سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

زیباتر از این نیست در عالم(بسم الله الرحمن الرحیم)به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید.فکری احمدی زاده(ملحق)مدیر موسس سایت ادبی شعرناب

پنجشنبه ۲۰ آذر

پست های وبلاگ

شعرناب
فریبا شش‌بلوکی
ارسال شده توسط

لیلا طیبی

در تاریخ : ۱۲ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷ | نظرات : ۰

فریبا شش‌بلوکی

بانو "فریبا شش‌بلوکی" شاعر ایرانی است.
کتاب "شعر شبانه"، نخستین مجموعه شعر وی است، که چاپ و منتشر شده است. کتاب "شعر غریبانه"، دومین مجموعه‌ای اوست.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
[زنی را...]
زنی را می‌شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بيم از سفر دارد
زنی را می‌شناسم من
که در يک گوشه‌ی خانه
ميان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می‌خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست
زنی را می‌شناسم من
که می‌گويد پشيمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لايق آن‌ست
زنی هم زير لب گويد
گريزانم از اين خانه
ولی از خود چنين پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می‌زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می‌گريد و گويد
به سينه شير کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می‌بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می‌خواند
زنی خو کرده با زنجير
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اين‌ست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می‌شناسم من
که می‌ميرد ز يک تحقير
ولی آواز می‌خواند
که اين است بازی تقدير
زنی با فقر می‌سازد
زنی با اشک می‌خوابد
زنی با حسرت و حيرت
گناهش را نمی‌داند
زنی واريس پايش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می‌کند مخفی
که يک‌باره نگويندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می‌شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می‌خندد و گويد
که دنيا پيچ و خم دارد
زنی را می‌شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می‌خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سينه‌اش دارد
زنی می‌ترسد از رفتن
که او شمعی‌ست در خانه
اگر بيرون رود از در
چه تاريک است اين خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره‌ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لايی لالایی
زنی را می‌شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گريه
که او نازای پر درد است
زنی را می‌شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم‌هايش همه خسته
دلش در زير پاهايش
زند فرياد که بسه
زنی را می‌شناسم من
که با شيطان نفس خود
هزاران بار جنگيده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خنديده
زنی آواز می‌خواند
زنی خاموش می‌ماند
زنی حتی شبانگاهان
ميان کوچه می‌ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده ديگر
جنينی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزديکی مرگ است
سراغش را که می‌گيرد
نمی‌دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می‌ميرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می‌گيرد
زنی را می‌شناسم من.

(۲)
[گول]
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس‌هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ما هست
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه‌ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم‌ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
و گرفتیم کتابی سر دست
که بگوییم که دانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم
ما حقیقت‌ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم
روی هر حادثه‌ای
حرفی از پول زدیم
از شما می‌پرسم
ما که را گول زدیم

(۳)
گل‌اندامی نمی‌بينم!
پرستويي نمی‌خواند!
دلم نازكتر از شيشه
كسی اما نمی‌داند!
و شب در كوچه پنهان‌ست
نه مهرويی، نه مهتابی!
تصور می‌كنم با خود 
تو هم امشب نمی‌خوابی!
و سقف خانه‌های ما
هميشه سرد و رنجورست!
و ماه ِ بر لب ِ بامم 
هميشه از زمين دورست!
دو دست خسته‌ی خواهش
دل ما را نمی‌پايد 
شراب و مطرب و ساقی
به كار ما نمی‌آيد 
كه عهد بوسه و مِی نيست!
كسی مستی نمیجويد!
ز زلف يار و ابرويش 
كسی ديگر نمی‌گويد!
دوباره گفتم و گفتم 
شبم طی شد، لبم خشكيد!
سه ساعت مانده تا فردا 
و ديدار من و خورشيد!
دل ديوار اين خانه
اگر چه ظاهران سنگ است!
ز بس می‌گریمت هر شب
برای خنده‌ام تنگ است!

(۴)
آن روز، در آن گوشه متروک
آن پنجره، با پرده تورش
خورشيد قوی بود و نمی‌خواست
آن پرده شود حائل نورش
من محو نگاه تو و خورشيد
گل بود و هوا بود و تب عشق
دستان من و تو گره می‌خورد
بر گردن هم با طلب عشق
زيبايی و دلدادگی و شور و شرر بود
پروانه و پرواز و نسيم و حركت بود
ای كاش خدا قهر نمی‌كرد ز من و تو
وان لحظه رويايی ما با بركت بود
آزرده شبی آمد و هنگام جدايی
رفتی تو از آن روز نديدم گل رويت
عكسی كه نهادی تو به دستان من آن‌ روز
امروز نوشتم بخدا بر سر كويت
امروز كه من خيره به عكست
پروانه صفت رفته‌ام از هوش
ديگر نرسد لحظه ديدار
با بوسه لب، گرمی آغوش

(۵)
[فریاد او]
تو مرا فریاد کن ای هم‌نفس
این منم آواره‌ی فریاد تو
این فضا با بوی تو آغشته است
آسمانم پر شده از یاد تو

(۶)
ای خدا من بندها را رسته‌ام
می‌روم تا انتهای یک نگاه
بال و پرهایم پراز رنگین‌کمان
می‌نشینم روی آب و عکس ماه

(۷)
باز تن پوشم حریر آرزو
روی دستانم شکوفه‌زار عشق
قامتم از این زمین تا آسمان
سبزِ سبزِ سبز در بازار عشق

(۸)
گرم این دستان من از یاد او
کاج این خانه مرا یک تکیه گاه
فرصت پرواز تا اوج غرور
روی بال یک پرستویی به راه

(۹)
من کنون آماده‌ام تا جان دهم
زیر این تنهاترین کاج حیاط
انتظاری نیست جز فریاد او
تا بگیرد جان دوباره این حیات

(۱۰)
ما دروغگویان ماهری نیستیم
امروز را بی تفاوت می‌گذرانیم
فردا که از این روزها یاد می‌کنیم 
حتمن لبخندی بر لب خواهیم داشت...
 
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۶۱۰۷ در تاریخ ۱۲ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
۱ شاعر این مطلب را خوانده اند

علیمحمد پناهی

نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0