سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه بازسازی سایه های واقعی نگاره اول
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ۰۱:۴۴
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۸۴ | نظرات : ۲

      پناهگاه سرد
      همیشه برداشتم از جنگل این بود/ با جایی طرفم که پر از درخت و گیاه های مختلف باید باشه به همراه کلی حیوانات غیر اهلی که بعضی هاشون خطرناک هستن / اما اینجا .../خصوصا بعد از غروب آفتاب /انگار نیمه واقعیه / ولی برام مهم نیست / من باید تو خلوت خودم همه چیزو فراموش کنم / میخوام وقتی برگشتم زندگی جدیدی رو با خودم ببرم برای ادامه عمرم / میدونم تو تنهاییم /حتما / راهی پیدا میکنم که برای همیشه به دژی بدون ورودی برای آدمیزاده ها تبدیل میشم / دژی امن فقط برای خودم / فقط من / ماطب/ خصوصی/ خصوصی/بوی نم جنگل توی ریه ام پر شده / وقتی چشمامو میبندم انگار تو عالم دیگه ای هستم / میدونم اینجا تنها نیستم / احتمالا این احساسیه که از حضور بی سرو صدای حیوونهای جنگل بهم دست میده / به هر حال اصلا حتی بهش فکر هم نمیکنم / نه به این و نه به هیچ چیز بغیر از چیزی که براش به این جنگل اومدم / تنهایی/آرامش/آزادی/پیداکردن چیزی که باید باشم / باید از اول عمرم می بودم / نه چیزی که همیشه بقیه خواستن بهش تبدیل شم / میخوام پیدات کنم / و میکنم ... / ماطب پیدات میکنم / این جمله ها با صدایی زنانه از ذهنش می گذشت و همیشه فکر میکرد که این صدای توی ذهنش چرا زنانه است؟/با تمام نفرتی که از زنها داشت / حالا به آرومی داشت آفتاب از لابه لای برگهای نیمه سبز درختان رسوخ میکرد انگار به تمام وجودش/به تمام سلولهایی که تو این سن انگار هزار ساله بودند / به درزهای تاریک هزارتوی مغز ترسوی اون که در تمام این سالها فقط تلاش کرده بود چیزی رو بسازه از خودش که ازش انتظار داشتن بقیه /نه اون کسی که .../باد مرطوبی نوازش میکرد پیشونی گرمش رو که عرق سردی روش نشسته بود / نسیم داغی که زمان زیادی نمی خواست برای تغییر / اشعه های لطیف آفتاب طوری از بین شاخه ها پایین می رفتن که انگار قرار نیست هیچوقت برگردن / هنوز چشمهاش بسته بود / اصراری به باز کردنشون نداشت /دیگه نداشت / خیلی خسته بود از همه چیز / از همه کس / از انتظارهای بی معنیشون / از اینکه حتی تو ساده ترین چیزهاش هم دخالت کرده بودند / خصوصا برای کسایی مثل اون که انگار قرار بود تا ابد به میل دیگران تن بده / آروم آروم که هوا رو به تاریکی میرفت انگار هوا با عجله بیشتری داشت برای تغییر دما / لرزی کوتاه انگار مثل برق کم قدرتی از تمام وجودش رد شد / هوا خنک تر از قبل از غروب آفتاب شده بود و سرعت این تغییر هوا از گرم به سرد به نظرش
      خیلی هم عجیب نیومد / حالت عجیبی داشت /حالتی که دوستش داشت / حالتی که خودش هم درکش نمیکرد / حالش مثل زمانهایی بود که خواب میدید / ولی بیدار بود حالا و از این کاملا مطمئن بود / کوله پشتی رو جلوش باز کرد / توش یک کتری و قوری متوسط بود که ظاهرا قرار بود باهاش آب بجوشونه / کمی چای / به ترتیب از کوله در آورد / یک چادر دو نفره /کیسه خواب / قاشق و چنگال / یخچال کوچکی که به نظر می اومد باید داخلش مواد غذایی باشه / تقریبا هر چیزی که برای حدود یک هفته گشت و گذار در طبیعت لازم بود رو به همراه آورده بود / کم کم احساس کرد نسیم داغی که تا یک ساعت پیش می وزید به