(( بازیِ سرنوشت ))
... یک روز تا مراسم عقد مجید و دخترعمویش سارا باقی نمانده بود.
آنها هردو آخرین و تک فرزند دختر و پسر خانواده بودند .
در روستایشان رسم بر این بود ناف هردختری موقع تولد به نام پسری بریده میشد و آن پسر می بایست در بزرگسالی با او ازدواج می کرد .
با اینکه مجید این رسم را نادرست و علاقه ای به سارا نداشت .
ولی دوخانواده بدون در نظر گرفتن مخالفت او ، مشغول مهیا کردنِ جشن بودند .
حاج قاسم ،پدر مجید آنقدر ذوقِ این مراسم را داشت ، که جلو جلو همه چیز را آماده و حتی وقت سلمانی هم گرفته بود .
میز و صندلیها از یک هفته قبل ، در حیاط پشتی زیر نور لامپهای رنگی ، به شکمِ خالیه دیگِ گل مالی شده خیره و بوی میوه و شیرینیهایی که از زیرزمین ، به مشامِشان میرسید دیوانهشان کرده بود؛ ظرفهای برق انداخته شده ، از گوشه ی انبار، منتظرِ به آتش کشیده شدن هیزمها و وقتِ خودنمایی کردنشان بودند .همه چیز آماده بود ، غیر از مجید ...
بعد از جمع شدن سفره ی ناهار ، مادرِ خانواده اشرف خانم ، دستش را در یقهاش فرو برد و کلیدی که سالها بر گردنش آویخته شده بود بیرون کشید .
دخترها که سالها، حسرتِ کنجکاوی در آن گنجه ی ممنوعه ، به دلشان مانده بود؛ با درآمدنِ کلید ، از گردنِ مادر چشمانشان برقی زد و هر کدام خودش را به نحوی نزدیکِ گنجه کرد . تا اولین نفری باشد که ، داخل گنجه را تماشا میکند.
با باز شدنِ درب گنجه ، بوی عطرِ پارچههای نو فضای اتاق را پر کرد.
مادر دو تا بقچه یِ گلدوزی شده را ، از داخل گنجه بیرون آورد . در چشم به هم زدنی ، پارچه های اطلس و ساتن و زربافت بود که ، روی دست دختران دست به دست میشد .
دخترها هنوز چشمانشان از دیدنِ آن همه پارچه یِ رنگی و زیبا پر نشده بود که ، با صدای کِل کشیدنِ مادر، نگاهشان به سمت دومین بقچه کشیده شد و هوش از سرشان پرید .
لباس عروس زیبایی که، با پولک و سنگ هفت رنگ ، خودش را به اسکناس های قدیمی سنجاق کرده بود ، همراه باجعبه هایی که هر کدام تکه ای طلا در خود پنهان کرده بودند در میان بقچه خودنمایی می کردند .
مادر نگاهی به چشمانِ حیرت زده ی دخترانش کرد:《 پاشید، پاشید، بقیه ی خریدهای عروس رو بیارید ، اینارم کنارش بزارید و کادو کنید. ببینم این هفت تا خواهر ، برای طبق های تک برادرشون چه سلیقه ای به خرج میدن.》
مجید که از این همه بی توجهی خانواده نفسش تنگ آمده بود ، برای آخرین بار پیش پدر رفت :《 بابا ، من سارا رو دوست ندارم. چرا میخوای تنها پسرت رو بخاطر رسم روستا، بدبخت کنی .》
لبخندی که از دیدن مجید ، روی کنج لبانِ حاج قاسم نقش بسته بود به فریاد تبدیل شد:《تو یک اَلِف بچه میخوای به من زندگی کردن یاد بدی!؟ ..... سارا ،تو بغل داداشم بزرگ شده ..... همه ی مردم روستا روی نجابت و زیباییش قسم میخورن و حسرت این رو دارن سارا عروسشون باشه ..... بعد تو میگی دوستش ندارم ....! پاشو از جلوی چشمم گم شو》
بعد هم با دستان پینه بسته و بزرگش سیلی ِمحکمی توی صورت مجید زد و شکم بزرگش را با تکانِ عصا ، از روی پله بلند کرد و از حیاط بیرون رفت.
ناامید و دست از پا درازتر به اتاقش برگشت . رسول برادربزرگتر سارا که از دور شاهدِ تمام ماجرا بود . با ضربه ای به پنجره ی اتاقِ مجید ، خودش را به داخل اتاق هول داد .
_ میبینم که داری جدی جدی بدبخت میشی .
_رسول شوخی نکن که اصلا دل و دماغ ندارم .
_بیخیال شاداماد اخمات رو وا کن .
_برو بابا دلت خوشه .
_اگه یه راهکار بهت بدم بهم نمیگی چه برادرزن بی غیرتی دارم
_نه خره .... واقعا جدی راهی داری !؟ یا می خوای منو دست بندازی .!؟
_دیوار موش داره موشم گوش داره ، بیا تا دم گوشای مخملیت بگم چه فکری دارم .
رسول در گوش مجید پچ پچ می کرد و هر لحظه ناراحتی مجید جایش را به خوشحالی می داد.
_پسر تو نابغه ای .
_خودم میدونم .... برو وسایلت رو آماده کن فردا باید بری سلمونی و حموم دامادی .... کلی کار داریم ..... والا خوووب شانس اوردی هفت تا خواهرات و شوهراشون کاراتون رو جلو انداختن .....خواهر بیچاره ی من دوتا داداشِ کور و کچل داره که یکیشون هم بجای اینکه حواسش به آبجیش باشه . داره با مامانش ، واسه پسرعموی خنگش نقشه می کشه .
_پاشو کاسه کوزه ت رو جمع کن برو بخواب ... بزار منم به کارهام برسم . خدا به دادت برسه نقشه ت نگیره ....خودم میکشمت .
_خیالت راحت نقشه های مامانم رو دست نداره .
_از خاله اعظم تشکر کن ... می دونم براش سخت بود ؛ بینِ خوشبختی دخترش و بی آبرو شدنتون توی روستا ، یکی رو انتخاب کنه.
_هیس.... می خوای همه بفهمن ... مامانم گفت این راز باید بین ما باقی بمونه .
_باشه بابا ... پاشه برو کاراگاه مخفی ، کلی کار دارم .
توی خواب و بیداری صدای پدر را شنید که به مادر می گفت : 《 من برام کاری پیش اومده باید برم روستای بالایی ، تا قبل تاریکی خودم رو می رسونم . عاقد گفته ساعت هشت میاد . به مجید بگو بعد از سلمونی بره گرمابه ، سر راه میرم و با آقا هاشم حمومی هماهنگ می کنم .》
با رفتن پدر ، قند توی دل مجید آب شد . همه چیز داشت طبق نقشه پیش می رفت .
در حال مرتب کردنِ ، جیبِ کت شلوار پدر بود که مادر وارد اتاق شد و کنارِ در ،روی زمین نشست .
انگشتر زمختی که سالها در انگشت وسطی اش، جا خوش کرده بود . با تکان تکان دادن بیرون کشید :《این انگشتر از مادربزرگِ مادربزرگت به من رسیده ، اینو بگیر دستت باشه و موقع عقد دست زنت کن و این رو یادت باشه ، توی بدترین شرایط زندگیت هم نفروشیش. این یک امانتِ خانوادگیه که باید دست به دست به نسل بعدی امانت داده بشه 》
دستش را در جیب دامن چین چینِ رنگی اش کرد و دو تا دسته اسکناس کف دست مجید گذاشت :《این هم بزار توی جیبت ، شاید لازمت شد بهتره جیبت خالی نباشه . 》
مجید انگشتر را ، در مُشتِ گره زده اش فشرد و بوسهای به پیشانی مادر نشاند .
مجید از رفتار مادر فهمیده بود که او هم راضی به این ازدواج نیست ، ولی جرات مخالفت با پدر را ندارد .
نزدیک ظهر ساک به دست راهی آرایشگاه شد ، کنارِ دیوار حیاط پشتی کلاه و شال گردن را از ساک بیرون آورد و کاملا صورتش را پوشاند تا کسی او را نشناسد .
بعد هم سوار آخرین مینی بوسِ آبادی که در حال حرکت بود شد . سرش را که به سقف گیر می کرد خم کرد و به انتهای مینی بوس به راه افتاد و روی صندلی تک نفره نشست و خودش را به خواب زد تا با کسی هم صحبت نشود .
همین طور که فکر میکرد به کجا برود ، تا خانوادهاش پیدایش نکنند ، یادِ هم دوره یِ سربازی اش محمد افتاد .
او کم و بیش از وضعیتِ مجید با خبر بود و چند باری به روستا آمده بود و مجید هم دو بار به خانه ی آنها رفته بود .
او که چاره ای برایش باقی نمانده بود از روستا و ازدواج اجباری به سمت تهران فرار کرد .
بعد از پیاده شدن از مینی بوس ، به ترمینال رفت و با اتوبوس راهیِ تهران شد .
حرکت سریع درختان از پشت شیشه همراه با گرمای نور خورشید ،چشمان مجید را به خواب فرو برد.
...تهران در عرضِ سه ، چهار سال گذشته ، خیلی تغییر کرده بود ، خیابانها به اتوبان و خانه ها به اپارتمان تبدیل شده بودند . شکل و قیافه ی شهر و آدمها خیلی تغییر کرده بود .
تاریکی هوا هم باعث میشد ، نشان آشنایی را کمتر پیدا کند . یک ساعتی سرگردان بود تا اینکه چشمش به سوپرمارکت قدیمی محل افتاد . دقیقاً همان جای همیشگی و بدون هیچ تغییری
_سلام خسته نباشید
_سلام جوون ، درمونده نباشی.
_ دنبالِ خونه ی آقای قربانی میگردم .
