پنجشنبه ۲۰ آذر
قهوه خانه
ارسال شده توسط در تاریخ : جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲ ۲۳:۰۱
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۱۱ | نظرات : ۷
|
|

فراموشیم را به کفاشی سپردم و جفت نگاه خسته اش را با خودم به قهوه خانه بردم گفتم که از سرمه ای رنگ بندها، باز هم بند بزند تا من بتوانم در قلیان احساس خودم را زغال کنم؛ تا قرمزی اخگرش را کو ک زنم. درون سماور خاموش شعله قایم کرده ام. از صدای پیس پیس کتری گاه گداری قوری هم عشوه می آید. استکانها ساکن سینی هستند. برعبور طعم چای و قلیان احساس دود می شود با قل قل و ان یکاد روی دیوار! ناخنها،قرمز صورتی ،سفید رنگ روسریها، موهای شرابی ریخته در باد کولر که مستقیم سر ،ما، را نشانه رفته است .کفشها ازمشکی به جیر براق بندی می رسد. گوش من خوابش می آید خمیازه می کشد چشمانم و زبانم با خودش واگویه می کند! صورتکهای خیالی که حرف می زنند از تکرار،من اما ورق زده ام افکارم را، بر خورده است سکوت در قاچ قاچ ذهنم. هوا بدجورقلقلک می دهد موج پیراهنم را، پیر آهن پوش هم که باشی، ترک برمی داری از اضطراب و ترس. نگاهت تا روی صفحه روزنامه ثابت می شود. گزارش یک حادثه افکارت را شطرنجی می کند.ولع شنیدن مردی که شیشه کشید به دستمال نیاز و کشیدن شیشه چند سوت زمان می خواهد که خودش رااز آخربرج به پایین پرت کند! خبر خوراک خوک ها می شود! از مدار زمان هم که عبور کنی زمانه معبر دارت می شود. عبرت مانع زندگی شده است در کلام شاعری که شعورش را به اوزان اعرابی فروخته است! دودمال شده است اوقاتم .جایی برای کشیدن نفس نیست.ناصرالدین شاه با آن سبیلش چه نگاه تیزی دارد! نی قلیان را می گذارم و احتمالا کفشهایم آماده است تا مرا به خانه برسانند. .........
|
ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری :

|

|

|

|

|
این پست با شماره ۲۳۷۹ در تاریخ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲ ۲۳:۰۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.