پنجشنبه ۲۰ آذر
آلبوم خانوادگی
ارسال شده توسط ریحانه حسینعلی در تاریخ : ۱۲ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۰ | نظرات : ۴
|
|
هرچند مادرم بهم هشدار داده بود که هیچ وقت سروقت آن آلبوم نروم، اما در آن لحظه من ناشنوا بودم.
در که بسته شد، کمی صبر کردم، بعد آلبوم را از توی کمد درب و داغان خانوم بزرگ برداشتم.
کمد فلزی زنگ زده. کوله ام را از روی تخت به همراه ایرپادم برداشتم و به بیرون رفتم. کفش هایم را پوشیدم و پله هارا
دوتا یکی پایین آمدم. به مترو که رسیدم نفس عمیقی کشیدم. اما کمی نگران و در عین حال کنجکاو بودم که چرا مادرم آن قدر به من هشدار میداد. مگر از یک آلبوم خانوادگی بیشتر بود؟ در مترو جایی برای خودم پیدا کردم و نشستم. آلبوم را از کیفم بیرون آوردم و دستی به آن کشیدم. پر از خاک بود. آن را باز کردم اولین عکس مال عروسی خانوم بزرگ بود. همه توی آن عکس خوشحال بودند. ناگهان چیزی توجه مرا به خود جلب کرد. یک زن قد بلند با موهای سیاه رنگ. دست راست او روی شانه یکی از فامیل های خانوم بزرگ بزرگ بود. آن زن لبخند خیلی تلخی روی لبانش بود. سریع نگاهم را از روی او گرفتم و آلبوم را ورق زدم. عکسی بود که همه در آن بودند، به جز، آن فامیل خانوم بزرگ که دست آن زن روی شانه او بود. باز هم همان لبخند تلخ. هر عکسی را که نگاه میکردم، آن زن در آنها بود و دستش را روی شانه یکی از آنها گذاشته بود که توی عکس بعدی دیگر آن فرد نبود. به عکس آخر رسیدم، فقط دو نفر از آنها در آن بودند. خانوم بزرگ و آن زن با همان لبخند تلخ همیشگی. مترو به ایستگاه آخر رسید و من پیاده شدم.چشمم را چرخاندم، ناگهان قلبم ایستاد و احساس سرما کل وجودم را پر کرد. همان زن بود با آن لبخند عجیب. سریع گوشی ام را در آوردم تا عکسی بگیرم ولی، درون دوربین گوشی ام نمی افتاد. شک برم داشته بود، به کسی که بغل دستم ایستاده بود سقلمه ایی زدم و گفتم: ببخشید آقا شما اون زن رو اونجا می بینید؟) با تکان دادن سرش به من فهماند که نه! زن با قدم های بلند و سریع به طرفم آمد. سریع میدویدم. به سمت سرویس بهداشتی رفتم و در را محکم بستم. بعد از حدود یک ساعت بیرون را نگاه کردم. همه جا تاریک بود و یکی از چراغ ها چشمک می زد.ولی کسی بیرون نبود. ناگهان دستی را روی شانه ام احساس کردم. دست، سرد و بی روح بود. صدای ملایم اما خش داری گفت ، آلبوم را باز کن بچه.برگشتم وبه صورتش نگاه کردم گوشه های لبش کوک خورده بود و آن را به شکل یک لبخند کرده بود. آلبوم را برداشتم. عکس آخر عکس خودم بود. جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم. ایستگاه آخر بود. اولین چیزی که دیدم آلبوم باز خانوادگی بود که دورش با کوک به هم وصل شده بود.
آخرین عکس ، عکس من بود . باز آن صدا را شنیدم ، به جمع ما خوش اومدی....
ریحانه حسینعلی
|
ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری :

|

|

|

|

|
این پست با شماره ۱۶۱۰۴ در تاریخ ۱۲ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
|
بله درست می فرمایید خانوم بزرگ ها همه اشاره به یک شخص داشتند. | |
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.