قد و قواره ی لاغر و کوتاهش را ، از پشت ترازو به جلویِ درب مغازه رساند .
_خدا بیامرزهِ آقای قربانی رو ، مرد خوب و با ایمانی بود . بعد از فوتش ، خانواده تقسیم ارث و میراث کردن و خونه پدری رو فروختن و از این محل رفتن
_محمد هم رفته !؟
_ نه .. اون از محل نرفته ، خونش یه در قرمزه که ته اون کوچه ست . برایِ خودش گوشه ی حیاط کارگاه نجاری زده و کار می کنه ، اگر رفتی زنگ زدی و در رو باز نکرد با سنگ به در بزن تا از کارگاه متوجه بشه .
_یک دنیا ممنوع
محمد تنها کسی بود که میتوانست به مجید کمک کند. برایِ همین از اینکه آنجا بود احساسِ ناراحتی و پشیمانی نمیکرد.
محمد از دیدنِ مجید کلی خوشحال شد و بعد از کلی صحبت ، به این نتیجه رسیدند که مجید تا هر زمان که می خواهد آنجا بماند و نجاری یاد بگیرد تا کسب در آمدی داشته باشد .
....مهمانها خداحافظی کرده و پچ پچ کنان به خانههایشان میرفتند.
حاج قاسم با اخمهای گره زده شده ، نامه ی مجید را که در جیب کتش مخفی شده بود را دردستانش مچاله کرد :《من دیگه پسری به نام مجید ندارم... همین فردا میرم و از ارث محرومش میکنم.》
سارا خودش را در اتاق عقد زندانی کرده وساعتها به چهره و لباس سفید زیبایش که برایش خوشبختی را به ارمغان نیاورده بود خیره شده بود.
صدای پاره شدن کاغذهای کادو و پرتاب شدن وسایل به اطراف از اتاق عقد شنیده میشد ، ولی کسی جرات اینکه وارد اتاق عقد بشود را نداشت. دیگر صدایی از گربهها شنیده نمیشد، معلوم بود حسابی از روی میزها شکم چرانی کرده و گوشه ای خوابشان برده بود.
با صدای اذان صبح ناگهان درب اتاق عقد باز شد و سارا با لباسی سرتا پا مشکی بیرون آمد . نگاهش به پدر و عمو که روبروی دربِ اتاق عقد به دیوار تکیه زده بودند گره خورد :《 با لباس عروس خوشگل شده بودم!؟! ... آرزوتون برآورده شد!! ... دیدین یک شبه سیاه بختم کردین ! ...چیه عموجون ؟! ...نمیخوای نگاهم کنی؟؟؟ ...سرت رو بالا کن ، ببین دخترِ یکی یک دونه ی داداشت چی به سرش اومد... مجید فرار کرد و بیآبروییش موند برای سارای سیاه بخت...》
حاج علی اندام لاغرش را تکانی داد و نگاهی به سارا کرد و با چشم غُرهای ریز ، به بیرون اشاره کرد . دستش را به شانه برادرش که هنوز از خجالت سرش پایین بود کشید :《 داداش شرمنده ... سارا الان عصبا....》
حرف حاج علی به اتمام نرسیده بود که، حاج قاسم با لبهای کبود و بدنی سرد ، نقش زمین شد.
......روزها می گذشت و مجید هرروز در کارش پیشرفته تر میشد .
با بوی عطری که به یکباره در فضای کارگاه پیچیده شد ، دستگاه را خاموش کرد و به عقب برگشت .
کنار درب کارگاه ، دختری با موی مشکیِ بلند که از مقنعه اش بیرون زده بود . با بینی باریک و چشمانِ قهوه ای درشت و مانتو شلوار لی ، آبی رنگش به مجید زل زده بود .
بی آنکه او را بشناسد با دیدن چشمانش ، دست و پایش سست و بی جان شد و قلبش شروع به کوبیدن به قفسه ی سینه اش شد ، گویی قلبش میخواست با هر تپش ، از سینه اش خارج بشود .
_سلام خوب هستید .... محمد کجاست !
_س ..س.. سلام .... رفته بانک .... می تونم کمکتون کنم .
_نه ممنون .... میرم خونه منتظرش می مونم .
-ببخشید شما !؟
_منو نشناختید ؟؟؟؟..... من زهرا خواهر محمد هستم ... خوب هستید آقا مجید !
_شما منو میشناسید ؟!
_بله اون دو بار که اومدید تهران دیده بودمتون ....محمد زنگ زد و بهم گفت چه اتفاقاتی افتاده و قراره اینجا بمونید .
_محمد در مورد من با شما صحبت کرد؟؟!!
_آره خوب .... باید با من مشورت می کرد.
مجید مشت گره شده اش را با هر کلمه حرف زدن زهرا ، بیشتر در هم میفشرد .آنقدر دندان هایش را بر روی هم فشرد ، که نقش فک استخوانی اش روی صورتش نقش بست .
زهرا که متوجه سوءتفاهم مجید شده بود و صورت درهم رفته ی او را می دید جواب داد :《آخه من و محمد توی این خونه و کارگاه شریک هستیم و توافق کردیم هر چیزی میشه . از همدیگه مشورت بگیریم ...... ببخشید شاید من نباید زیاده روی می کردم و محمد رو سین جین می کردم ..... من میرم توی خونه تا محمد بیاد .》
بعد از رفتن زهرا ، تازه مجید به خودش آمد که چی شده .
( اون گفت شریک محمدِ..... یعنی .... یعنی قراره با هم همخونه باشیم ..... وای خدایا یعنی میشه ...... صبر کن ببینم ...... گفت اسمش چیه!!!!! .... زهراااا ؟؟.... همون که برام تو نامه ای که ته کوله پشتیم گذاشته بود ، نوشته بود از من خوشش اومده !..... یعنی همون زهراست!؟ )
با صدای محمد ، چرت مجید پاره شد :《مجید پاشو بیا ناهار آماده ست 》
_ببین آبجی کوچیکه هنوز از راه نرسیده چه سور و ساطی راه انداخته.
_دستشون درد نکنه
_مجید جان ، زهرا درسته از من چهار سال کوچیکتره ، ولی چون شریکم میشه ، مجبور بودم باهاش در مورد تصمیمی که میخواستم بگیرم صحبت کنم .... بالاخره هم شریکمه و هم همخونه م میشه .
با شنیدن آخرین جمله ی محمد ، خون درون رگ های مجید منبسط شد و از شادی زیاد ضعف کرد و روی زمین افتاد .
وقتی بهوش آمد چشمان نگران زهرا را در امتداد خط چشمانش دید ، لیوان آب قند را از دست محمد گرفت و زود خودش را جمع و جور کرد . با نگاهِ مضطرب او ، دیگر مطمئن شده بود آن نامه ، کار خود زهرا بوده .
_ببخشید ..... فکر کنم فشارم افتاد
_آبجی اون سفره رو بنداز ، تا جوون مردم از گرسنگی از دستمون نرفته
بعد هم بلند زیر خنده زد :《داداش نمیدونستم انقدر شکمویی .... حالا دو ساعت از وقت ناهار گذشته بود ..... ببین چطور ابروی یه ملت مَرد رو جلوی یه دختر بردی 》
با شنیدنِ صدای زنگ ، محمد برای باز کردن درب حیاط ، بیرون رفت و باعث شد تا چند دقیقه ای مجید کنار زهرا تنها بماند
_ببخشید زهرا خانم میتونم یه سوال بپرسم ؟!
_بفرمایید
_من چند وقته اینجام .... ولی شما رو یکبارم ندیدم ..... زندگی متاهلی باعث شده بود کمتر به محمد سر بزنید !؟
_ زندگی متاهلی !!! .... مگه من گفتم متاهلم !!.... عمه م چند وقتی مریض بود و برای مراقبت ازش به شهرستان رفته بودم .
مجید آرامتر رسید
_ چند سال پیش ...اون نامه رو شما توی وسایلم گذاشته بودید!؟
_نامه ... چه نامه ای !؟
زهرا این جواب را داد و به بهانه ی چایی ریختن به آشپزخانه رفت (پس نامه م رو دیده ..... پس چرا هیچ وقت جوابم رو نداد ..... اونکه دخترعموش رو دوست نداشت ..... یعنی کسی دیگه رو تو زندگیش داره که این همه سال جوابم رو نداده .)
زهرا و مجید بی آنکه از حس آن یکی باخبر باشند ، عاشق هم شده بودند و با وجود هم خانه شدن ، این عطش عشق در وجودشان هرروز شعله ور تر میشد .
روزها پشت هم سپری می شدند و زمستان جایش را به بهار و تابستان داده بود و دوباره پاییز می رفت که میان کوچه باغ ها شروع به قدم زدن کند و زیباییش را به نمایش بگذارد.
مجید که تحملمش تمام شده بود و این همه روز برایش به سختی گذشته بود بالاخره صبرش به سر آمد .
_محمد میخوام باهات حرف بزنم ..... اون دستگاه رو خاموش کن بیا یه دقیقه بشین .
_بگو چی شده؟!
موهای نیمه حالت دار مشکی اش را با تکان دست ، عقب جلویی کرد و خاک اره ها را در هوا پخش و پلا کرد و روی صندلی نشست.
نگاهش را به قد بلند و هیکل لاغر و چهارشانه ی مجید ، درون لباس کاری که به او داده بود و برایش کوتاه بود انداخت .
مظلومیتی که پشت چشمان سبز رنگش موج می زد باعث میشد موهای طلایی رنگ و فرفری اش که در خاک اره پریشان شده بود با آن لباس کوتاه ، برایش خنده دار نباشد.
_خوب بگو چی شده ..... نگرانم کردی ..... چرا اینجوری نگاهم می کنی
_راستش میخوام یه چیزی بگم ولی نمیدونم چجوری .... از طرفی هم از بس پنهونش کردم خسته شدم
_چی میخوای بگی ... نکنه میخوای برگردی روستا .... این یک سال اذیت شدی ؟!
