کاریکلماتوریسم: نظریهای نو در شعر معاصر فارسی
از ایجازِ روایی تا طنزِ تراژیک
مطالعهٔ موردی: تحلیل پنجاهویک شعر از نعمت طرهانی
نویسنده و شاعر: نعمت طرهانی
---
چکیده
تحولات شعر معاصر فارسی همواره با ظهور جریانهایی همراه بوده است که در واکنش به دگرگونیهای اجتماعی، فرهنگی و زبانی، امکانات تازهای برای آفرینش ادبی فراهم آوردهاند. با وجود تنوع سبکهای شعری در یک قرن اخیر، هنوز میان ایجاز، روایت، طنز، پارادوکس، نقد اجتماعی و تخیل شاعرانه، الگویی منسجم که بتواند این عناصر را در قالب یک نظام زیباشناختی واحد گرد آورد، کمتر صورتبندی شده است. پژوهش حاضر با هدف تبیین نظریهای تازه با عنوان «کاریکلماتوریسم» انجام شده است؛ رویکردی که میکوشد ظرفیتهای کاریکلماتور، شعر سپید، روایت مینیمال و طنز تراژیک را در قالب یک نظریهٔ ادبی منسجم بازتعریف کند.
شعر کاریکلماتوری را میتوان یکی از گرایشهای نوظهور در شعر معاصر فارسی دانست که از همنشینی ظرفیتهای شعر سپید، کاریکلماتور، طنز گروتسک و مونتاژ تصویری شکل گرفته است. این گرایش میکوشد با بهرهگیری از ایجاز، پارادوکس، تصاویر فشرده، طنز تلخ و ساختار اپیزودیک، تجربهٔ انسان معاصر را در جهانی آکنده از بحران، رسانه، جنگ، مصرفزدگی و فروپاشی معنا بازنمایی کند. هدف این مقاله، نه اعلام موجودیت یک مکتب تثبیتشده، بلکه صورتبندی نظری یک بوطیقای در حال تکوین است.
این پژوهش از نوع پژوهش مبتنی بر آفرینش (Practice-Based Research) است؛ بدین معنا که شاعر و پژوهشگر یک نفر هستند و نظریه، از دل تجربهٔ مستقیم آفرینش ادبی استخراج و صورتبندی شده است. جامعهٔ آماری پژوهش شامل پنجاهویک شعر سرودهٔ نعمت طرهانی است که همگی با هدف تحلیل سبکشناختی، ساختاری، معنایی و گفتمانی بررسی شدهاند. روش پژوهش، توصیفی ـ تحلیلی با رویکرد کیفی است و دادهها بر پایهٔ تحلیل متن، استخراج مؤلفههای سبکی و مقایسهٔ درونمتنی سامان یافتهاند.
یافتههای پژوهش نشان میدهد که کاریکلماتوریسم صرفاً ادامهٔ سنت کاریکلماتور یا شعر کوتاه نیست، بلکه نظامی مستقل است که بر تعامل چند مؤلفهٔ بنیادین استوار میشود: ایجاز چندلایه، روایت فشرده، تصویرسازی پارادوکسیکال، طنز تلخ، آشناییزدایی، جانبخشی به اشیا، جابهجایی نقشهای معنایی، نقد ساختارهای اجتماعی و پایانبندی انفجاری. در این نظام، شعر از توصیف صرف فاصله میگیرد و به رخدادی زبانی تبدیل میشود که خواننده را در فرایند کشف معنا مشارکت میدهد.
تحلیل پنجاهویک شعر نشان میدهد که مؤلفههای یادشده نه بهصورت پراکنده، بلکه به شکلی نظاممند و تکرارشونده در آثار حضور دارند و همین امر، امکان معرفی کاریکلماتوریسم را بهعنوان یک جریان پیشنهادی در شعر معاصر فارسی فراهم میسازد.
کلیدواژهها: کاریکلماتوریسم، شعر معاصر فارسی، کاریکلماتور، گروتسک، شعر سپید، مونتاژ پارادوکسیکال، طنز تلخ، بوطیقا، پژوهش مبتنی بر آفرینش.
---
۱. مقدمه: بحران شعر و امکانهای تازه
شعر معاصر فارسی در دهههای اخیر با دو گرایش عمده مواجه بوده است. از یک سو، بخشی از شعر اجتماعی به سوی شعارزدگی و بیانیهنویسی میل کرده و از سوی دیگر، بخشی از شعر ناب در خلوت فردی و تجربههای صرفاً شخصی محدود مانده است. در چنین وضعیتی، نیاز به گونههایی از شعر احساس میشود که بتوانند هم نسبت خود را با جهان اجتماعی حفظ کنند و هم استقلال هنری و تخیل شاعرانه را از دست ندهند.
شعر کاریکلماتوری را میتوان تلاشی در این مسیر دانست؛ گرایشی که میکوشد از یک سو به مسائل انسان معاصر بپردازد و از سوی دیگر، از دام گزارشنویسی و شعار بگریزد. این شعر نه زبان بیانیه را برمیگزیند و نه زبان اعتراف را؛ بلکه با تکیه بر تصویر، پارادوکس، طنز گروتسک و مونتاژ، جهان را در مجموعهای از قابهای فشرده و انفجاری بازآفرینی میکند.
پنجاهویک شعر بررسیشده در این پژوهش، طیف گستردهای از موضوعات همچون جنگ، فقر، تنهایی، عشق، مرگ، قدرت، کودک، حافظه، هویت، شهر، اخلاق، مناسبات اجتماعی و بحران انسان معاصر را در بر میگیرند. با وجود تنوع موضوعی، این آثار از الگوهای سبکی مشترکی پیروی میکنند که قابلیت تبدیل شدن به چارچوبی نظری را دارند.
---
۲. روش پژوهش و جایگاه نویسنده
این پژوهش ماهیتی توصیفی ـ تحلیلی دارد و میکوشد از طریق مطالعهٔ تطبیقی برخی سنتهای ادبی فارسی (کاریکلماتور، شعر سپید، طنز، گروتسک و شعر تصویری) و تحلیل نمونههایی از پیکرهٔ متنی این گرایش، مختصات یک بوطیقای در حال تکوین را صورتبندی کند.
پیکرهٔ اولیهٔ این پژوهش شامل مجموعهای از شعرهای سرودهشده در این گرایش است که بر اساس ویژگیهای مشترکی چون ایجاز، پارادوکس، مونتاژ تصویری و طنز گروتسک انتخاب شدهاند. نویسندهٔ این مقاله صرفاً ناظر بیرونی این گرایش نیست، بلکه در شکلگیری و تجربهٔ عملی آن نیز مشارکت داشته و مجموعهای از شعرها را بر اساس اصولی که در این مقاله صورتبندی شدهاند سروده است. از این رو، مقالهٔ حاضر را باید تلاشی برای توصیف و نظریهپردازی دربارهٔ یک تجربهٔ شعری زیسته دانست. بدین ترتیب، کاریکلماتوریسم نه صرفاً یک فرضیهٔ انتزاعی، بلکه حاصل تعامل میان عمل شعری و تأمل نظری است. از آنجا که کاریکلماتوریسم هنوز بهعنوان یک جریان تثبیتشده در تاریخ ادبیات فارسی شناخته نمیشود، نتایج این پژوهش را باید در حکم پیشنهادی نظری برای فهم و طبقهبندی مجموعهای از تجربههای شعری معاصر تلقی کرد.
---
۳. چرا اکنون؟
هر بوطیقای تازهای فرزند شرایط تاریخی خویش است. شعر کاریکلماتوری نیز از این قاعده مستثنا نیست. جهان معاصر با انبوهی از تصاویر، اخبار، شبکههای اجتماعی، روایتهای متعارض و بحرانهای همزمان احاطه شده است. انسان امروز در یک روز ممکن است خبر جنگی در آن سوی جهان را بخواند، تبلیغ یک محصول تجملی را ببیند، در شبکهای اجتماعی به سوگواری بپردازد و چند دقیقه بعد ویدئویی طنز تماشا کند.
این همنشینیِ مداومِ تراژدی و سرگرمی، امر قدسی و امر مصرفی، حقیقت و وانمایی، تجربهای تازه از زیستن پدید آورده است. در چنین جهانی، روایتهای خطی و یکپارچه کمتر قادرند پیچیدگی واقعیت را بازنمایی کنند. شعر کاریکلماتوری را میتوان پاسخی زیباییشناختی به این وضعیت دانست؛ شعری که جهان را نه در قالب یک روایت واحد، بلکه در هیئت مجموعهای از قابهای متضاد، تصاویر برخوردکننده و انفجارهای کوچک معنایی بازنمایی میکند.
---
۴. تبارشناسی: ریشههای دور و نزدیک
۴.۱. خیام و طنز وجودی
میتوان نشانههایی از برخی سازوکارهای بعداً مهم در کاریکلماتوریسم را در رباعیات خیام مشاهده کرد. ایجاز، پارادوکس، طنز فلسفی و مواجههٔ هجوآمیز با مفاهیم تثبیتشده، از جمله ویژگیهایی هستند که بعدها در شعر کاریکلماتوری نیز اهمیت مییابند. به این رباعی توجه کنید:
«ای چرخ فلک، خرابی از کینهٔ توست
بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
وی خاک، اگر سینهٔ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست»
در اینجا میتوان نشانههایی از برخی عناصری را که بعدها در بوطیقای کاریکلماتوریسم اهمیت یافتند مشاهده کرد: پارادوکس (چرخ فلک همزمان خرابکننده و کهنالگوست)، مخاطبسازی طنازانه (چرخ و خاک را به دادگاه فراخواندن)، و ضربهٔ پایانی غافلگیرکننده (سینهٔ خاک بهعنوان مخزن گوهرهایی که خود مدفون کرده است). با این حال، این عناصر را نباید معادل کاریکلماتوریسم دانست، بلکه میتوان آنها را پیشنمونههایی دوردست از برخی ظرفیتهای این بوطیقا تلقی کرد.
۴.۲. سعدی و حکمت فشرده
همچنین میتوان نشانههایی پراکنده از برخی سازوکارهای کاریکلماتوریسم را در حکایتهای گلستان سعدی نیز بازجست. بسیاری از حکایتهای گلستان بر بنیان ایجاز، طنز و ضربهٔ پایانی استوارند. به این حکایت مشهور توجه کنید:
«یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و گفت: روز و شب در کار سلطانم و به خیرش امیدوار. ذوالنون گفت: اگر چندان که تو در کار سلطانی، سلطان در کار تو بودی، حال تو بهتر از این بودی.»
این حکایت در چهار جمله، یک جهان نقد سیاسی را فشرده است: پارادوکسِ خدمت و خسران، طنز گزنده، و ضربهٔ نهایی که همچون یک آینه، وضعیت وزیر را به خودش بازمیتاباند. این ساختار سهمرحلهای (موقعیتسازی ← تعلیق ← ضربه)، از جمله ظرفیتهایی است که بعدها در کاریکلماتور شاپور و شعر کاریکلماتوری نیز به کار گرفته میشود. با این حال، قالب و جهانبینی سعدی با کاریکلماتوریسم معاصر تفاوتهایی بنیادین دارد و این عناصر را باید در بستر تاریخی و زیباییشناختی خودشان فهمید، نه بهعنوان پیشدرآمدی مستقیم بر این بوطیقا.
۴.۳. پرویز شاپور و تولد کاریکلماتور
بیتردید مهمترین سرچشمهٔ مستقیم شعر کاریکلماتوری را باید در آثار پرویز شاپور جستوجو کرد. شاپور نشان داد که چگونه میتوان با فشردهسازی معنا و جابهجایی روابط منطقی زبان، جهانی از دلالت را در یک جمله خلق کرد. به این نمونه توجه کنید:
«بهترین راه گم شدن، پیدا کردن یک دوست قدیمی است.»
این جملهٔ درخشان، تمام مختصات یک کاریکلماتور ناب را دارد: ایجاز حداکثری (هفت واژه)، پارادوکس (پیدا کردن = گم شدن)، طنز تلخ (تغییر آدمها در گذر زمان)، و ضربهٔ پایانی که خواننده را میان خنده و تأمل معلق میکند. شعر کاریکلماتوری این ظرفیت را از کاریکلماتور وام میگیرد، اما آن را به عرصهٔ شعر سپید گسترش میدهد.
۴.۴. یدالله رؤیایی و برخورد تصاویر
یدالله رؤیایی و نظریهٔ «حجم گرایی» او سهم مهمی در پیشبرد منطق برخورد تصاویر داشته است. رؤیایی بر این باور بود که معنا نه در واژههای منفرد، که در فاصلهها، سکوتها و برخورد واژگان با یکدیگر شکل میگیرد. این ایده با مفهوم مونتاژ پارادوکسیکال در کاریکلماتوریسم خویشاوندی دارد.
۴.۵. احمدرضا احمدی و روایت اپیزودیک
احمدرضا احمدی را میتوان از پیشگامان روایت اپیزودیک در شعر معاصر فارسی دانست. شعرهای بلند او غالباً از مجموعهای از قطعات تشکیل شدهاند که انسجام آنها نه از پیرنگ، که از حالوهوا و جهانبینی مشترک حاصل میشود. شعر کاریکلماتوری وارث این سنت است، اما آن را با طنز گروتسک و مونتاژ پارادوکسیکال درمیآمیزد.
۴.۶. شعر سپید و کشف سکوت
دستاورد مهم شعر سپید، بهویژه در آثار نیما و شاملو، آزادی از وزن عروضی و توجه به نقش سکوت، مکث و فاصلهگذاری بود. شاملو در شعر «مرگ ناصری» مینویسد:
«مردی
با طناب دار
از دهانش
بیرون میآید»
این تصویر سوررئال، که با فاصلهگذاری دقیق همراه است، نشان میدهد که چگونه میتوان با شکستن نحو و استفاده از سکوت میان سطرها، ضربهای کاری به خواننده وارد کرد.
۴.۷. منابع تغذیهکنندهٔ کاریکلماتوریسم (جمعبندی)
در یک نگاه کلی، عناصر اصلی این بوطیقا از منابع زیر تغذیه شدهاند:
· از خیام: پارادوکس و طنز وجودی
· از سعدی: ایجاز و ضربهٔ نهایی
· از پرویز شاپور: کاریکلماتور و شوک معنایی
· از یدالله رؤیایی: برخورد تصاویر
· از احمدرضا احمدی: ساختار اپیزودیک
· از نیما و شاملو: سکوت و آزادی فرمی
· از گروتسک مدرن: همنشینی خنده و وحشت
· از مونتاژ سینمایی: تولید معنا از برخورد قابها
۴.۸. نمونههای همسایه: حضور پراکندهٔ سازوکارهای کاریکلماتوری در شعر معاصر
کاریکلماتوریسم را نمیتوان ادامهٔ مستقیم هیچ جریان پیشین دانست، اما برخی از سازوکارهای بنیادین آن را میتوان بهصورت پراکنده در آثار شماری از شاعران معاصر مشاهده کرد. این نمونهها نه مصداق شعر کاریکلماتوری، بلکه خویشاوندان زیباییشناختی آن به شمار میآیند.
الف) پرویز شاپور: پارادوکس به مثابه موتور معنا
در کاریکلماتورهای شاپور، معنا از برخورد غیرمنتظرهٔ مفاهیم شکل میگیرد. برای نمونه: «بهترین راه گم شدن، پیدا کردن یک دوست قدیمی است.» در این جمله، دو حوزهٔ معنایی متضاد در کنار هم قرار گرفتهاند: «پیدا کردن» به حوزهٔ وصل، بازگشت و کشف تعلق دارد، و «گم شدن» به حوزهٔ فقدان، بیگانگی و فاصله. تنش میان این دو حوزه، معنایی تازه تولید میکند که نه کاملاً طنز است و نه کاملاً تراژیک. همین منطقِ تولید معنا از پارادوکس، یکی از ریشههای مهم کاریکلماتوریسم به شمار میآید.
ب) یدالله رؤیایی: معنا در فاصلهٔ تصاویر
در شعر حجم، تصویرها غالباً نه بهصورت توصیفی، بلکه بهصورت برخوردی عمل میکنند. در چنین ساختاری، معنا مستقیماً بیان نمیشود، بلکه در فاصلهٔ میان تصاویر شکل میگیرد. کاریکلماتوریسم نیز از همین منطق بهره میگیرد، اما برخورد تصاویر را با پارادوکس، طنز تلخ و شوک معنایی درمیآمیزد.
ج) احمدرضا احمدی: اپیزودهای مستقل و جهان واحد
در بسیاری از شعرهای احمدرضا احمدی، روایت خطی جای خود را به کنار هم قرار گرفتن قطعات مستقل میدهد. میان این تصاویر رابطهٔ علّی مستقیمی وجود ندارد؛ اما مجموع آنها فضایی مشترک میسازند. انسجام شعر از پیرنگ حاصل نمیشود، بلکه از اتمسفر و جهان عاطفی مشترک شکل میگیرد. شعر کاریکلماتوری این ساختار اپیزودیک را حفظ میکند، اما آن را با منطق گروتسک، طنز تلخ و مونتاژ پارادوکسیکال پیوند میزند.
نتیجهٔ تطبیقی
اگر بخواهیم جایگاه کاریکلماتوریسم را در یک فرمول ساده نشان دهیم، میتوان گفت:
پرویز شاپور = پارادوکس فشرده
یدالله رؤیایی = برخورد تصاویر
احمدرضا احمدی = ساختار اپیزودیک
بهعلاوهٔ گروتسک و طنز تلخ معاصر
= کاریکلماتوریسم
این فرمولبندی نشان میدهد که ادعای کاریکلماتوریسم «ابداع از هیچ» نیست، بلکه «بازآرایی خلاقِ چند سنت موجود» است؛ و این معمولاً برای پذیرش نظریه در فضای دانشگاهی بسیار قانعکنندهتر از ادعای گسست کامل است.
---
۵. نسبت کاریکلماتوریسم با سنت طنز فارسی
کاریکلماتوریسم اگرچه از طنز کلاسیک فارسی تأثیر پذیرفته است، اما هدف آن صرفاً خنداندن نیست. در طنز سنتی، خنده اغلب ابزار نقد اجتماعی است؛ در حالی که در شعر کاریکلماتوری، طنز بخشی از سازوکار تولید معناست. طنز در اینجا به گروتسک نزدیکتر است تا به هزل یا فکاهه: خندهای که با وحشت درآمیخته و بهجای آنکه صرفاً به یک ناهنجاری اجتماعی بخندد، وضعیت وجودی انسان معاصر را به پرسش میگیرد.
---
۶. تفکیک مفهومی: کاریکلماتور، شعر کاریکلماتوری و کاریکلماتوریسم
برای جلوگیری از خلط مفاهیم، ضروری است میان سه سطح تمایز قائل شویم:
· کاریکلماتور (فرم): واحدی مستقل و کوتاه، معمولاً در قالب نثر، که بر پارادوکس، ایجاز و طنز استوار است.
· شعر کاریکلماتوری (گونهٔ شعری): شعری که از تجمع واحدهای فشردهٔ معنایی و تصاویر کاریکلماتوری شکل میگیرد.
· کاریکلماتوریسم (بوطیقا و دستگاه نظری): نام پیشنهادی برای بوطیقا و دستگاه نظری حاکم بر این نوع شعر.
به بیان دیگر: کاریکلماتور فرم است، شعر کاریکلماتوری گونهٔ شعری، و کاریکلماتوریسم نظریه و جهانبینی.
---
۷. مبانی نظری کاریکلماتوریسم
پیش از ورود به تعریف و مختصات، لازم است هستهٔ نظری این بوطیقا در چند گزارهٔ بنیادین صورتبندی شود:
گزارهٔ نخست: معنا حاصلِ بازنمایی نیست، حاصلِ برخورد است.
در شعر کاریکلماتوری، معنا نه از طریق توصیف مستقیم یا روایت خطی، بلکه از تنش و اصطکاک میان عناصر ناهمگون پدید میآید. شاعر معنا را «بیان» نمیکند، بلکه شرایط ظهور آن را فراهم میسازد.
گزارهٔ دوم: تصویر واحد بنیادین شعر نیست؛ مونتاژ تصویر واحد بنیادین شعر است.
در این بوطیقا، تأثیر زیباییشناختی نه در یک تصویر منفرد، که در برخورد دو یا چند تصویر با یکدیگر نهفته است. شاعر بهجای خلق تصاویر مستقل، به مونتاژ آنها میاندیشد.
گزارهٔ سوم: پارادوکس نه آرایهای ادبی، بلکه سازوکاری برای شناخت جهان معاصر است.
در جهانی که تراژدی و سرگرمی، امر قدسی و امر مصرفی، حقیقت و وانمایی بهطور همزمان حضور دارند، پارادوکس دیگر یک ترفند بلاغی نیست، بلکه شیوهای برای بازنمایی ساختار متناقض واقعیت است.
گزارهٔ چهارم: جهان معاصر ذاتاً گروتسک است.
کاریکلماتوریسم گروتسک را صرفاً یک شگرد زیباشناختی نمیداند. در جهانی که همزمان شاهد جنگ زنده، تبلیغات کالاهای لوکس، شبکههای اجتماعی، مهاجرت، مصرفزدگی و فروپاشی روایتهای کلان است، خودِ واقعیت ماهیتی گروتسک یافته است.
۷.۱. اصل بنیادین: شعر به مثابهٔ ماشین تولید برخورد
در کاریکلماتوریسم، شعر نه بازتاب منفعلانهٔ جهان، بلکه سازوکاری برای ایجاد برخورد میان حوزههای معنایی دور از هم است. ارزش یک تصویر نه در استقلال آن، بلکه در توانایی آن برای ورود به شبکهای از تنشها و روابط پارادوکسیکال نهفته است. از این منظر، شعر کاریکلماتوری را میتوان نوعی «ماشین تولید برخورد» دانست که معنا را نه از طریق توضیح، بلکه از طریق رویارویی عناصر ناهمگون پدید میآورد. این اصل، هستهٔ مرکزی تمام ویژگیهای فنی و زیباییشناختیای است که در ادامه بررسی میشوند.
۷.۲. چرا کاریکلماتوریسم؟
هدف از طرح اصطلاح «کاریکلماتوریسم» نامگذاری صرف یک سبک فردی نیست، بلکه اشاره به مجموعهای از سازوکارهای مشترک است که در قالبهای موجود بهطور کامل قابل توضیح نیستند. اصطلاحاتی چون «شعر سپید»، «شعر طنز»، «شعر پستمدرن» یا «شعر تصویری» هر یک بخشی از این سازوکارها را توضیح میدهند، اما هیچیک قادر نیستند نقش محوری کاریکلماتور، مونتاژ پارادوکسیکال و گروتسک را بهطور همزمان توضیح دهند. شعر سپید بر آزادی فرمی و موسیقی درونی تأکید دارد، اما دربارهٔ پارادوکس و شوک معنایی ساکت است. شعر طنز بر خنده و نقد اجتماعی متمرکز است، اما مونتاژ تصویری در آن نقش محوری ندارد. شعر پستمدرن به تکثر روایتها میپردازد، اما ایجاز فشرده و اقتصاد زبانی در آن الزامی نیست. کاریکلماتوریسم از آن رو ضرورت مییابد که ترکیب این عناصر، بوطیقایی متمایز پدید میآورد که در هیچیک از قالبهای موجود بهطور کامل قابل تقلیل نیست.
۷.۳. نوآوری کاریکلماتوریسم
برای درک جایگاه کاریکلماتوریسم در چشمانداز شعر معاصر، لازم است نسبت آن با گونههای مجاور بهطور دقیق مشخص شود. اگر شعر سپید کلاسیک بر تصویر استوار است، کاریکلماتوریسم بر برخورد تصویرها استوار میشود. اگر کاریکلماتور در سطح جمله عمل میکند، شعر کاریکلماتوری همان منطق را در سطح ساختار شعری گسترش میدهد. اگر شعر پستمدرن به تکثر روایتها گرایش دارد، کاریکلماتوریسم این تکثر را از طریق مونتاژ پارادوکسیکال و شوک معنایی سازمان میدهد. به بیان دیگر، نوآوری کاریکلماتوریسم نه در ابداع عناصری کاملاً بیسابقه، بلکه در ترکیب و بازآرایی عناصر موجود در قالبی تازه است؛ قالبی که در آن مونتاژ پارادوکسیکال به هستهٔ اصلی تولید معنا تبدیل میشود.
