آرام جان و همدم زندگیام،
امشب که در خانهی پدریام در شمال نشستهام و هوای خنک جنگل و عطر باران را حس میکنم، بیاختیار یاد تو و آرین در جانم میپیچد. صدای پرندگان، صدای برگهایی که زیر نسیم میرقصند، و حتی سکوت شب، همه برایم آشنا و آرامشبخشاند، اما هیچکدام جای خالی حضور تو را پر نمیکنند. دلتنگیام نه از جنس نبود، بلکه از شدت عادت به حضورت است؛ حضوری که چون تپش قلب، بیوقفه در من جریان دارد.
در این سه روز، هرچند در کنار خانوادهام نشستهام و خاطرات کودکیام دوباره زنده شده، اما نبود نگاه تو و خندههای آرین، مانند شعری است که مصرع اصلیاش را جا گذاشته باشند. زندگی در غیاب صدای تو، سکوتی دارد که حتی صدای امواج دریا هم نمیتواند پر کند. همین دلتنگی به من میآموزد که معنای واقعی خانه نه دیوارها و سقف، بلکه وجود تو و آرین است؛ همان عشقی که از تو میجوشد و در وجود فرزندمان شکوفه میزند.
وقتی به آینده فکر میکنم، میبینم که این لحظات جدایی کوتاه نیز میتواند درسی باشد برای شکرگزاری بیشتر از باهم بودنمان. همانطور که برگهای سبز درختان تنها در آغوش یکدیگر جنگلی سرسبز میسازند، ما سه نفر نیز تنها با کنار هم بودن، دنیایی زیبا و آرام بنا میکنیم. آرزو دارم روزی آرین هم معنای این همبستگی را با تمام وجود لمس کند و بداند که ریشهی هر شادی و آرامش در پیوند عمیق عشق خانواده است.
این سفر هرچند کوتاه است، اما به من یادآوری کرده که تو همان جغرافیای اصلی زندگی منی؛ هرجا که باشی، آنجا جهان من است، و هرجا نباشی، حتی زیباترین چشماندازها نیز نیمهتمام میمانند. فردا که بازمیگردم، یقین دارم لبخندت و آغوش آرین دوباره مرا به کاملترین نسخهی خودم بازخواهد گرداند.
با همه دلتنگیها و عشق بیکران،
«قدح»
اثر قلمتان زیبا و روان است
زیباکلام و زرین قلم بمانید