سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

شنبه ۱۸ بهمن

پست های وبلاگ

شعرناب
آریا عینی
ارسال شده توسط

سعید فلاحی

در تاریخ : ۵ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۷ | نظرات : ۰

آریا عینی

آقای "آریا عینی"، شاعر گیلانی، زاده‌ی روز چهارشنبه ۱۰ فروردین ماه ۱۳۸۴ خورشیدی، در لاهیجان و اکنون ساکن کرج است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
از ریشه گم می‌شوی در چشمِ افعی
تا با دقتِ نیشَش
            در خواب‌‌هایت
                    ترس را معنی کنی 
و بر سطحِ پوستی بلغزی
که حیوانِ دهانت را
بیدار می‌کند
و تو را
با تمامِ پوستت
بیزار 
زل می‌زنی به جنینی که نُه‌ماهه در زهر می‌غلتد
با چشم‌هایی که بکارتشان را جیغ می‌کشند 
زن!
تو از دهانت شروع می‌شوی
وَ پوستت تنها
بیماریِ یک افعی‌ست.

(۲)
در مشت‌های شیشه‌ایم
چشم‌های تو را می‌بَرم
به آن‌جا که نور
        از درکِ عبور
                    عاجز است:
ـ کیهانی که در ابدیتِ بی‌انفجارت
بسته می‌مانَد ـ
و تو آن‌جا
در انگشت‌های زمینی‌ام
به وسعتِ یک ستاره می‌بینی
شب را
    که پرده‌ای‌ست
            میانِ دو خورشیدِ رجیم:
ـ مَفصلی که بکارتِ کیهانی‌ات را
توجیه می‌کند ـ
وَ من با پوستِ شیشه‌ایم در آن
به‌وسعتِ یک ستاره می‌‌شکنم
وَ تو در تکه‌های من هم‌چنان بسته می‌مانی

(۳)
در بهارِ یائسه
چشم‌های ما
بکارتی سبز داشت
تا عبورِ تو از رنگ
مرگ را برایمان زنانه‌ کرد 
وَ ما در حافظه‌ی جنینی‌مان
با شکنجه‌ی گیاه
رشد کردیم
تا فصلی که نقابِ سبز داشت
در چشم‌هایمان
جنونِ اعتراف بگیرد 
تو رفتی و زنانگیِ مرگ
در سنِ فصل ایستاد
وَ به ما مهلت داد
تا در بی‌زمانی‌مان 
پیر شویم.

(۴)
هرجا 
کُجای کَج
تا پیشانی از لحظه‌ی چروک بریزد،
اخم‌‌ها 
    جمجمه را 
            فتح کرده‌اند 
رونده راه می‌‌بُرد
پرنده کال/
می‌افتد از دهان
طعمِ مصنوعیِ علف
تا از نژادِ پوست‌داران
ترس‌مان نیست،
مرگِ ما از خزندگی‌ست
بر جفت‌جفت: کاجِ گیجگاه
تبر زدیم و
    چانه بر قصاصِ چوب
به جای سقف
اینبار
خبرت را
بر گوش‌های‌مان 
               خراب کن!
به کلاغای شش‌افق
که رمیدیم و
              نیامد
تنها دوضلعِ چشم‌ کافی‌ست
برای مردنِ در زُل!.

(۵)
[چون مارشناس شد، یارشناس شد. / «مقالات شمس تبریزی»‌]
◇▪◇
با یار- مار
گیسِشِ خَز داشت-
خَزه از خلیجِ غضروف
می‌گذشت
مثلِ انگشت در بهار
ختنه‌سورانِ انار است!
خونِ آدم‌ 
به سرگذشتِ سنگ
               هدیه‌ می‌شود...
دو پای پخش بر سکوت: پلک و پاک
از چشم‌چرانیِ علف‌ها
بی‌‌آسمان که پهن بر نخاعِ عنکبوت!
حوّا ویارِ سِقط کرده است 
می‌کَنَد
    لکّه از عَدَن...
تا حیضِ این کلاغ- بر ساعدِ طلوع
لکّه‌لکّه شماره شود
پس ببوییم
گردنِ یار و برانیم 
برین لُختیِ بی‌بخت
هبوطِ بویایی‌مان را 
تا مار شدن
فاصله‌‌‌
    یک گاز
        بر ظرافتِ یار است...