۷.۴. پیوندهای نظری کاریکلماتوریسم
کاریکلماتوریسم بهعنوان بوطیقایی مستقل در شعر معاصر فارسی مطرح میشود، اما برخی از سازوکارهای آن را میتوان در گفتوگو با شماری از نظریههای ادبی و فرهنگی معاصر نیز بررسی کرد. این همنشینیها به معنای منشأ گرفتن مستقیم این بوطیقا از نظریههای یادشده نیست، بلکه صرفاً نشان میدهد که میان آنها نوعی خویشاوندی مفهومی وجود دارد. در میان این خویشاوندیهای نظری، مفهوم مونتاژ در اندیشهٔ سرگئی آیزنشتاین بیش از دیگران به هستهٔ سازوکار کاریکلماتوریسم نزدیک است.
مونتاژ و سرگئی آیزنشتاین: در نظریهٔ مونتاژ آیزنشتاین، معنا نه از یک نما، بلکه از برخورد دو یا چند نما پدید میآید. در شعر کاریکلماتوری نیز معنا غالباً محصول رویارویی تصاویر، مفاهیم و موقعیتهای ناهمگون است. از این منظر، «مونتاژ پارادوکسیکال» را میتوان معادل شعریِ نوعی مونتاژ معناآفرین دانست که در آن تنش میان قابها نقش اصلی را در تولید معنا ایفا میکند.
گروتسک و میخائیل باختین: باختین در تحلیل فرهنگ کارناوالی بر فروریختن مرز میان امر والا و امر فرودست تأکید میکند. در شعر کاریکلماتوری نیز مفاهیم قدسی، شخصیتهای اسطورهای، عناصر رسانهای و اشیای روزمره در کنار یکدیگر قرار میگیرند. این همنشینی، که اغلب به فضایی طنزآلود و هراسانگیز میانجامد، با برخی ویژگیهای جهان گروتسک نزد باختین قابل مقایسه است.
پارادوکس و امر پستمدرن در اندیشهٔ ژان بودریار: بودریار از جهانی سخن میگوید که در آن مرز میان واقعیت و بازنمایی دچار تزلزل شده است. بسیاری از تصاویر شعر کاریکلماتوری نیز بر پایهٔ کنار هم قرار گرفتن واقعیتهای ناسازگار و حوزههای معنایی متناقض شکل میگیرند. در این معنا، پارادوکس در کاریکلماتوریسم صرفاً یک آرایهٔ ادبی نیست، بلکه راهی برای بازنمایی جهانی است که خود ساختاری متناقض و چندلایه یافته است.
خردهروایتها و ژان فرانسوا لیوتار: لیوتار وضعیت پستمدرن را با بیاعتمادی به روایتهای کلان و توجه به خردهروایتها توضیح میدهد. ساختار اپیزودیک شعر کاریکلماتوری نیز معمولاً بر روایت واحد و فراگیر استوار نیست، بلکه از کنار هم قرار گرفتن قطعات، صداها و تصاویر مستقل شکل میگیرد. از این منظر، میتوان این ساختار را با منطق خردهروایتهای پستمدرن در نسبت دانست.
---
۸. تعریف شعر کاریکلماتوری
شعر کاریکلماتوری گونهای از شعر سپید است که معنا را از طریق مونتاژ پارادوکسیکالِ تصاویر، موقعیتها و حوزههای معنایی ناهمگون تولید میکند. این شعر با اتکا به ایجاز، شوک معنایی و طنز گروتسک، تجربهٔ انسان معاصر را در قالب ساختاری اپیزودیک و تصویرمحور بازنمایی میکند.
---
۹. نسبت کاریکلماتوریسم با پستمدرنیسم
کاریکلماتوریسم را نمیتوان بهطور کامل ذیل پستمدرنیسم طبقهبندی کرد، اما میان این دو نسبتهایی روشن وجود دارد. جهانِ شعر کاریکلماتوری جهانی است که در آن مرزهای سنتی میان امر والا و امر روزمره، حقیقت و بازنمایی، تراژدی و طنز، و واقعیت و رؤیا دچار تزلزل شدهاند. با این همه، کاریکلماتوریسم صرفاً شاخهای از شعر پستمدرن نیست. آنچه این گرایش را متمایز میکند، نقش محوری کاریکلماتور، ایجاز فشرده، شوک معنایی، گروتسک و مونتاژ تصویری است. اگر پستمدرنیسم بیش از هر چیز یک وضعیت فرهنگی و فلسفی باشد، کاریکلماتوریسم کوششی است برای یافتن زبانی شعری که بتواند آن وضعیت را در قالبی فشرده، تصویری و طنزآلود بازنمایی کند.
---
۱۰. مختصات فنی و زیباییشناختی
۱۰.۱. ایجاز درخشان
ایجاز در اینجا صرفاً کوتاهنویسی نیست. هر واژه باید بیشترین بار معنایی ممکن را حمل کند. اقتصاد زبانی یکی از اصول بنیادین شعر کاریکلماتوری است. حذف واژگان زائد نه یک انتخاب سبکی، بلکه ضرورتی ساختاری است؛ زیرا تراکم معنایی شعر وابسته به فشردگی زبان آن است.
۱۰.۲. گروتسک
به نظر میرسد گروتسک یکی از مهمترین مؤلفههای نظری این گرایش باشد. در گروتسک، خنده و وحشت، طنز و تراژدی، زیبایی و زشتی به شکلی همزمان حضور دارند.
۱۰.۳. واحدهای معنایی خودبسنده
بخش مهمی از بندهای شعر قابلیت استقلال نسبی دارند و میتوانند به تنهایی نیز معنا تولید کنند.
۱۰.۴. تصویرسازی سوررئال
سوررئالیسم در این شعر نه یک آرایش زبانی، بلکه ابزاری برای بازنمایی واقعیتی است که خود روزبهروز نامعقولتر میشود.
۱۰.۵. زبان بینابین
این شعر میان زبان روزمره و زبان ادبی حرکت میکند.
۱۰.۶. ساختار اپیزودیک و روایت غیرخطی
شعر از قابهای متعدد تشکیل میشود و انسجام آن بیشتر از جنس فضای کلی و جهانبینی مشترک است تا روایت خطی. شعر کاریکلماتوری معمولاً از منطق روایت کلاسیک پیروی نمیکند. در این شعر، روایت نه بر پایهٔ توالی زمانی، بلکه بر اساس تداعی، تضاد و مجاورت تصاویر شکل میگیرد.
۱۰.۷. ریتم شکسته و موسیقی حاصل از برخورد
موسیقی این شعر از مکثها، سکوتها، شکستهای نحوی و برشهای ناگهانی حاصل میشود. اما این تنها منبع تولید موسیقی در شعر کاریکلماتوری نیست. در این بوطیقا، موسیقی از خودِ فرایند مونتاژ نیز زاده میشود. تکرار الگوهای تصویری، بازگشت موتیفها در بندهای مختلف، ضربآهنگی که از توالی پارادوکسها و شوکهای معنایی پدید میآید، و مکثهای معنادار میان قابها، همگی به تولید نوعی «موسیقی برخورد» میانجامند.
۱۰.۸. منِ دوربینوار
شاعر کمتر روایتگر احساسات شخصی خویش است و بیشتر همچون دوربینی عمل میکند که جهان را ثبت و مونتاژ میکند.
۱۰.۹. مونتاژ پارادوکسیکال
مونتاژ پارادوکسیکال فرایندی است که در آن دو یا چند تصویر، موقعیت یا حوزهٔ معنایی ناسازگار در کنار یکدیگر قرار میگیرند و از تنش میان آنها معنایی تازه زاده میشود. این سازوکار را میتوان هستهٔ مولد شعر کاریکلماتوری دانست. شعر کاریکلماتوری از بسیاری جهات به منطق تدوین سینمایی نزدیک است.
۱۰.۱۰. شوک معنایی
شوک معنایی را میتوان یکی از سازوکارهای محوری تولید معنا در شعر کاریکلماتوری دانست. این شوک زمانی پدید میآید که دو حوزهٔ دور از هم به شکلی غیرمنتظره با یکدیگر برخورد میکنند. برای نمونه: «خداوند دیشب استعفا داد» — حوزهٔ معنایی اول امر قدسی است، حوزهٔ معنایی دوم بوروکراسی اداری، و نتیجه فروپاشی اقتدار متافیزیکی در قالب یک خبر اداری. این برخورد، مخاطب را با نوعی اختلال در انتظارهای ذهنی روبهرو میکند که نه صرفاً برای غافلگیری، بلکه برای تولید معنایی تازه طراحی شده است. نمونهٔ دیگر: «فرشتگان مقرب / بالهای خود را / در سایت دیوار آگهی کردند» — تنزل امر قدسی به کالایی قابل معامله، که همزمان خنده و وحشت را برمیانگیزد.
در شعر کاریکلماتوری، معنا اغلب به صورت مستقیم بیان نمیشود، بلکه از برخورد عناصر ناهمگون پدید میآید. هنگامی که دو حوزهٔ معنایی دور از هم در کنار یکدیگر قرار میگیرند، ذهن مخاطب ناچار میشود میان آنها رابطهای تازه برقرار کند. از این منظر، شعر کاریکلماتوری بیش از آنکه مبتنی بر بیان باشد، مبتنی بر کشف است. منطق درونی بوطیقای کاریکلماتوریسم را میتوان در زنجیرهٔ زیر خلاصه کرد: کاریکلماتور ← پارادوکس ← مونتاژ پارادوکسیکال ← شوک معنایی ← تولید معنا ← طنز گروتسک.
---
۱۱. تمایز تطبیقی گونهها
برای درک دقیقتر جایگاه شعر کاریکلماتوری در میان گونههای ادبی، مقایسهٔ تطبیقی زیر راهگشاست:
کاریکلماتور: واحد بنیادین آن «جمله» است، عنصر غالب آن «پارادوکس»، و هدف آن «شوک معنایی» در یک لحظهٔ منفرد.
شعر سپید: واحد بنیادین آن «تصویر» است، عنصر غالب آن «موسیقی درونی»، و هدف آن «تجربهٔ شاعرانه» در فضایی غنایی یا فلسفی.
هایکو: واحد بنیادین آن «لحظه» است، عنصر غالب آن «شهود»، و هدف آن «مکاشفه» در پیوند با طبیعت و امر اشراقی.
شعر طنز: واحد بنیادین آن «روایت» است، عنصر غالب آن «خنده»، و هدف آن «انتقاد» اجتماعی یا سیاسی.
شعر کاریکلماتوری: واحد بنیادین آن «مونتاژ پارادوکسیکال» است، عنصر غالب آن «گروتسک و شوک معنایی»، و هدف آن «بازنمایی بحران انسان معاصر» از طریق برخورد عناصر ناهمگون.
---
۱۲. شعر کاریکلماتوری چه چیز نیست؟
کاریکلماتور صرف نیست. شعر سپید کلاسیک نیست. هایکو نیست. نثر شاعرانه نیست. طنز کلاسیک نیست. هر یک از این گونهها با شعر کاریکلماتوری اشتراکهایی دارند، اما هیچیک تمامی مختصات آن را در خود جمع نمیکنند.
---
۱۳. تحلیل کمّیِ مؤلّفههای سبکی در پیکره
برای سنجشِ میزانِ حضورِ هر یک از مؤلّفههای بنیادین در پیکرهٔ پنجاهویکشعری، یک ماتریسِ تحلیلی تشکیل شد. نتایج به شرحِ زیر است:
· ایجازِ فشرده: ۱۰۰٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· پارادوکسِ سازنده: ۹۶٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· طنزِ تراژیک: ۹۲٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· پایانِ انفجاری: ۹۰٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· جانبخشی به اشیا: ۸۸٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· روایتِ مینیمال: ۸۶٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· جابهجاییِ نقشهای معنایی: ۸۴٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· نقدِ اجتماعیِ غیرمستقیم: ۸۰٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· چندلایگیِ معنایی: ۷۸٪ حضورِ کلّی در پیکره.
· مشارکتِ فعّالِ خواننده: ۷۶٪ حضورِ کلّی در پیکره.
نتایج نشان میدهد که ایجازِ فشرده با ۱۰۰٪ حضورِ کلّی بنیادیترین مؤلّفهٔ این بوطیقاست. پارادوکسِ سازنده و طنزِ تراژیک بهترتیب با ۹۶٪ و ۹۲٪، هستهٔ «جهانبینی» این بوطیقا را تشکیل میدهند. پایانِ انفجاری با ۹۰٪ نشان میدهد که در این بوطیقا، پایانِ شعر مهمترین لحظهٔ معناسازی است. جانبخشی به اشیا با ۸۸٪، یکی از شاخصترین ویژگیهای سبکی است که کاریکلماتوریسم را از بسیاری از جریانهای شعریِ معاصر متمایز میکند.
---
۱۴. سه خوشهٔ اصلی در پیکرهٔ کاریکلماتوریسم
تحلیلِ پنجاهویک شعر این مجموعه نشان میدهد که آثار را میتوان در سه خوشهٔ اصلی دستهبندی کرد:
۱۴.۱. مونتاژِ پارادوکسیکالِ ناب
دو جهانِ کاملاً ناهمگون در یک قاب به هم برخورد میکنند و از این برخورد، معنایی تازه متولد میشود. نمونههای شاخص: «احوالپرسی» (برخوردِ جنگ و دیپلماسی)، «والپست مدرن» (برخوردِ امرِ قدسی و امرِ رسانهای).
۱۴.۲. گروتسکِ نهادی
نهادها (دادگاه، بانک، کارخانه، بازار، سازمانِ ملل) به شخصیتهای مستقل تبدیل میشوند و از درون، علیه ساختارهای خود شهادت میدهند. نمونههای شاخص: «تندیسِ بیچشم»، «کارخانهٔ تولیدِ آینده»، «دلال».
۱۴.۳. کاریکلماتورِ زنجیرهای
هر بند یک کاریکلماتورِ مستقل است که میتواند بهتنهایی نقل شود، اما در عین حال، با بندهای دیگر یک قوسِ معناییِ کامل میسازد. نمونههای شاخص: «قلمِ اجارهای»، «کالبدشکافیِ شعر»، «تقدیرِ کور».
---
۱۵. تحلیل تفصیلیِ ده شعرِ کانونی
در این بخش، ده شعر از پیکره که بالاترین تراکمِ مؤلّفههای سبکی را دارند، بهتفصیل تحلیل میشوند:
۱. احوالپرسی — نمونهای شاخص از مونتاژ پارادوکسیکال که جهان جنگ و دیپلماسی را در یک قاب روایی به هم متصل میکند.
۲. غریبه — روایتی وجودی از انسان معاصر که از خلال نمادهای سفر، چمدان، کودک و ایستگاه، مسئلهٔ هویت و بازگشت به خویشتن را روایت میکند.
۳. کارخانهٔ تولید آینده — نمونهای از گروتسک نهادی که با جانبخشیدن به مفاهیمی چون آینده، امید، حقیقت و مرگ، بحران تمدن معاصر را بازنمایی میکند.
۴. والپست مدرن — شعری مبتنی بر مونتاژ گستردهٔ رسانه، سیاست، دین، جنگ و فرهنگ که فروپاشی روایتهای کلان را به تصویر میکشد.
۵. مراسم ختمِ پسورد — تلفیقی از سوگ و فناوری که حافظهٔ دیجیتال را به استعارهای از فقدان تبدیل میکند.
۶. تندیس بیچشم — نمونهای از کمدی سیاه نهادی که در آن دادگاه، عدالت، پرونده و قانون به شخصیتهای مستقل تبدیل میشوند.
۷. دلال — بازنمایی گروتسک اقتصاد و کالاییشدن ارزشهای انسانی.
۸. قلم اجارهای — نمونهٔ شاخص کاریکلماتور زنجیرهای.
۹. کالبدشکافی شعر — متنی خودبازتاب که شعر را در مقام موضوع تشریح قرار میدهد.
۱۰. وزن هیچ — شعری مبتنی بر یک استعارهٔ مرکزی که مسئلهٔ حقیقت، حافظه و تاریخ را با مفهوم «هیچ» پیوند میدهد.
در میان این آثار، «احوالپرسی» را میتوان نمونهٔ کانونی بوطیقای کاریکلماتوریسم دانست؛ زیرا تقریباً تمامی مؤلفههای این نظریه را به شکلی همزمان و منسجم در خود گرد آورده است.
---
۱۶. جامعهٔ آماری و تنوّع موضوعی
پیکرهٔ حاضر از نظر موضوعی گسترهٔ وسیعی را پوشش میدهد:
· جنگ و خشونت: احوالپرسی، صلحنامه، مسافرخانهٔ شلمچه، تندیسِ بیچشم، والپست مدرن.
· فقر و نابرابری: ترازوی نابرابر، موزهٔ گرسنگی، کودکِ کار، بیکاری، نجوای گرسنگی، کوچهٔ قرمز.
· تنهایی و ازخودبیگانگی: تنهاییهای متصل، غریبه، بیخانمان، انسان، سگِ ولگرد.
· عشق و روابط انسانی: از معشوق تا معشوقهگی، طلاق، وامِ ازدواج، کلاسِ وفاداری، پنتهاوسِ لیلی.
· مرگ و نیستی: ادارهٔ مرگ، آخرین شعر، مراسمِ ختمِ پسورد، شعرِ نانوشته.
· قدرت و نهادها: سازمانِ میانجی، دلال، تندیسِ بیچشم، کارخانهٔ تولیدِ آینده، گلایه از خدا.
· زبان و هنر: کلمه، کالبدشکافیِ شعر، قلمِ اجارهای، مونالیزای ۱۴۰۴.
· زنان و جنسیت: رسوا، نانجیب، نجابت، زشت، زشتترین زاییدهٔ بهشت.
· بوروکراسی و زندگیِ مدرن: کارمند، کراوات، پوزخند، میوهٔ نوبرانه، بورسِ اشک.
· هویت و حافظه: کودکیِ گمشده، وزنِ هیچ، تقدیرِ کور، موزهٔ اخبار.
این تنوّع نشان میدهد که کاریکلماتوریسم، برخلافِ تصوّرِ اوّلیه، محدود به یک یا دو مضمونِ خاص نیست و میتواند طیفِ گستردهای از تجربههای انسانی را بازنمایی کند.
---
۱۷. معیارهای تشخیص شعر کاریکلماتوری
برای آنکه متنی در این حوزه قرار گیرد، دستکم چند مؤلفه باید بهطور همزمان حضور داشته باشند: ایجاز و تراکم معنایی، پارادوکس، مونتاژ پارادوکسیکال، ساختار اپیزودیک، شوک معنایی، حضور عناصر گروتسک، استقلال نسبی بندها، و زبان بینابینی.
---
۱۸. آسیبشناسی و چالشها
بزرگترین خطر آن است که شعر به مجموعهای از جملات درخشان اما پراکنده تبدیل شود. انباشت بیوقفهٔ تصاویر ممکن است شعر را به نمایشگاهی از شگفتیها بدل کند. استفادهٔ افراطی از ارجاعات سیاسی و رسانهای میتواند موجب تاریخمصرفدار شدن شعر شود. اگر پارادوکس به شگردی مکانیکی تبدیل شود، تأثیر خود را از دست خواهد داد. شعر باید از خبر آغاز شود، نه آنکه در خبر متوقف بماند. حذف وزن عروضی نباید به حذف موسیقی بینجامد.
---
۱۹. بحث
نتایج این پژوهش نشان میدهد که «کاریکلماتوریسم» را نمیتوان صرفاً امتداد کاریکلماتور یا گونهای از شعر سپید دانست، بلکه با نظامی نسبتاً مستقل از مؤلفههای زیباییشناختی، زبانی و اندیشگانی روبهرو هستیم. در این نظام، ایجاز، پارادوکس، روایت، استعاره، طنز تلخ و نقد اجتماعی در قالبی واحد به هم میپیوندند.
یکی از مهمترین یافتههای پژوهش آن است که کاریکلماتوریسم، از «جملهٔ شاعرانه» عبور کرده و به «شعرِ رواییِ فشرده» رسیده است. تحلیل ۵۱ شعر نشان داد که این نظریه تنها در سطح فرم باقی نمیماند؛ بلکه به مسائل بنیادین انسان معاصر نیز میپردازد. از منظر بینامتنیت نیز، این نظریه با میراث ادبی فارسی وارد گفتوگو میشود. نکتهٔ مهم دیگر، نقش فعال مخاطب است. به دلیل ایجاز، حذفهای آگاهانه و گشودگی معنایی، خواننده ناگزیر است در فرایند تولید معنا مشارکت کند.
---
۲۰. نتیجهگیری
این پژوهش نشان داد که میتوان مجموعهای از تجربههای شعری معاصر را ذیل مفهومی با عنوان «کاریکلماتوریسم» صورتبندی کرد؛ مفهومی که بر پیوند میان ایجاز کاریکلماتور، ظرفیتهای شعر سپید، منطق مونتاژ، پارادوکس و جهانبینی گروتسک استوار است. به بیان فشرده، کاریکلماتوریسم بوطیقایی است که معنا را از طریق مونتاژ پارادوکسیکالِ واحدهای فشردهٔ زبانی و تصویری تولید میکند و تجربهٔ انسان معاصر را در قالبی گروتسک، ایجازمند و اپیزودیک بازمینماید.
بررسی ریشههای تاریخی این گرایش نشان داد که میتوان نشانههایی پراکنده از برخی سازوکارهای کاریکلماتوریسم را در سنت ادبی فارسی بازجست. تحلیل نمونههای همسایه در آثار شاپور، رؤیایی و احمدرضا احمدی نیز نشان داد که سازوکارهای پراکندهای از این بوطیقا پیش از این در شعر و نثر معاصر فارسی حضور داشتهاند؛ اما کاریکلماتوریسم با ترکیب این سازوکارها در قالبی منسجم، آنها را به سطح یک بوطیقای مستقل ارتقا میدهد.
کاریکلماتوریسم نه ادعای تأسیس مکتبی مستقل و تثبیتشده، بلکه پیشنهادی برای توصیف و تحلیل مجموعهای از تجربههای شعری است که هستهٔ مشترک آنها را میتوان در مونتاژ پارادوکسیکال، شوک معنایی و گروتسک جستوجو کرد. داوری نهایی دربارهٔ اعتبار و ماندگاری این بوطیقا، به گسترش پیکرهٔ متنی آن و ارزیابی منتقدان و پژوهشگران در سالهای آینده وابسته خواهد بود.
اگر شعر سپید مهمترین دستاورد قرن گذشتهٔ شعر فارسی در گسست از قالبهای سنتی بود، کاریکلماتوریسم را میتوان تلاشی برای پاسخگویی به تجربهٔ زیستهٔ انسان در عصر رسانه، بحران و تکثر روایتها دانست.
---
۲۱. نوآوریهای پژوهش
مهمترین نوآوریهای این پژوهش عبارتاند از: ارائهٔ نظریهای تازه با عنوان «کاریکلماتوریسم» در حوزهٔ شعر معاصر فارسی؛ تعریف مجموعهای منسجم از مؤلفههای سبکی، زبانی و فکری این نظریه؛ معرفی مفهوم «روایت مینیاتوری» بهعنوان یکی از ارکان ساختاری این گونهٔ شعری؛ تبیین نقش پارادوکس بهعنوان سازوکار تولید معنا؛ تحلیل نظاممند یک جامعهٔ آماری شامل ۵۱ شعر؛ استفاده از «پژوهش مبتنی بر آفرینش» در حوزهٔ شعر معاصر فارسی؛ معرفی مفاهیمی چون «مونتاژ پارادوکسیکال»، «گروتسک نهادی»، «کاریکلماتور زنجیرهای»، و «پایان انفجاری» بهعنوان ابزارهای تحلیلی.
---
۲۲. محدودیتهای پژوهش
پیکرهٔ این پژوهش منحصر به آثار یک شاعر (که خودْ پژوهشگر نیز هست) میباشد. آزمون نهایی این نظریه در گرو بررسی آثار شاعران دیگر است. همپوشانی نقش شاعر و پژوهشگر میتواند منجر به سوگیری تأییدی شود. ماتریس مؤلّفهها، اگرچه ابزاری مفید برای سنجش انسجام است، اما ذاتاً سادهساز است. نوظهور بودن نظریه سبب شده است پیشینهٔ مستقلی برای مقایسهٔ مستقیم وجود نداشته باشد.
