در رشته معماری میخونیم ...
نه فقط آدمها که اشیا هم انرژی دارند...
گاهی دوری ... گاهی نزدیکی، حالمون رو بهتر میکنه...
گاهی چینش جدید وسایل خونه.
گاهی بخشش آدمها ... یا چیزهایی که لازم نداریم،
به کسی که به دردش بخوره ...
اینطوری....
دورمون هم خلوت میشه.
از خودم پرسیدم که ....
چرا قدیمیها با صفا تر بودن!؟
چرا حالشون بهتر بود!؟
خونه، خانواده، دوستان، محیط زندگی، و محله...
پیوسته داره به ما انرژی میده.
یک مقدارش دست خودمونه که به شکل علایقمون، تغییرش بدیم.
چینش خونه ها، نمای ساختمونها،
جنس خونه ها از سنگ و آهن باشه یا چوب،
تعداد برج و آپارتمان های شهر یا ویلایی هاش...
ارتفاع و حجم بنا به بنا،
همه و همه...
نه فقط تو حال آدمها ...
که تو ساخت شخصیت شون هم موثره.
قد بلند بانک مرکزی...
که تو سر مسجد محله می زنه،
جایی برای خدا بهتر از دنیاست...
نمیذاره.
ما با معماری و هنر، به مردم یاد دادیم...
دنیا بهتره، مهمتره، پررنگ تره.
ولی انتظار داریم بیشتر از بازار و خیابون و بانک و صرافی،
مسجد و هیات، بیان!
گندم از گندم بروید جو ز جو.
اما مسجد جامع یزد و بقیه مساجد کهنه ی شهرها ...
گلدسته های رشیدی داشت که از چند فرسخی نمایان بود.
اون قدیمها...
مارک شهر، بِرند شهر، بلندترین بنای شهر... مسجد جامعش بود.
عمودی سازی و آپارتمانهای کپی هم، که مثه شکلات های کارخونه مثله همن،
ریشه در معماری غرب داره و اون هم ریشه در فلسفه لائیک غرب.
که با فرهنگ ما سازگار نبود.
مگه ما مثه غربیها بودیم که خونه هامون شبیه اونها باشه.
ما حتی شبیه چینی ها که هم قاره ی ما هستند، هم نیستیم که توی پاگودا زندگی کنیم.
خونه ی تنگ و دلتنگ غربی رو برا مردم باصفای ما آوردن ...
و ما هم شدیم غربی. دلتنگ و روان خسته.
بنظرم...
یکیش برا همینه...
که حال مردم و فرهنگ،
روز به روز، سال به سال و دهه به دهه، خراب تره.
هر سال میگیم... دریغ از پارسال.
مردها و حتی خانمها ... خسته میشن،
فرسوده میشن،
چون یک جا باید باشه ..که....آسود شن.
و خستگی رو از جونشون بتکونن.
صفا تو خونه مادربزرگهامون بود ...
که حوض و فواره و ماهی قرمز داشت.
همون آب پاک حوضش، با کاشی های لاجوردی و آسمونی،
یا نور هفت رنگ اُرسی ها که رو قالی وسط هال می افتاد...
خستگیِ روز رو از تن و جونمون می کند.
ولی افسوس ...
که ندوستند...
ما رو
مردم رو
فرهنگ رو
و این که...
خونه ی سرزنده و با حیات،
پر از گُل و بلبل و درخت و حوض ِتو حیاته که باصفاست.
(حافض عطائی / ٧ خرداد ١۴٠۵)