_نه نمیخوام برگردم ..... میخوام بیشتر بمونم اجازه میدی !؟
_ای بابا منو ترسوندی .... حرف مهمت همین بود .... فکر کردم اتفاق بدی افتاده.
_ راستش چند وقته میخوام یه چیزی بگم ....ولی نمیدونم عکسالعملت چیه ... دلم نمیخواد فکر بدی بکنی .
_ هرچی میخوای بگو .....مرگ یه بار ، شیوَن یه بار
_ راستش .... راستش من از زهراخانم خوشم اومده ..... قصدم ازدواجه .... حرمت نون و نمک هم حالیمه ، تا این ساعت هم به زهرا خانم چیزی نگفتم ، خواستم اول با تو صحبت کنم .
ناگهان چایی درونِ گلوی محمد پرید و شروع به سرفه کرد.
_چی گفتی !!! ..... مرد حسابی من به تو پناه دادم ..... بعد تو حواست به خواهر من بود
_ به رفاقتمون قسم ، اگر نگاه بد کرده باشم و حرف نامربوطی از دهنم توی این چند ماه در اومده باشه ..... ناموس تو ناموس منه .... من اگر دهن باز کردم قصدم ازدواج بود و هست
_مَ..جید ......مَ..جید .... من روی تو چه حسابی می کردم و تو چیکار کردی.
_به جان جفتمون .... به رفاقتمون قسم ، داری اشتباه فکر می کنی .
_چه اشتباهی ..... تو چشمای من زل میزنی میگی خاطرخواه آبجیم شدی .... دیگه چی میخوای بگی آخه.
_منه بدبخت اگر خانواده م دنبال رسم و رسوم روستا نبودن ، الان احتیاج نبود به تو حرفی بزنم که اینجور سوتفاهم به وجود بیاد ... دست اونا رو میگرفتم و می اومدیم خواستگاری .... ولی دیدم کسی رو ندارم برام بزرگی کنه و اومدم از رفیقم کمک بخوام .... گفتم رفیقم بزرگه .. مَرده .. در حقم برادری کرده .. بهم کارداده .. بهم سقف بالای سر و نون توی سفره داده .. کی از اون بهتر ... کی از اون مرد تر و بزرگتر ، که از اون کمک بخوام .... من اگر الان حرفی زدم میخواستم در حقم بزرگتری و برادری کنی ، ایشون رو برام خواستگاری کنی
زهرا که داشت حیاط را جارو می کرد ، با خاموش شدن دستگاه ، تمام حرف های بین مجید و محمد را شنید . از شدت خوشحالی نمی دانست باید چکار کند ، تنها راهی که به ذهنش رسید این بود که برای چند لحظه هم شده ، آنها را از هم دور کند تا حرفی یا رفتاری ، باعث کدورت بین آنها نشود .
_داداش .....داداش محمد ... بیا تلفن کارت داره
_کسی پشت خط نیست !
_بیا این شربت رو بخور خستگیت در بیاد ..... چند دقیقه بشین شاید قطع شده تا بیای .....شاید دوباره زنگ بزنه.
_کی بود !؟...... خودش رو معرفی نکرد !؟
_نه ...... فقط گفت منزل آقای قربانی .. منم گفتم بله ... گفت میتونم باهاشون صحبت کنم ... منم صدات زدم ، انقدر دیر اومدی قطع شده حتما ، یکم بشین تا باز تماس بگیره .
عصبانیت محمد ، با خوردن شربت و دور شدن از محیط کارگاه کمتر شد .
_داداش میشه بریم سرخاک مامان و بابا ، اینم هرکی بود کارش مهم نبود وگرنه دوباره زنگ میزد .
_حال و حوصله ندارم
_پاشو دیگه .... نمیخوای برای شیرینی ماشینت منو بیرون ببری !؟ ... خوبه نگفتم منو ببری شمال .... گفتم پنج شنبه ست شاید دلت بخواد یه سر دوتایی بریم سرخاک مامان و بابا و یه دور هم زده باشیم .
_اصلا حواسم نبود پنج شنبه ست
_پس یعنی آماده بشم !!!!
_برو دو دقیقه ای اماده شو ، باید زود برگردم یه کار مهم دارم .
حال و هوای امامزاده همیشه باعث ارامش محمد میشد ، بعد از زیارت دو رکعت نماز خواند و پیش زهرا ، که سر مزار مادر نشسته بود رفت . از دوتا خرمای باقی مانده کف بسته ی خالی شده ، یکی را درون دهانش گذاشت و هسته اش را درون خاک فشرد .
_خوب شد اومدیم اینجا یکم از دست مجید عصبانی شده بودم ..... توی امامزاده پیرعلی رو دیدم بعد از اینکه جارو کردنش تموم شد . اومد کنارم با هم حرف زدیم ..... حرفاش آب ریخت روی آتیش دلم
_ تو و مجید تا حالا مشکل نداشتید . چیزی شده ؟!
_نه ..... چیز مهمی نیست ، کاریه .... میگم نظرت در مورد مجید چیه !؟ چه جور پسریه ؟!
_چطور داداش !!!! .... رفیق توعه بعد از من نظر میخوای ؟!
_آخه می گفت اگر مشکل نیست بازم پیش ما بمونه تا توی کارش حرفه ای تر بشه و با پس اندازش توی محل یه خونه اجاره کنه .
_از نظر من که پسر خوب و با ایمانیه . این چند ماه هم ازش رفتار بدی ندیدم . با تمام پسرایی که تو کوچه و خیابون میبینم فرق داره نه اهل دود و دمِ ، نه لباس بد میپوشه و نه موهاش رو عجیب غریب درست می کنه . در جایی که پدر و مادرش اینجا نیستند و هر کاری دلش میخواد می تونست بکنه ، انبار رو هم که برای خودش تبدیل به یک اتاق کرده و مزاحم مانیست . منکه ازش چیز بد ندیدم ..... خودت میدونی چی جواب بدی بهش
_باشه باهاش صحبت می کنم .... بریم تو رو بزارم خونه بعد برم برات شیرینی هم بخرم که نگی شیرینی ماشین بهم ندادی ، جهنم و ضرر شامم مهمون من
_آخ جوووون پس یه چلو کباب خوشمزه مهمون داداش بزرگه
وقتی به خانه رسیدند مجید مشغول خواندن نماز بود .
محمد حوله را از روی بندِ آویزان شده کنار زد و سرش را داخل اتاق مجید برد :《نمازت تموم شد . لباس بپوش بریم بیرون بقیه حرفامون رو بزنیم ، باهات کار دارم . 》
زهرا بعد از رفتن آنها مشغول آماده کردن چایی و دم کردن برنج شد . هر چند دقیقه یکبار از گوشه ی پنجره به حیاط نگاه می کرد .
چلوکبابی داخل محل بود و اگر پیاده هم می رفتند می بایست زودتر برمی گشتند . ساعت به کندی حرکت می کرد و گویی محمد برای آمدن منتظر زیر لفظی بود .بالاخره بعد از گذشت سه دور سرگیجه ی ساعت ، صدای خاموش شدن ماشین از حیاط شنیده شد .
زهرا از گوشه پنجره هر چه چشم ،چشم کرد مجید را همراه محمد ندید . (خاک به سرم نکنه دعواشون شده..... نکنه بلایی سر مجید اورده ..... نکنه مجید رو برده ترمینال پیاده کرده بعد اومده ..... حالا چطوری ازش بپرسم مجید کجاست ...... خدایا خودت کمک کن این جریان ختم بخیر بشه )
_بیا شکمو خانوم ، اینم چلو کباب
_به به چه عطری هم داره
_چرا رنگ و روت پریده
_نه بابا چیزیم نیست ، ترسیدم کباب تموم بشه بهت نرسه
با قهقهه زدن محمد ، زهرا نفس راحتی کشید.
_تا سفره رو میندازم ، تو هم آقا مجید رو صدا بزن بیاد
_مجید بیرون کار داشت .... تو اگر گرسنته غذات رو بخور
_نه دیگه صبر می کنم با هم بخوریم
با صدای یا الله گفتن مجید گل از گلِ زهرا شگفت و لبخندی روی صورتش نقش بست . محمد که چند وقتی متوجه تغییر زهرا شده بود ، با لبخندی که او زد شصتش باخبر شد که تغییر رفتار زهرا به خاطر چه چیزی بوده .《 آبجی میگم این لباست یکم نامناسبه ، کاش بری تا قبل از اینکه مجید برسه داخل ، چادرت رو سر کنی 》
زهرا نگاه متعجبی به محمد کرد و سمت اتاقش رفت . درون آیینه به سر تا پای خودش نگاهی انداخت ( این لباس کجاش نامناسبه .... منکه چندین بار این لباس رو پیش اقا مجید پوشیده بودم .... هیچی... همینو کم داشتم که داداشم شکاک بشه ..... اااااح چادرمم که کثیفه و هنوز نشستمش ..... حالا با گیر دادنای آقا داداش چیکار کنم ..... چادر نمازمم که نمیتونم سر کنم ...... لعنتی الان این رفتار داداش یعنی چی ..... آهان چادر مامان رو سر می کنم ..... محمد یعنی وای به حالت چادر مامان کثیف بشه .... خودم با این دستام تک به تک موهات رو می کنم )
همینطور که زیر لب غرغر می کرد از اتاق خارج شد . صورت زیبای زهرا در آن چادر سفید ، که پر بود از گلهای صورتی رنگ و بزرگ ، چند برابر زیباتر شده بود.
مجید که دست و پایش را گم کرده بود ، با دیدن زهرا چند قدم جلو آمد و سلام کرد بعد هم ، گل و شرینی که دستش بود سمت زهرا گرفت .