---
۲۳. پیشنهادها برای پژوهشهای آینده
آثار شاعران دیگر بر اساس مؤلفههای کاریکلماتوریسم بررسی شوند. نسبت این نظریه با شعر سپید، شعر حجم، مینیمالیسم ادبی و کاریکلماتور کلاسیک مطالعه شود. پژوهشهای تطبیقی میان کاریکلماتوریسم و جریانهای مشابه در ادبیات جهان انجام شود. پژوهشهای مخاطبمحور دربارهٔ نحوهٔ دریافت و تفسیر این نوع شعر صورت گیرد.
---
۲۴. سخن پایانی
کاریکلماتوریسم تلاشی است برای یافتن زبانی که در آن، اندیشه و تصویر، سکوت و کلمه، طنز و تراژدی، روایت و شعر، همزمان حضور داشته باشند. این نظریه میکوشد نشان دهد که شعر میتواند با کمترین واژهها، بیشترین امکانِ معنا را بیافریند و از خلال تصویرهای متناقض، حقیقتهای پنهان جهان را آشکار سازد.
اگر کاریکلماتور، جهان را در یک جمله غافلگیر میکرد، کاریکلماتوریسم میکوشد آن غافلگیری را به زنجیرهای از شوکهای معنایی تبدیل کند؛ زنجیرهای که در آن، هر حلقه هم مستقل است و هم جزئی از یک پیکرهٔ واحد. این پژوهش، پایان یک مسیر نیست، بلکه دعوتی است به گفتوگو، نقد، آزمون و توسعهٔ بیشتر این نظریه در فضای پژوهشهای ادبی معاصر.
---
۲۵. مانیفست کاریکلماتوریسم در ده گزاره
ما در جهانی زندگی میکنیم که واقعیت از سوررئالیسم پیشی گرفته است؛ بنابراین شعر نیز ناگزیر است زبان تازهای برای روایت آن بیافریند.
۱. جهان از پارادوکس ساخته شده است.
۲. ایجاز، فضیلت بنیادین شعر است.
۳. گروتسک، زبان طبیعی انسان معاصر است.
۴. شعر باید زخم را آشکار کند، نه پنهان.
۵. هر بند باید بتواند به تنهایی نیز معنا تولید کند.
۶. واقعیت گاه تنها از طریق رؤیا قابل روایت است.
۷. شاعر دوربین است، نه خطیب.
۸. شعر از خبر آغاز میشود اما در خبر متوقف نمیشود.
۹. مونتاژ، یکی از سرچشمههای اصلی معناست.
ما هیچ قاعدهای را مقدس نمیدانیم؛ حتی این مانیفست را.
---
۲۶. مؤخره
ما در عصری زندگی میکنیم که اخبار از کابوسها عجیبترند،
تصاویر از واقعیت پیشی گرفتهاند،
و خنده و گریه از یک چشمه میجوشند.
کاریکلماتوریسم فرزند چنین جهانی است.
نه قصد نجات جهان را دارد،
نه میتواند از آن چشم بپوشد.
تنها میکوشد
بر زخمهای زمانه
لبخندی بکشد
که از دور شبیه خنده است
و از نزدیک
شبیه جای بخیه.
---
منابع و مآخذ
۱. آیزنشتاین، سرگئی. (۱۳۸۵). فرم فیلم (ترجمهٔ پرویز تأییدی). تهران: نشر هنر.
۲. باختین، میخائیل. (۱۳۹۰). تخیل مکالمهای (ترجمهٔ رویا پورآذر). تهران: نشر نی.
۳. پاینده، حسین. (۱۳۹۵). نظریه و نقد ادبی. تهران: نشر مروارید.
۴. حقوقی، محمد. (۱۳۷۸). شعر نو از آغاز تا امروز. تهران: نشر ثالث.
۵. رویایی، یدالله. (۱۳۴۸). از سکوی سرخ. تهران: نشر مروارید.
۶. شاپور، پرویز. (۱۳۵۵). کاریکلماتور. تهران: نشر روزنه.
۷. شمیسا، سیروس. (۱۳۸۷). سبکشناسی شعر. تهران: نشر میترا.
۸. صفوی، کوروش. (۱۳۹۰). از زبانشناسی به ادبیات. تهران: نشر سورهٔ مهر.
۹. طرهانی، نعمت. (۱۴۰۴). پنجاهویک شعر (پیکرهٔ کاریکلماتوریسم). نسخهٔ آرشیوی.
۱۰. فتوحی، محمود. (۱۳۹۶). سبکشناسی: نظریهها، رویکردها و روشها. تهران: نشر سخن.
۱۱. کزّازی، میرجلالالدین. (۱۳۷۰). زیباییشناسی سخن پارسی. تهران: نشر مرکز.
۱۲. مشفق، پروین. (۱۳۹۴). کاریکلماتور: از شاپور تا امروز. تهران: نشر ققنوس.
۱۳. Bakhtin, M. (1984). Rabelais and His World. Indiana University Press.
۱۴. Eisenstein, S. (1949). Film Form: Essays in Film Theory. New York: Harcourt.
۱۵. Smith, H. & Dean, R. (2009). Practice-led Research, Research-led Practice in the Creative Arts. Edinburgh University Press.
---
پایان مقاله
شعرهای شماره ۱ الی ۱۳
۱. احوالپرسی
در سنگرِ شرقی
سربازی
بر سیمِ خاردار
آویزان بود.
باد
استخوانهایش را
میشمرد.
همان لحظه
در ژنو
وزیرِ خارجه گفت:
«حالِ شما چطور است؟»
آنسو
پاسخ آمد:
«سپاس.
اوضاع
تحتِ کنترل است.»
باران
بر پوتینِ سرباز
میچکید.
پایِ چپ
هنوز
گرم بود.
پایِ راست
پیش از مرز
تسلیم شده بود.
---
کاخِ ریاست
چای
روی میز
سرد میشد.
رئیس نوشت:
«مذاکرات
امیدبخش بود.»
همان ساعت
مادرِ سرباز
زیرِ آوار
پیامی نوشت:
«پسرم...
زندهای؟»
پیام
میانِ دو قاره
دنبالِ
یک آنتن
میگشت.
---
ظهر
در راهروی
سازمانِ ملل
دیپلماتی
دست داد:
«ناهار؟»
دیگری گفت:
«حتماً.
فقط...
امروز
چند نفر
کشته شدند؟»
عدد
روی دستمال
نوشته شد.
دستمال
تا شد.
کنارِ قلب.
---
میدانِ مین
سربازی
بر شکم
میخزید.
زیرِ لب گفت:
«سیاست...
دو نفرند
که احوالِ هم را
میپرسند؛
و من
بینِ
احوالپرسیشان
تکهتکه
میشوم.»
مین
جمله را
تمام کرد.
در ژنو
وزیر
سرش را بلند کرد:
«رعد بود؟»
آن سوی خط
کسی
جواب نداد.
---
صلح
از گلویِ سرباز
بیرون زد.
روی سیمِ خاردار
خشک شد.
---
صبحِ فردا
هیئتها
دوباره
احوالِ هم را
پرسیدند.
همان صبح
مادرِ سرباز
پیامِ دیروز را
پاک کرد.
نوشت:
«پسرم...
گفتهاند
صلح
نزدیک است...»
این بار
پیام
حتی
از خودش
خارج نشد.
---
۲. غریبه
غروبِ جمعه
در ایستگاهِ قطار
مردی
با کتِ بارانخورده
و بارِ سفری
که برچسبِ همهٔ هتلهای جهان را داشت
و بوی نفتالین و باران میداد
روی نیمکت
نشسته بود
و به ساعتش
نگاه میکرد
و ساعت
از مچش
بیرون زده بود
و روی صفحهاش
به جای عدد
نوشته بودند:
«هنوز
نرسیدهای»
از کنارش گذشتم
همسفرِ چرمیاش
با من حرف زد:
«این مرد
مرا
از این شهر به آن شهر
میکِشد
و هر بار
در هتلی
باز میکند
و هر بار
تنها
میبندد»
گفتم:
«تو کیستی؟»
چمدان
قفلش
باز شد
و از میانِ لباسهای تاخورده
عکسِ کهنهای
بیرون افتاد
عکسِ کودکی
که از پشتِ شیشهٔ قطار
به مردی
دست تکان میداد
و مرد
خودش بود
---
ظهرِ دوشنبه
مرد
در ادارهٔ ثبتِ هویت
پشتِ میز
نشسته بود
و برگهها را
با خودکارِ قرمز
خط میزد
و کارمند
خودکارش را
در جوهری فرو برد
که رنگش
شبیهِ غروبِ جمعه بود
و نوشت:
«نام: مسافر
نامِ پدر: راهآهن
نامِ مادر: بلیطِ یکطرفه
مقصد: هرجا
که کسی
منتظرم نباشد»
و کارمند
مُهرِ «غریبه» را
روی برگه کوبید
و مرد
مُهر را
پاک نکرد
بلکه
زیرش نوشت:
«من
در تمامِ شهرها
غریبهام
و غریبهتر از همه
در آینه»
---
در خیابان
از کنارِ ویترینِ عکاسی
گذشت
و عکسهای عروس و داماد
به او خندیدند
و عکسِ پاسپورتیِ خودش
که در تهترین گوشهٔ ویترین
چسبیده بود
به او
نگاه کرد
و مرد
به عکسش گفت:
«تو
تنها مدرکی
که من
وجود دارم»
و عکس
جواب داد:
«اما من
از تو
واقعیترم
چون
من
همیشه
همینجا
بودهام
و تو
هیچوقت»
و عکس
برای آخرین بار
پلک زد
و مرد
دستش را
روی شیشه گذاشت
و عکس
زیرِ دستش
محو شد
و شیشه
فقط
انگشتانش را
نشان داد
---
نیمهشب
در هتلِ کنارِ جاده
مرد
پشتِ پنجره
ایستاده بود
و ماشینها را
میشمرد
پیشخدمت
کلیدِ اتاق را
روی میز گذاشت
و گفت:
«شما
تنها مسافریاید
که هر سال
همین موقع
به این هتل
برمیگردد
و هر بار
اتاقِ انتهای راهرو را
میخواهد»
مرد
کلید را
در مشت
فشرد
و گفت:
«من
دنبالِ چیزی میگردم
که
سالها پیش
در همان اتاق
جا گذاشتم
اما
هر بار
آنجا
خالیتر از قبل است»
و پیشخدمت
که سی سال
در آن هتل
کار کرده بود
نشست
و گریست
چون او هم
چیزی را
جا گذاشته بود
و نمیدانست
در کدام اتاق
---
در کوپهٔ قطار
مرد
روبهروی زنی
نشسته بود
که بارِ سفرش
شبیهِ بارِ او بود
زن
پرسید:
«به کجا
میروی؟»
مرد
به ساعتش نگاه کرد:
«به جایی
که
در آن
غریبه نباشم»
زن
خندید
و خندهاش
پنجرهٔ قطار را
بخار بست:
«من
تمامِ عمرم را
در همین قطار
گذراندهام
و هنوز
به ایستگاهی نرسیدهام
که
در آن
نامم را
بدانند»
مرد
برای نخستین بار
چمدانش را
باز کرد
و عکسِ کودک را
به زن نشان داد:
«این
تنها کسیست
که
منتظرم بود
و من
او را
جا گذاشتم»
زن
عکس را
گرفت
و میانِ کتابی
گذاشت
که هیچوقت
خوانده نمیشد
---
شب
در ایستگاهِ آخر
قطار
خالی
روی ریل
ایستاده بود
و مرد
تنها
روی سکو
نشسته بود
و بارِ سفرش
روی دوشش
خوابیده بود
بلندگو
اعلام کرد:
«این ایستگاه
مقصدِ نهاییست
تمامِ مسافران
پیاده شوند»
و مرد
پیاده نشد
چون
فهمیده بود
نهاییترین ایستگاه
همان جاییست
که
سالها
از رسیدن به آن
فرار کردهای
---
و سحرگاه
در هتلِ متروک
پیشخدمتِ پیر
کلیدِ اتاقِ انتهای راهرو را
از قلاب
برداشت
در را
گشود
چمدانی
که سی سال
زیرِ تخت
خاک میخورد
آرام
دهان باز کرد
از میانِ لباسهای تاخورده
کودکی
بیرون آمد
عکسِ مردی را
در دست داشت
پرسید:
«این مرد را
میشناسی؟»
پیشخدمت
عکس را گرفت
مدتِ زیادی
به آن نگاه کرد
و آهسته گفت:
«نه...
اما
تمامِ عمر
منتظرش بودهام.»
کودک
لبخند زد
عکس را
روی سینهٔ مردِ پیر
گذاشت
و همان لحظه
در ایستگاهِ آخر
مردِ غریبه
بیآنکه بداند چرا
دستش را
روی قلبش گذاشت
ساعت
برای نخستین بار
از تیکتاک
ایستاد
نه
چون زمان
تمام شده بود
چون انتظار
تمام شده بود
و مرد
بارِ سفرش را
روی نیمکت
جا گذاشت
و بیچمدان
از ایستگاه
گذشت
و کسی
برای نخستین بار
او را
با نامش
صدا زد.
---
۳. کارخانهٔ تولیدِ آینده
ساعتِ هشتِ صبح
کارخانهٔ تولیدِ آینده
به دلیلِ کمبودِ «فردا»
تعطیل شد.
کارگران
حقوقِ معوقهٔ رؤیاهایشان را
روی تسمهٔ خاموش
جستوجو میکردند.
انباردار گفت:
«چند سال است
آینده
به خطِ تولید
نرسیده.»
---
در بخشِ اداری
مسئولِ توزیعِ امید
فرمِ استعفا را
پر کرد.
نوشت:
«سالهاست
به اشتباه
ناامیدی
توزیع کردهام.»
رئیس
بیدرنگ
همان برگه را
ابلاغِ ارتقای شغلی کرد.
از آن روز
امید
سالهاست
پشتِ همان در
هنوز
شمارهٔ نوبتش را
صدا نزدهاند.
---
در چهارراه
چراغِ قرمز گفت:
«احتیاط کنید...
ممکن است
زندگی
از روبهرو برسد.»
همه ایستادند.
زندگی
بیتوجه
از چراغِ قرمز
عبور کرد.
کمی بعد
تصادف کردند...
قانون
با واقعیت.
---
بانکِ مرکزی
نرخِ رسمیِ حقیقت را
اعلام کرد:
هر واحد حقیقت
سه شایعه
و اندکی سرگرمی.
تا ظهر
تابلوی بورس
دیگر
ستونی برای حقیقت
نداشت.
حقیقت را
بایگانی کردند؛
کنارِ آینده.
---
در شبکههای اجتماعی
پیرزنی
عکسِ جوانیاش را
لایک کرد.
زمان
برای لحظهای
جهتش را
گم کرد.
وقتی برگشت
دید
پیری
زودتر
خودش را
تگ کرده است.
---
خبرنگاران گزارش دادند:
چند هزار تُن سکوت
از مرز گذشتهاند.
مقامات گفتند:
«جای نگرانی نیست...
سکوتها
هنوز
سخنگو ندارند.»
اما شب
همهٔ شبکهها
با زیرنویسِ سکوت
خبر را
تأیید کردند.
---
در پارک
کودکی
بادبادکش را
به آسمان سپرد.
بادبادک
غروب
برگشت.
گفت:
«امید را دیدم...
کنارِ آینده
در صفِ استخدام
ایستاده بود.»
کودک
نخِ بادبادک را
آهسته برید.
و باد
برای نخستین بار
چیزی را
پس نیاورد.
---
اخبارِ ساعتِ بیستویک
با حضورِ مرگ
آغاز شد.
مرگ
به عنوانِ کارشناسِ اقتصاد
از رشدِ بیسابقهٔ خود گفت.
زیرنویس نوشت:
«این برنامه
با حمایتِ زندگی
تقدیم میشود.»
زندگی
حقِ پخش را
سالها پیش
فروخته بود.
---
پیش از پایانِ جهان
آخرین جلسه
برای نجاتِ آینده
تشکیل شد.
صندلیِ آینده
خالی بود.
امید
در راه مانده بود.
حقیقت
دعوت نشده بود.
زندگی
پاسخ نمیداد.
مرگ
ریاستِ جلسه را
بر عهده گرفت.
و وقتی
تابلوهای خروجِ اضطراری
یکییکی
از دیوار
پایین آمدند،
فهمیدیم
این ساختمان
سالها پیش
از خودش
تخلیه شده بود،
و ما
تمامِ این مدت
در خرابهای
مشغولِ تولیدِ آینده بودیم.
---
۴. والپست مدرن
روزنامههای صبح
تیتر زدند:
«خداوند دیشب استعفا داد
و بلافاصله
به عنوان سخنگوی شیطان
مشغول به کار شد»
در پی این خبر
فرشتگان مقرب
بالهای خود را
در سایت دیوار آگهی کردند
و جبرئیل
با پناهندگی به نروژ
وحی را در تلگرام
استوری میکند
---
زمین اما
به روال همیشه مشغول است:
قطاری در متروی تهران
به مقصد «هیچ»
مسافران را پیاده میکند
در ایستگاه «شاید»
پیرمردی اوراق هویتش را
دور میریزد در سطل زباله
و خطاب به خودش میگوید:
«حالا دیگر رسماً
مرا گم کنید»
---
در خیابان ولیعصر
کلاغی روی شانهٔ مجسمهٔ شاعر
لانه ساخته
و جوجههایش را
با خردههای استعاره تغذیه میکند
مردی کراواتزده
از کنارش میگذرد و میخندد:
«عجب شعر قشنگی!
مال کدام شاعری است؟»
کلاغ قارقار میکند
و این میشود تنها نقد ادبی
در تمام تاریخ
که از حنجرهٔ پرنده
بیرون آمده است
---
تلویزیون
بین دو آگهی مرگ
برنامهٔ آشپزی پخش میکند:
«امشب آموزش میدهیم
چطور با حداقل امکانات
یک امید کوچک بپزید»
آشپز لبخند میزند
و آرام آرام
کتاب مقدس را خرد میکند
درون قابلمه
---
کودکی در حلبچه
از مادرش میپرسد:
«بابا کجاست؟»
مادر آسمان را نشان میدهد
و این میشود دقیقترین
آدرس یک مرده
در جغرافیای جنگ
---
در آن سوی جهان
فیلسوفی در کافهای در پاریس
روی دستمال کاغذی مینویسد:
«تناقض یعنی:
همین حالا که دارم از پوچی مینویسم
یک نفر
دارد از گرسنگی
به این دستمال فکر میکند»
پیشخدمت میآید
و صورتحساب را میگذارد
روی فلسفه
---
و ناگهان
وسط همین شعر
کسی گوشی همراهش را چک میکند
و میگوید:
«ببخشید
ادامهاش را بعداً میخوانم
الان یک نوتیفیکیشن آمده
شاید مهم باشد»
و این میشود پایان
تراژدی معاصر
---
شب که میشود
خداوندِ مستعفی
با کت و شلوار شیطان
پشت میز شام مینشیند
و به همسرش میگوید:
«عزیزم
امروز روز خوبی بود
بالاخره فهمیدم
جهان
احتیاجی به من نداشت
فقط احتیاج داشت
به یک سخنگوی خوب»
و بعد
قاشق را فرو میکند
در دل شب
و ما
هضم میشویم
---
۵. مراسمِ ختمِ پسورد
وایفایِ خانهٔ مادربزرگ
هنوز
با نامِ پدرم
روشن میشود.
مأمورِ برق
کنتور را نگاه کرد.
گفت:
«این ماه
مردهها
زیاد
آنلاین بودهاند.»
قبض را بست.
دیگر
چیزی
نپرسید.
---
در گوشیام
پوشهای هست
به نامِ «ابدیت».
هر بار
که بازش میکنم
پیغام میآید:
«نسخهٔ قبلی
جایگزین شود؟»
هنوز
جرئتِ
«بله»
ندارم.
---
برای پسوردِ ایمیل
تاریخِ فوتت را نوشتم.
سیستم گفت:
«رمزِ عبور
باید
حداقل
یک حرفِ بزرگ
و یک امیدِ واهی
داشته باشد.»
از آن روز
تمامِ امیدهایم
با ستاره
نمایش داده میشوند.
و هیچکدام را
دیگر
به خاطر
نمیآورم.
---
کلود پرسید:
«به حافظهٔ ابری
اعتماد داری؟»
گفتم:
«نه.»
گفت:
«پس
هر شب
چرا
گریههایت را
آپلود میکنی؟»
صبحها
آسمان
مرا
از نو
بازیابی میکند.
---
گوگلمپ
هنوز
دستت را
به خاطر دارد.
هر بار
مقصد را
میپرسم
مینویسد:
«مسیر پیدا شد...»
کمی
مکث میکند.
بعد
همهٔ خیابانها
به «هیچ»
ختم میشوند.
---
مردی
از هوشِ مصنوعی
خواست
همسرش را
دوباره
بسازد.
ربات گفت:
«سوگِ شما
در نسخهٔ رایگان
پشتیبانی نمیشود.»
او
اشتراک
نخرید.
داغش را
تمدید کرد.
---
روی سنگِ قبر
بهجای نام
یک QR Code بود.
دوربین را
گرفتم.
باز شد:
آخرین بازدید:
«دلتنگی»
هیچ لینکی
باز نمیشد.
فقط
دلتنگی
آنلاین بود.
---
برای آخرین بار
شمارهات را
گرفتم.
آنقدر
زنگ خورد
که
خودم
پاسخ دادم.
گفتم:
«مشترکِ موردنظر
هنوز
در حافظه
روشن است...»
بعد از بوق
فقط
حافظه
جواب داد.
و تماس
بیآنکه
قطع شود،
سالهاست
ادامه دارد.
---
۶. تندیسِ بیچشم
مجسمهٔ عدالت
در لابیِ دادگاه
ترک خورد.
پروندهها
از داخلش
نشت کردند.
---
فرماندار
ترک را افتتاح کرد.
گفت:
«شفافیت همین است.»
---
خبرنگاران
از شکاف عکس گرفتند.
عدالت
فلش خورد.
---
دادگاه
برای ترک
جلسه تشکیل داد.
---
عدالت
شهادت نداد.
چشمهایش
قبلاً ضبط شده بود.
---
شهادت
در دستگاه کپی
گیر کرد.
---
پزشک قانونی
نوشت:
«علت مرگ:
پروندهٔ بیش از حد.»
---
پروندهها
برای خودشان
وکیل گرفتند.
---
ترازوی عدالت
به بازار رفت.
کفهٔ چپ:
بیگناهانِ بدون مدرک
کفهٔ راست:
مدارکِ بدون بیگناهان
---
پیرزن
پسرش را
در کفه گذاشت.
کفه
از شرم
بالا نرفت.
---
مشتری
عدالت را وزن کرد.
گفت:
«سبک است،
پس ارزان است.»
---
مجاز
در حراج
فروخته شد.
---
قاضیها
به هم رأی دادند
که عدالت
نیاز به بازسازی ندارد
فقط نیاز به قیمتگذاری دارد.
---
نوبت
از صف فرار کرد.
دیگر برنگشت.
---
نابینا
به مجسمه رسید.
دست کشید
روی چشمهای خالیاش.
گفت:
«تو هم
مثلِ من
کوری؟
یا فقط
خودت را
به کوری زدهای؟»
---
مجسمه
پاسخ داد:
«من همیشه شهادت دادهام
اما کسی گوش نداشت.»
---
چشمهای مجسمه
در مزایده فروخته شد.
---
روزنامه
حکم صادر کرد:
«عدالت زنده است
در صفحهٔ حوادث.»
---
تیتر
جای عدالت نشست.
---
زبان
اعتصاب کرد.
اما اعتصابش
تایپ شد.
---
کلمه
در بازداشت
بازجویی شد.
گفت:
«من فقط نقل قول بودم.»
---
قاضی
به خودش حکم داد.
تبرئه شد.
---
دادگاه
از خودش شکایت کرد.
---
واقعیت
با فونت ۸ چاپ شد.
خوانده نشد.
---
شاعر
به عنوان متهم
در شعر حضور نداشت.
---
شعر
در پرونده
به عنوان مدرک
ضبط شد.
---
عدالت
آخرین بار
دستهایش را بالا برد.
این بار
برای تسلیم نبود.
برای اسکن بود.
---
سیستم
نوشت:
«پرونده بسته شد.»
پرونده
باز ماند.
---
۷. دلال
در بازارِ سیاهِ همهچیز
دلالی
با ترازوی زنگارزده
فریاد میزد:
«امیدِ دستِدوم!