باد نیمه تندی که تقریبا سرد هم بود تبدیل میشد / به آسمون نگاه کرد ستاره های درخشان و درشتی که داشتن به آرومی زیر ابرهای سیاه می رفتن رو دید / مثل این بود که روی لحافی که روش دکمه های طلایی دوخته بودند به آرومی پارچه ای به سیاهی بالهای کلاغ هابکشی / باد آرومی که حالا کمی  بی پروا تر شده بود /به خنکی خودش مینازید و به تن برگها و شاخه های ضعیفتر جنگل دست میکشید و حرکت میکرد گویا / این نوازش لطیف اما صدایی که انصافا کمی ترس به دل هر جنبنده ای می انداخت رو توی باطن خودش داشت / سعی کرد حواسش رو فقط به کاری که میکرد جلب کنه و به آرومی شروع به باز کردن چادر دونفره سفریش کرد /کمی سخت بود براش /مدام به خودش میگفت باید به کارها و چیزهای جدید عادت کنم / باید یاد بگیرم با رفتارهای تازه از این شخصیتی که برای خودم ساختم نجات پیدا کنم / خیلی آرزوها تو سرش داشت که همون آرزوها عموما موضوع جدابی برای مسخره کردنش در جمعهایی شده بود که همیشه دورو برش بودند / دانشگاه /محل کارو.../آرزوهایی که به خیال پرداز بودن معروفش کرده بود / رویاهایی ذهنی که حتی تو بیداری هم تقریبا براش واقعی بودند /دنیایی که نمیدونست واقعی هست یانه / اما .../تقریبا چادر برپا شده بود و شروع کرد به جابه جا کردن وسایل به داخلش / چراغ زنبوری کوچیکی که معمولا برای کوهنوردی استفاده میشه رو روشن کرد تا بتونه جلوی چادر آتیشی روشن کنه / از گوشه کنار / طوری که خیلی دور نشه از نور/ شروع به جمع کردن سنگهایی کرد که بتونه توی اونها آتیش روشن کنه / صدای خش خش برگها به یادش آورد که برای آتیش روشن کردن به شاخه های کوچیک و بزرگ هم نیاز داره / سنگها رو با وسواس عجیبی چید / یک دایره سنگی که انگار قرار نیست دیگه هیچوقت جمع بشه /همینطور چوبها رو /از ریز تا درشت / حالا وقتش بود که با آتیش زدن چوبها سرمایی که تقریبا زیاد شده بود رو به گرما تبدیل کنه/ کمی چای داغ هم به این ضیافت تک نفره لذت زیادی اضافه میکرد حتما / ماه دیگه تو آسمون نبود /تقریبا بقیه خانوادش هم به همراهش رفته بودند و آسمون پر از ابرهایی بود که هر لحظه گویا می خواستند جنگل رو با قطره های بارون بی اندازشون سیراب کنند / با اینکه خیلی از محل زندگیش دور نشده بود اما بی تعارف از حال و هوای جنگل کمی بیشتر از اندازه ترسیده بود /  این یکی از چیزهایی بود که قرار بود باهاش بجنگه از این به بعد / ترس / کنار چوبهانشست / کبریتی که تو کوله بود رو در آورد / روشنش کرد /همینطور که به رقص شعله کبریت نگاه میکرد به یاد دختری افتاد که به تازگی از دستش داده بود / دختری افسونگر که بهترین روزهای زندگیش رو به اون هدیه کرده بود / دختری که .../اون تمام چیزی بود  که از یک زن توی ذهن ماطب وجود داشت / از زیبایی و طنازی و سلیقه و .../چرا اومد و چرا رفت از آزار دهنده ترین خاطرات ماطب بود اما / چیزی که بیشتر اذیتش میکرد تو اون لحظه / این بود / بزرگ شو/زندگی واقعی این چیزی نیست که تو انجام میدی / زندگی مثل رقص شعله های کبریتی میمونه که اگر حواستو جمع نکنی قبل از انتظارت تموم میشه / البته اگر دستاتو یا کل داراییتو نسوزونه / اینها حرفهایی بود که راسده با اون زیبایی بی نظیرش طوری با تحکم به ماطب میزد شبیه به رفتار اربابی با رعیتش/صدای اون تو ذهن ماطب می پیچید وچشمهای قهوه ای راسده رو طوری تجسم میکرد که گویا /واقعا /همین حالا / اینجا