۰۵:۳۱
        عالی بود

        واقعا عالی بود

        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
        🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
        اکبر رشنو
        يکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ ۱۳:۳۹
        درود ها

        خیلی غمگین

        واز اول این تراژدی همزادم بود
        به ناگاه کسی که از همه بیشتر دوستش دارم
        گم می شود در دهان گشاد زمان
        کسی که هیچوقت برای فریبم نقش باری نمی کرد
        و
        مزه ی ملس مرگ در ذائقه ام تلخ باقی مانده
        و
        زیر لب هر ثانیه
        همیشه ناقوسی
        برای خواب سنگینم بود خندانک خندانک خندانک

        عالی وپند آموز خندانک
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
        🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ ۰۱:۱۸
        خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0