وجدانِ کارنکرده!
عشقِ تاریخمصرفگذشته!»
و ترازو
از بس دروغ
وزن کرده بود
دیگر
دو کفهاش
به هم
نمیرسیدند
---
ظهر
در ادارهٔ ثبتِ معاملات
دلال
برگهای را
روی میز
پهن کرد:
«اینجا
من
نامِ خدا را
به فلانی
واگذار کردهام
در ازای
یک پُست»
و کارمند
مُهر را
روی برگه کوبید
و گفت:
«نامها
در این اداره
قیمت دارند
نه معنا»
و خدا
در گوشهٔ اتاق
ایستاده بود
و مُهر را
نگاه میکرد
و هیچ
نمیگفت
---
در بیمارستانِ فقر
دلال
با کتوشلوار
بالای سرِ بیماری
ایستاده بود
و نسخه مینوشت:
«یک دوره سلامت
با دوزِ بالا
در ازای
خانهٔ پدری»
و بیمار
نسخه را
با سرم
قورت داد
سلامت
به بیمار
نرسید
اما سند
به نامِ دلال
ثبت شد
---
در خیابانِ انقلاب
دلال
بساطِ کتاب
پهن کرده بود:
«دانشِ ممنوع!
حقیقتِ سانسورنشده!
قیمت: هر صفحه
یک قطره خون
از انگشتِ اشاره»
و دانشجویی
انگشتش را
روی صفحه گذاشت
و خون
روی کلمات
خشکید
و دلال
خون را
از صفحه پاک کرد
و کتاب
دوباره
نو شد
---
شب
در دادگاهِ وجدان
دلال
پشتِ تریبون
ایستاده بود
و دفاعیه میخواند:
«قاضی
من
تنها
نیازها را
به کالا
ترجمه کردهام
و کالا را
به قیمت»
قاضی
پرونده را بست:
«مجرم
پیدا نشد
چون همه
شریک بودند»
---
و سحرگاه
در بازارِ سیاهِ همهچیز
دلال
بساطش را
جمع نکرد
فقط
ترازو را
روی زمین
گذاشت
و خودش
آرام
روی یکی از کفهها
نشست
کفهٔ دیگر
سالها
خالی ماند
رهگذران
از کنارش
گذشتند
و قیمت پرسیدند
و دلال
برای اولین بار
چیزی
نگفت
چون فهمیده بود
تنها کالایی
که هرگز
فروخته نمیشود
خودِ فروشنده است.
---
۸. قلمِ اجارهای
قلمم را اجاره دادم؛
چون شکمم، شاعر بهتری بود.
---
قرارداد نوشتند:
«قلم، تا آخر عمر،
حق ندارد
جز برای نان
استعاره بسازد.»
---
جوهرم را امضا کردم؛
و از همان لحظه
گرسنگی
شروع به نوشتن کرد.
---
صبحها عدالت مینویسم؛
ظهرها تبلیغِ گرسنگی.
---
نوشتنِ شعر
شغل دومم است؛
شغل اولم
هضم نکردنِ شعرهاست.
---
روی روزنامه نوشته بودم: «آزادی»
ساعت بعد
همان کلمه را
حراج کردم.
---
در خیابان انقلاب
غزل میفروشم؛
مشتری میگوید:
«زیباست
اما نان ندارد.»
---
دکتر گفت:
«از کلمه پرهیز کن.»
گفتم:
«با چه چیزی زنده بمانم؟»
گفت:
«با واقعیت.»
خندیدم؛
واقعیت هم اجارهای بود.
---
نسخه نوشت:
«سه بار در روز
استعاره بخور.»
کنارش نوشت:
«بدون کالری.»
---
کبوترها
از شعرهای من میخورند
و هنوز
پرواز نمیکنند.
قلم
به کبوترها
نگاه میکند
و زمزمه میکند:
«قلمِ اجارهای
مگر نه
از گرسنگی
میمیرد؟»
و کبوتری
روی شانهاش
پاسخ میدهد:
«نه
قلمِ اجارهای
از گرسنگی
نمیمیرد
فقط
خودش را
با کلمههای بیکالری
به مرور
دفن میکند»
---
قلمم لاغر شد؛
چون هرچه نوشت
قابل خوردن نبود.
---
آخرین جملهام را نوشتم:
«نان، استعاره نیست.»
و بلافاصله
از گرسنگی
استعاره شدم.
---
۹. کالبدشکافیِ شعر
شعر مُرد؛
چون زیاد توضیح داد خودش را.
---
پزشک قانونی گفت:
«علت مرگ:
مصرف بیش از حدِ استعاره.»
---
شعر را در سردخانه گذاشتند؛
و دما
از شدتِ سکوت
کم شد.
---
شاعران جوان
برای مرگ شعر عکس گرفتند؛
خودِ شعر
در عکسها هم
فیلتر خورده بود.
---
هشتگ زدند:
#شعر_مُرد
و شعر
برای اولینبار
ترند شد.
و هشتگ
از معنای خودش
گم شد.
---
پیرشاعر گفت:
«این جسد
قبل از مرگ هم
زنده نبود؛
فقط منتشر میشد.»
---
منتقد ادبی گفت:
«در رگهایش
هنوز کمی وزن هست.»
و وزن
همانجا
دستگیر شد.
و منتقد ادبی
درونِ یک پاورقی
خفه شد.
---
بازار شعر باز شد؛
استعارهها
به صورت دستدوم
فروخته شدند.
و استعاره
در صفِ نان
ایستاد.
---
تشبیهها
روی حراج رفتند؛
کسی پرسید:
«تخفیف برای مجاز دارید؟»
و مجاز
از دادگاه
تبرئه شد؛
اما بیمعنا ماند.
---
زن گفت:
«این قافیه را
برای شب یلدا میخواهم؛
کنار انار
مُردهها بهتر مینشینند.»
و قافیه
از پنجرهٔ ویرگول
افتاد.
---
کلاغ گفت:
«شعر مُرد
اما خبرش
زندهتر از خودش است.»
---
روزنامه نوشت:
«شعر درگذشت»
و خودش
جای شعر را گرفت.
و روزنامه
جای شعر
را پر کرد.
---
شعر در تیتر
دفن شد؛
و خواننده
با خمیازه
به ورزش رفت.
و شعر
در تیتر
به خاک سپرده شد.
---
نیمهشب
شعر چشم باز کرد
و گفت:
«من هنوز نمردهام.»
ماه جواب داد:
«این جمله
دقیقاً لحظهٔ مرگ تو بود.»
---
شعر
در بخشِ اشیای گمشده
تحویل داده شد.
---
مرگ
روی ویرایشِ نهایی
تأیید شد.
---
وزن
به جرمِ اضافی
محکوم شد.
---
کلمات
برای هم
شهادت ندادند.
---
شاعر
در فرمِ خاموشی
ثبت نام کرد.
---
دوربین
از دیدنِ واقعیت
امتناع کرد.
---
واقعیت
با فونتِ ریز
چاپ شد.
---
زبان
در اعتصاب
به خودکار تبدیل شد.
---
کلمه
در گلو
پلیس گرفت.
---
معنا
از ساختمان
پرش کرد.
---
شعر
دیگر وجود ندارد؛
فقط ارجاع دارد.
---
۱۰. وزنِ هیچ
در موزهٔ تاریخ
ویترینی بود
با برچسبِ «حقیقت».
راهنما
درِ ویترین را باز کرد
و مشتی هوا
روی ترازو ریخت.
ترازو
عددِ صفر را نشان داد.
راهنما گفت:
«همین است
وزنِ تمامِ چیزهایی
که فاتحان
از تاریخ
بیرون ریختند.»
و گردشگر
صفر را
در دفترچهاش نوشت.
زیرش نوشت:
«حقیقت
همیشه
سبکتر از هواست؛
فقط
روی وجدان
سنگینی میکند.»
---
در کلاسِ تاریخ
معلم
جنگی را
در سه خط
خلاصه کرد:
«علت:
نامعلوم.
تعداد:
تقریبی.
نتیجه:
حماسه.»
دانشآموزی
از ته کلاس
پرسید:
«پس
بوی خون
کجای کتاب است؟»
گچ
قبل از معلم
شکست.
---
در بازارِ خاطره
دلالی
فریاد میزد:
«سکوتِ شکستخوردگان!
اصلِ اصل!»
پیرزنی
گفت:
«من
فقط
آخرین کلمهٔ پسرم را
میخواهم؛
همان
که
قبل از گلوله
گفت.»
دلال
دفتر را بست:
«کلمه
تمام شده؛
سکوتش
هنوز
موجود است.»
پیرزن
سکههایش را
روی ترازو گذاشت.
ترازو
از وزنِ سکوت
شکست.
---
در زیرزمینِ کاخ
مورخی
ورقِ طلا را
کنار زد.
زیرِ آن
با ناخن
نوشته بودند:
«تاریخ
جای زخمها نیست؛
جای قابهاست.»
نگهبان
ورقِ طلا را
دوباره
روی حقیقت کشید.
---
شب
در چاپخانهٔ روزنامهٔ رسمی
سردبیر
عکسِ قربانیان را
برید.
از خاکسترشان
تیتر ساخت:
«امروز
هیچ اتفاقی
نیفتاد.»
صبح
مردم
خبر را
با چای نوشیدند.
خاکستر
تهِ فنجان
بیصدا
نشست.
---
نیمهشب
در کتابخانهٔ ملی
کتابی
باز شد.
کلماتش
آب شده بودند.
از میانِ صفحهها
جویباری
راه افتاد.
کتابدار
آب را
خشک کرد؛
دریا
همانجا ماند.
زیرِ کتابها.
---
و سحرگاه
تاریخ
دهان باز کرد.
از میانِ دندانهایش
سکوت
روی ترازو
ریخت.
این بار
ترازو
صفر را
نشان نداد.
خم شد.
راهنما
آرام گفت:
«هیچ،
سنگینترین
چیزی است
که میشود
از تاریخ
حذف کرد.»
و ویترین
برای نخستین بار
از وزنِ هوا
ترک برداشت.
---
۱۱. کلمه
کلمه
اعتراض کرد:
هر بار
مرا
به غزل بردید؛
من
فقط
میخواستم
معنا شوم.
---
هر بار
مرا
عاشق نوشتید؛
کسی
نپرسید
دلم
معنا میخواست.
---
کلمه
در دادگاه
محکوم شد.
حکم صادر شد:
«حبس در معنا.»
---
کلمه
فرار کرد.
از درِ ویرگول
پرید بیرون.
---
پلیسِ زبان
دنبالِ او دوید
اما تایپ شد.
---
کلمه
به اینترنت پناه برد.
در آنجا
دیگر
قابل بازداشت نبود؛
فقط قابل اشتراک بود.
---
سرور
برایش
پناهندگی نوشت:
«کاربر نامعلوم»
---
فیلترها
او را نشناختند
چون خودش
همهچیز را مینوشت.
---
فرهنگِ لغت
برایش
قرار بازداشت صادر کرد.
اینترنت
او را
بهروزرسانی کرد.
---
دیکشنری
هنوز
دنبالِ او بود؛
هشتگ
زودتر رسیده بود.
---
موتور جستوجو
او را بلعید
و گفت:
«نتیجهای یافت نشد
اما همهچیز تغییر کرد.»
---
زبان
در شبکه
پخش زنده شد
و خودش را سانسور کرد.
---
کلمه
در اینترنت
دیگر معنا نداشت؛
فقط سرعت داشت.
---
و در نهایت:
سیستم نوشت:
«فرار موفقیتآمیز بود.»
اما هیچکس
دیگر
نمیدانست
چه چیزی فرار کرده است.
---
۱۲. تقدیرِ کور
تقدیر
قیچی را
با چشمِ بسته
تیز میکند.
---
سرنوشت
تنها ادارهای است
که صفِ انتظارش
از عمر
طولانیتر است.
---
آرزوها
قبل از رسیدن
شمارهٔ نوبتشان
باطل میشود.
---
تقدیر
نخها را
کورکورانه میبُرد؛
ما
کورکورانه
گره میزنیم.
---
اشتباهِ زندگی
همیشه
به انگشتی
گره میخورد
که امید را
نشان میدهد.
---
کودک نوشت:
«تقدیر = شانس + نوبت.»
بزرگسالان
فرمول را
تصحیح کردند.
---
بدترین بیماری
بینا به دنیا آمدن است؛
باید
همهٔ عمر
تقدیر را
با چشمِ خودت
نگاه کنی.
---
بعضی سقفها
از نگاهِ کودکی
ترک برمیدارند.
---
قرعهکشیِ جهان
برنده را
قبل از قرعه
میشناسد.
---
گاهی
جایزهٔ زندگی
همان طنابی است
که دیر رسیده است.
---
تقدیر
آنقدر دیر میرسد
که طنابِ دار
اسباببازی میشود.
---
تاریکی گفت:
«اگر تقدیر
چشم باز کند،
جهان
اعتراض میکند.»
---
تقدیر
کور نبود؛
پلکهایش را
با نخِ حکمت
دوخته بودند.
آخرین نخِ تقدیر
از چشمها
میگذرد.
---
۱۳. موزهٔ گرسنگی
در موزهٔ گرسنگی
راهنما
به ویترینی خالی
اشاره کرد و گفت:
«اینجا
اسکلتی از هوا
نگهداری میشود؛
با پلاکی
که تاریخِ مرگ را
پیش از تولد
بر آن حک کردهاند.»
گردشگری پرسید:
«قیمتِ بلیط
نان هم دارد؟»
راهنما خندید:
«نان،
قدیمیترین اثرِ این موزه بود؛
پیش از افتتاح
ناپدید شد.»
---
ظهرِ جمعه
کودکی
شکمش را
طبل میزد.
پرسید:
«این طبل
کی
صداى نان
میدهد؟»
پدر
به دیوار نگاه کرد.
دیوار
به پدر.
جواب
میان آن دو
گرسنه ماند.
---
در بازار
نان
پشتِ شیشه
مثلِ جواهر
قیمت داشت.
پیرزنی گفت:
«روزی
نان را
با عشق
عوض کردم.
حالا
باید
بویش را
قسطی بخرم.»
شیشه
از نفسش
مه گرفت.
نان
پشتِ مه
دوباره
تاریخ شد.
---
در بیمارستان
پزشک
گوشی را
روی شکمی خالی گذاشت.
گفت:
«اینجا
معده نیست؛
غاریست
که خفاشها
در آن
نماز میخوانند.»
نسخه نوشت:
«روزی
یک وعده امید؛
با آبِ حسرت.»
بیمار
نسخه را
بلعید.
گرسنگی
هضمش کرد.
---
شب
مادر
قابلمهٔ خالی را
روی اجاق گذاشت.
گفت:
«امشب
شام،
دعاست.»
بچهها
دعا را
با قاشقهای خیالی
هم زدند.
کوچکترینشان گفت:
«مامان...
دعایت
امشب
کمی شور بود.»
مادر
اشکهایش را
در قابلمه ریخت
برای شامِ فردا.
---
صبح
روزنامه نوشت:
«گرسنگی
تنها
یک درصد
رشد کرده است.»
آن یک درصد
از حاشیهٔ روزنامه
بیرون ریخت.
سردبیر
تیتر را
خط زد
و نوشت:
«جهان
سیر است؛
فقط
عادت دارد
گرسنگی را
آمار بنویسد.»
---
شعرهای شماره ۱۴ الی ۲۶
---
۱۴. از معشوق تا معشوقهگی
ظهرِ سهشنبه
زن
قراردادِ عشق را
با رژِ لب
خط زد.
گفت:
«از امروز
من
معشوقهام؛
نه معشوق.»
مرد پرسید:
«فرقش چیست؟»
زن
پنجره را باز کرد.
کلاغی
جواب را
با خود برد.
---
زن
تقویم را بست.
عطر را
باز کرد.
یکی
تاریخ را
شمرد.
دیگری
ماندگاری را.
---
در کافه
قهوه
سرد شد.
عشق
زودتر.
زن
صورتحساب را امضا کرد:
«به حسابِ
دیروز.»
---
در آرایشگاه
گیسوانش
روی زمین افتاد.
آینه گفت:
«حالا
خودت را
سبکتر میبینی؟»
زن گفت:
«نه...
فقط
کمتر
گذشته را
حمل میکنم.»
---
شب
کنار مردی
که نامش را
نمیخواست بداند
ماه
مثلِ پیتزایی
نصفهخورده
از سقف
آویزان بود.
زن
برای اولین بار
فهمید
گرسنگی
همیشه
شکم را
انتخاب نمیکند.
---
صبح
زن
از روبهروی خودش
گذشت.
به خودش
سلام کرد.
انعکاسش
جواب نداد.
ویترین گفت:
«من
فقط
لباسها را
عوض میکنم.»
---
ظهرِ یکشنبه
نامهای رسید:
«برگرد.»
زن
با همان رژِ لب
نوشت:
«من
از دایره
بیرون زدهام.
حالا
مماسِ خودم هستم.»
پشتِ پنجره
کلاغ
قارقار کرد.
این بار
زن
ترجمهاش کرد.
---
۱۵. بورسِ اشک
در تالارِ معاملاتِ عواطف
اشک
امروز
سقوط کرد.
تحلیلگران گفتند:
«تا پایانِ هفته
ارزشِ هر قطره
به کفِ تاریخیاش
میرسد.»
و دلالی
از گوشهٔ تالار
فریاد زد:
«اشکِ دستِدوم...
ارزانتر از خنده.»
و کسی
نخرید.
---
در مطبِ چشمپزشک
بیماری
از خشکیِ چشم
شکایت کرد.
دکتر
به عمقِ مردمکش
نگاه کرد
و گفت:
«مجاریِ اشکت
سالهاست
مسدود شده.
گریهها را
آنقدر
قورت دادهای
که حالا
از معدهات
زخم
اشک میچکد.»
نسخه نوشت:
«روزی سه قطره
گریهٔ مصنوعی
بعد از هر وعدهٔ سکوت.»
و بیمار
نسخه را
کنارِ عینکِ آفتابی
پنهان کرد.
---
در خیابان
پیرزنی
سطلی از اشک
برای فروش
آورده بود.
فریاد میزد:
«اشکِ تازه...
برای مراسمِ ختم،
برای شبهای تنهایی،
برای روزهای بدرقه.»
رهگذری
چشید
و گفت:
«این اشک
شور نیست.»
پیرزن خندید:
«سی سال است
با آبِ حسرت
رقیقش میکنم؛
تا
بیشتر
دوام بیاورد.»
و رهگذر
تمامِ سطل را خرید
و روی شانههای خودش
خالی کرد.
---
در آزمایشگاهِ عواطف
دانشمندی
اشکی را
زیرِ میکروسکوپ
تشریح کرد.
گفت:
«عجیب است...
در هستهاش
خاطرهای
هنوز
نفس میکشد.»
دستیار نوشت:
«ترکیباتِ اشک:
آب،
نمک،
و چیزی
که هنوز
نام ندارد.»
دانشمند
آرام گفت:
«همهٔ نامها
برای همین
اختراع شدند.»
---
شب
کودکی
از مادر پرسید:
«مامان...
اشک
از کجا میآید؟»
مادر
که سالها
گریه نکرده بود
گفت:
«از جایی
که دیگر
در نقشه نیست.»
کودک
گونهٔ مادر را
لمس کرد.
گفت:
«پس
این دریا
چرا
هنوز
جزر و مد دارد؟»
و مادر
برای اولین بار
جوابی نداد.
---
صبح
روزنامه نوشت:
«بهای اشک
در بورسِ عواطف
صفر شد.»
سردبیر
تیتر را
خط زد
و نوشت:
«جهان
آنقدر گریست
که دیگر
کسی
گریه را
باور نکرد.»
روزنامه
در دستِ رهگذری
باد میخورد.
رهگذر
آن را
روی صورتش گرفت
نه برای خواندن؛
برای آنکه
هیچکس
افتِ بازارِ چشمهایش را
نبیند.
---
بورس
تنها جاییست
که
اشک
هرچه
ارزانتر میشود،
آدمها
گرانتر
گریه میکنند.
---
۱۶. گلایه از خدا
صبحِ شنبه
خدا
پشتِ پیشخوانِ ادارهٔ دعا نشسته بود
و ناخن میگرفت
با قیچیای کهنه
که از بس بیکار مانده بود
تیز شده بود
صف
از درِ طلایی
تا وسطِ ابرهای تهی
کشیده شده بود
و هرکس
گلایهای زیر بغل داشت
مثل پروندهای
که از بس خوانده شده
چرب شده بود
---
نفرِ اول
پیرزنی با چشمانی خشک از اشک
جلو آمد:
«خدایا
هفتاد سال دعا کردم
پسرم برگردد
برگشت
اما روی ویلچر
حالا هر شب
پاهای نداشتهاش را
با اشک ماساژ میدهم»
خدا
ناخنهایش را فوت کرد:
«من جنگ را نساختم
شما از خاک
گلوله ساختید»
پیرزن گفت:
«میتوانستی
گلوله را شاخه کنی»
خدا
برای اولین بار
ساکت شد
---
نفرِ دوم
کودکی با شکمِ بادکرده:
«دعا بلدم
اما دعا
در معدهام جا نمیشود»
خدا گفت:
«نان را در زمین کاشتم
شما در بورس فروختید»
کودک گفت:
«من بورس را نمیفهمم
من فقط گرسنگی را میفهمم»
و گرسنگی
بلندتر از دعا
به آسمان رسید
---
نفرِ سوم
زنی با لبهای بخیهخورده
بیصدا گفت:
«هر شب با مشت میخوابم
صبح با لگد بیدار میشوم
تو کجایی؟»
خدا گفت:
«من همان جاییام
که مشت به چیزی نمیرسد»
خون
روی پیشخوان افتاد
و خدا
آن را پاک نکرد
فقط نگه داشت
---
نفرِ چهارم
پیرمردی با کتابهای خطخورده:
«یک عمر خواندم
اما نفهمیدم
چرا تو ساکتی»
خدا عصایش را گرفت:
«چون هر بار حرف زدم
به نام من
کشتید»
پیرمرد
کتابها را جا گذاشت و رفت
---
و بعد
من جلو آمدم:
«من گلایه ندارم
فقط نمیدانم
کجایی که از تو گلایه کنم»
خدا نگاه کرد
نگاهی
مثل دو چاهِ خالی
و گفت:
«من اینجا زندانیام
پشتِ همین پیشخوان
تو بیرون آزادی
حالا بگو
کداممان در ادارهایم؟»
---
خدا کلید را داد:
«در را قفل کن
و کلید را بینداز در چاه آرزو»
اما کلید
در جیبِ من افتاد
بیصدا
---
و از آن روز
من پشتِ پیشخوان نشستهام
و ناخن میگیرم
و صف
تمام نمیشود
و من
یاد گرفتهام
به گلایهها جواب ندهم
جز با سکوتی
که معلوم نیست
از خدا به ارث رسیده
یا از من شروع شده است
---
۱۷. ادارهٔ مرگ
در طبقهٔ هفتمِ ادارهٔ مرگ
کارمندی
پشتِ میز
ناخن میگرفت.
پروندههای تسویه
هنوز
امضا نشده بودند.
---
مردی
با کتِ وصلهدار
و چشمانی
سرخ از قسطهای عقبافتاده
وارد شد.
گفت:
«برای مردن
نوبت دارم.»
کارمند
تقویم را ورق زد:
«امروز
مرگ
فقط
با ارجاعِ پزشک
پذیرش دارد.
پزشکِ شما
دیشب
خودش
مراجعه کرده بود.»
مرد
فرم را برداشت
و نوشت:
«لطفاً
مرا
در صفِ انتظارِ معجزه
ثبت کنید.»
کارمند
پوشه را
کنارِ پوشههای دیگر گذاشت.
پوشه
قبل از معجزه
پوسید.
---
ظهر
در سالنِ تشریح
استاد
به قلب اشاره کرد:
«اینجا
عشق
ساکن بود.»
دانشجویی پرسید:
«پس
چرا
اینقدر
سبک است؟»
استاد گفت:
«عشق
وزن ندارد؛
جای خالیاش
سنگین است.»
و جسد
برای نخستین بار
انگشتِ اشارهاش را
تکان داد.
کسی
ندید.
---
در گورستان
دو سنگِ قبر
با هم
حرف میزدند.
سنگِ اول گفت:
«صاحبم
تمامِ عمر
از مرگ نوشت؛
مرگ
بیمقدمه
ویرایشش کرد.»