زهراگل و شیرینی را از مجید گرفت بعد از جواب سلام او ، سمت آشپزخانه رفت و بعد از چند دقیقه گلهایی را که ، درون گلدان مرتب کرده بود همراه خودش به پذیرایی آورد و روی میز قرار داد .
مجید و محمد هر دو از رفتار زهرا شوکه شده بودند و همینطور به او نگاه می کردند .
_داداش ... چایی بیارم با شیرینی بخورید یا اول غذا رو بیارم ؟!
_نظر خودت چیه !!!!
_راستش منکه گرسنمه و ترجیح میدم اول غذا بخوریم .
_خوب باشه ، بمونه بعد از غذا
بعد از صرف شام ، زهرا شیرینی ها را درون ظرفی چید و همرا پیش دستی و چنگال روی میز گذاشت .
_بیا آبجی فعلا بشین یکم غذا بره پایین تر بعد چایی بیار .... در مورد آقا مجید ، چند کلمه ای حرف دارم که باید تو هم باشی .
_آقا مجید شما حرف میزنی یا خودم شروع کنم !؟
_ریش و قیچی دست خودته داداش
_راستش آقا مجید از من خواسته براش بزرگتری کنم .... این کار برای من که تجربه ای ندارم و بار اول هست که باید بزرگتر دو جانبه باشم سخته ، ولی با این وجود سعی خودم رو می کنم .... اول از خودمون بیشتر میگم من و زهرا تنها خواهر و برادر تنی این خانواده هستیم و یک خواهر و برادر ناتنی دیگه هم از طرف پدری داریم . که از ازدواج اول و ناموفق پدر بودند و بعد از فوت بابا خودخواهانه تقسیم ارث کردند و راهشون رو کلا از ما جدا کردند . من و زهرا هم تصمیم گرفتیم همه جوره پشت هم باشیم . با سهم ارثمون این خونه رو خریدیم و با وامی که از روی سندش گرفتیم ، کارگاه رو راه انداختیم تا منبع درامدمون باشه . از اول باهم قرار گذاشتیم بعد ازدواج بازم کنار هم بمونیم و نهایت خونمون رو بزرگتر کنیم . دوم اینکه من به شدت از نامزد بازی و محرمیت نصفه و نیمه متنفرم .... من و آقا مجید بیرون از خونه حرفای اصلی رو زدیم . به توافق رسیدیم و شرط و شروط هام رو گفتم که قبول کرده و با گل و شیرینی اومده .
زهرا که تا همان لحظه داشت درون مغزش با محمد می جنگید و کمتر حواسش به حرف های او بود ، یک دفعه به خودش آمد ( الان محمد داره منو برای مجید خواستگاری می کنه !!!! ..... منظور محمد از گل و شیرینی ، گل و شیرینی ماشین نبود !!!!...... یعنی من گل خواستگاریم رو اونجوری با حرص تبدیل به گل گلدون کردم !!.... واااای زهرا ... وای که دلم میخواد بزنم لهت کنم که انقدر خنگی .... آخه دختر خنگ کدوم دیونه ای برای شیرینیه خرید ماشین گل میخره که محمد دومیش باشه .... حیف اون دسته گل ، ببین چه بلایی سرش اوردی .)
با صورت گل انداخته ، خواست جمع رو ترک کنه .
_آبجی لطفا بشین ، هنوز حرفم تموم نشده .... از خودمون گفتم و حالا نوبت آقا مجیدِ ، میدونی که طبق رسوم قرار بر چی بوده و چه اتفاقی افتاده . ممکنه هیچ وقت خانواده ی مجید تو رو به عنوان عروسشون قبول نکنن . ممکنه زمان ببره و بپذیرنت . ممکنه خیلی به مشکل بخورید .... از طرفی هم از اوضاع کاری و مالی و اخلاقی مجید باخبر هستی و الان نزدیک به دو سال میشه که کنار هم زندگی می کنیم .... من اول به این خواستگاری راضی نبودم ولی پیرعلی با حرف هایی که زد متقاعدم کرد که باید حق انتخاب رو به خودتون بدم و برای امری که سنت پیغمبر رو به همراه داره بزرگتری کنم نه مخالفت .... قرار بر این شد که اگر جوابت بله باشه ، فعلا توی محضر صیغه ی عقد و محرمیت بینتون خونده بشه . تا هم خانواده ی مجید شما رو به رسمیت بشناسند هم اینکه تا زمانی که همخونه هستیم و مجید به روستا نرفته ، به مشکلی برخورد نکنیم و بیشتر کنار هم باشید .... اگر هم توکل به خدا مجید رضایت خانواده رو گرفت اونوقت عروسی بگیریم اگر هم خانواده قبول نکردند یه جشن کوچیک بگیریم و زندگیتون رو شروع کنید .... الانم بشینید حرفاتون رو بزنید ببینیم این شیرینی بالاخره با چایی میره پایین یا نه ، منم برم توی حیاط یکم به سرم هوا بخوره .
یکساعتی را کلافه در حیاط قدم زد ، نبودِ پدر و مادر در این شب مهم ، برایش خیلی به چشم می آمد . از طرفی هم خیالش از بابت مجید راحت بود و خوشبختی زهرا کنار او برایش تضمین شده بود .
《 داداش بیا داخل سرما میخوری .》
با صدای مجید از فکر و خیال بیرون آمد ، دستان سردش را در آغوش فشرد و مچاله شده وارد خانه شد .
زهرا تا محمد را در آن وضعیت دید سمت آشپزخانه رفت و با سینی چای بیرون آمد . سینی چای را جلوی محمد گرفت و بعد هم به مجید تعارف کرد .
صورت سفیدِ مجید از خجالت به یکباره سرخ شد و دستانش به لرزه افتاد .
همینطور که دستش را برای برداشتن لیوان چایی به سمت سینی میبرد . بار دیگر به صورت زیبای زهرا خیره شد .
مردمک چشمش مثل تیله ی سبزی ، درون چشمش به بالا و پایین می دوید و صورت زهرا را برانداز می کرد .
با صدای جیغ زهرا و فریاد محمد تازه مجید به خودش آمد که چه بلایی به سرش آمده .
همینطور که لباسش را تکان تکان میداد سمت شیر آب دوید و آب سرد را روی تنش گرفت .
محمد خنده کنان نگاهی به بدن مجید کرد 《خوب خدا رو شکر چیزی نشده .... معلومه که جواب عروس خانم بله بوده که هول کردی ... خوب مبارک باشه .... بیاید دهنمون رو شیرین کنیم .》
.......با صدای صلوات ، جمعیت کم کم خانه را خالی کردند .
اشرف خانم از بالای اتاق با تکان سر به سارا اشاره کرد 《ساراجان ، بیا دخترم کارت دارم 》
سارا کنار زنعمو دو زانو روی زمین نشست و به صورتش نگاه کرد .
_بیا دخترم این لباس رو بگیر و اون لباس مشکی رو از تنت در بیار ..... دو ساله از فوت عموت و اون عروسی شوم می گذره ... شگون نداره آدم دائم سیاه تنش باشه .... پاشو لباست رو عوض کن .
_شرمنده زنعمو .... می دونید خیلی دوستتون دارم و حرفتون رو به جون میخرم . ولی .... ولی ازم نخواید حالا حالا ها بلایی که به سرم اومد و سیاه بختم کرد رو فراموش بکنم ..... منو ببخشید ولی نمیتونم این لباس رو قبول کنم .... مجید اولین کسی بود که توی روستا سنت رو زیر پا گذاشت . همه فکر می کنن من ایرادی داشتم که مجید ، درست شب عقدمون از روستا فراری شد .... دو سال از اون شب گذشته ولی هنوز نگاه سنگین مردم رو روی خودم احساس می کنم .... هنوزم وقتی جلوی آیینه میرم از خودم می پرسم چی کم داشتم که مجید از من خوشش نمی اومد !!، .... هنوزم شب ها خواب پریشون می بینم .... مجید رفت ولی من هنوزم با خودم کنار نیومدم که من چه ایرادی داشتم که مجید اون طوری منو بی آبرو کرد و پس زد و از بهترین شب زندگیم برام جهنم ساخت.... نه خاله جان ، نه زنعمو جان از من نخواین که این چیزا رو به این راحتی فراموش بکنم و شاد باشم .
........به یکباره آسمان پُر شد از ابرهای سیاه و باد شروع به شانه زدنِ موی درختان کرد ، تا آخرین تارهای زلفشان را با خود همراه کند .
دستان سردش در دستان گرم مجید آرام گرفته و در رویایی شیرین فرو رفته بود .
رعد و برق ، دلِ ابرهای سیاه را پاره کرده و باران را ، به میمنت این عشق ، به زمین هدیه میداد .
شاخه های خشک درختان ، همراه با باد، سمفونی زیبایی را به نمایش گذاشته بودند.
دودِ آتش نیمه جان ، همراه با باد، به رقص در آمده و با لَوَندی ، خودش را به این سو و ان سو ، پچ و تاب می داد.
دیگر بخاری از لیوانهای چای در نمیآمد و حبههای قند میرفت تا کام مورچهها را شیرین کند.
برگهای زرد و نارنجی رقص کنان به زمین میافتادند و فرش تازهای را برای عبور این زوج عاشق پهن میکردند.
سارا که حتی ، به بدن زندانیش در آغوش مجید حسودی میکرد ، هر لحظه خود را بیشتر در آغوش او میفشرد.
آن شب میرفت ، که با خود فردای جدید را رقم بزند.
روزهای زیبا و عاشقانه پشت هم تکرار میشد و محمد از اینکه با این ازدواج مخالفت نکرده بود خوشحال بود .
