سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

چهارشنبه ۲۷ خرداد

پست های وبلاگ

شعرناب
خلاصِ سرباز
ارسال شده توسط

,ملیحه ایزد (محزون)

در تاریخ : دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۴۰۴ ۲۳:۵۰
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۵ | نظرات : ۲

خلاص ِ سرباز
(داستان کوتاه )
به قلم ملیحه ایزد
 
 مهر ۱۳۸۴، این تاریخ مانند داغی بر تن تقویم دلم حک شده است. آن روزها، افغانستان، سرزمینی زخمی بود که زیر سایه‌ی سنگین حضور بیگانگان نفس می‌کشید. مرگ، رویدادی عادی شده بود و هیچ خانه‌ای از داغ عزیزان در امان نمانده بود. از آن روز، تقویم میلادی در خاطرات بسیاری از ما، جای شمسی را گرفته بود، چرا که زخم‌های ما با ورود آن‌ها عمیق‌تر می‌شد.
 
آن سال، سال خوبی نبود. و من، راوی این حکایت، این را خوب می‌دانم. ۲۰ مهر ۱۳۸۴، روزی بود که اندوه کمرشکن از دست دادن دو برادر تنی‌ام، با فاصله‌ی کمتر از ده روز، روحم را به آتش کشید. درد آن چنان بود که گویی جگری تازه، بر آتش گداخته کباب می‌شود. این داغ، نه مرا شکست، که مرا سرسخت‌تر کرد. نیروی انتقام، آن چنان در وجودم شعله‌ور شد که تمام هستی‌ام را به آن گره زدم.
 
نقشه‌ی انتقام، اولین قدم برای آرامش روح بی‌قرارم بود. می‌دانستم که در این راه تنها نیستم. لیلی، همسر برادرم، نیز در همان آتش می‌سوخت. او را در خانه‌ی پدری‌اش یافتم، زنی که از شدت اندوه، تنها پوستی و استخوانی مانده بود. وقتی مرا دید، در آغوشم پریدیم و سیل اشک، تنها زبان مشترکمان شد. طرح انتقام را با او در میان گذاشتم و چشمان بی‌فروغش، درخشان شد. لیلی، بی درنگ با من هم‌قدم شد.
 
این گونه، جمع پنج نفره‌ی ما شکل گرفت: من و لیلی، همراه با ماهره، زن پنجاه ساله‌ای که کودکان و همسرش را از دست داده بود؛ و دو خواهر، فتحیه و صابره، سی و سی و سه ساله، که جز یکدیگر کسی را نداشتند. فتحیه، با آن صدای گیرا و چشمان نافذش، و صابره، با همه‌ی دلبری‌اش، همگی داغدار بودند. سوگند خوردیم که حداقل ۱۰ سرباز بیگانه را از پا درآوریم تا شاید از خون این مهاجمان، تسکین بیابیم. نقشه‌ی ما ساده بود: فتحیه و صابره، زیبایی و دلربایی خود را به کار می‌گرفتند تا سربازان آمریکایی را به کمین‌گاه ما بکشانند؛ سپس ما، دست به کار می‌شدیم.
 
آن سال، بیش از ۲۲ هزار سرباز خارجی در افغانستان جولان می‌دادند و فرصت برای ما مهیا بود. خبر شکار اول را صابره آورد: فتحیه توانسته بود یک سرباز آمریکایی را که در لباس شخصی و مشغول عکاسی در مزار شریف بود، به دام بیندازد. شور و هیجان وجودم را فرا گرفت. به صابره دستور دادم به خانه بازگردد و من، ماهره و لیلی، به سمت کمین‌گاه حرکت کردیم.
 
قرار بود کار را در خانه‌ی ماهره یکسره کنیم. اما ناگهان ماهره با چهره‌ای مضطرب گفت: “کسی می‌خواهد شما را ببیند، قبل از اینکه کاری کنید. او جان‌های زیادی را نجات داده و یک مسلمان واقعی است، هر چند افغان نیست.” این حرف‌ها، بوی خیانت می‌داد. آیا ماهره ما را لو داده بود؟ در همین افکار بودم که مردی بلندقامت، حدوداً شصت ساله، با پوستی تیره و نگاهی نافذ و صدایی مقتدر، وارد شد. خود را ایرانی معرفی کرد و از ما خواست بنشینیم و به حرف‌هایش گوش دهیم. من و لیلی در ابتدا مقاومت کردیم، اما وقتی او پیشنهاد داد که اگر قانع نشدیم، خودش به ما در کشتن سرباز کمک خواهد کرد، سکوت کردیم.
 
او که خود از کهنه‌سربازان جنگ ایران و عراق بود، از جنگ و از دست دادن عزیزان گفت. اما نه برای انتقام شخصی، بلکه برای خدا و دفاع از مظلومان. او با کلامی نافذ و آرام، توضیح داد که مسلمانان، قاتلان پنهانی نیستند که اسیران را بکشند. از امام حسین (ع) گفت و از آزادگی و مردانگی. سخنانش، چون آبی بر آتش انتقام، بر قلب‌های داغدارمان نشست. چشمانمان باز شد و فهمیدیم که راهی جز این هم هست. او، نه تنها دیدگاهمان را تغییر داد، بلکه مسیر زندگی‌مان را دگرگون کرد.
 
با حمایت این فرمانده ایرانی، فتحیه و صابره به ایران فرستاده شدند، چرا که سرباز آمریکایی چهره‌ی آن‌ها را دیده بود. نمی‌دانم آن فرمانده چگونه این حادثه را مدیریت کرد که سرباز گزارش نداد، اما او به ما فرصت یک شروع تازه داد. من، ماهره و لیلی، با کمک مالی سفارت ایران، یک مدرسه‌ی مخفی دخترانه تأسیس کردیم. این بار، اسلحه‌ی ما قلم بود و میدان نبرد ما، کلاس درس. با هوش و ذکاوت، به آموزش دختران جوان پرداختیم. زندگی ما از آن پس، به مبارزه‌ای هدفمندتر و روشنگرانه تبدیل شد. آنچه قرار بود کشتن یک نفر باشد، تبدیل به شکل دادن به افکار صدها نفر از طریق آموزش شد.
 
راستی، قهرمانان گمنام، هنوز هم در میان ما هستند. فرماندهانی چون او، ستاره‌هایی درخشانند که حتی در گمنامی، ملت را هدایت می‌کنند. و این روایت، حکایت همان تحول است، از تاریکی انتقام تا روشنایی دانایی.
 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۵۹۰۳ در تاریخ دوشنبه ۱۰ شهريور ۱۴۰۴ ۲۳:۵۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید
۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

بهروز چارقدچی (مجنون)

،

نوا راد

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0