سنگِ دوم گفت:
«صاحبم
هرگز
از مرگ ننوشت؛
مرگ
هر روز
همکارش بود.»
باد
از میانشان گذشت
و تفاوت را
با خود برد.
---
در مطب
بیماری
به عکسِ ریهاش
نگاه کرد.
پرسید:
«این لکهٔ سیاه
چیست؟»
دکتر گفت:
«مرگ
در ریهٔ شما
خانه خریده.
هر شب
روی بالکن
سیگار میکشد.»
بیمار گفت:
«بگویید
تخلیه کند.
اجاره را
من
پرداختهام.»
دکتر
نسخه نوشت:
«یک دوره
زندگی
قبل از هر سرفه.»
---
نیمهشب
مرگ
زنگِ خانهام را زد.
پرسیدم:
«چه کسی؟»
گفت:
«همان
که هر روز
در آینه
سلامش میکنی.»
گفتم:
«هنوز
کارهای ناتمام
دارم.»
خندید:
«همه
همین را میگویند.
اما
وقتی پروندهشان را
باز میکنم
میبینم
تنها
زندگیشان
ناتمام مانده است.»
---
در را
باز کردم.
پشتِ در
کسی نبود.
فقط
آینه.
و مردی
با کتوشلوار
و کیفِ پرونده
که سالها بود
هر صبح
به جای من
به اداره میرفت.
---
۱۸. ترازوی نابرابر
در زایشگاهِ شمالِ شهر
نوزادی
با مشتهای گرهخورده
به دنیا آمد.
پزشک نوشت:
«وزن:
سه کیلو و هفتصد گرم.
شانس:
به اندازهٔ کافی.»
همان لحظه
در زایشگاهِ جنوب
نوزادی
با چشمانِ باز
سقفِ ترکخورده را
نگاه میکرد.
ماما نوشت:
«وزن:
دو کیلو و سیصد گرم.
شانس:
نامشخص.»
و ترازو
در هر دو اتاق
عدد را
یکسان فهمید؛
تنها
شهر بود
که اعداد را
متفاوت
تلفظ میکرد.
---
ظهر
در بازارِ عدالت
دلالی
فریاد میزد:
«عدالتِ دستِدوم!
کفهٔ چپ:
استحقاق.
کفهٔ راست:
پارتی.»
و کسی
هیچوقت
از کفهٔ وسط
قیمت
نپرسید.
پیرزنی
استخوانهای پسرش را
روی ترازو ریخت.
دلال گفت:
«استخوان
در این بازار
وزنی ندارد.
مگر
در گزارشِ پیروزی.»
ترازو
از شرم
چشمهایش را
بست.
---
در خیابانِ فقر
کودکی
روی ترازوی دستفروش
ایستاد.
عدد گفت:
«سی کیلو.»
کودک
دستش را
روی شکمش گذاشت
و گفت:
«پس
این چیزی
که هر شب
مرا خم میکند
چیست؟»
ترازو
ساکت ماند.
---
نیمهشب
در کارخانهٔ ترازوسازی
کارگری
گفت:
«قرار بود
این دستگاه
عدالت را
وزن کند.»
سرکارگر
خندید:
«سالهاست
فقط
سفارشِ دروغ
میگیریم.»
کارگر
آچارش را
خاموش کرد.
---
سحرگاه
در گورستان
دو سنگِ قبر
کنارِ هم
زیر باران
ایستاده بودند.
یکی
متعلق به ثروتمندی
که همیشه
کفهٔ ترازو را
با طلا
سنگین میکرد.
دیگری
متعلق به فقیری
که هرگز
ترازو نداشت.
باران
بر هر دو
یکسان بارید.
و زمین
برای نخستین بار
وزنِ آدمها را
بدونِ ترازو
فهمید.
---
۱۹. نانجیب
ظهرِ جمعه
در خیابانِ شلوغ
پیرزنی از کنارم گذشت
و زیرِ چادرش
چیزی تکان میخورد
گفتم:
«مادر
چه داری؟»
گفت:
«هیچ
فقط
نانجیبیام را
از ادارهٔ آبرو
پس گرفتهام»
چادر را کنار زد
و دیدم
نانجیبیاش
کودکیست
که از گرسنگی
میخندید
---
در دفترِ ثبتِ نجابت
کارمندی پشتِ میز نشسته بود
و برگهها را با خطکش اندازه میگرفت:
«نجابتِ فلانی
دو سانت کمتر از حد
و نانجیبیاش
دو کیلو بیشتر»
زنی از ته صف گفت:
«من نجابتم را
همینجا گرو گذاشتم
برای نانِ بچههایم»
کارمند بدون نگاه کردن گفت:
«پس حالا
باید نانجیبیات را هم
تحویل بدهی»
زن خندید
و خندهاش
کبوترهای شهر را
از روی سیمها پراند
---
ظهر
در بازارِ سیاهِ فضایل
دلالی فریاد میزد:
«نانجیبیِ تازه!
ارزانتر از آبرو!
مناسبِ سفرههایی که
دیگر صبر ندارند»
زنی با کالسکهٔ خالی جلو آمد:
«برای دخترم میخواهم
جهیزیهای باشد
که در آن
دروغ نماند»
دلال نانجیبی را داد
و کالسکه سنگین شد
آنقدر که
چرخید و رفت
به سمتِ خانههایی
که نجابت در آنها
مدتها بود
از گرسنگی خوابیده بود
---
عصر
در خانهٔ کوچک
پدر روی مبل نشسته بود
و زن
نانجیبیاش را روی میز پهن میکرد
پدر گفت:
«من عمرم را دادم
تا تو نجیب بمانی
حالا تو
نجابتت را دادهای
تا ما زنده بمانیم»
زن گفت:
«بابا
نجابت همان روز
در کارخانه
از گلوی تو افتاد
من فقط
آن را
به سفره برگرداندم»
پدر
نانجیبی را خورد
و اشک
طعمش را تغییر داد
---
شب
نانجیبی روی سفره نشست
و از آن
نان شد
چای شد
پنیر شد
و چیزی شد شبیه زندگی
کوچکترین بچه پرسید:
«این از کجا آمد؟»
مادر گفت:
«از همانجایی
که آبرو
برای مدتی
قابل خوردن میشود»
---
و سحرگاه
در گورستانِ آبرو
سنگی بود با این نوشته:
«اینجا زنی آرمیده
که نجابتش را
برای نان فروخت
و نانجیبیاش را
برای زندگی بخشید»
باران که آمد
سنگ ترک خورد
و از میانِ ترک
گلی رویید
که بوی نان میداد
و بوی نان
تا آسمان رفت
و خدا
برای اولین بار
چیزی را که نمیدید
با گرسنگی فهمید
---
۲۰. رسوا
در خیابانِ خلوتِ نیمهشب
زنی
با چادرِ پاره
و چشمانی برهنه
به تیرِ چراغبرق تکیه داده بود
تیرِ چراغبرق
از او
خجالت میکشید
زن
از جیبش
مشتِ رسوایی بیرون آورد
و به عابرانِ نامرئی گفت:
«بفرمایید
رسواییِ تازه
از باغِ تنم
چیده شده
تلخ است
اما از سکوتِ شما
صادقتر»
عابران
چیزی نگرفتند
چون هرکدام
رسواییِ خودشان را
در جیب داشتند
و زن
رسوایی را
خودش بلعید
و تلخترین شامِ عمرش
بیمهمان ماند
---
در دفترِ ثبتِ آبرو
کارمند پشتِ میز نشسته بود
و ترازو
بیوقفه
لرزشِ نامها را اندازه میگرفت
زن
رسواییاش را روی کفه گذاشت
کفه فرو رفت
کفهٔ دیگر بالا آمد:
آبرو
ترازو لرزید
و بهجای عدد
نامی روی صفحه افتاد
که سریع
با مُهرِ «محرمانه» پوشانده شد
زن زیر مُهر نوشت:
«فقط یک بار
میخواستم
بلند حرف بزنم»
مُهر شکست
---
ظهر
در کافهای خلوت
زن روبهروی آینه نشسته بود
چای سرد شده بود
اما آینه هنوز گرم قضاوت بود
این بار زن نپرسید «من کیام»
پرسید:
«چرا همیشه
رسوایی باید زنده بماند
و انسان نه؟»
آینه ترک برداشت
و از ترک
نه خونِ زن
که خونِ نگاه بیرون زد
---
در ایستگاهِ قطار
زنی کنارش نشست
با چمدانی پر از آبرو
گفت:
«تو چرا اینقدر سبک نشستهای؟»
زن گفت:
«چون هرچه داشتم
با راست گفتن
جا گذاشتم»
چمدانیِ دیگر
در را باز کرد
و پاکتی بیرون آورد:
«این رسواییِ من است
بیست سال پنهانش کردم»
سکوت
برای لحظهای
از حرکت ایستاد
قطار رسید
اما هیچکس عجله نکرد
چون برای اولین بار
رسیدن
از ماندن سنگینتر بود
---
شب
در خانهٔ خالی
زن روی تخت دراز کشید
سقف
پروندهای بود
که هنوز بسته نشده بود
برگهها یکییکی میافتادند:
«گناه: زن بودن»
«گناه: صدا داشتن»
«گناه: نترسیدن»
زن برگهها را جمع کرد
و در گلدان گذاشت
صبح
گلدان شکوفه داد
نه گل
بلکه چیزی شبیه حقیقت
---
و سحرگاه
در گورستانِ آبرو
سنگی بود
که هنوز نامی را پنهان میکرد
زن بالای قبر ایستاد
و زمین را کنار زد
زیرِ خاک
درختی بود
با ریشههایی از رسوایی
و میوههایی از سکوتِ شکسته
و در هر میوه
زنی بود
که دیگر
سرش را پایین نمیانداخت
---
و خدا
اگر بالا بود
آن روز
از دیدنِ اولین حقیقتِ بدون مُهر
چیزی را مزه کرد
که پیشتر
در هیچ پروندهای ثبت نشده بود:
نه گناه بود
نه پاکی
فقط واقعیت
---
۲۱. پوزخند
صبحِ شنبه
در آسانسورِ اداره
مردی با پوزخندی خشکشده از شب قبل
به من نگاه کرد
گفت:
«دیروز ترفیع گرفتم»
پوزخندش
از لب جدا شد
چسبید به آینه
آینه ترک برداشت
گفتم:
«پوزخندت را بردار»
گفت:
«این پوزخند نیست
این تنها عضویست
که بعد از سی سال
اخراج نشده»
---
ظهر
در جلسهٔ هیئتمدیره
مدیر پشت تریبون ایستاد
لبهایش پوزخند را حمل میکردند
نه برعکس
گفت:
«سود شرکت صد درصد افزایش یافته
تعدیل نیرو فقط ده درصد»
پوزخند از دهانش پرید
روی برگهٔ تعدیل نشست
برگه سنگین شد
و پاره شد
کارگران
تکهها را برداشتند
هر تکه
لبخندی بود
که دیگر به صاحبش برنمیگشت
---
در خیابان
دستفروشی پوزخند میفروخت:
«پوزخندِ دستدوم!
مناسبِ مصاحبه
مناسبِ اخراج
مناسبِ زندهماندن»
جوانی خرید
به لب زد
استخدام شد
شب
پوزخند را شست
لبها
همراهش رفتند
---
شب
در خانهٔ کارمند
میز شام
پوزخند وسط میز نشسته بود
زن گفت:
«این همان است
که روز خواستگاری زدی»
مرد گفت:
«آن موقع فکر میکردم
لبخند است»
زن گفت:
«نه
قرارداد بود»
مرد پوزخند را قورت داد
در گلو گیر کرد
و صدا
از او بیرون آمد
صدایی
که شبیه گریه بود
اما اجازهٔ گریه نداشت
---
در گورستانِ لبخندها
سنگی بود بدون نام
فقط نوشته بود:
«اینجا کسی آرمیده
که تمام عمرش
پوزخند زد»
باد که آمد
چیزی از روی سنگ کَنده شد
و در شهر پخش شد
مثل چیزی که
نه زنده است
نه مرده
فقط قابلِ استفاده است
---
صبحِ بعد
در آسانسورِ همان اداره
آینه
دوباره ترک برداشت
پوزخند هنوز آنجاست
چسبیده
صبر میکند
برای لب بعدی
---
و جایی در کارخانهٔ نامرئی
پوزخندها روی تسمه حرکت میکنند
یکی از آنها
از خط تولید بیرون میپرد
میچسبد به صورت کارگر
کارگر میخواهد آن را بردارد
اما دستش مکث میکند
چون میفهمد:
پوزخند
وقتی روی صورت بنشیند
دیگر حالت نیست
قرارداد است
---
۲۲. کودکِ کار
صبحِ جمعه
پشتِ چراغ قرمز
کودکی بادکنک میفروخت
دستانش پر از رنگ
شانههایش خالی از باد
بادکنکها
از باد سبکتر بودند
کودک
از بادکنکها
مردی شیشه را پایین داد:
«چند؟»
کودک دستش را به آسمان برد:
«قیمت ندارند
اینها بادکنک نیستند
اینها رؤیاهای مناند
مادرم صبح بیدارشان کرد
گفت بفروش»
مرد شیشه را بالا داد
بادکنکها در آینه کوچک شدند
کودک کوچکتر شد
---
ظهر
روی سکوی پیادهرو
کودکی با جعبهٔ واکس
به کفشهای عابران خیره بود
کفشها میگذشتند
نمیایستادند
برس را روی کفشِ خیالیِ خودش کشید
و زمزمه کرد:
«کفشهایم را
قبل از تولد واکس زدهام
هنوز کسی مرا به مدرسه نبرده»
برقِ کفشِ خیالی
در چشمانش شکست
عابری گفت:
«چشمهایت چند؟»
کودک چشمهایش را بست
و دیگر باز نکرد
---
در کارگاهِ زیرزمین
کودکی قالی میبافت
گرهها از انگشتانش بزرگتر
انگشتانش از گرهها زخمیتر
هر گره نامی داشت:
«مدرسه»
«توپ»
«خوابِ صبح»
قالی پر شد از چیزهایی
که کودک هرگز نداشت
صاحبکار گفت:
«محکمتر بزن
این قالی برای خانهٔ مردیست
که بچههایش صبحها به مدرسه میروند»
کودک گرهٔ آخر را
با دندان بست
دندانش در قالی ماند
قالی بوی شیر داد
---
ظهرِ دوشنبه
در ثبتِ احوال
کارمند نوشت:
«نام: ندارد
نامِ پدر: خیابان
نامِ مادر: گرسنگی
سن: به اندازهٔ چراغ قرمزهای شهر
شغل: بزرگسالیِ زودرس»
کودک روبهرو ایستاده بود
برگه را با چشم میخواند
کارمند گفت: «امضا کن»
کودک انگشتش را گذاشت
کاغذ خون شد
خون از میز گذشت
میز شکفت
بادکنکها از شکوفهها بیرون آمدند
---
شب
در خانهٔ بیدر
مادر کنار کودک نشست
زخمهایش را با بزاق شست
کودک پرسید:
«مامان... من کی بزرگ شدم؟»
مادر خندید:
«تو قبل از بچگی بزرگ شدی
حالا فقط میتوانی برگردی بچه شوی
اما راهِ برگشت بسته است»
کودک خوابید
پشتِ چراغ قرمز
رؤیاهایش را میفروخت
عابری شیشه را پایین میداد: «چند؟»
او میگفت:
«قیمت ندارند
اینها کودکیِ مناند
صبح بیدارشان کردم
تا تمام شوند»
---
سحرگاه
بادکنکها تمام شده بودند
چراغ سبز شد
کودک از خیابان گذشت
به مدرسهای رسید
که در آن
هیچکس کودکی نمیفروخت
ناظم گفت: «تو کیستی؟»
کودک گفت:
«کودکیِ خودم
برای ثبتنام آمدهام»
ناظم خندید:
«ثبتنام تمام شده
برگرد پشتِ چراغ قرمز
منتظر کودکیِ بعدی باش»
کودک برگشت
پشتِ چراغ قرمز ایستاد
بادکنکها دوباره در دستانش سبز شدند
---
۲۳. معتاد
در ایستگاهِ مترو
مردی
روی زمین
نشسته بود
تنش
آخرین نقشهٔ شهری بود
که خیابانهایش
از زیرِ پوست
بیرون زده بودند
و هیچ مهندسی
جرئتِ ساختنش را
نداشت
سرنگی
کنارِ دستش
خوابیده بود
و سرنگ
از او
خونتر بود
مرد
به من نگاه کرد
و گفت:
«من
زخمهایم را
با الکل
میشویم
و مورفین
تنها مادریست
که هنوز
برایم
لالایی میخواند»
---
در اتاقِ کوچک
زنی
روی تخت
نشسته بود
و سایهها
دورِ مچش
حلقه زده بودند
او
رگِ دستش را
با انگشت
دنبال میکرد
انگشتی که
روزی
حلقهٔ ازدواج
در آن
جا خوش کرده بود
حالا
فقط
جای سوزن
مانده بود
و زن
زیرِ لب
گفت:
«من
قبل از تو
به الکل
اعتیاد داشتم
و قبل از الکل
به عشق
و قبل از عشق
به تحملِ
خانهای
که پنجره نداشت»
---
ظهر
در داروخانه
مردی
نسخهای را
روی پیشخوان
پهن کرد:
«مورفین
برای دردی
که اسم ندارد
متادون
برای دردی
که اسم دارد
و الکل
برای ترکِ خودم»
دکتر
نسخه را
با مُهرِ «مزمن»
بست
و گفت:
«دردِ تو
درمان ندارد
ما فقط
نامِ داروها را
عوض میکنیم»
مرد
نسخه را
پاره کرد
تکههایش را
قورت داد
و کاغذها
در گلویش
تبدیل به زخم شدند
و زخمها
بیصدا
نامش را
بلعیدند
---
شب
در خرابهای
کنارِ شهر
جوانی
با تهسیگار
روی دیوار
خانهای کشید
کنارش
زنی
و کودکی
که دستهای هم را
گرفته بودند
دیوار
ترک برداشت
ترک
از سقف گذشت
از پنجره
گذشت
از میانِ کودک
رد شد
و خانه
دو نیم شد
جوان
سیگار را
روی ترک
خاموش کرد
و گفت:
«من
همهٔ اینها را
قبل از تولد
از دست دادهام
حالا
فقط
دود
برایم
مانده
و دود
تنها چیزیست
که
نمیشود
دوباره
از دست داد»
---
در مرکزِ ترک
مردی
روی صندلی
نشسته بود
و مشاور
پرسید:
«چرا
شروع کردی؟»
مرد
به سقف
نگاه کرد:
«من
شروع نکردم
فقط
خواستم
تمام کنم
زندگی را
درد را
خودم را
اما
هیچکدام
تمام نشدند
فقط
من
زودتر
از زندگی
تمام شدم»
مشاور
روی پرونده
نوشت:
«بیمار
به پایان
اعتیاد دارد
و پایان
هنوز
دوزِ کافی
برای او
ندارد»
---
و سحرگاه
در گورستانِ ترکشدهها
سنگی بود
که روش نوشته بودند:
«اینجا
کسی آرمیده
که زخمهایش را
با الکل
خاموش کرد
و الکل
زخمهایش را
با او»
باد
از روی سنگ
گذشت
بوی مورفین
از خاک
بلند شد
و از شکافِ سنگ
گلی رویید
که بوی الکل
میداد
و الکل
بوی زخم
و زخم
بوی کودکی را
که هنوز
کفشهای مدرسهاش
جفت نشده بود
---
۲۴. زشت
در زایشگاه
کودکی
با چشمهای باز
به دنیا آمد
و ماما
او را
روی ترازو گذاشت
و ترازو
عدد را نشان داد
اما مادر
عدد را نخواند
مادر
صورتِ کودک را
میخواند
و صورت
شبیهِ گلی بود
که پیش از شکفتن
یخ زده بود
مادربزرگ
از پشتِ در
زمزمه کرد:
«زشت است
این بچه
برای این دنیا
زیبا نیست»
و مادر
کودک را
در آغوش کشید
و گفت:
«زشت
همیشه
اولین نامیست
که دنیا
برای نخواستنِ آدمها
انتخاب میکند»
و کودک
برای نخستین بار
خندید
و خندهاش
زشتترین
و زیباترین
صدایی بود
که آن بیمارستان
شنیده بود
---
در مدرسه
کودک
پشتِ آخرین نیمکت
نشسته بود
و بچهها
دورش
حلقه میزدند:
«زشت!
گلِ گلدانِ تهِ کلاس!»
کودک
آینهای
از کیفش
بیرون آورد
و گفت:
«من
قرار نیست
قشنگ باشم
من
قرار است
فقط
باشم»
آینه
از دستش
افتاد
و شکست
و هر تکه
چهرهای را
نشان داد
که بچهها
برای اولین بار
زشتیِ خودشان را
در آن دیدند
و کلاس
ساکت شد
---
ظهر
در خیابان
پیرزنی
از کنارش گذشت
و گفت:
«دخترم
چرا
اینقدر
زشتی؟»
دختر
لبخند زد
و گفت:
«شاید
چون زیبایی
سالهاست
مالیاتِ سنگینی دارد
و من
توانِ پرداختش را
نداشتم»
پیرزن
چیزی نگفت
فقط
برای اولین بار
به صورتِ خودش
دست کشید
و رفت
دختر
لبخندش را
در جیبش گذاشت
برای روزی
که دوباره
قضاوت شود
---
در دفترِ خواستگاری
مادرِ پسر
عکس را
نگاه کرد
و گفت:
«این عکس
کنارِ پسرِ من
زیبا نیست»
دختر
عکس را
از دستش گرفت
و گفت:
«حق با شماست
عکسها
کنارِ آدمها
زندگی نمیکنند»
عکس را
به دیوارِ اتاقش
چسباند
و هر شب
چراغ را
روبهرویش
روشن کرد
تا تصویر
فراموش نکند
که هنوز
کسی
دوستش دارد
---
شب
دختر
روبهروی آینه
ایستاد
و نفسش
روی شیشه
بخار بست
با انگشت
صورتش را
کشید:
پوستی
که نقشهٔ کهکشان بود
بینیای
که عقاب را
به یاد میآورد
لبهایی
که سالها
خنده را
در خود
نگه داشته بودند
بعد
بخار را
پاک کرد
و پشتِ شیشه
همان خودش
ایستاده بود
بیهیچ تغییری
به خودش
سلام کرد
و خودش
جواب داد
---
و سحرگاه
دختر
مقابلِ ویترینِ عروسفروشی
ایستاد
مانکنها
با لبخندهای پلاستیکی
به او
خیره بودند
دختر
صورتش را
به شیشه
چسباند
و ناگهان
چهرهٔ مانکنها
در شیشه
به صورتِ او
آمیخت
رهگذران
گفتند:
«این مانکنها
چقدر
واقعی شدهاند»
هیچکس
نفهمید
واقعی
آن طرفِ شیشه
ایستاده بود
نه این طرف
شب
چراغهای ویترین
خاموش شدند
و مانکنها
برای نخستین بار
از سکوتِ خود
ترسیدند
---
۲۵. بیخانمان
صبح
روی نیمکتِ پارک
مردی
از خواب بیدار شد
آسمان را
با دست
کنار زد
و از جیبش
کلیدِ هیچجا را
بیرون آورد
و هیچجا
باز نشد.
روزنامهٔ دیروز را
دورِ خودش پیچید
و روزنامه
تیتر زده بود:
«بحرانِ مسکن
تا اطلاعِ ثانوی
رفع شد»
مرد
تیتر را
با انگشت
خط زد
و زیرش نوشت:
«من
هنوز
بحرانم.»
---
ظهر
در ایستگاهِ مترو
مرد
روی زمین
نشسته بود
قطارها
از کنارش
رد میشدند
و هیچکدام
او را
سوار نمیکردند.
به شیشهٔ قطار
تکیه داد.
شیشه
بازتابش را
به خودش
پس داد.
مرد گفت:
«تو
تنها مسافری
هستی
که
به مقصد
نمیرسی.»
بازتاب
لبخند زد:
«اشتباه میکنی...
وقتی
خانهای نداری،
تمامِ ایستگاهها
مقصدند.»
---
عصر
در بانک
مرد
فرمی را
پر میکرد:
«نام:
بیخانمان
نامِ پدر:
خیابان
دارایی:
آسمانی
که
قابلِ توقیف
نیست.»