پاییز و زمستان جایشان را به بهار می دادند ، زهرا خودش را برای خانه تکانی عید در کنار مردان زندگی اش آماده می کرد . باغچه ی خانه پر از سبزه و گلهای آبی رنگ و کوچک شده بود ، همه چیز خبر از بهاری زیبا را می داد .
بخاطر دل درد های گاه و بی گاه زهرا ، مجید و محمد دست به کار شدند و به کمک زهرا رفتند و کارهای خانه زود انجام شد .
قرار بر این بود قبل از اتمام سال ، به روستا بروند و با خانواده ی مجید صحبت کنند . زهرا مقداری میوه و غذا آماده و درون ماشین گذاشت .
مجید و محمد صبح زود ، بعد از نماز ، راهیِ روستا شدند. دلش برای دیدن خانواده به دلشوره افتاده بود و نمی دانست عکس العمل آنها چطور خواهد بود .
آفتاب به غروب نزدیک میشد که به روستا رسیدند .
کمتر پیش می آمد کسی با ماشین به روستا بیاید و اهالی با دیدن مجید آنهم با پیکان نو و سفید رنگی که سوارش بود ، توجه شان به آنها جلب شد و خیلی زود خبر برگشتن مجید را به گوش همه رساندن .
رسول با شنیدن آمدنِ مجید ، خودش را به او رساند . همه چیز به غیر از فوت حاج قاسم را خلاصه و در عرض چند دقیقه به او خبر داد و قبل از رسیدن به خانه ، از ماشین پیاده شد و گوشه ای به تماشا ایستاد .
رضا بعد از دیدن مجید ، مُشتِ گره شدهاش را چند باری به دیوار کوبید. داغ ِ خراب شدن عروسی خواهرش و بیآبرو شدن خانواده بعد از گذشتِ دو سال هنوز برایش تازه بود.
رسول پنهانی شاهد کل ماجرا بود او هرچه خواست رضا را منصرف کند حریفش نشد و با سیلیِ محکمی که از او خورد به سمت چشمه به راه افتاد.
رضا که احساس می کرد دردش کمی التیام پیدا کرده ، نفسی کشید و کنار روشوییِ حیاط با صابون به جانِ دست لرزان و صورتِ روغنی اش افتاد.
محمد زیر بغلِ مجید را گرفته و سوار ماشین کرد . بعد هم با سرعت سمتِ قبرستان رفتند .
زمان زیادی برایِ توقف ، بر سر مزار حاج قاسم را نداشتند و باید قبل از اینکه خواب الوده بشوند مسیر پرپیج و خم و خلوت جاده را عبور می کردند . اول جاده ی روستا ، محمد پیاده شد تا بطری آبی را ازچشمه پر کند .
مجید سرش را، به شیشه تکیه داده و بی اختیار اشک می ریخت و در خاطراتش غرق شده بود . با لباسِ سربازی ، از زیر سینیِ قرآنی که دست پدر بود رد شد. پدر مقداری پول را ،در جیبش گذاشت و وردی زیرِ لب زمزمه کرد"سفرت بیخطر " بعد هم به عادتِ همیشگی ، قبل از اینکه ظرف آب را پشتِ مجید بریزد . آن را سمت مجید گرفت "بیا یه قلپ بخور" مجید دست دراز کرد تا ظرف آب را از پدر بگیرد .
ولی با صورت محمد روبرو شد《 بخور حالت جا بیاد》
بعد هم با سرعت به راه افتاد و پیچها را ، یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت.
در آخرین پیچ ، مینی بوسی در حال رد شدن از جاده ی باریک بود . محمد که میخواست با مینی بوس برخورد نکند ، فرمان را به سمت مخالفِ پیچید . ولی هرچه پایش را ، روی پدال فشار داد ترمز گرفته نشد و تلاشش بیفایده بود .
در چشم به هم زدنی ماشین در دره ناپدید و صدای مهیبی همراه با آتشِ فراوان ، تمام مسافران را به لب دره کشاند ماشین در عمق دره سقوط کرده و در آن تاریکی دسترسی به آنها ممکن نبود ، مینی بوس مسافران را همان جا گذاشت و سریع برای اوردن کمک به شهر برگشت ولی آنقدر دیر شده بود که از جنازه ها ، جز استخوان های سوخته چیزی باقی نمانده بود .
با دهان به دهان شدنِ خبر تصادف و سقوط پیکان سفید رنگ به دره ، توسط مسافرین مینی بوس ، خبر به روستا رسید.
اشرف خانم دو دستی بر سر کوبید و هراسان ، همراه دامادهایش و حاج علی ، به سمت بیمارستان راهی شدند.
جنازه ها اصلا قابل شناسایی نبودند و تنها از روی قد بلندِ مجید ، اورا از محمد شناسایی کردند و بعد از مراحل قانونی ، برای دفن به روستا بردند.
چون آنها نشانی و فامیلی محمد را نمیدانستند ، راهی برای خبر دادن به خانواده ی محمد را نداشتند.
سارا بدونِ ریختن قطره اشکی ، بهت زده عامل سیهبختی اش را تماشا میکرد؛ که به خاک سپرده میشد.
مردم روستا در این فکر بودند که، مجید بخاطر کاری که با سارا کرده ، به حقش رسیده و خدا حقش را کف دستش گذاشته .
فقط اشرف خانوم میدانست که ، پسرش زن گرفته و امروز و فرداست که برای پیدا کردن شوهرش به روستا بیاید و دوباره این آتش ، از زیر خاکستر بلند شده و داغ دل سارا تازه شود.
.......دل توی دل زهرا نبود تا مجید و محمد برگردند و علت مریضی و دل دردهایش را ، به آنها معرفی کند و بگوید یک جوجه ی فسقلی مسبب این اتفاقها بوده .
روزها پشت سر هم سپری میشدند و خبری از آنها نبود. زهرا هم که آدرسی نداشت مجبور بود خودش را آرام نگهدارد.
مجید هیچ وقت حرفی از روستا و اسم آنجا نزده بود و هر بار یاد گذشته و خانواده اش میافتاد حالش بد میشد و حرفش شروع نشده به اتمام میرسید .
زهرا هم برای اینکه ، باعث حال بدی مجید نشود . هیچ وقت بیشتر از آنچه که میدانست کنجکاوی نمیکرد.
بعد از گذشت پنج شب دلشوره و بی خوابی ، بالاخره صبرش تمام شد و به بیمارستانهای اطراف سری زد و از بقیه ی بیمارستانها با تلفن زدن جویا شد ، ولی هیچ خبری نبود .
دست از پا درازتر و نگران به کلانتری محل رفت و جریان را بازگو کرد . بعد از اذان صبح ، تلفن خانه به صدا در آمد .
زهرا هراسان به سوی تلفن دوید.
_ الو بفرمایید
_خانم قربانی!!
_بله بفرمایید خودم هستم .
_تشریف بیارید کلانتری ، خبر جدیدی به دستمون رسیده ، که باید حضوری عنوان بشه.
_بله حتماً ، الان راه میافتم.
دلش مثلِ سیر و سرکه میجوشید و تمام بدنش بیاختیار به لرزه درآمده بود ، با هر مَشِقتی که شده ، خودش را به کلانتری رساند.
_ سلام من قربانی هستم با من تماس گرفته بودید.
_بفرمایید بنشینید ، برادر شما ماشین داشتن !!
_ بله، خدمت همکارتون که گفتم ، با پیکان سفید رنگی که تازه اون رو خریده به روستا رفتن ، ولی چون ماشین قسطیه هنوز سند به نام برادرم صادر نشده .
_ یک مقداری آب بخورید تا نفستون تازه بشه .... به ما خبر دادن چند روز پیش یک پیکان سفید رنگ همراه دو سرنشین ، نزدیک روستایی حوالی شهرستان اردبیل تصادف کرده و مصدومین رو به بیمارستان بردند. برای شناسایی لطفاً با یکی از اعضای خانواده به اونجا سر بزنید .
_حالشون خوبه !!؟؟
_ ما اطلاعات بیشتری نداریم ، باید خودتون تشریف ببرید..
زهرا خودش را سریع به خانه رساند و به برادر بزرگش زنگ زد و همراه با او راهی اردبیل شد .
با دیدن محمد دنیا روی سرش خراب شد .
دیگر خبری از آن محمد با موی مشکی و چشمان جذاب قهوه ای و بینی کوچک و لبهای قلوه ای اش نبود .
پوست سفید و لبخندش ، جایش را به اسکلتی سوخته یِ سیاه رنگ ، که بوی سوختگیاش هنوز به مشام میرسید داده بود .
وقتی سراغ مجید را گرفتند . متوجه شدند مجید هم ، همراه محمد داخل تصادف سوخته و خانواده اش او را برای خاکسپاری به روستا برده اند و چون اجازه دفن محمد را نداشتند . داخل سردخانه باقی مانده بود.
ماشینِ محمد هم ، به خاطر اوراق شدن و صعب العبور بودن . همان جا باقی مانده و فقط توانسته بودند جنازهها را همراه خودشان بیاورند. رویاهای شیرین زهرا در عرض چند ماه نقش بر آب وهمه چیز به ویرانه تبدیل شد .
از دست دادن یکباره ی دو حامی زندگی اش او را از پا در اورده بود ، درد بدتر این بود که نمی توانست به روستا و سر مزار مجید برود .
از طرفی به خاطرِ پولِ ماشین ، مجبور به فروش لوازم کارگاه شدند .
بعد هم مجبور به فروش خانه شدند تا وام کارگاه را تسویه کنند .
زهرا ماند و یک بچه درون شکمش ، باحسابی که درونش آنقدری پول نبود که یک زندگی ساخت.
از آوارگی و ماندن خانه ی خواهر و برادرش هم خسته شده بود .مخصوصا که آنها هم دائم گیر می دادند یا بچه را سقط کند یا به روستا و کنار خانواده ی همسرش برود .