جلوی چشمهاشه و با اون زیبایی و بی رحمی عجیبش قراره .../احساس کرد تمام وجودش رو سوزشی عجیب گرفته / به خودش اومد /آتیش کبریت نوک انگشتهاشو سوزونده بود / با عصبانیت کبریتی رو در آورد /اما انگار چیزی رو به یاد آورده باشه به خودش با صدای بلند تاکید کرد /آروم باش ماطب آروم/کمی صبر کرد و بعد به آرومی کبریت رو روشن کرد و زیر چوبها برد /بادی که می اومد /ظاهرا کمک کرد چوبها سریعتر از حد معمول آتش بگیرند / چه گرمای ملایم و مطبوعی داشت این آتیش زیبا/ خصوصا تو این هوایی که حالا میشد بهش گفت سرد/ به تمام معنی /به سرعت آب برای تهیه چای فراهم شده بود / وقتی چای توی لیوان فلزی خودش رو جا داد/ دستهای ماطب رو با گرمای لذتبخشی آشنا کرد/ میل هرچه سریعتر پناه بردنش به کیسه خواب رو بیشتر شده بود حالا / حال عجیبی داشت /خوب؟/بد؟/نه /حال عجیبی داشت که مطمئنا خودش هم نمیتونست توضیحش بده / چیزی شبیه به دلشوره ای شیرین / چشمهاش رو بست و سعی کرد به چیزی فکر نکنه / باز صدایی توی سرش پیچید که اینبار به لطافت و محبت افسونگرانه راسده شبیهتر بود / اینجا باش / به چشمهام نگاه کن / الان که اینجایی /فقط اینجا باش / فقط اینجا / چشمهاش پر از اشک شده بود با اینکه پلکهاش بسته بود / دونه های بارون با قطره های اشکی که از گونه هاش راه افتاده بود همراهی میکردن / تازه متوجه شد بارون داره میباره / بارونی که قطرهای سردی داشت /قطره هایی که انگار داشتن مدام سردتر میشدند / مثل دونه های خار به صورتش میخوردند / بلند شد و با عجله شروع به بردن وسایل به داخل چادر کرد / بارون /خیلی سریع /اونقدر تند شد که انگار قرار بود/ جنگل رو با خودش ببره / ماطب تو چادر نشسته بود /صدایی که از بیرون می اومد دیگه صدای لطیف بارش بارون نبود / تگرگ می بارید /دونه های تگرگ به درشتی دونه های گیلاس / البته از حضور پر خشونت بادی که گویا می خواست درختهای جنگل رو از جا در بیاره نباید چشم پوشی کرد / همینطور که توی سوسوی چراغ فانوسی به صدای بارش گوش میداد /چوبی متوسط با تمام قدرت به بدنه چادر خورد و طوری سمتی از چادر رو پاره کرد که از بارش تگرگ به داخل چادر ماطب رو وادار کرد تا با تمام هراسش از چادر به بیرون فرار کنه /اونموقع بود که  تازه اندازه تگرگ رو دید/ لشگرکشی تگرگی که دیوانه وار در حال بارشه /این فکر که اگر سیلی راه بیفته توی این جنگل قطعا ماطب رو با تمام وسایلی که همراه آورده بود می بره مثل رعدو برقی که تو همون لحظه آسمون رو شکافت/ از جا پروندش/ بدون اینکه فکر کنه همه چیز رو رها کرد و به دنبال سر پناهی دوید/ خیلی نیازی به تلاش نبود /چندین قدم دورتر ورودی تونلی بود که مشخصا ساخت دست آدمیزاده بود / چیزی شبیه به ورودی یک معدن / به هر حال از شرایط فعلی امن تر بود قطعا /داخل شد / تگرگ همچنان با بیرحمی تمام در حال بارش بود /  با خودش میگفت مشکلی نیست /بعد از بند اومدن بارش میرم و باز برپا میکنم چادر رو / باید قوی باشم / اینجا طبیعته / این فکرها از سرش میگذشت که احساس کرد صدای باد یا چیزی شبیه به این از داخل تونل شنیده میشه / ترس / باز اومده بود و ماطب از یاد نبرده بود که باید روبروی ترسش در بیاد /کنار ورودی تونل چمباتمه زد و منتظر این شد که بارش تگرگ تموم شه /به پشت سرش نگاه کرد به عمق تاریک تونل /فکر اینکه این تونل به کجا میره و اینکه اصلا اینجا چیکار میکنه چیز آزار دهنده