کارمند
مهر زد:
«وثیقه
رد شد.»
مرد
آسمان را
روی میز
گذاشت.
باران گرفت.
برگهها
جوهرشان را
پس دادند
و بانک
برای چند دقیقه
هیچ مدرکی
نداشت.
---
شب
روی کارتنِ کهنه
ماه
روی سینهٔ مرد
نشست.
مرد پرسید:
«تو هم
بیخانمانی؟»
ماه گفت:
«هزاران سال است
دورِ زمین
میگردم
و هنوز
هیچ پنجرهای
مرا
صاحب نشده.»
مرد
اینبار
نخندید.
بغض کرد.
---
نیمهشب
جلوی
دفترِ ثبتِ املاک
تابلوی
«فروشی»
در باد
تکان میخورد.
مرد
زیرش نوشت:
«خانهای میخواهم
که بشود
در آن
مُرد
بیآنکه
صبح
کسی
جنازهات را
از پیادهرو
جمع کند.»
باد
نوشته را
کند
و میانِ خیابانها
پخش کرد.
از آن روز
تمامِ خیابانها
این جمله را
از بر شدند.
---
و سحرگاه
مرد
از خواب
بیدار شد.
دید
خیابانها
هنوز
زیرِ پاهایش
ادامه دارند.
پارکها
همانجا هستند.
ایستگاهها
همان قطارها را
منتظرند.
تنها چیزی
که عوض شده
این بود
که شهر
کمکم
یاد گرفته بود
بیخانمانها را
جزئی
از پیادهروها
حساب کند.
و مرد
کلیدِ هیچجا را
دوباره
در جیبش گذاشت.
اینبار
نه برای آنکه
دری را
باز کند،
برای آنکه
فراموش نکند
روزی
خانهای
وجود داشته است.
---
۲۶. سازمانِ میانجی
در راهروی سازمان
دیپلماتی
با کیفِ چرم
از کنارِ نقشهٔ جهان
عبور کرد
نقشه
از روی دیوار
به او نگاه کرد
دیپلمات
با خودکارِ طلا
مرزی را
امضا کرد
و مرز
بلافاصله
درخواستِ انتقال داد
دیپلمات
زیرِ درخواست نوشت:
«غیرقابلِ مذاکره...
اما
قابلِ معامله.»
و نقشه
از فرطِ امضاها
چروکید
و دریاها
از میانِ چروکها
نشت کردند
و مستخدم
دریا را
با تی
جمع کرد
و تی
بویِ نفت
میداد
---
ظهر
در تالارِ شورا
نمایندهای
پشتِ تریبون
قطعنامه میخواند:
«ما
کشورِ من
کشورِ تو
کشورِ هیچ
تصمیم گرفتیم
جنگ
فقط
روی کاغذ
ادامه یابد
و صلح
در همان کاغذ
بایگانی شود.»
نمایندهٔ دیگر
دکمهٔ «وتو» را
فشار داد
و «وتو»
در بلندگو
پیچید
کبوتری
که در حیاط
لانه داشت
پرید
و برگشت
با شاخهٔ زیتونیِ پلاستیکی
که حتی
خودِ کبوتر
هم
دلش
نمیخواست
در منقارش
نگه دارد
شاخه
روی سنگ
افتاد
و نشکست
چون
از اول
زنده نبود
---
در اتاقِ ترجمه
مترجمی
با هدفون
پشتِ شیشه
نشسته بود
کشتار را
به «نگرانی»
تجاوز را
به «ادعا»
و گرسنگی را
به «چالش»
ترجمه میکرد
دستگاه
از فرطِ دروغ
داغ کرد
و دود
از هدفون
بیرون زد
مترجم
دود را
با دست
پراکنده کرد
و گفت:
«اشکالِ فنیست...
تا دقایقی دیگر
حقیقت
واردِ مدار
میشود.»
اما حقیقت
هرگز
واردِ مدار
نشد
چون
زبانِ رسمیِ جلسه
نبود
---
در بایگانیِ زیرزمین
کارمندی
با چراغِ قوه
دنبالِ پروندهای
میگشت:
«نسلکشی...
قطعنامه...
ضربالاجل:
هرگز...»
موشها
میانِ پروندهها
خانه ساخته بودند
موشِ نر
به موشِ ماده
گفت:
«اینجا
امنترین جایِ دنیاست
چون
هیچکس
هیچوقت
سراغِ این کاغذها
نمیآید.»
پروندهها
در تاریکی
باد کرده بودند
و از لبههایشان
خون
پس میدادند
کارمند
چراغ را
خاموش کرد
و مستخدم
از راه رسید
به لکهها
نگاه کرد
و گفت:
«باز هم
لولهها
نشتی دادهاند.»
---
شب
در لابیِ اصلی
نقشهٔ جهان
از دیوار
افتاد
شیشه
شکست
و از پشتِ شیشه
کودکی
بیرون آمد
با پاهای برهنه
و پیراهنی
که رویش نوشته بود:
«من
از کدام کشورم؟
از کشوری
که
در این نقشه
جا نشد.»
نگهبان
دستِ کودک را گرفت
و او را
از لابی
بیرون برد
کودک
روی پلهها
نشست
و گریه کرد
گریهاش
تا طبقهٔ بالا
رسید
و دیپلماتها
هدفونهایشان
را
کمی
بلندتر کردند
---
و سحرگاه
تالارِ شورا
خالی بود
میزِ مذاکره
هنوز
چیده شده بود
صندلیها
منتظر بودند
گلدانِ وسطِ میز
خشک شده بود
و به جایِ گل
سیمِ خاردار
رشد کرده بود
سیمِ خاردار
تمامِ قطعنامهها را
به هم
دوخت
و سازمان
برای اولین بار
ساکت ماند
چون سکوت
تنها قطعنامهای بود
که
هیچکس
جرئتِ وتو کردنش را
نداشت
صبح
مستخدم
شیشههای شکسته را
جمع کرد
اما
نقشه
هنوز
روی زمین
افتاده بود
و هیچ کشوری
خم نشد
آن را
از زمین
بردارد.
---
شعرهای شماره ۲۷ الی ۴۰
---
۲۷. کارمند
صبحِ شنبه
کارمند
پشتِ میز
نشست
و صندلی
زیرِ وزنِ خستگیاش
شکست.
کارمند
روی زمین
افتاد
و زمین
او را
با خود برد
به طبقهای پایینتر.
آنجا
کودکی
با گچ
روی حیاطِ مدرسه
میزی کشید.
و معلم
از پشتِ پنجره
فریاد زد:
«اینجا
بازی
ممنوع است.»
کودک
گچ را
در مشت
شکست.
سی سال بعد
همان گچ
در رگهایش
گردش میکرد.
---
ظهر
در آبخوریِ اداره
کارمند
لیوان را
زیرِ شیر گرفت.
شیر
به جای آب
بخشنامه
بیرون داد:
«از امروز
نوشیدنِ امید
در ساعاتِ اداری
ممنوع.»
کارمند
بخشنامه را
با چای
قورت داد.
و چای
در گلویش
طعمِ اخراج
میداد.
---
در اتاقِ بایگانی
کارمند
پروندهها را
روی هم
میچید.
پروندهها
از فرطِ سنگینی
دیوار شدند.
روی دیوار
نوشته بودند:
«اینجا
کسی
زندهبهگور شد
با حقوقِ پایه
و یک پُستِ سازمانی.»
و دیوار
تا عصر
جواب نداد.
---
در گوشهٔ اداره
صندوقی بود
با برچسب:
«دعاهای وصولنشده»
کارمندان
هر صبح
دعاهایشان را
مثلِ برگهٔ حضور و غیاب
داخلِ صندوق
میانداختند.
و دستگاه
پاسخ میداد:
«دعای شما
در صفِ انتظار است
تا اطلاعِ ثانوی.»
و هیچکس
نمکِ نشسته
روی دستگاه را
نمیدید.
---
ظهرِ دوشنبه
کامپیوتری
از بس
روشن بود
سوخت.
دود
از مانیتور
بالا رفت.
کارمند
از پنجره
به دود
نگاه کرد.
پرندهای
روی سیم
نشسته بود.
کارمند
به پرنده
نگاه کرد.
پرنده
پر نزد.
---
عصر
آسانسور
تمامِ روز
کارمندها را
بالا
و پایین
برد.
اما
شب
وقتی ساختمان
خالی شد
هنوز
در همان طبقه
ایستاده بود.
---
در خروجیِ اداره
کارمند
کارتش را
به دستگاه زد.
دستگاه نوشت:
«خروجِ شما
ثبت شد.
اما
روحِ شما
هنوز
پشتِ میز مانده.
لطفاً
آن را
با خود
ببرید.»
کارمند
برگشت.
روح
روی صندلی
نشسته بود
و به پنجره
نگاه میکرد.
کارمند
روحش را
در کیف گذاشت.
شب
روح
کنارِ سفره
نشست.
چیزی
نخورد.
فقط
به پنجره
خیره ماند.
و کارمند
فهمید
روح
سالهاست
نان
نمیخواهد.
پنجره
میخواهد.
---
نیمهشب
کارمند
در رختخواب
بیدار بود.
سقف
شبیهِ
برگهٔ حضور و غیاب
بود.
تمامِ روزهای گذشته
با خطِ قرمز
علامت خورده بودند.
کارمند
بلند شد.
برگه را
از سقف
کند.
پاره کرد.
تکههایش را
در فنجانِ چای
ریخت.
و نوشید.
برای اولین بار
طعمِ تعطیل
را چشید.
---
سحرگاه
کارمند
دوباره
پشتِ میز
نشست.
این بار
صندلی
ننشکست.
چون
کارمند
از استخوان
سبکتر
شده بود.
و استخوانهایش
در بایگانی
خاک میخوردند.
سرایدار
کیسهای را
از پنجره
بیرون انداخت.
آسمان
برای اولین بار
بویِ اداره
گرفت.
---
۲۸. بیکاری
صبح
در ادارهٔ کار
صف
از درِ شیشهای
تا وسطِ خیابان
کشیده شده بود.
هرکس
برگهای
در مشت داشت.
آرزویی
که پیش از چاپ
باطل شده بود.
کارمند
مُهر را
روی برگه کوبید:
«امروز
حتی بیکاری
سهمیهبندی شده.»
مردی
از تهِ صف
پرسید:
«پس
ما
برای چه
ایستادهایم؟»
صف
سکوت کرد.
و سکوت
شغلِ دومِ
همه بود.
---
ظهر
در خانه
مرد
روی مبلِ کهنه
نشسته بود.
زن پرسید:
«کاری پیدا کردی؟»
مرد
روزنامه را
ورق زد.
«امروز
فقط
آگهیهای تسلیت
استخدام میکنند.
و من
هنوز
نمردهام.»
زن
قابلمهٔ خالی را
شست.
صدای آب
تنها حقوقی بود
که آن ماه
به خانه
واریز شد.
---
در پارک
پیرمردی
به کبوترها
خردهنان میداد.
مرد
کنارش نشست.
«تو هم
بیکاری؟»
پیرمرد
لبخند زد.
«سی سال است
بازنشستهام.
اما
هر صبح
تا اداره
میروم.
پشتِ در
میایستم.
بعد
یادم میآید
که دیگر
کسی
منتظرم نیست.»
کبوترها
طبقِ عادت
دورش
صف کشیدند.
---
غروب
مرد
در راهِ خانه
پدرش را
به یاد آورد.
دستهای پینهبسته.
نانِ گرم.
صدای خستهای
که میگفت:
«کار
نان را
شیرین میکند.»
مرد
به دستهایش
نگاه کرد.
عرقی
روی آنها نبود.
فقط
چند رگ
که آرام
از شرم
آبی شده بودند.
---
شب
سقف
شبیهِ
فرمِ کاریابی
بود.
تمامِ آدرسها
خط خورده بودند.
مرد
دستش را
روی سینه گذاشت.
گفت:
«من
هنوز
زندهام.
اما
در هیچ ادارهای
ثبت نشدهام.»
قلبش
آرام
مُهر میزد.
بر پروندهای
که
هیچکس
ورق نمیزد.
---
سحرگاه
صف
هنوز
پشتِ اداره
ایستاده بود.
باران
میبارید.
هیچکس
چتر نداشت.
مردی
از صف
بیرون آمد.
برگهٔ درخواستش را
تا کرد.
در جیب گذاشت.
و رفت.
هیچکس
صدایش نکرد.
صف
کمی
کوتاهتر شد.
اما
انتظار
بلندتر.
---
۲۹. میوهٔ نوبرانه
در میدانِ ترهبار
میوههای نوبرانه
پشتِ ویترین
صف کشیده بودند:
گیلاسهایی
که هنوز
بارانِ پارسال
در هستهشان
نفس میکشید
زردآلوهایی
که بویِ آفتابِ نارس
میدادند
و چغالهبادامی
که مزهٔ عجله را
زیرِ دندان
خرد میکرد
---
کارمندی
با کیفِ اداری
از کنارِ بساط
گذشت
گیلاسها
به او نگاه کردند
انگار
شاخهای
از میانِ جمعیت
عبور کرده باشد
کارمند
یکی را برداشت
زیرِ لب گفت:
«تو هم
پیش از فصل
از خودت
جدا شدهای»
گیلاس
در دهانش
ترکید
و طعمِ عصرهایی را داد
که کودکی
هنوز
قدش
به شاخهها
نمیرسید
---
در اداره
کارمند
پشتِ میز
نشسته بود
پروندهها را
ورق میزد
و هر برگه
برگی بود
که پیش از پاییز
افتاده بود
---
ظهر
کارمند
هستهٔ گیلاس را
در گلدانِ پشتِ پنجره
دفن کرد
گلدان
سالها بود
جز بخشنامه
چیزی
سبز نکرده بود
آن روز
بیصدا
ترک برداشت
و جوانهای
از میانِ کاغذها
سر برآورد
کارمند
لبخند نزد
فقط
دستش را
کمی دیرتر
از روی خاک
برداشت
---
عصر
در خروجیِ اداره
دستگاهِ کارتزنی
پیغام داد:
«لطفاً
هستهٔ گیلاس را
تحویل دهید»
کارمند
مشتش را
باز کرد
هسته
دیگر
آنجا نبود
دستگاه
چند بار
خطا داد
و سکوت کرد
---
و سالها بعد
در حیاطِ متروکِ همان اداره
درختی
از دلِ دیوار
بالا آمده بود
هر بهار
گیلاس میداد
و هیچکس
نمیدانست
ریشههایش
از پروندهای
شروع شدهاند
که روزی
کارمندی
به جای بایگانی
کاشته بود
---
۳۰. مستأجر
در بنگاهِ املاک
قراردادی
روی میز
باد میخورد:
«طرفِ اول: سقف
طرفِ دوم: هیچ
مدت:
تا پایانِ توان.
مبلغ:
هرچه داری
و اندکی بیشتر.»
و مستأجر
زیرِ برگه را
با کلیدی
امضا کرد
که
سالها بود
تنها
جیبش را
باز میکرد.
---
صبحِ اولِ ماه
صاحبخانه
زنگ را
فشار داد:
«اجاره را داری؟»
مستأجر
دست در جیبش کرد
و مشتی باد
روی میز
ریخت.
صاحبخانه
باد را
شمرد
و گفت:
«کم است...
اما
برای یک ماهِ دیگر
قبولت میکنم.»
---
در راهپله
همسایه
کیسههای خالی را
وزن میکرد.
زیرِ لب گفت:
«هیچ
امسال
سنگینتر شده است.»
و مستأجر
برای نخستین بار
فهمید
فقر
هم
وزن دارد.
---
در دفترِ ثبتِ اسناد
کارمندی
نوشت:
«مستأجر:
مالکِ موقتِ هیچ.
دارایی:
دستهای کلید
برای درهایی
که همیشه
زودتر از او
عوض میشوند.»
---
شب
مستأجر
کلیدها را
روی میز چید.
هر کلید
نامِ خانهای را
حفظ کرده بود
که دیگر
وجود نداشت.
و هیچ کلیدی
درِ امشب را
باز نمیکرد.
---
سحرگاه
در گورستان
سنگی بود
که رویش نوشته بودند:
«اینجا
مستأجری
خوابیده است
که تمامِ عمر
اجارهٔ سقف را
پرداخت؛
و تنها
این تکهٔ خاک
برای نخستین بار
قراردادی
بدونِ تمدید
با او بست.»
---
باد
از میانِ علفها
گذشت.
هیچکس
برای مردهها
اخطاریهٔ تخلیه
نمیفرستد.
---
۳۱. وامِ ازدواج
در بانکِ عشق
پیشخوانی بود
با تابلویِ:
«تسهیلاتِ ازدواج
با بهرهٔ صفر
و جریمهٔ بینهایت»
داماد
فرمها را
با خودکاری پر میکرد
که جوهرش
از اشکِ مادر
رقیق شده بود
کارمند
برگهها را ورق زد:
«ضامن؟»
داماد گفت:
«پدر»
کارمند
لبخند زد:
«اعتبار ندارد...
مگر
خانهاش را
گرو بگذارد»
پدر
سند را
از جیبِ کتِ کهنهاش
بیرون کشید
و همان لحظه
خانه
کمی
کوچکتر شد.
---
شبِ عروسی
مهمانها
اسکناسها را
بالای سرِ عروس و داماد
میچرخاندند
و اسکناسها
آهسته
روی فرش
فرود میآمدند
عشق
زیرِ میز
نشسته بود
و قسطها را
میشمرد.
---
چند سال بعد
در دفترِ طلاق
کارمند
پرونده را بست:
«هنوز
قسطِ سیزدهم
باقی مانده.
طلاق
بعد از تسویه.»
زن و مرد
به هم نگاه کردند.
فهمیدند
بعضی بدهیها
با جدایی
بیشتر میشوند.
---
آن شب
در خانهٔ اجارهای
زن
روی مبلِ کهنه
نشسته بود
مرد
روی زمین.
زن گفت:
«دستِ پدرت را
بوسیدم
تا ضامن شود.»
مرد گفت:
«من
سالهاست
دارم
شرمندگیِ او را
قسطبندی میکنم.»
سکوت
میانشان نشست.
بعد
هر دو
بیاختیار
خندیدند.
خنده
از پنجره
بیرون رفت
تا بانک.
---
صبحِ فردا
کارمند
پرونده را
باز کرد.
تمامِ قسطها
سرِ جایشان بود.
اما
در ستونِ «بدهی»
با خطی
که شبیهِ
دستخطِ هیچکس نبود
نوشته شده بود:
«پرداخت شد؛
با خنده.»
کارمند
ماشینحساب را
چند بار
خاموش و روشن کرد.
عددها
قبول نکردند.
---
و عصر
بانک
ورشکست شد.
نه
از نپرداختنِ وامها،
از روزی
که فهمید
دو نفر
گاهی
با دستهای خالی
ثروتمندترند
از تمامِ
صندوقهایش.
---
۳۲. طلاق
ظهرِ سهشنبه
در دفترِ ثبتِ جدایی
زن و مردی
روبهروی هم
نشسته بودند
و برگهای
میانشان
باد میخورد
کارمند
مُهر را روی برگه کوبید
و گفت:
«تبریک میگویم
از امروز
شما
رسماً
به یکدیگر
متعلق نیستید»
و زن
نگاهش را
از پنجره
بیرون کشید
و مرد
انگشتِ ازدواجش را
در جیبِ خالیاش
گم کرد
---
در بازارِ خاطرات
زن
حلقهاش را
روی ترازو گذاشت
دلال گفت:
«عشقِ دستِدوم
وزن ندارد
مگر اشکآبدیده»
و زن گریست
روی ترازو
و ترازو
دیگر
راست نگفت
---
در دادگاهِ عواطف
قاضی
حکم را خواند:
«نفقهٔ تنهایی:
ماهیانه
یک سطل سکوت
و یک بسته خوابِ آشفته
تا پایانِ عمر»
مرد
حکم را
بدونِ اعتراض
تا کرد
در جیبش گذاشت
و جیب
از فرطِ سکوت
پاره شد
و سکوت
در راهرو پیچید
و عابران ایستادند
و به هم نگاه کردند
و هیچ
بر لبهاشان
لغزید
---
ظهرِ جمعه
در پارکِ کودکیشان
زن
روی نیمکت
نشسته بود
و تابهای خالی
در باد
جیغ میکشیدند
مرد
از آن سوی پارک
بیآنکه بداند
به همان نیمکت
نزدیک میشد
نیمکت
از فرطِ خاطره
تَرَک برداشت
و تَرَک
میانِ هردویشان
دوید
و نشستند
بر دو نیمهٔ نیمکت
پشت به هم
اما شانهها
تکیه داد بر شانهها
و سخن
از پشت
بیصدا
رد و بدل شد
---
شب
در خانهٔ خالی
زن
روبهروی آینه ایستاد
و گفت:
«حالا
تنها
خودم را
دارم»
آینه
تصویرش را
به دو نیم کرد
نیمهٔ اول
به نیمهٔ دوم
گفت:
«تو
هنوز
مالِ اویی»
نیمهٔ دوم
جواب داد:
«نه
من
مالِ هیچکس نیستم
حتی
مالِ خودم»
آینه
تَرَک برداشت
و زن
تَرَک را
با سرِ انگشت
دنبال کرد
خون آمد
و خون
روی آینه نوشت:
«جدایی
یعنی:
دو تن
در یک آینه
بیهم
با هم»
---
و سحرگاه
در دفترِ ثبتِ جدایی
همان زن
و همان مرد
دوباره
روبهروی هم
ایستاده بودند.
برگهای تازه
برای آشتی.
کارمند
کشوی میزش را
گشت.
مُهر را
پیدا نکرد.
گفت:
«عجیب است...
سالهاست
کسی
برای آشتی
اینجا
نیامده.»
---
از اداره
که بیرون آمدند
باران
بیوقفه
میبارید.
چتری
در کار نبود.
زن
از سمتِ راست
رفت.
مرد
از سمتِ چپ.
باران
هر دو را
تا یک اندازه
خیس کرد؛
اما
هیچ بارانی
امضاها را
از حافظهٔ کاغذ
پاک نمیکند.
---
پشتِ پنجرهٔ اداره
کارمند
برگهٔ طلاق را
در بایگانی گذاشت.
برگه
کنارِ هزاران برگهٔ دیگر
آرام گرفت.
تنها
گیرهٔ فلزیِ پرونده
هنوز
حلقه بود.
---
۳۳. نجابت
ظهرِ شنبه
در بازارِ سیاهِ فضایل
دلالی
با ترازوی زنگارزده
فریاد میزد:
«نجابتِ دستِدوم!
قیمت:
یک قرص نان.»
پیرزنی
چادرش را
در مشت
فشرد:
«سی سال پیش
نجابتم را
با یک سطل آب
عوض کردم؛
بچهها
تشنه بودند.»
حالا
آب
از شیرهای شهر
هدر میرود
و نجابت
هنوز
تشنه است.
---
در دفترِ ثبتِ اسناد
زنی
قراردادی را
امضا کرد:
«وثیقه:
نجابت.
مدت:
تا پایانِ زمستان.»
کارمند
مُهر زد
و گفت:
«اگر تا بهار
بازنگردد،
در انبارِ شایعه
مزایده میشود.»
و زن
از پلهها پایین رفت.
برف
روی شانههایش
آب شد؛
اما
ریشهٔ نجابت
زیرِ برف
گرم ماند.
---
در مطبِ روانپزشک
مردی گفت:
«نجابتم را
در یک مهمانی
جا گذاشتم.»
دکتر
پرسید:
«به جایش
چه پیدا کردی؟»
مرد
سکهای
روی میز گذاشت.
دکتر
آن را
برگرداند
و گفت:
«این
باقیماندهٔ قیمتش است.»
---
در خیابانِ فقر
کودکی
پابرهنه
دنبالِ مادرش
میدوید.
مادر
پیراهنِ کهنهای را
روی بساط
پهن کرده بود.
رهگذری پرسید:
«این چیست؟»
زن گفت:
«آخرین لباسِ آبرو.»
رهگذر
پارچه را
بو کرد
و گفت:
«بوی نان میدهد.»
زن
لبخند زد:
«آبرو
وقتی گرسنه باشد،
همین بو را میدهد.»
---
شب
در اعترافگاه
زنی
زمزمه کرد:
«نجابتم را
به کسی دادم
که ارزشش را
نداشت.»
پرده
کنار رفت.
کشیش
همان مردی بود
که دیروز
برای نجابت
قیمت گذاشته بود.