(۶)
به مهره‌‌های ماه
که معلّق می‌شود آب
                در تعادلِ ماهی-
وَ طاقت می‌زند بیرون از انگشت‌
تا کشاله‌ی غوّاص
حرکتِ سنگ را صریح می‌کُند-
در اقیانوسِ بعدی
صدای قلب می‌پیچد و شکاف
اوّلین حادثه‌ای‌ست
      که بر حافظه‌ی آبزی
                          بلند می‌شود-
وَ من اکنون
در این گزاره‌ی مرجان
توبه از آب می‌کنم
                که هیچ‌کس
            دیگر مرا زلال نبیند!

(۷)
مِه گرفته هواهای پشتی را
مِه گرفته مرا که می‌گریم
این‌بار
زخمِ دیروز را
        ادامه می‌دهم
به رسمِ سال‌‌ها که خیره به انگشت
طلبِ گیس کرده‌ام
این‌بار 
سایه‌ام را
به حرّاجِ نفرین می‌گذارم
وَ می‌روم 
تا بغض
در جهادِ سینه‌ام
سنِّ این آه را به عهده بگیرد
با سال
در خیابان
که زخمِ خاکستری‌ام را
دنبال کرده‌ام!

(۸)
چه‌کنم‌های دیگری‌ست
پشتِ این کوه
که در قرائتِ خفّاش
مستجاب می‌شود
بالای بال
حرفِ دیگری‌ست
از ارتفاعی که زخم را
کُرَوی فهم می‌کند
تا مرگ از آنجا
آسمان تنها
بیماریِ یک ستاره را 
طول می‌دهد!

(۹)
از باقیِ آن یال که رفتی
از باقیِ خود
شرمم آمد
خنجری خواب می‌رود
وَ تو بیداری‌ات برای عذابی‌ست
که از سادگیِ کتف می‌کِشی
همانی که من زدم!
شیهه در فاتحه آمیخت
انگشت‌هایم-
تا تو از باقیِ این مشت
ایمن گذر کنی
عفونت نشانِ چهره‌ی من است!
که بعدِ زخم‌های تو
هر چه در آینه شد را 
به فالِ بد گرفته‌ام...

(۱۰)
هربار 
با وقارِ تازه‌ای
گام در یال برده‌ای
دست بی‌دست
از آن قواره‌‌ی همزاد 
تنها عطرِ توست
که نمی‌گذارد
در نگاهم 
نسلِ این اسب‌های گیج
منقرض شود!

(۱۱)
سنگ‌ها دل
فرسنگ‌ها مرض
گُمانده‌ام در او-
گُرگُمیش‌تر از آبیِ نخست
بر قرارِ قارقار
نخاع
عشوه می‌کِشم 
به کِشتِ مُهره در تناسخِ کلاغ
تا بیاید وَ زمین را 
از وزنِ قلب‌ِ من
شفا دهد
دفن کرده منقار‌‌ها درونِ سینه‌ام
جذام 
نامِ دیگرِ ملکوتی‌‌ست
که من از آن
خونِ کرکس چشیده‌ام...

(۱۲)
پستانی اگر بود -در آن‌ وقت-
زجرِ طحالِ تَه‌‌زده‌‌ی اسب مکیدم
که شیهه‌ام 
چُنین به نوحه می‌زند
چُنان به آب‌های پخش
بر رخش‌رخشِ مادرانِ یال...

(۱۳)
جا کشیده سایه‌‌ای به خلعِ استخوان
از خوابِ غضروفی‌ام
          که ماه را شبیهِ قَسَم‌هایتان
                                    دروغ می‌کند!
بر چند دهانیِ این فریب
گناهی نداشتم که آمدم
وَ بی‌گناه هم به انتهای صوت می‌روم
حتّا اگر به قلب‌هایتان 
شریعتی شنیع داده‌ام
وَ تاریخِ سینه را
به قبل و بعدِ خود شکاف...
تنها به آن ستاره‌ی موعود گفته‌ام:
«حلال کن مرا
برای این‌همه بیزاری‌ام از چشم‌هایشان!»‌ 
 
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۶۲۳۰ در تاریخ ۵ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

عارف افشاری (جاوید الف)

،

علی شاهی(محزون)

نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0