سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 2 مهر 1399
    6 صفر 1442
      Wednesday 23 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        چهارشنبه ۲ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        پروانه
        ارسال شده توسط

        مونس ارجمندی

        در تاریخ : يکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ ۰۴:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۰۸۷ | نظرات : ۱۷

         
        جلسه اول بود با شوق وذوق بطرف کلاس رفتم دررا باز کردم چشمتون روز بد نبینه با صحنه ای شبیه جنگ جهانی روبرو شدم چهل وپنج وروجک از سرو کول هم بالا میرفتن جوریکه برای اینکه متوجه حضور من بشن مجبور شدم چند بار روی در بکوبم  درحالیکه به خودم لعنت میفرستادم که زیر بار این کلاس شلوغ رفتم به طرف میز رفتم وبعد کمی صحبت وچند تا خط ونشون برای پیشگیری ازخطرات احتمالی شروع به تدریس کردم درس که تموم شد رگبار سوالات بچه ها شروع شد خانم چطوری این کارعملی رو بسازیم خانم بدم بابام بسازه خانم... نهایت سعیمو میکردم که به همه سوالاتشون جواب بدم این وسط یکی از بچه ها یکریز می گفت خانم اجازه حانم اجازه اخرش طاقتم تموم شد وداد زدم بله خانم چیه بگو    در حالی که به دخترک زیباروی کنارش اشاره میکرد گفت خانم پروانه بره بیرون    از جوابش بیشتر عصبانی شدم مگه خودش دست نداره که تو جاش اجازه میگیری دخترک نگاه معصومانه ای به من کرد و دستش را که تا اون موقع توی جامیز پنهان کرده بود اهسته بیرون اورد
        خدای من دست دخترک مصنوعی بود حسابی شوکه شده بودم کلاس یکدفعه ساکت شد انگار همه منتظر عکس العمل من بودن بسرعت خودمو جمع وجور کردم وبه ارامی گفت باشه پروانه جان برو
        کمی بعد دوباره کلاس حالت عادیشو بدست اورد کمی به اخر زنگ پروانه رو بیرون کلاس خواستم
        وازش جریان دسشو پرسیدم ظاهرا تو یک تصادف دستشو از دست داده بود کمی باها ش راجع به   تقدیر وسرنوشت وحکمت خدا گفتم اما خودمم میدونستم که کنار اومدن با این نقیصه خیلی سخته    اون سال سعی زیادی کردم که پروانه رو از انزوا دربیارم حالا اون یکی از مریدهای من شده بود چندین سال از این ماجرا میگذره ومن ارزو میکنم که پروانه به این درک رسیده باشد که بایک دست هم         
            میشود زندگی رو زیبا دید  

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۴۹۳۹ در تاریخ يکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ ۰۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0