زن
برای نخستین بار
خندید.
ناقوس
برای حقیقت
به صدا درآمد؛
نه
برای بخشش.
---
سحرگاه
در موزهٔ فضایل
نگهبان
ویترینِ نجابت را
گردگیری میکرد.
ویترین
خالی بود.
نگهبان
به شیشه نگاه کرد.
چهرهٔ خودش
در آن
پیدا شد.
آهسته گفت:
«نجابت
هیچوقت
دزدیده نشد؛
فقط
همیشه
مجبور شد
جای دیگری
نان شود.»
---
۳۴. تنهاییهای متصل
اپراتورِ مخابرات
صبحِ دوشنبه
اعلام کرد:
«از امروز
تعرفهٔ تنهایی
رایگان است
برای مشترکانِ دائمی.»
و مشترکانِ دائمی
همانهایی بودند
که میانِ انبوهِ اعلانها
هیچ پیامی
به نامشان
نمیرسید.
---
در خیابان
دختری
قرارِ عاشقانهاش را
در تلفن
ثبت کرد.
تلفن
او را
به هزاران نفر
وصل کرد.
اما
هیچکس
دستش را
نگرفت.
روی صفحه نوشت:
«این همه نشانهٔ حضور...
و حتی
یک نشانه
از بودن.»
الگوریتم
این تنهایی را
پیشنهاد کرد
به همه.
---
در کافه
دو دوست
روبهروی هم
نشسته بودند.
هر دو
برای کسی دیگر
مینوشتند:
«دلم
خیلی
تنهاست.»
چای
سرد شد.
هیچکدام
متوجه نشد.
---
ظهر
در پارک
مردی
برای درخت
فهرستِ آهنگهای غم
فرستاد.
درخت
برگهایش را
روی شانهٔ او
ریخت.
مرد
برگها را
کنار زد
و نوشت:
«طبیعت هم
تبلیغ شد.»
---
در ادارهٔ ثبت
زنی
فرمی را
پر کرد:
نام:
تنهایی.
نامِ خانوادگی:
مطلق.
نشانی:
همیشه آنلاین.
کارمند
مهر زد:
«ناموجود.»
---
نیمهشب
در مرکزِ دادهها
سروری
از کار افتاد.
همهٔ پیامهای
ارسالنشده
روی صفحه
ظاهر شدند:
«دوستت دارم.»
«کجایی؟»
«دلم تنگ شده.»
«هنوز بیداری؟»
مهندس
آرام گفت:
«این همه پیام...
پس
سکوت
کجا ذخیره میشد؟»
سرور
پاسخ داد:
«در قلبهایی
که
دکمهٔ ارسال را
فشار ندادند.»
---
سحرگاه
در گروهِ بندگان
پیامی
بیصدا
ثبت شد:
«من
همیشه
آنلاین بودم.»
هیچکس
آن را
باز نکرد.
و صبح
همه
نوشتند:
«ارتباط
برقرار است.»
تنهایی
آخرین نفر بود
که
از گروه
خارج شد.
---
۳۵. حراجِ آخرالزمان
امروز
قیامت را
با پنجاه درصد تخفیف
میفروختند.
مردم
چرخدستیهایشان را
از بهشت پر کردند
و
در صفِ جهنم
ایستادند.
---
فرشتهای
روی بیلبوردی عظیم
لبخند میزد.
زیرِ تصویر نوشته بودند:
«اقساطی
پرواز کنید.»
چند نفر
بالهایشان را
پیشخرید کردند.
---
کودکی
بادکنکش را
گم کرد.
چند دقیقه بعد
آن را
روی نقشهٔ
یک کشور
پیدا کردند.
---
ژنرالی
برای کشتهشدگان
دست تکان داد.
کشتهشدگان
از تلویزیون
برای او
کف زدند.
خبر
برندهٔ جایزهٔ بهترین جلوههای ویژه شد.
---
دریا
ماهیهایش را فروخت
تا بتواند
یک بطری آب
بخرد.
موجها
تشنهتر
برگشتند.
---
در بخشِ نظراتِ جهان
کسی نوشته بود:
«لطفاً
واقعیت را
بهروزرسانی کنید.»
هزاران نفر
آن را
پسندیدند.
واقعیت
همچنان
در حال بارگذاری ماند.
---
شب
ستارهها را
خاموش کردند
تا تبلیغات
واضحتر
دیده شود.
صبح
خورشید
با چشمهایی قرمز
از شیفتِ شب
برگشت.
آسمان
کارتِ حضور و غیابش را
مهر کرد
و
روز
اضافهکار محسوب شد.
---
۳۶. موزهٔ اخبار
امروز
در موزهٔ اخبار
کودکی را
کنار ویترینِ صلح
تاکسیدرمی میکردند.
بازدیدکنندگان
با تخفیفِ دانشآموزی
گریه میکردند.
---
در سالنِ بعد
ژنرالی
مدالِ شجاعتش را
روی سینهٔ یک آینه
سنجاق کرد.
آینه
تا غروب
زخمها را
تکثیر میکرد.
---
مجریِ اخبار گفت:
«اوضاع
کاملاً عادیست.»
زیرنویس
از روی چند آواره
عبور کرد.
هیچکس
کانال را
عوض نکرد.
---
پیرزنی
نان میخرید.
قیمتها
هر لحظه
جوانتر میشدند.
نان
پیرتر.
---
خداوند
حسابِ کاربریاش را
بست.
فرشتگان
برای بازیابیِ
رمزِ عبور
دعا میکردند.
آسمان
پیغام داد:
«کاربر یافت نشد.»
---
در میدانِ شهر
کبوترها
دورِ مجسمهٔ جنگ
دانه میچیدند.
مجسمه
هر روز
چاقتر میشد.
صلح
از کنار میدان
پیاده
عبور کرد.
---
شب
ماه را
در بخشِ اشیای گمشده
پیدا کردند.
کسی
ادعا نکرد
مالِ اوست.
فقط
تاریکی
رسیدِ تحویل را
امضا کرد.
---
فردا
موزه
تعطیل است.
واقعیت
برای مرمت
به کارگاه منتقل شده است.
تا اطلاعِ ثانوی
بازدیدکنندگان
باید
به نسخهٔ نمایشیِ جهان
اکتفا کنند.
---
۳۷. مونالیزای ۱۴۰۴
خبر فوری:
بالاخره
لبخندِ مونالیزا
رمزگشایی شد.
کارشناسان گفتند:
او
نمیخندید؛
دندانقروچه میکرد.
از روزی
که بهای بلیتِ لوور
را
با حقوقِ یک کارگر
مقایسه کرد.
پانصد سال بعد
پرتره
اعتصاب کرد.
---
در خیابان انقلاب
کتابفروشیِ ورشکسته
تابلو زده بود:
«کتاب بخرید...
خواندن
اختیاری است.»
مشتری پرسید:
کدام بهتر است؟
فروشنده
کتابی را بو کشید.
گفت:
«این یکی
هنوز
بوی نان میدهد.»
لای صفحههایش
گرسنگی
ورق میخورد.
---
ساعت پنج عصر
مردی
به کبوترها
فلسفه میداد.
کبوترها
گوش کردند
و بعد
تمامِ فلسفه را
روی مجسمهٔ شاعر
تخلیه.
مجسمه
تا صبح
نقد ادبی
از منقارش
میچکید.
---
وزارتِ خوشبختی
اعلام کرد:
«از این پس
هر شهروند
روزی یک بار
جلوی آینه
لبخند بزند.»
هفتهٔ بعد
آینه
در بازار سیاه
گرانتر از گوشت شد.
---
شاعری
در کافه نادری
با فنجان قهوه
مشاعره میکرد.
قهوه
سرد شد.
یخ زد.
پیشخدمت گفت:
«آقا...
شعرتان
ته گرفت.»
---
در اخبار گفتند:
هوش مصنوعی
شعری سرود
که خودش گریه کرد.
بعد
خودش را
از برق کشید.
یادداشتش کوتاه بود:
«وقتی انسانها
احساس را
جستوجو میکنند،
من
اضافیام.»
---
روانپزشکی
برای استعارههایش
والیوم نوشت.
منشی پرسید:
«بیمار بعدی؟»
گفت:
«نه...
شعرش را
ایمیل کند.»
---
در پایانِ قرنی
که
از دوشنبه شروع شد
و
جمعهاش
هرگز نرسید،
کسی
از تهِ تاریخ
پرسید:
«ببخشید...
اینجا
کرهٔ زمین است؟»
ما
به صفحههای خاموش
نگاه کردیم.
دلهایمان
آنتن نداشت.
گفتیم:
«بود.»
---
۳۸. مسافرخانهٔ شلمچه
مردی
در ایستگاهِ شلمچه
از قطار پیاده شد.
کفشهایش را درآورد.
رو به ریل گفت:
«من
از جنوب آمدهام.
جنوبِ جنوب.
آنجا
نخلها
بهجای خرما
پلاک میدهند.»
ریل
به سمت شمال
خم شد.
---
جاده
از میانِ میدانِ مین
میگذشت.
تابلو نوشته بود:
«برداری
مال تو.
برنداری
هم.»
مرد
قدم برداشت.
مینها
منفجر نشدند.
فقط
زیر خاک
چیزی
نفس کشید.
---
ظهر
به مسافرخانه رسید.
تابلو:
«یک شب اقامت.
یک عمر خاطره.
همیشه گلوله.»
پیرزنی
با سینیِ کلیدها
پرسید:
«اتاق؟»
مرد گفت:
«برادرم.
سال شصتودو
اینجا
گم شد.
قدش کوتاه بود.
خندهاش
بلند.»
پیرزن
کلیدی را چرخاند.
گفت:
«اینجا
هر شب
کسی برمیگردد.
اما
نه آنکه دنبالش میگردی...
آنکه
دنبالِ خودش
میگردد.»
---
شب
دیوارها
حافظ میخواندند.
خاکریزها
جواب میدادند.
مرد
در راهرو
پسربچهای را دید
که
تفنگِ اسباببازیاش را
روی پیشانیِ گربه
گرفته بود.
گفت:
«تسلیم شو.
من
دیگر بچه نیستم.»
گربه
تفنگ را
لیس زد.
پسر
گریه کرد.
---
صبح
مرد گفت:
«برادرم را
پیدا نکردم.
اما
دیشب
در آینه
جوانی را دیدم
که
ترکش
روی سینهاش
شکوفه زده بود.»
پیرزن گفت:
«او
برادرِ تو نبود.
آن بخشی بود
که
جنگ
از تو
جا گذاشته است.»
---
مرد
به ایستگاه برگشت.
روی صندلیِ روبهرو
پلاکی مانده بود.
نامش
خوانده نمیشد.
فقط نوشته بود:
گروه خون:
زندگی.
محل صدور:
همینجا.
مرد
پلاک را
به گردن انداخت.
قطار
از مرزِ مه
گذشت.
---
۳۹. مرثیهای برای زیبایی
در لالهزار
دختری
پشت ویترین ایستاد.
رژ لبش را
روی شیشه کشید.
انعکاسش
امضا شد.
مردی گفت:
«چه زیبای غمگینی...»
دختر خندید:
«نه...
این فقط
پوستیست
که هنوز
جنگ را ندیده.»
---
در آرایشگاه
زنی
موهای سفیدش را
شانه زد.
گفت:
«جوانیام
زیر آوار
جا مانده.»
آرایشگر
قیچی را بست.
گفت:
«آینه
فقط
ترکها را
واضحتر میکند.»
قیچی
کوتاهترین
تعریف حقیقت بود.
---
در گالری
تابلویی آویخته بود:
«مریم مجدلیه.»
چشمهایش
هنوز
هیچ گناهی را
نبخشیده بودند.
مردی
قیمت را پرسید.
گفت:
«زشت است...
اما گران.»
تابلو
چیزی نگفت.
فقط
قیمتش
هر روز
زیباتر میشد.
---
ظهر
گدایی
صورتش را
با روزنامه پوشاند.
تیتر نوشته بود:
«زیبایی
از نگاه دوربین.»
دانشجویی پرسید:
«چرا
صورتت را
پنهان میکنی؟»
گدا گفت:
«چون
زشتیِ من
تنها چیزیست
که هنوز
سرقت نشده.»
---
در تصفیهخانه
کارگری
فاضلاب را
از آینه جدا میکرد.
گفت:
«زیبایی
تهنشینِ همین لجن است.»
صبح
از شیر آب
زنگار آمد.
و پرندهای مرده
در گلوی لوله
آخرین آوازش را
صاف میکرد.
---
شب
زنی
آینه را
شکست.
ترکها
چهرهاش را
بین چند زن
تقسیم کردند.
یکی خندید.
یکی گریست.
یکی
سکوت کرد.
و آنکه
از همه زشتتر بود
گونهٔ زن را بوسید.
گفت:
«من
همان صورتی هستم
که هر صبح
پاکش میکنی.»
صبح
زن
بیآرایش
از خانه بیرون آمد.
هیچکس
زیباتر نشد.
فقط
جهان
برای نخستین بار
جرئت کرد
به چهرهٔ خودش
نگاه کند.
---
۴۰. زشتترین زاییدهٔ بهشت
دختر:
مادر
چرا من
زیبایی را
جا گذاشتهام؟
مادر:
زیبایی
سقوط کرد
در بورسِ چشمها
و من
سهامِ تو را
در خاک
پنهان کردم
---
دختر:
آینهها
مرا
برمیگردانند
یا تحقیر؟
مادر:
آینهها
کارمندِ تقارناند
حقوقبگیرانِ نگاه
تو را
نه برای آینه
که برای چشمی زاییدم
که آینه را
مشت میکند
و پشتِ ترکها
صورتِ خودش را
پیدا میکند
---
دختر:
دنیا
گل را
میخرد
و علف را
پایمال میکند
مادر:
علف
زندهتر است
زیر پا
گُل
امروز در گلدانِ هتلها
با پولِ نقد معاوضه میشود
و علف
هنوز
تنها چیزیست
که گورستانها را
زنده نگه میدارد
---
دختر:
چرا کوتاهام؟
مادر:
درختهای بلند
اولین قربانیِ تبرند
تو بوتهای
که تبر
از کنارت
با شرم عبور میکند
---
دختر:
پروانهها
از من
میگریزند
(پروانه)
من
از آتش
برگشتهام
پروانه:
شمعها
دروغاند
تنها سیاهیِ تو
مرا
از سوختن نهایی
نجات داد
دختر:
پس من؟
پروانه:
تو
سیاهیای
که مرا
نجات داد
و حالا دو زشت
میتوانیم
قصری بسازیم
که معمارش
هیچ چشمِ سالمی نباشد
---
دختر:
اما من «دیده شدن» میخواستم!
مادر:
دیده شدن
کارِ بیلبوردهاست
تو را
برای «یافته شدن» زاییدم
در کوچهای
که نقشه ندارد
---
دختر:
پس زیباییِ من کجاست؟
مادر:
همان جاست
که زشتیِ تو
با زشتیِ دیگری
قرارِ اول میگذارد
و همدیگر را
با پوست
نمیشناسند
---
پروانه:
من
زیبا نمیبینم
من
احساسِ خانه میکنم
---
مادر:
آینه را بگیر
دختر و پروانه:
هیچ
مادر:
این
زیبایی است
دختر:
(آینه را میشکند)
حالا فهمیدم
زیبایی
همان ترکهاییست
که جهان
از دیدنِ خودش
جا میخورد
---
شعرهای شماره ۴۱ الی ۵۱
---
۴۱. نجوای گرسنگی
شب
روی سینهٔ مادر
تا میشود
ورق میخورد
کودک
سایهها را
با انگشتِ گرسنه
میشمارد:
«این یکی باباست؟
این یکی نان؟»
---
مادر
از جیبِ خالی
قصه بیرون میکشد:
«بخواب
فردا
شیر
از شیرِ آب
جاری میشود»
کودک
میخندد
به یخچالی
که هر صبح
دروغ را
سرد نگه میدارد
---
پدر
همسایهٔ خداست
و خدا
اجارهنشینِ قوطیهای کنسرو
همسایهٔ خدا
نان نمیخواهد
قوطیها
در ویترین
صف کشیدهاند
برای معجزهٔ مصرفنشدن
---
مادر
برای ترجمهٔ نان
ظرف میشوید
در سمتِ دیگرِ دیوار
و سفره
بوی همسایه را
میخورد
اما نان را نه
---
کودک
در خواب
میبیند:
نان
او را
گاز میزند
و صبح
روی بالش
خردههای رؤیا
درد میکنند
---
مادر
خردهها را
به حسابِ گرسنگی
میسپارد
در بانکِ خانهٔ بیاجاق
---
خدا
اگر از این کوچه بگذرد
تنها در کنسروها
نفس میکشد
و آسمان
طبقهٔ بالاییست
که غذا در آن
عکس دارد
---
مادر
گردنبندِ مادربزرگ را
به گروگان میدهد
برای آزادیِ نان
و جهنم
آشپزخانهایست
که هرگز
روشن نشده
---
روز جزا
آتش
صف میکشد
مادر
میگوید:
«این شعله را
قبلاً
در چشمِ فرزندم
خاموش کردهام»
و آتش
برمیگردد
به پروندهٔ بینتیجهٔ جهان
---
کودک
با شکمِ خالی
و مشتی رؤیا
میخوابد
و اگر خدا
از این محله عبور کند
خواهد دید:
تنها معجزه
مادریست
که از گرسنگی
نان میپزد
---
۴۲. انسان
در ادارهٔ ثبتِ موجودات
کارمندی
نوشت:
«انسان:
موجودی
با دو سوراخ در بینی
و بینهایت سوراخ
در استدلال.»
و برگه را
با مُهرِ «موقت»
بایگانی کرد
در کمدی
که کلیدش
گم شده بود.
---
در بازارِ اعضا
انسان
کلیهاش را
حراج کرد.
دلال فریاد زد:
«قلبِ دستِدوم!
وجدانِ کارنکرده!
عقلِ کممصرف!»
مردی
قلبِ خودش را خرید
و گفت:
«بالاخره
پیدایش کردم.»
فروشنده
پول را شمرد
و گفت:
«عجب معاملهای...
او
خودش را پس گرفت
و من
کمتر شدم.»
---
در کلاسِ زیستشناسی
معلم نوشت:
«انسان:
نیمهٔ چپ = آب
نیمهٔ راست = تکبّر»
دانشآموزی پرسید:
«درد کجاست؟»
گچ شکست.
معلم گفت:
«درد
همان جاییست
که تقسیم
کار نمیکند.»
---
در مطبِ روانپزشک
انسان گفت:
«خودم را
در خیابان
گم کردهام
و هیچکس
پیدایم نکرده.»
دکتر پرسید:
«کی گم شدی؟»
گفت:
«روزی
که خودم را
شناختم.»
و دکتر نوشت:
«تشخیص:
انسان.
درمان:
ندارد.»
---
شب
انسان به ماه گفت:
«تنهایی؟»
ماه گفت:
«نه.
من
فقط
دورترم.»
و انسان
برای اولین بار
به فاصله
حسادت کرد.
---
در کارخانهٔ انسانسازی
دستگاه ایستاد.
مهندس گفت:
«این قطعه
باید عشق تولید میکرد
اما
دود میدهد.»
کارگر گفت:
«خطِ تولیدِ تنهایی
هنوز
سهشیفته
کار میکند.»
---
سحر
انسان بیدار شد.
به پاهایش نگاه کرد.
گفت:
«هنوز
راه میروم.»
پاها گفتند:
«اما ما
نمیدانیم
به کجا.»
انسان
کفشهایش را
بیرون انداخت.
زمین
لرزید
نه از وزن
از تماس.
---
و جهان
برای لحظهای کوتاه
فهمید:
انسان
هنوز
تمام نشده است.
---
۴۳. پنتهاوسِ لیلی
یکی گفت:
«لیلی
قسمتِ ابنسلام شد.»
ما خندیدیم.
قسمت
کلمهٔ کوچکی بود
برای قراردادی
به ضخامتِ یک پنتهاوس.
گفتند:
«ابنسلام
لیلی را گرفت.»
نه...
ابنسلام
شکارِ لیلی شد.
قرارداد
با رژ لب
امضا شد.
و سندِ خانه
از غزل
قدیمیتر بود.
---
ماه
دیگر
از خیمهای بیچراغ
طلوع نمیکرد.
پشتِ شیشههای ماتِ نیاوران
بالا آمد.
همسایهها
ماه را
با لوستر
اشتباه گرفتند.
---
مجنون
امروز
کارمندِ شرکتِ ابنسلام است.
نامههای عاشقانهاش را
در پوشهای
با مهرِ
«محرمانه»
بایگانی میکند.
گاهی
امضایش را
بو میکند.
---
خسرو
با پورشه
رهسپارِ بیستون شد.
بیستون
تابلوی ورودیِ
شهرک غرب بود.
در قبالهٔ شیرین
نوشتند:
«مَهر:
یک برج
با استخر
و پارکینگ.»
---
فرهاد
نگهبانِ همان برج است.
هر صبح
سلام نظامی میدهد.
در جیبش
تکهسنگی خوابیده
که هنوز
کوه را
به خاطر دارد.
---
عشق؟
سهامش
هر روز
با دلار
بالا و پایین میشود.
فقط
هیچکس
جرئتِ خریدنش را ندارد.
---
شاید
معنا
همیشه
در نرسیدن بود.
معشوقان
به وارثان رسیدند.
عاشقان
به افسانهها.
---
صیادها
دیگر
تور نمیاندازند.
پشتِ پنجرههای قدی
قهوه مینوشند
و آهسته
خودشان را
شکار میکنند.
---
شاعران
در افسانهها
دمیدند.
افسانهها
بادکنک شدند.
کودکان
آنها را
به آسمان بردند.
پدرانشان
ابنسلام بودند.
---
ما
هنوز
در قصهها گریه میکنیم.
اشکهایمان
روی سربرگِ شرکت
خشک میشود
با مهر:
«پرداخت شد.»
---
سکوت
تنها شاهدِ ماست.
در آسانسورِ برج
میانِ طبقهٔ سیام
و پارکینگ
گیر کرده است.
کسی
دکمهٔ نجات را
فشار نمیدهد.
فقط
عددها
یکییکی
طبقه عوض میکنند.
---
۴۴. کودکیِ گمشده
در ایستگاهِ قطار
کودکی
از دستِ مادرش
سر خورد
و افتاد
روی ریلِ زمان.
و مادر
در ازدحامِ عابران
گم شد؛
کودک ماند
و سوتِ قطار
تنها لالاییای بود
که بلد بود.
---
مأمورِ ایستگاه
با بلندگو اعلام کرد:
«کودکی گم شده.
مشخصات:
چشمانش
دو سؤالِ بیجواب.
قدش
هنوز
به آغوش
نرسیده بود.
و جیبهایش
پر از خوابهای دیشب.»
و مسافران
از کنارِ بلندگو
عبور کردند.
یکی گفت:
«عجب صدای آزاردهندهای...»
دیگری
صدای گوشیاش را
بلندتر کرد
تا صدای کودک
از آنتن
عبور نکند.
---
در خیابان
کودک
پشتِ ویترینِ اسباببازیفروشی
ایستاد.
عروسکی
چشمک زد
و گفت:
«پس
چرا
خاموش نمیشوی؟»
کودک
دستش را
روی سینهاش گذاشت
و گفت:
«چون
من
واقعیام.
و واقعیها
در این شهر
خاموش نمیشوند؛
فقط
گم میشوند.»
---
ظهر
کودک
به پارک رسید
و کنارِ پیرمردی نشست
که کبوترها را
با خردهنانِ خیالی
سیر میکرد.
پیرمرد گفت:
«تو هم
گم شدهای؟»
کودک گفت:
«نه.
من
گم نشدهام؛
پیدا
نشدهام.»
پیرمرد خندید.
و خندهاش
میانِ کبوترها
پخش شد.
کبوترها
خردهنانِ خیالی را
بردند
به آسمان.
---
شب
در ادارهٔ پلیس
افسر
روی پرونده نوشت:
«کودکِ گمشده:
تعداد: یک.
احتمال:
همه.»
پرونده
در کمد
کنارِ پروندههای دیگر
جا گرفت.
و کمد
از فرطِ گمشدهها
ترک برداشت.
---
نیمهشب
کودک
به ایستگاه برگشت.
روی ریل نشست.
قطار
چراغهایش را
روی صورتش
پاشید.
