خاطرات زیر دندان مورچه ها
به قلم ؛ملیحه ایزد
حالا هر روز من آدم ترسوتر و غمگینتری میشوم.
یک جور غمِ مبهم با خودم حمل میکنم.
سنگین نیست، اما آزارم میدهد.
به روزهای عمرم که اضافه میشود،
هر ساعت منتظرم یک جای تنم ارور بدهد.
بعد میترسم.
از رها شدن.
از فراموش شدن.
از آن لحظهای که چشمهایم خیره به سقف مانده باشد
و یک مورچه اتفاقی از آنجا رد شود،
چشمهای باز مرا ببیند
و طعمشان زیر دندانش مزه دهد.
مورچهها خیلی مهرباناند،
اما کاش آن روز نامهربان شوند
و به هم خبر ندهند
که دو حدقهی شیرین، سیاه یافتهاند.
میترسم لعنتیها آنقدر از طعم چشمهایم لذت ببرند
که به مغزم رسوخ کنند،
بعد بروند سراغ سلولهای مغزم؛
یک رشتهی طویل مورچه توی سرم کلونی تازه بسازد.
و خاطراتم.
آه، خاطرات عزیزم را تکهتکه کنند
و برای شفیرههای تازه
با کدهای مغزِ من، آینده بسازند.
من میترسم.
کمی داروی مسکن خواهم خورد
و به مورچهها فکر خواهم کرد.
تو بخواب.
من بیداری را در انتظارِ مرگم.
درود برشما بانوی عزیزم
بسیار زیبا تفکر برانگیز بود