پنجشنبه ۲۰ آذر
رضا
ارسال شده توسط سید علیرضا دربندی در تاریخ : ۱۰ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳ | نظرات : ۱
|
|
لب جوب کنار خیابان نشسته بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود
ناباوری از آنچه دقایقی قبل با پوست و گوشت و استخوانش لمس کرده بود بر تمام وجودش رخنه کرده بود
مدتها بود که از آنچه ایمان و اعتقاد نام داشت فاصله گرفته بود، به محض اینکه از کوره در میرفت زمین و زمان را کفر می گفت
مادرش این اواخر حال مساعدی نداشت و هر لحظه امکان مرگش وجود داشت و از او که تنها پسرش بود خواسته بود او را به مشهد ببرد
و پسر برای برآورده ساختن این آخرین خواسته مادرش با او راهیه این سفر زیارتی ناخواسته شده بود و او هر بار که مادرش را به حرم می برد خودش وارد نمیشد و بیرون حرم منتظر مادرش می نشست
و امشب روی دیگر این باورها را می دید، امشب که یک کامیون ترمز بریده بود و مرگ را جلوی چشمانش دیده و ناخواسته با فریاد گفته بود : یا امام هشتم... و کامیون به طرز عجیبی دقیقا به فاصله یک دست از او متوقف شده بود
امشب برای او جهان شکل و شمایل دیگری داشت برای او که هفت ماه بعد که اولین فرزندش پا به این جهان گذاشت نامش را رضا نهاد
|
ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری :

|

|

|

|

|
این پست با شماره ۱۶۱۱۲ در تاریخ ۱۰ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.