✍️نوشته یعقوب پایمرد( زلقی)
عنوان: "بر دوش اسطوره، ایران زنده است!"
ایران، سرزمین خورشید و شمشیر، نه فقط بر جغرافیا ایستاده، بلکه بر شانههای اسطورههایی ایستاده که هرکدام ستونهاییاند از جنس غیرت، جان و خرد.
درخت کهنسال این خاک، با خون رستم و اندیشه زال آبیاری شده است. از فریاد کاوه که سند آزادی این مردم بود، تا پیکر آرش که جانش را پرتاب کرد، نه تیر را.
ایران، خاکی نیست که با زلزله بیهویت شود؛ ایران، مفهومی است که از دل حماسه برمیخیزد.
ایران، کوروش را دارد که دشمن را با احترام دفن میکرد؛ داریوش را دارد که با قلم، تاجِ حکمت میساخت.
و ما، فرزندان همان خاکیم. ما میراثدار آن غرور بیخوابیم.
ما فرزندان دماوندیم؛ از زاگرس تا البرز، رگهای ما پر از طنین اساطیر است.
سیمرغ هنوز بال میزند در خواب مادربزرگها.
آرش هنوز در دل نوجوانیست که مرز شرافت را با فداکاری تعیین میکند.
رستم هنوز پشت هر غیرتی در کمین است، و کاوه هنوز در فریاد هر ملتخواهی فریاد میکشد.
آری، ای ایران، تو فقط کشور من نیستی…
تو خود «من»ی، وقتی پا پس نمیکشم!
ایران!
نام تو را که میبرم، زمین میایستد، آسمان خم میشود،
و تاریخ، دستِ سینه بر دل میگذارد.
تو آنی که شب را، با شمشیرِ رستم پاره کردی
و دشمن را، با تیری از استخوان آرش، به عقب راندهای
از خندقِ خون گذشتی،
بیآنکه تاجت بلرزد!
تو آوازهی داریوشی
که با یک سطر، قلم را برابرِ سپاه ساخت
و کوروشی،
که آزادی را نه در خطبه،
که در عمل معنا کرد
تو همان فریاد کاوهای
که از سندان، درفش ساخت
و با آن، سلطنتِ ظلم را در هم کوبید!
تو در تپشِ کوه دماوندی،
در زخمِ نیزون،
در کوهسار بختیاری،
در سکوتِ اشترانکوهی،
و در خونِ مردی
که هنوز زنده است چون ایستاده افتاد!
تو وطن نیستی…
تو "غرورِ بر باد نرفته"ای!
تو نه خاک، که عهدی هستی
میان انسان و انسانیت
اگر آتش شوی، خاکسترت ایمانیست
اگر زخم شوی، جای زخمَت افتخار است
و ما، فرزندانات…
ما نمیمیریم اگر بمیرانندمان
ما میایستیم
چون تو، ای ایران…
ایستادهای
یعقوب پایمرد (زلقی)