ناچارا به فکر کار کردن افتاد تا زندگی اش را از نو بسازد
خانواده که لجبازی زهرا را می دیدند ، کم کم او را طرد و رابطه شان را با او قطع کردند .
بارها فشارِ زندگی باعث شد ، که به فکر فروشِ انگشتری که مجید ، سر سفره عقد به او هدیه داده بیفتد . ولی به خاطر سفارش مادر مجید که به پسرش کرده بود از فروشش منصرف شد .
بارها دلش میخواست کنار خانواده مجید برود ، ولی از ترس اینکه با او برخورد بدی داشته باشند، یا او را قبول نکنند از رفتن منصرف میشد.
.......با دستان آفتاب سوخته و چروکیدهاش سنگ ها را تمیز و ظرف آبی را روی قبر مجید و حاج قاسم خالی کرد.
وقتی دور و بر قبرخلوت شد . اعظم که هم خواهرش ، هم جاری اش میشد ، خودش را نزدیک قبر مجید و کنار خواهرش رساند.
《میبینی اشرف ..... اومدیم ثواب کنیم ، کنار بچه هامون کباب شدیم .....این پنهون کاریه لعنتی باعث شد یک عمر ، توی هول و ولا باشیم و خدا عذابمون بده ..... بچه هامون از دستمون رفتن ..... اون از رسول که هیچ خبری ازش نیست ...... این از مجید پرپر شده ..... اونم از سارای سیاه بخت .... چی به سرمون اومد .... در حق کی بدی کردیم .》
بعد هم بلند بلند زیر گریه زد"الهی بمیره مادرتون ،که اینجور داغ به دلم گذاشتید ."
_گریه کن خواهر ..... نزار غمباد توی گلوت جمع بشه ..... آخه ما چه می دونستیم قراره چی بشه ..... ما پنهون کاری کردیم درست ! ولی خدا که با داغ بچه تنبیهمون نمیکنه .
_تو بگو من با این همه درد چه کنم !!
رضا با دیدنِ حال مادرش نزدیک آمد و به کمک خاله اشرف زیر بغلش را گرفتند و راهی خانه شدند.
........با چشمان درشت و سبز رنگش، فضای خالی اتاق را از زیر نظر گذراند . دستانش را که دائم از عرق خیس میشد ، در گوشه ی چادرِ رنگ و رو رفته ای که سرش بود مچاله کرد.
"اون روز تو مدرسه ، با یکی از بچهها درگیر شدم ، مریم همیشه مسخرهام میکرد و بهم میگفت :تو و مامانت کلفت هستید و وسایلم رو اینور و اونور پرت میکرد. منم که دیگه طاقت این کارهاش رو نداشتم ، کتکش زدم ولی بازم از دستش عصبانی بودم .
آخه خانم ناظم پنج نمره از انظباطم رو بخاطر اون ، کم کرده بود .
وقتی به خونه برگشتم ، دیدم حال مامانم خوب نیست . زودی لباسهام رو عوض کردم و رفتم تا برای عصمت خانوم تا بیدار نشده غذا درست کنم .
آخه عصمت خانم عادت داشت بعد از صبحونه بخوابه و ساعت دو بعدازظهر ناهار بخوره . نگاهی به لیست غذای روزانه اش که روی یخچال چسبیده بود کردم . باید لوبیا پلو با گوشت قلقلی و سالاد شیرازی درست میکردم . پیش مامانم برگشتم ، تا بهم بگه چه جوری باید لوبیا پلو درست کنم .
هرچی مامان گفت رو ، روی کاغذ نوشتم و به آشپزخونه برگشتم . آخه تازه آشپزی یاد گرفته بودم و میترسیدم خودم تنهایی چیزی درست کنم .
تمامِ حواسم به درست کردن غذا بود که یک وقت خراب نشه و باز این پیرزنِ غُرغُرو مامانم رو دعوا نکنه و با عصا کتکش نزنه .
آخه عصمت خانم خیلی مامانم رو اذیت می کرد و چون کسی رو نداشتیم پیشش بریم ، یا از مامانم دفاع کنه ، اون بدتر می کرد .
بعد از درست کردنِ غذا ، خیار رو برداشتم و چند تا خط روش انداختم و توی کاسه ی شیار دار شیشه ای مشغول خورد کردنش برای سالاد شدم . یک دفعه ، با صدای عصای چوبی که به زمین خورد ترسیدم و کاسه روی زمین افتاد و شکست .
عصمت خانم فریاد زد: تو اینجا چه غلطی میکنی !!؟
با دستای لرزون ، زود مشغولِ جمع کردنِ شیشه خورده ها و خیارها از وسط آشپزخونه شدم و بهش گفتم : مامانم حالش خوب نبود ، من اومدم براتون غذا درست کنم .
اونم با عصا به جونم افتاد . فحش میداد و هر بار عصاش رو محکمتر از قبلی ، روی بدنم میکوبید .
منم زورم بهش نمی رسید و برای اینکه دیگه کتکم نزنه ، عصا رو از دستش کشیدم .
اونم نتونست خودش رو نگه داره و با هیکلِ چاقش روی زمین افتاد و سرش محکم به لبه ی سنگیِ کابینت خورد و از سرش خون راه افتاد. "
به خدا من فقط میخواستم عصاش رو بگیرم ،که بیشتر کتکم نزنه...من نمیخواستم عصمت خانم رو بُکُشم .
بازپرس وقتی می خواست از اتاق خارج بشود ، نگاهی به پونه انداخت:《 میگن عصمت خانوم داره علائم حیاتیش برمیگرده ، دعا کن که زنده بمونه 》
قطرات اشک ، مثلِ سیل از چشمان پونه جاری شد (خدایا ...تو رو خدا ....تو رو خدا نجاتش بده... قول میدم دیگه از کارهای مریم عصبانی نشم... قول میدم درسهامو خوب بخونم ..... قول میدم هرچی عصمت خانوم کتکم بزنه ، دیگه عصاش رو از دستش نکشم ... خدایا آخه چی میشد منم بابا داشتم ، تا مجبور نباشیم سرایدار عصمت خانوم باشیم .)
....عصمت خانوم بعد از چند وقت در کما بودن ، بالاخره به هوش آمد.
زهرا تمام وقت ، بیمارستان میماند و به کارهای عصمت خانم رسیدگی میکرد تا زودتر سلامتیاش را به دست بیاورد و رضایت بدهد تا پونه به خانه برگردد .
تک پسرِ عصمت خانم ، به زهرا قول داده بود وقتی مادرش به هوش بیاید ، هر طور شده رضایت او را برای آزادی پونه میگیرد.
عصمت خانوم که گویی ، در کما بودن کلی عوضش کرده بود . به محض هوشیاری ، شروع به صدا کردن پونه شد و خواست تا او را پیشش بیاورند.
محسن لنگ لنگان ، نزدیک تخت مادر شد
_ مادر یادت میاد چه اتفاقی برات افتاد!! ... پونه تو رو پرتت کرد ؟
_نه .... پونه منو پرت نکرد ... کی چنین حرفی زده ! .....زودتر پونه رو بیارید ...... چرا اینجا نیست کجاست !!؟
نگاه ملتمسانه ی زهرا به محسن خیره شد.
_مامان مطمئنی که پونه تو رو پرت نکرده !؟
_ چند بار یک سوال رو میپرسی! .... مگه جوابت رو ندادم ؟؟
بعد هم آرام زیرِ گوش محسن چیزی زمزمه کرد و محسن از اتاق خارج شد.
فشار روحی و روانی باعث شده بود تا پونه ، از قبل لاغرتر شود . چشمان آهویی و سبز رنگش که به مجید رفته بود ، گود افتاده و زیرش سیاه شده بود ، دیگر خبری از موهای فر و بلندش نبود و به خاطر رعایت نشدن بهداشت بعضی از بچه ها ، برایش کوتاه کرده بودند. اندام لاغرش ، آنقدر ضعیف شده بود که رد دندههایش ، از روی پوست شکمش دیده میشد.
عصمت خانوم با دیدن پونه او را سخت در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد :《 منو ببخش پونه جان من نباید تو رو اونجوری کتک میزدم .... اگر از من راضی نباشی منو میبرن جایی و اذیت می کنن》
بعد نگاهش را سمتِ محسن برگرداند《چیزی که بهت گفتم انجام دادی یا نه!؟》
محسن که از مادرش خیلی حساب می برد زود جواب داد :《بله زنگ زدم ، گفت تا یک ربع دیگه خودش رو میرسونه.》
با دست چروکیده ، دستان کوچک و استخوانیِ پونه را در دستانش فشرد《قول بده که حلالم میکنی ... من تویِ این نه سال که پیشم بودید خیلی اذیتتون کردم ، ولی شما با من مهربون بودید و منو تنها نذاشتید》
پونه نمیدانست باید چه جوابی به عصمت خانم بدهد . فقط از اینکه حال عصمت خانم خوب شده بود ، برایش کافی بود.
پیرمردی نفس نفس زنان ، با کت و شلوار طوسی رنگ و موهای یک دست سفید و مرتب و کیف چرمی که در دست داشت، وارد اتاق شد.
_سلام خانم فخاری، خدا بد نده.....آقا محسن فرمودند چه دستوری دادید و من هم مو به مو انجام وظیفه کردم و خدمت رسیدم. مطالعه کنید و امضا بزنید.
عصمت خانم نگاهی گذرا به کاغذ کرد و آن را امضا زد. بعد هم به زهرا و محسن گفت :《 بیایید زیر این کاغذ رو امضا کنید.》
محسن زود جلو آمد . کاغذ را امضا زد و عقب عقبی به گوشه ی تخت رفت .