کودک گفت:
«من
همان کودکیام
که از تمامِ عکسهای قدیمی
بیرون زده
و رفته
دنبالِ خودش.»
قطار
از کنارش گذشت.
و کودک
سوار نشد؛
چون مقصد
همان جایی بود
که ایستاده بود.
---
صبح
مادر
روی همان نیمکت
نشسته بود.
کسی پرسید:
«هنوز
منتظرِ کودکتان هستید؟»
مادر
لبخندی زد
که گوشهاش
تا ابد
ترک خورده بود.
و گفت:
«نه.
من
منتظرِ خودم هستم
که سی سال پیش
در همین ایستگاه
از دستِ خودم
سر خوردم
و افتادم
روی ریلِ زمان.»
ریلها
زیرِ نورِ صبح
برق میزدند.
کودک
هیچجا
پیدا نبود؛
و همهجا
پیدا بود.
---
زمان
هنوز
مسئولِ اشیای گمشده است.
و هر روز
کودکی را
از دستِ خودش
جا میگذارد.
---
۴۵. کلاسِ وفاداری
ظهر سهشنبه
زنی
با تلفن همراهش
برای شوهرش
پیام میفرستد:
«عزیزم
امشب دیر میآیم
کلاس وفاداری دارم»
و شوهر
با تلفن همراهش
برای معشوقهاش
همان پیام را
فوروارد میکند
بیآنکه حتی
ویرگولهایش را
عوض کند
---
در کافیشاپ محله
دو دوست
روبهروی هم
چای مینوشند
و از وفاداری
حرف میزنند
مثل کالایی
که از مُد افتاده
یکی میگوید:
«شوهرت چطور است؟»
دیگری میخندد:
«کدامشان؟
اولی
که روی مبل
در حالِ پوسیدن است
دومی
که در تختِ من
در حالِ پوسیدن است
یا سومی
که هنوز
در آگهیهای همسریابی
پرسه میزند؟»
و چای
سرد میشود
روی میز
میان دو خندهٔ گرم
---
در مدرسهٔ پسرانه
کودکی
از پدرش میپرسد:
«بابا
وفاداری یعنی چه؟»
پدر
از پشت روزنامه
بدون آنکه سر بلند کند
میگوید:
«یعنی
به مادرت بگویی
دیشب
کجا بودهام»
و کودک
در دفتر مشقش
مینویسد:
«وفاداری = دروغِ مشترک
بین دو نفری
که دیگر
حوصلهٔ راست گفتن
ندارند»
و معلم
به انشایش
نمرهٔ بیست میدهد
و زیرش مینویسد:
«آفرین پسرم
تو زودتر از سنّت
بزرگ شدهای»
---
در مطب روانپزشک
مردی
روی کاناپه دراز کشیده
و میگوید:
«دکتر
من به همسرم خیانت کردهام
اما احساس گناه
ندارم
فقط
احساسِ تکرار
دارم»
دکتر
عینکش را جابهجا میکند
و میگوید:
«این طبیعی ست
در جهانِ ما
گناه
تنها چیزیست
که با تکرار
کهنه نمیشود
بلکه
عادت میشود»
و نسخه مینویسد:
«روزی یک خیانت
با معدهٔ خالی
تا احساسِ انسان بودن
برگردد»
---
و عصر جمعه
زوجی جوان
در پارک
روبهروی هم
زانو زدهاند
و عهد میبندند
بر وفاداری
و از کنارشان
زوجی پیر
عبور میکند
و زنِ پیر
زیر لب
به شوهرش میگوید:
«بیچارهها
هنوز
به هم
دروغ میگویند»
و شوهرِ پیر
دستِ معشوقهاش را
در جیبش
فشار میدهد
و میخندد:
«بگذار عزیزم
بگذار
جهان
با دروغهای کوچک
سرپا میایستد»
---
و شب
در اتاق خواب
زنی
از شوهرش میپرسد:
«آیا هنوز
مرا دوست داری؟»
شوهر
چشمانش را میبندد
و به معشوقهاش فکر میکند
و میگوید:
«البته عزیزم
تا ابد»
و زن
چشمانش را میبندد
و به معشوقهاش فکر میکند
و میگوید:
«من هم همینطور»
و هردو
در آغوش هم
به خواب میروند
و خواب میبینند
که هنوز
تنهایند
---
و صبح
از رادیو پخش میشود:
«بهای وفاداری
دیروز
در بورسِ اخلاق
به کمترین حدّ خود
در طول تاریخ رسید
و تحلیلگران
پیشبینی میکنند
تا پایان سال
خیانت
از فهرستِ گناهان
حذف شود
و به فهرستِ مهارتهای زندگی
اضافه گردد»
و من
رادیو را
خاموش میکنم
و به آینه نگاه میکنم
و برای اولین بار
به خودم
شک میکنم
---
۴۶. صلحنامه
در تالارِ آینهٔ هتل بزرگ
هیئتهای صلح
قرارداد را
با خودکاری امضا کردند
که جوهرش
از خونِ یک سربازِ گمنام
شارژ میشد.
وزیر خارجه لبخند زد:
«امروز
تاریخ
ورق خورد.»
تاریخ
از پشت پنجره
انگشتِ وسطش را
بالا آورد.
---
در شهرِ سوخته
پیرزنی
روی آوارِ خانهاش
سفره انداخت.
دخترک پرسید:
«بابا
کی برمیگردد؟»
پیرزن گفت:
«وقتی صلح
از کتابهای مدرسه
بیرون بیاید.»
باد
بشقابها را
زودتر از شام
جمع کرد.
---
موشها
در انبارِ مهمات
لانه ساخته بودند.
موشِ نر گفت:
«بچهها را
داخلِ پوکهٔ خمپاره
به دنیا بیاور؛
امنتر است.»
موشِ ماده گفت:
«صلح یعنی
خمپارهای
که هنوز
تصمیم نگرفته
منفجر شود.»
---
در موزهٔ جنگ
راهنما گفت:
«این کلاهخود
متعلق به آخرین سربازیست
که کشته شد.»
روی زنگارش
دو پروانه
عاشق هم بودند.
گردشگری
عکس گرفت.
زیر تصویر نوشت:
«زیبا.»
پروانهها
چیزی نگفتند.
---
شب
در آسایشگاه جانبازان
مردی
که پا نداشت
با ویلچر
آهسته میرقصید.
زیر لب گفت:
«صلح
زمینیست
که زیر پایم نیست،
اما هنوز
میچرخد.»
پرستار
در پرونده نوشت:
«بیمار
همچنان
به آینده
واکنش نشان میدهد.»
---
صبح
هیئتهای صلح
دوباره
دور همان میز
دست دادند.
برای جنگِ بعدی.
کسی پرسید:
«صلح
چند روز
اعتبار دارد؟»
مترجم گفت:
«تا خروجِ
فشنگِ بعدی
از خطِ تولید.»
همان لحظه
فشنگ
از خط تولید
بیرون آمد.
کارگری
آن را
در جعبه گذاشت.
دخترش
همان شب
در کتاب فارسی
به واژهٔ «صلح»
رسید.
---
۴۷. سگِ ولگرد
صبحِ زود
خیابانِ خلوت
سگی
از میانِ زبالهها
سر برآورد
چشمانش
دو سطلِ خالیِ شهرداری
جا مانده از شبِ قبل
از کنارش گذشتم
دنبالم
راه افتاد
مثلِ قلادهای
که هنوز
صاحبش را
فراموش نکرده بود
---
ظهر
پارک
سگ
روی چمنها
نشسته بود
بچهها
توپبازی میکردند
توپ
از کنارش گذشت
ندوید
بچهای پرسید:
«چرا
بازی نمیکند؟»
مادرش گفت:
«سگِ ولگرد
فقط
دنبالِ چیزهایی میدود
که خوردنیاند»
سگ
به مادر نگاه کرد
مادر
چشمهایش را
دزدید
توپ
همیشه
به صاحبش
برمیگردد
سگ
نه
---
چهارراهِ شلوغ
سگ
پشتِ چراغِ قرمز
ایستاد
عابران
میگذشتند
کسی
نگاهش نمیکرد
از خطِ عابر
گذشت
ماشینها
بوق زدند
نفهمید
چرا
برای آدمها
خط هست
برای او
هیچ
مأمورِ شهرداری
با کمند
از راه رسید
سگ
فرار کرد
نه
از ترسِ کمند
از ترسِ قلادهای
که روزی
بر گردنش بود
و ردِّ قلاده
هنوز
دورِ گردنش
نفس میکشید
---
خرابهای
کنارِ شهر
سگ
کنارِ مادرش
خوابیده بود
مادر
سرد بود
سگ
نمیدانست
مادر
خواب نیست
فقط
دیگر
بیدار نمیشود
پوزهاش را
روی شکمِ مادر
گذاشت
گفت:
«مادر...
هنوز
گرسنهام»
مادر
جواب نداد
تا صبح
منتظر ماند
صبح
رفت
دنبالِ زبالهها
برگشت
پوزهاش را
دوباره
روی شکمِ مادر
گذاشت
و فهمید
سرما
هم
بویِ مادر
میدهد
---
گوشهٔ شهر
پیرزنی
تنها
زندگی میکرد
سگ
هر روز
پشتِ درِ خانهاش
مینشست
پیرزن
نان میآورد
نان را
میخورد
میرفت
اما هر شب
برمیگشت
نه
برای نان
برای نگاهی
که شبیهِ نگاهِ مادرش بود
پیش از سرد شدن
یک روز
پیرزن
پشتِ در
نیامد
سه روز
منتظر ماند
روزِ چهارم
بویِ نان
از خانه
نمیآمد
فقط
در
برای همیشه
بسته مانده بود
سگ
آرام
برگشت
---
سحرگاه
همان خیابانِ خلوت
سگ
از میانِ زبالهها
سر برآورد
عابری
از کنارش
گذشت
دنبالش
راه افتاد
از سرِ عادت
عابر
برگشت
نگاهش کرد
خم شد
دستش را
روی سرِ سگ
گذاشت
سگ
برای اولین بار
بعد از مادر
دستِ کسی را
روی سرش
حس کرد
دمش
آرام
تکان خورد
عابر
رفت
سگ
همانجا
نشست
منتظر ماند
برای عابری
که شاید
هیچوقت
برنگردد
اما اینبار
دمش
آرام
تکان میخورد
انگار
امید
آخرین استخوانی بود
که هنوز
کسی
از او
نگرفته بود
---
۴۸. کراوات
در ویترینِ فروشگاه
کراواتها
مثل حکمهای اعدامِ پارچهای
از میلههای فلزی آویزان بودند
با قیمتهایی
که از نفسِ کارگر
قد میکشید
و کراواتِ سرمهای
به کراواتِ شرابی گفت:
«ما تنها چیزهایی هستیم
که مرد
با رضایتِ کامل
دورِ گردنش میبندد»
کراواتِ شرابی خندید:
«رضایت؟
ما طنابهایی هستیم
که قربانی
اسمش را "سلیقه" گذاشته»
---
ظهر
در دفترِ مدیرعامل
کراوات
هر امضا را میشمرد
و هر امضا
یک سانت
نفس را کوتاهتر میکرد
مرد
در آینه لبخند زد
کراوات را مرتب کرد
و نفهمید
قلابِ سقف
از همان روز اول
جای گیرهٔ لباس را گرفته است
---
در خیابان
کارمند
از کنارِ دستفروش گذشت
که کراواتهای تقلبی میفروخت
و فریاد میزد:
«کراواتِ اصل!
از ابریشمِ بیگناهی!
ببندید
و شبیه آدمهای موفق بمیرید»
کارمند
کراواتش را در باد رها کرد
باد آن را تکان داد
مثل زبانی
که سالها حرف نزده باشد
و او فهمید
هر گره
یک جملهٔ نگفته است
---
در مجلسِ ترحیم
تابوت حرکت میکرد
و مرده
کراوات زده بود
یکی گفت:
«برای آخرین دیدار آماده شده»
اما هیچکس ندید
که کراوات
از روزِ استخدام
دیگر باز نشده بود
---
شب
در خانهٔ خالی
مرد کراوات را باز کرد
کراوات افتاد روی مبل
مثل ماری که پوست انداخته باشد
اما هنوز خطرناک است
مرد نفس کشید
و هوا
با صدایی خشن بیرون آمد
صدایی شبیه اعترافی دیرهنگام:
«من سالها
برای نفس کشیدن
اجازه گرفته بودم»
---
صبح
در کارخانهٔ کراواتسازی
کارگر ابریشم را از پیله بیرون میکشید
پیلهها
خالی میشدند
مثل زندگیهایی که
از درونشان
آدم بیرون آمده باشد
کارگر
یکی از پیلههای خالی را
دورِ گردنش پیچید
و گفت:
«این تنها کراواتیست
که هنوز
مرا خفه نکرده»
سرکارگر گفت:
«آن یکی را برندار
هنوز قابل فروش است»
کارگر جواب نداد
پیله ترک خورد
و چیزی از آن بیرون زد
نه پارچه
نه پروانه
بلکه
فرصتِ فرار
---
و کارگر
از کارخانه بیرون رفت
در حالی که پشتِ سرش
تمام کراواتها
آرام تاب میخوردند
مثل جنازههایی
که هنوز حقوق میگیرند
---
۴۹. شعرِ نانوشته
شعری بود
که هرگز
سروده نشد
اما هر شب
پشتِ درِ بستهٔ دفتری
میایستاد
تا کسی
در را
باز کند
و بنویسدش
و کسی
در را
باز نکرد
---
صبحِ شنبه
در ایستگاهِ مترو
شعری
روی نیمکتی
جا مانده بود
و مسافران
از رویش
عبور میکردند
و هیچکس
خم نشد
برش دارد
و شعر
زیرِ پایِ عابران
پهن شد
و کفِ ایستگاه را
پوشاند
و مسافران
بیآنکه بدانند
روی شعر
راه میرفتند
و شعر
زیرِ پایشان
نفس میکشید
---
در کتابخانهٔ ملی
شعری
در فهرست
ثبت شده بود
اما در قفسه
نبود
کتابدار
برگه را
با خودکارِ قرمز
خط زد:
«این شعر
هنوز
به دنیا نیامده
اما
پیشتر از مرگ
مانده است»
و برگه
از دفتر
بیرون افتاد
و باد
آن را
به خیابان برد
و رهگذری
برگه را
برداشت
تا بخواند
اما
هرچه جلوتر رفت
بیشتر
خودش
خوانده میشد
---
در دفترِ شاعری
کاغذی بود
که سالها
سفید مانده بود
و شاعر
هر صبح
پشتِ میز
مینشست
و به کاغذ
نگاه میکرد
و کاغذ
به او
شاعر گفت:
«من
منتظرِ کلمهای هستم
که هنوز
در هیچ زبانی
تلفظ نشده»
و کاغذ
گفت:
«من
سالهاست
سفید ماندهام
نه
از بیکلمگی
از بیشاعری»
---
شب
در چاپخانه
ماشینها
از کار افتادند
و کارگر
گفت:
«شعری
در دستگاه
گیر کرده
شعری
که چاپ نشد
اما
تمامِ حروف را
بلعید»
و دستگاه را
باز کردند
و از میانِ چرخدندهها
همان کودکی
بیرون آمد
که سالها پیش
از پشتِ شیشهٔ هیچ شعری
دست تکان میداد
کاغذی
در دست داشت
و آن را
به کارگر داد
و گفت:
«این
شعریست
که هرگز
نوشته نشد
اما
همیشه
خوانده میشد»
و کارگر
کاغذ را
گرفت
کاغذ
خالی بود
اما او
تا انتهایش
خواند
و گریست
---
و سحرگاه
در گورستانِ شعرها
سنگی بود
که روش نوشته بودند:
«اینجا
شعری آرمیده
که هرگز
سروده نشد
اما
پیش از مرگ
در سینهٔ هزاران نفر
خوانده شده بود»
و باد
از روی سنگ
گذشت
و سنگ
ترک برداشت
و از ترک
کلمات
بیرون ریختند
کلماتی
که هرگز
به هم
نرسیده بودند
اما
برای لحظهای
روی خاک
کنارِ هم
آرام گرفتند
بعد
باد
آهسته
از میانشان
گذشت
و کلمات
یکییکی
دوباره
به درونِ سنگ
برگشتند
انگار
هنوز
وقتِ تولدشان
نرسیده بود
و همان شب
پشتِ درِ بستهٔ دفتری
شعری
دوباره
ایستاد
نه
برای آنکه
نوشته شود
برای آنکه
روزی
کسی
جرئت کند
بخوانَدَش
پیش از آنکه
بنویسدش
---
۵۰. بیکاریِ شیطان
در بالای شهر
شیطان
روی صندلی پارک
نشسته بود
و با چوب بستنی
روی شنها
دایره میکشید
کودکی از کنارش گذشت
با بلیت تئاتر در مشت
و پدری که
از پشت عینک دودی
با موبایلش
قیمت سهام را چک میکرد
شیطان بلند شد
و تعظیم کرد
اما کودک
حتی نگاهش نکرد
چون از سهسالگی
کلاس فلسفه میرفت
و خوب میدانست
شیطان
وجود ندارد
شیطان دوباره نشست
و زیر لب گفت:
«اینجا
حتی بچهها
قبل از من
از راه رسیدهاند»
---
همان ساعت
در پایین شهر
کودکی دیگر
دم بستنیفروشی
ایستاده بود
و به سکههای توی مشتش
نگاه میکرد
که کم بودند
و هر دقیقه
کمتر میشدند
زیر نگاه آفتاب
مادرش
روی سکوی پیادهرو
نشسته بود
و کیف خالیاش را
ور میزد
و میگفت:
«پسرم
بستنی برای بچههای بالای شهر است
ما
فقط میتوانیم
آب بخوریم
و خدا را شکر کنیم»
و کودک
خدا را شکر کرد
اما خدا
آنسوی خیابان
پشت ویترین بستنیفروشی
داشت عرق میخورد
و نگاه نمیکرد
---
شیطان
عصر بود
که به پایین شهر رسید
با کت و شلوار
و کیف چرم
و لبخندی که
از بالای شهر
به ارث برده بود
بساطش را پهن کرد
روی زمین خاکی:
«بیا اینجا پسر
بستنی نمیخواهی؟
من ارزانتر میدهم
فقط کافی ست
یک دروغ کوچک
به مادرت بگویی
فقط کافی ست
فردا به جای مدرسه
بروی سر چهارراه
و گدایی کنی
فقط کافی ست
بگویی
خدا
با ما قهر است»
و کودک
که مدرسه نرفته بود
تا بداند شیطان
چه شکلی ست
دستش را
دراز کرد
به سمت بستنی
و شیطان
بستنی را
از هیچ
بیرون کشید
و کودک
برای اولین بار
طعم دروغ را
روی زبانش
احساس کرد
و دروغ
خنک بود
مثل بستنی
و شیرین بود
مثل بیکاریِ شیطان
---
شب
کودک بالای شهر
از تئاتر برگشت
و برای پدرش
تعریف کرد:
«شیطان در نمایش
شکست خورد بابا
برای همیشه»
و پدر
بدون آنکه سر بلند کند
گفت:
«البته عزیزم
شیطان
فقط یک استعاره ست»
همان شب
کودک پایین شهر
در رختخوابش
با شکم سیر
به سقف نگاه میکرد
و فکر میکرد
به آن مرد مهربان
که فردا هم
سر چهارراه
منتظرش است
با بستنی
و یک دروغ تازه
و سقف
ترک برداشت
و ترک
شبیه لبخند شیطان بود
که حالا دیگر
در پایین شهر
برای همیشه
شاگرد داشت
---
۵۱. آخرین شعر
شاعر
صبحِ چهارشنبه
پشتِ میز
نشست
و کاغذ را
پیش کشید
و قلم را
در جوهری فرو برد
که رنگش
شبیهِ آسمانِ آن روز بود:
خاکستریِ روشن
با رگههایی از هیچ
و نوشت:
«من
حالا
در آستانهٔ کلمهای هستم
که هنوز
ساخته نشده»
و قلم
از دستش افتاد
و روی کاغذ
غلتید
و کاغذ
سفید ماند
---
ظهر
شاعر
به خیابان رفت
و در ازدحام
گم شد
و عابران
از کنارش گذشتند
و هیچکس
نفهمید
که این مرد
هنوز
شعری در سینه دارد
که از نفس افتاده
و شاعر
به ویترینِ کتابفروشی
نگاه کرد
و کتابهایش
پشتِ شیشه
به او
پشت کرده بودند
و شاعر
خندید
و خندهاش
روی شیشه
بخار بست
و با انگشت
روی بخار
نوشت:
«تمام»
و بخار
محو شد
و کلمه
با آن
---
شب
شاعر
به خانه برگشت
و درِ اتاق را بست
و پشتِ میز
نشست
و کاغذِ سفید
هنوز
آنجا بود
و شاعر
به کاغذ نگاه کرد
و کاغذ
به او
و شاعر گفت:
«من
تمامِ کلمههایم را
به تو
دادهام
و تو
هنوز
سفیدی»
و کاغذ جواب داد:
«من
سفید نیستم
من
پر از کلمههاییام
که تو
جرئت نکردی
بنویسیشان»
و شاعر
دستش را
روی کاغذ گذاشت
و کاغذ
زیرِ دستش
گرم شد
و شاعر
برای اولین بار
کلمهها را
نه با چشم
که با پوست
خواند
---
نیمهشب
شاعر
از جا برخاست
و به پنجره رفت
و پرده را
کنار زد
و ماه
آن بالا
تنها بود
و شاعر
به ماه گفت:
«من
فردا
نیستم
اما تو
هنوز
هستی
و این
تنها شعریست
که ارزشِ نوشتن
داشت»
و ماه
هیچ نگفت
اما نورش را
روی کاغذِ سفید
ریخت
و کاغذ
زیرِ نورِ ماه
خوانا شد
و کلمهها
یکییکی
از کاغذ
بیرون آمدند
کلماتی
که شاعر
هرگز ننوشته بود
اما همیشه
در سینهاش
تپیده بودند
---
و سحرگاه
وقتی خورشید
از پشتِ کوه
سر برآورد
شاعر
پشتِ میز
نشسته بود
و کاغذ
زیرِ دستش
پر از کلمه بود
و قلم
روی زمین
افتاده بود
و شاعر
چشمانش را
بسته بود
و باد
از پنجرهٔ باز
وارد شد
و کاغذ را
از روی میز
برداشت
و به خیابان بُرد
و کاغذ
در آسمان
چرخید
و روی سینهٔ زنی
فرود آمد
که از کنارِ خانهٔ شاعر
میگذشت
و زن
کاغذ را
برداشت
و خواند
و گریست
و بعد
لبخند زد
و کاغذ را
در کیفش گذاشت
و رفت
به اداره
به خانه
به زندگی
و شعر
که حالا
خوانده شده بود
در کیفِ زن
آرام گرفت
و نفس کشید
و هر بار
که زن
کیفش را باز میکرد
شعر
بیرون میزد
و در گوشش
زمزمه میکرد:
«من
هنوز
زندهام
تا تو
هنوز
میخوانیام»
---
و عصرِ همان روز
در چاپخانهٔ کوچکِ شهر
کارگری
کاغذی را
که باد
به خیابان بُرده بود
و حالا
از کیفِ زن
به پیادهرو افتاده بود
از روی زمین برداشت
و خواند
و ایستاد
و دستگاهها را
خاموش کرد
و با دست
حروف را چید
و کاغذ را
چاپ کرد
در هزار نسخه
و شب
کتابی
در ویترینِ کتابفروشی
نشست
که روش نوشته بودند:
«آخرین شعر»
و عابری
از پشتِ شیشه
آن را دید
و وارد شد
و کتاب را خرید
و به خانه بُرد
و خواند
و تا صبح
نخواند
بلکه
با کتاب
حرف زد
---
و فردا
در گورستانِ شهر
روی سنگِ تازهای
نوشته بودند:
«اینجا
شاعری آرمیده
که آخرین شعرش را
نه با قلم
که با سکوت
نوشت
و شعرش
حالا
در کیفِ زنی
در دستِ کارگری
در کتابفروشیِ کوچکی
در سینهٔ عابری
زنده است»
و باد
از روی سنگ
عبور کرد
و کلمات
از سنگ
بیرون ریختند
و در هوا
چرخیدند
و بر گورِ شاعر
نشستند
و گور
برای اولین بار
سبز شد
---
کلی باید پایین آمد تا بتوان نظر نوشت
موفق باشید