ای نبود براش / قطعا به هرجا که میرفت تونل / اونجا جایی نبود که قرار بود ماطب برای بودن انتخاب کنه /انگار تونل داشت نفس میکشید / اینها همش توهمه / من به ترسو بودن معروفم / قوی باش لعنتی / چیزی که باید ازش بترسی خود بیچارته / حرف زدن باخودش چیز تازه ای نبود / تقریبا همیشه /حتی تو جمع /گاهی حتی بلند و رسا / اینهم یکی از شهرتهاش شده بود بین اطرافیان / از اینکه بغیر از خودش چیز جانداری توی تاریکی تونل وجود داره مطمئن بود / داشت تصمیم میگرفت بیرون تونل با سیل احتمالی یا اینجا با .../در واقع با ترسش از چیزی که هنوز نمیدونست یک پرند بی آزاره یا .../قطعا هر چیزی بود آسیب رسون تر از این ترس لعنتی میتونست باشه/ چشمهاشو روی هم گذاشت / تصمیم گرفته شده بود/اینجا با هر چیزی که توش باشه /ترگ به آرومی تبدیل به بارونی ملایم شد /چشمهاشو باز کرد / تصمیم گرفت جادر رو برپا کنه دوباره / از تونل بیرون اومد /هوا سرد شده بود / کمی خوابش گرفته بود / کنار چادر زانو به زمین خیس گذاشتو دنبال چراغ زنبوری گشت / خیلی طول نکشید که نور چراغ زنبوری روشن کرد اطرافو / تنها شانسش کبریتی بود که تو جیبش گذاشته بود زمان دویدن به سمت تونل / چادر اما تقریبا قابل استفاده نبود دیگه / وسایلی که بیرون مونده بود رو روی چادر ریخت و به سمت سرپناهش / تونل کشون کشون به راه افتاد / به آرومی از ورودی تونل داخل شد / از هیچ جنبنده ای صدایی شنیده نمیشد / جنگل هم کاملا تاریک شده بود / کمی داخلتر رفت /شاید دومتری به داخل تونل وارد شده بود /اینقدری که بتونه تا صبح بدون ترس از بارون بخوابه اینجا / ابرها آسمون رو بلعیده بودند /دوباره آب در کتری ریخت/ بعد ازاینکه با آب جوش آمده چای خوش بویی رو دم کرد / همینطور که تو کیسه خواب میخزید با فکر به اتفاقات بد زندگیش چای دم کردشو تو لیوان ریخت /با اولین قطرات چای گرمای دلچسبی تو وجودش وارد شد که چشمهاشو سنگین تر از قبل کرد / تصویری کشنده تمام وغزش رو مثل سمباده می سابید و پشت پلکهای داغ و خستشو خراش میداد / چشمهای زیبای راسده /وقتهایی که اون رو از خواب بیدار میکرد و با محبت به صورتش نگاه میکرد / نگاه از دست رفته راسده /برای همیشه / حالا وقت خوابه / لعنت بر همه از دست داده هات / با تکرار این کلمات چیزی نگذشت که دیگه به سرزمین رویاهاش وارد شده بود / اینجا امنتر بود براش از دنیایی که توش فقط عذاب میکشید / اینجا امن تر بود.

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۷۷۶ در تاریخ شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ۰۱:۴۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ۰۶:۴۸
      سلام استاد گرانقدرم
      بسیار زیبااااااااااااااااابا توصیفات عالی همراه با عنصر گره افکنی جذاب که خواننده را انتها همراه می کنه .
      منتظر ادامه ی داستان خواهیم بود
      هزاران احسنت
      قلمتان زرین باد
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      مازیارملکوتی نیا
      شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ۱۱:۳۵
      سلام
      به زبان ساده مینویسم جوابم رو و به بی ادبیم برداشت نکنید
      من بنده
      مازیار ملکوتی نیا
      به داشتنت مفتخرم خواهر
      همیشه بزرگ بمونی
      خدای ایران نگهدارت خواهر
      آمین
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0