زهرا گیج و کلافه ، فقط به بقیه نگاه میکرد و نمیدانست چه کاری باید انجام بدهد 《بیا امضا کن ، نترس نمیخوام بلایی سرتون بیارم .》
خودکار را ، در میانِ دست لرزانش گرفت و شروع به خواندن کاغذ شد ؛ خودکار درون دستش خشک شده بود و نمیدانست باید امضا بکند یا نه . قطره های اشک بیاختیار ، یکی یکی بعد از طی کردن پهنای صورت ، به روی روسریِ چروکیدهاش چکیده میشدند .
پونه که فکر میکرد دوباره اتفاق بدی افتاده ، دست عصمت خانوم را رها کرد و خودش را به آغوش مادر رساند.
_ مامان چی شده !؟ .... تو رو خدا حرف بزن ... توی این کاغذ چی نوشته ، که حالت رو بد کرده !؟
_عصمت خانم .. یه دونگ از کارخونه رو به تو بخشیده و خونه شمال رو هم به ناممون زده.
زهرا و پونه ، ناباورانه به هم خیره شده بودند و از خوشحالی نمیدانستند چه کار کنند .
پیرمرد رو به زهرا کرد و گفت: 《لطفاً این کاغذ رو امضا کنید من باید زودتر برگردم . شما هم سه روز دیگه ، با شناسنامه تشریف بیارید دفتر اسنادِ سر خیابون تا سند رو تحویل بگیرید》
زهرا با بوسهای به دستانِ عصمت خانم ،کاغذ را امضا کرد .
_قول بده حلالم میکنی
_ شما کاری نکردید که ازتون ناراحت باشم . خدا ازتون راضی باشه.
صدایِ بوقِ دستگاه ، به یک باره تمامِ فضای خالیِ اتاق را پر کرد و عصمت خانم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پیرمرد ، دستان محسن را در دستانش فشرد .《خدا بیامرز برای همین عجله داشت ، انگار میدونست وقت زیادی نداره . خدا رحمتش کنه ...خیالتون راحت ، من طبقِ وصیت همه ی کارها رو انجام میدم.》
بعد از خاکسپاری و مراسم چهلم ، زهرا و پونه وسایلشان را جمع کردند و همراه با محسن به سمت شمال راهی شدند.خانه ی عصمت خانم طبق وصیت با تمام وسایل تحویل زهرا شد .
محسن بعد از پیاده کردنِ آنها ، خریدی که برایشان کرده بود داخل آشپزخانه گذاشت
_فقط اگر اجازه بدید ، من وسایل شخصیه خودم و مامان رو جمع کنم.
_شما صاحب اختیارید ، من و پونه داخل حیاط چرخی می زنیم ، تا شما راحت باشید ، من همین که ، به لطفِ عصمت خانوم صاحب سقفی بالای سرم شدم ، برام یک دنیا ارزش داره
_آهان تا یادم نرفته ...یکی از کارگرهای کارخونه ، کلیدِ حیاط رو داره و سوییت رو هم ، برای اون درست کردم .تا وقتی میاد به خونه رسیدگی کنه مجبور نباشه با خستگی تا کارخونه برگرده و بتونه شب رو راحت استراحت کنه . اگر به وجودش احتیاجی هست که بزارید بمونه . وگرنه کلید رو ازش بگیرید و بگید لازم نیست دیگه اینجا بیاد.
جنگل از پرچین های دیوار خودنمایی می کرد . گل های رنگارنگ حیاط را نقاشی کرده بودند ، میوه ی درختان از لابه لای شاخ و برگ ها چشمک می زدند و روح را از سر می بُردند .
زهرا بوسه ای به انگشترش زد . نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست " کاش کنارم بودی ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده"
_مامان میشه بریم جنگل !؟
_امروز دیگه دیره .... خونه رو تمیز کنیم فردا میریم .
تمیز کردن خانه تا پاسی از شب طول کشید .
زهرا صبح زود ، ماکارانی مورد علاقه ی پونه را پخت و وسایل پیک نیک را آماده کرد.
پونه تمام مسیر را مثل پروانه به اطراف چرخ میزد و گل ها را بو می کرد.
حال و هوای آن خانه و جنگل باعث شده بود تا مشکلات گذشته ، برایشان کمرنگ تر بشود.
اما این حال خوب زیاد دوام نداشت و زهرا همیشه ، نگاه سنگینی را روی خودش احساس می کرد و باعث شده بود ،خیلی حساس بشود .
مدرسه ی پونه در انتهای خیابان بود و استرسِ زهرا باعث میشد هرروز ، تا امدن و رفتن پونه ، کنار در منتظر بایستد .
طبق هرروز ظهر ، کنار درب خانهِ منتظر رسیدن پونه بود .که ناگهان بدنش سرد و رنگ از چهره اش رفت و بی رمق روی زمین نشست ، تپش قلبش به حدی بالا رفته بود که لباسش بالاو پایین میشد ، زبانش قفل کرده و نمیتوانست با فریاد زدن کمک بخواهد .
با هر قدمی که مرد به سویش برمی داشت . حالِ زهرا بدتر میشد .
_خانم کمکی از دستم برمیاد.!؟
_ ن ...نه
مرد رفت و لیوانِ آبِ قند در دست به سمت زهرا آمد . انگشتر زهرا باعث شد مرد به دست او خیره بشود .
همینطور که به دستان زهرا خیره شده بود ، ناگهان با ضربه ی آجر بر روی سرش ، نقشِ بر زمین شد.
یکی ازهمسایه ها که شاهد جریان بود ؛ با کمک همسرش ، زهرا و آن مرد را داخل خانه بردند .
《چیزی نیست .... یک گربه از طاقی بالایِ درب حیاط رد میشد و از بختِ بد ، یک آجر لق سهم کله ی آقای بی نام شد ... نترسید این مرد سرایدار آقای فخاریِ و گاهی برای سرکشی و آبیاری درختها میاد .... همه یِ اهل محل میشناسنش ....مردِ بی آزاریه .... چند سالی هست که آقای فخاری بهش کمک می کنه و هر چی براش دوا دکتر کردن ، بنده خدا حافظه اش برنگشته .... اینطور که شنیدم خیلی ساله ، کسی دنبالش نیومده .... آقای فخاری هم اسمش رو گذاشته بی نام و توی کارخونه بهش جا و کار داده .... اونم گاهی میاد به خونه ی آقای فخاری رسیدگی می کنه .》
هرچی همسایه بیشتر حرف میزد .گل امید ، بیشتر در دل زهرا جوانه میزد و اشک ذوق ، از چشمانش سرازیر میشد.
همسایه که فکر می کرد زهرا ترسیده مرتب دلداری اش می داد
_چیزی نیست نترس ... زخمش کاری نبود . خونریزیِ انچنانی هم نداشت و زود بند اومد . بخیه هم لازم نداشت .چندساعتی منتظر می مونیم اگر حالت تهوع نداشته باشه یعنی کلا خطر رفع شده ... عه ببین داره مژه هاش تکون میخوره فکر کنم داره کم کم به هوش میاد .
_ امیدوارم زودتر به هوش بیاد.
_راستی چرا آقای بی نام رو دیدی ترسیدی ! بهت چیزی گفت ؟؟
_نه ... فقط شباهت زیادی به شوهر خدابیامرزم داشت و با دیدنش شوکه شدم .
_آخی خدابیامرزش ، مریض بود!؟
_نه ... ده سال پیش همراه با برادرم ، توی یک سانحه با ماشین ، نزدیکی های اردبیل ته دره سقوط می کنن و توی ماشین آتیش میگیرن .
_الهی ... روحش شاد ... آهان ، الان یادم اومد ... چند سال پیش خبرش کل شهر و روستاهای اطراف پیچید ... میگفتن پسره شب عروسیش از روستا فرار میکنه و میره شهر ، بعد یکی دو سال که میاد خانواده ش رو ببینه با یه مینی بوس شاخ به شاخ میشه و میره ته دره ... راستی اونکه از سر سفره عقد فرار کرده بود . چطوری میگی شوهرت بوده؟!
_ بعد از فرار از روستا میاد تهران پیش برادرم که با هم دوست بودند . از برادرم کار یاد گرفت و بعد هم منو خواستگاری کرد و عقد کردیم . اون زمان هم برگشت روستا که به خانواده ش خبر بده ولی دیگه برنگشت .
_عکسی ازش داری !؟ ... البته ببخش اینقدر فضولی میکنم . کنجکاو شدم ببینمش.
_آره ... بالای سرتون روی طاقچه ست .
زن همسایه مبهوت ، به صورتِ آقای بی نام و عکس درون قاب نگاه می کرد :《 ببین اصغر آقا ، زهرا خانوم راست میگه ... ببین چقدر بهم شبیه هستن ... بنده ی خدا حق داشت هول کنه ...من بودم سکته می کردم .》.
آقای بی نام که در حالتِ خواب و بیداری ، تمام حرف های آنها را می شنید . چشمانش را باز کرد و چند ثانیه ای به صورت زهرا خیره ماند و دوباره چشمانش به انگشتر دستِ زهرا قفل شد.
