پنجشنبه ۲۰ آذر
دلتنگی
ارسال شده توسط ریحانه حسینعلی در تاریخ : ۱۱ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۱ | نظرات : ۲
|
|
چند وقتی میشود که رفته است اما بدون خداحافظی. سعی میکنم به روز آخری که دیدمش فکر نکنم. آنقدر از آن روز می گذرد که فقط آن نگاه ناآشنا را به یاد دارم. کل آن خاطره در قسمت تیره و تار ذهنم رفته است. دیکر نمی شود به حسی که درونم است، نگرانی گفت، این دیگر نگرانی نبود این دلتنگی بود. اما گویا برای او این حس معنایی نداشت. چشمانم دیگر تاب نیاوردند. آنها از سکوت قلبم خسته شده بودند. آنقدر خسته که نفهمیدم کی آنها به اعتراض خیس شدند. پنجره را باز کردم. باران همراه با رعدوبرق. این صحنه برایم آشنا بود. روز آخر. جلوی کوچه ی غربی. آن نگاه های ناآشنا. با تمام قدرت میدویدم. کفش هایم خیس بودند. نباید می رفت. نباید چتر را از روی سرم کنار می برد. می دویدم بدون اعتراض. ناگهان دیگر نمی توانستم حرکت کنم. سینه ام خس خس میکرد. هنوز هم همانقدر زنده و شاداب است. پس فقط رفت تا مرا نابود کند. پس به جای من هم زندگی کن. رفتی و بدون خداحافظی. چشمانم را می بندم. انگار خون جلوی چشمانم را گرفته است. نه این نمیتواند خون باشد. خون قرمز است. این چیزی که جلوی چشمانم را گرفته است، شفاف است ، روشن است ، مثل رود جاری است. این اشک است نه خون. قلب بی چاره ام دارد در سینه می سوزد. می سوزد اما نمی دانم که آیا این باران خاموشش میکند؟ نه حتی این باران خنک هم دل مرا خنک نمی کند. فقط بر پوستم می نشیند تا دلداری ام بدهد. به عقب نگاه نمی کنم. میترسم؛ می ترسم حس دلتنگی پشتم ایستاده باشد و بخواهد مرا خفه کند. شاید قبلا شجاع بودم ولی الان نه. الان وقت شجاع بودن نیست. وقتی که رفت همه چیزم را با خود برد و جای آنها برایم دلتنگی گذاشت. بالاخره به عقب نگاه می کنم. نه نمی توانم باز گردم. توان باز گریستن را ندارم. می روم با کفش های خیس از آب با چشم های خیس از اشک. من می روم اما با قلبی که هر لحظه بیشتر می سوزد و گُر می گیرد.
می روم به امید اینکه ، آن نگاه ناآشنا را به دست فراموشی بسپارم.
ریحانه حسینعلی 🌑
از این به بعد یه کتاب رو نوشتم براتون به صورت پارت پارت میزارم.
|
ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری :

|

|

|

|

|
این پست با شماره ۱۶۱۱۱ در تاریخ ۱۱ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
اگر این سن حقیقی شما باشد
باید عرض کنم که من در همین سن
شروع به نوشتن کردم، یک رمان و
هفت داستان کوتاه نوشتم و بعد به
سرودن اشعار مثنوی محاوره ای پرداختم
بدون اغراق عرض می کنم، قلم توانایی دارید
فقط کمی باید رسمی تر بنویسید، کمی بیشتر
به شرح حال بپردازید که همان احساس به مخاطب
منتقل شود، (نفهمیدم کی آنها) به نوشتار عامیانه برمیگرده
(چه وقت یا چه زمان) مناسب تر است، اگر به دنبال انتقال
گیرا در مقطع سنی مخاطب هستید، از استعاره های کلاسیک
استفاده نکنید، هر چه بدیع تر جذابیت آن بیشتر خواهد شد
موفق باشید و قلمتان همچنان استوار و نویسان