《زهرا واقعا تویی!!! ... چند وقتی از دور نگاهت می کردم ... قیافه ت برام خیلی آشنا بود... ولی چون هیچ وقت مردی همراهت نبود روم نشد نزدیک بیام و سوال کنم ... تو با محسن ازدواج کردی !؟ ... اگر زن اون شدی ، چرا هنوز انگشتر مادر من ، توی انگشت حلقته !!... اگر هم ازدواج نکردی اون دختر کیه که همیشه باهاته !؟》
پونه که تا کتونی اش را از پا در بیاورد ، از پشتِ در صداها رو می شنید با قلدری وارد شد:《 من دختر مامانمم ، هرکی شک داره بره شناسنامه م رو ببینه ، که اسم مامانم توش نوشته شده 》
که ناگهان چشمش به مجید افتاد 《با..با !! ... مامان مگه تو نگفته بودی بابات توی ماشین سوخته ؟؟ ... تو به من دروغ گفتی ؟! .... یعنی من بابا داشتم و به من نگفتی !!》
همینطور که گریه می کرد خودش را در آغوش مجید رها کرد :《تا الان کجا بودی! ...چرا هروقت مریض میشدم نبودی !! ... چرا وقتی اولین بار میخواستم برم مدرسه و باباهای دیگه رو میدیدم و دلم بابام رو میخواست نبودی! ... چرا مثل بقیه باباها برام یکبار جایزه و کادو نخریدی !؟ ...نکنه دوستم نداشتی و مامان الکی گفت که مُردی تا من غصه نخورم!؟ ... پس دوستم نداشتی !!!》
بعد هم خودش را از آغوش مجید بیرون کشید و به سمت حیاط دوید . مجید هم به دنبالش به حیاط رفت و شروع به تعریف اتفاقی که افتاده بود شد .
مجید که به یکباره صاحب دختری به آن بزرگی و زیبایی شده بود ، نمیدانست باید با او چگونه رفتار کند .
سرِ پونه را روی پاهایش گذاشت و شروع به نوازش موهایش از روی مقنعه شد تا گریه اش تمام شود .
زهرا نیز ، هر اتفاقی که از اول تا آن موقع افتاده بود .خلاصه وار برای مجید تعریف کرد .
_باید بریم روستا ، میخوام به خانواده ام نشونتون بدم . خیلی ساله ازشون بیخبرم .
_به نظرت ، مادرت ما رو قبول می کنه !!
_چرا قبول نکنه ... آخرین بار که دیدمش ، با اینکه دلخور بود ولی وقتی فهمید ازدواج کردم . برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم ، سعی می کرد خنده ی چشماش رو از من پنهون کنه ولی نتونست ، مطمئنم پونه رو ببینه همه چی یادش میره . من باید برگردم کارخونه ، خیلی وقته اینجام ، اقا محسن بفهمه ناراحت میشه .
اصغر آقا میان حرف مجید و زهرا پرید :《نمیخواد بری کارخونه ، من موقعی که آجر تو سرت خورد به آقای فخاری زنگ زدم و اونم گفت به بی نام بگو بمونه همونجا تا خودم رو برسونم 》
دم دمهای غروب محسن هم از راه رسید .وقتی فهمید مجید حافظه اش برگشته ، او را در آغوش گرفت . "خدا رو شکر که حافظه ات دوباره برگشته ، باید برم دست و پای اون گربه رو طلا بگیرم . پسر نمیدونی چقدر خوشحالم... انگار خدا همه چیز رو کنار هم چید تا باز همدیگه رو پیدا کنید . درسته مادرم خیلی زهرا خانوم رو اذیت کرد ، ولی فرستادنشون به اینجا بهترین کار خیری بود که انجام داد ... به نظرم امشب رو استراحت کنیم و فردا راهیِ روستا بشیم . منم دلم میخواد خانوادهات رو از نزدیک ببینم ."
مجید هم با استقبال ، پیشنهادِ محسن را قبول کرد .
زهرا شام مفصلی آماده کرد و با انواع ترشیهایی که درست کرده بود سفره ی رنگینش را ، رنگینتر کرد .
بعد از طلوع آفتاب کم کم وسایل را آماده کردند و به راه افتادند . کوههای پیچ در پیچ ، مثل قبل بود و فقط جاده را پهن تر و آسفالت کرده بودند.
《 اینجا نگه دار... 》
از ماشین پیاده و به دره خیره شد 《اینجا، همون جاییه که ، باعث تغییر سرنوشتِ من شد》
انتهایِ دره ، اصلاً به چشم نمیآمد .
_ پس چجوری زنده موندی!؟ ... خانواده ات جنازه ی کی رو خاک کردن !!
_ بریم پیشِ مادرم ، اونجا براتون همه چیز رو تعریف میکنم . میخوام بقیه هم بشنوند چی شده .
روستا خیلی تغییر کرده بود ، جاده ی آسفالت تا داخل روستا و کنار درب خانه ها آمده بود ، خانه ها رنگ و روی تازه ای به خود گرفته بودند و دیگر روستا شبیه روستا نبود .
اماخانه ی آنها بعد این همه سال هیچ تغییری نکرده بود . حتی صدای زنگ خانه هم ، همان صدای بلبلی قدیمی بود .
از لای درب حیاط ، سرش را داخل برد و نگاهی به حیاط انداخت .
مادر ، روی پله نشسته بود ، موهای مشکی اش سفیدپوش و خط های پیشانی اش بیشتر شده بودند . دستش را زیر چانه زده بود و زیرِ نور کم جان خورشید ، به غذا خوردن مرغ و خروسها نگاه میکرد . آنقدر در رویا غرق بود که حتی صدای زنگ حیاط را نشنید .
《یا الله ...با اجازه ی صاحب خونه 》
مادر با دیدن مجید جیغی کشید و از حال رفت . همه به داخل دویدند و با خوراندن آب قند ، اشرف خانم را به هوش آوردند . ولی هر بار که به هوش میآمد . با دیدنِ مجید دوباره بیهوش میشد . دو سه باری این اتفاق تکرار شد .
وقتی مطمئن شد ، خواب و رویا نیست . مجید را در آغوش گرفت . آنقدر بلند گریه می کرد که همه برای فهمیدن علت آن ، داخل حیاط جمع شده بودند . نگاه متعجب همه به مجید خیره بود و در سر همه این سوال می چرخید "پس اونی که خاک شد کی بود !؟ "
کم کم همسایهها پراکنده شدند . شب آخرین نفس هایش را می کشید و فقط فامیل و خانواده دور هم باقی ماندند .
مجید نگاهِ سرد و پر کینه یِ سارا را روی خودش احساس میکرد . رضا با حرص با موی ریشش بازی میکرد و هر لحظه متعجبتر به حرفهای مجید گوش میکرد.
《 وقتی با کمک رسول و خاله اعظم ازروستا فرار کردم ، بعد از دو سال با خواهر محمد ازدواج کردم و اون روز که به روستا اومده بودم . به مادرم خبر دادم .》
نگاههای پر غضب همه به دو خواهر خیره شد .
《 بعد از فاتحه دوباره به راه افتادیم .》
نگاه ها ، سمت مجید چرخید..
《 محمد ، برادرِ زهرا کنار چشمه ایستاد تا ظرف آبی را از چشمه پر کنه و دست و صورتمون رو بشوریم . وقتی خواستیم حرکت کنیم رسول نزدیک ماشین اومد . توی گوشم یه چیزایی زمزمه کرد و ازم خواست عقب دراز بکشم تا اون جلو بشینه و حواسش به محمد باشه تا به تعمیرگاه برسیم . می گفت دیده که یکی ماشین رو دست کاری کرده . سر پیچِ آخر فهمیدیم ماشین ترمز نداره . ما خواستیم به مینی بوس نخوریم ولی با یک سنگ برخورد کردیم و سر محمد محکم به شیشه خورد و بیهوش شد . رسول هم نتونست کمربندش رو باز کنه و در چشم بهم زدنی ماشین توی دره سرازیر شد . رسول در پشت رو باز کرد و من در اولین پرشِ ماشین از روی سنگ به بیرون پرتاب شدم . سرم به یک سنگ خورد و دیگه چیزی نفهمیدم . وقتی به هوش اومدم ، زیر سایه ی یک تخته سنگ بزرگ بودم . به هر زحمتی که بود خودم رو به جاده رسوندم و با اولین ماشینی که از اونجا رد میشد راهی شدم . همه جا برام غریبه بود . هیچکس رو نمیشناختم . آسیب جدی ندیده بودم ولی تمام بدنم درد میکرد و لباسام پاره شده بودن ، شکستگی سرمم با خاک و خون مرده ای که روش بود بند اومده بود . بی پول و گرسنه ، سرگردون شده بودم . یک دفعه چشمم ، به خانم سن بالایی خورد که کنار رستوران ، پلوماهی میخورد . آب دهنم رو قورت دادم . نزدیکش شدم و بهش گفتم : میشه برای منم غذا بخرید !؟ خیلی گرسنمه ، ولی پولی ندارم.
پیرزنه هم نگاهی به سرتاپای خاک آلوده و سر خونیم انداخت و گفت :بیا بشین .
یادمه جوری غذا رو خوردم که انگار چند روز چیزی نخورده بودم ، چند باری هم از هول هولی خوردن غذا تو گلوم پرید .
وقتی آقا محسن فهمید چیزی یادم نمیاد و گم شدم ، با اصرار به مادرش ، من رو همراه خودشون بردند. آقا محسن برام لباس خرید و منو چند باری دکتر برد . ولی فایدهای نداشت و انگار تمام خاطرات گذشته م پاک شده بود . تا اینکه توی خونه آقا محسن زنی رو دیدم که برام خیلی آشنا بود . چند روزی میرفتم و نگاهش می کردم تا شاید چیزی رو به یادم بیاره .این جریان تا دیروز ادامه داشت و آجر لقی توسط یه گربه از بالا به سرم خورد و حرفایی که تو خواب و بیداری شنیدم ، باعث شد دوباره همه چیز رو به یاد بیارم .》
همه با صدای گریه و ناله ی اعظم خانوم و کندن سر و صورت خودش ، تازه به خودشان آمدند و متوجه شدند . آن کسی که به خاک سپرده بودند رسول بوده نه مجید .
رضا که خودش را مقصر میدانست . دو دستی بر سرش کوبید و ناله کنان به سوی قبرستان راه افتاد (چرا رسول!؟... چرا این کار رو کردی!؟... آتیشم زدی داداش.... من میخواستم مجید رو ادب کنم... ولی داداشم رو از دست دادم ....خدایا با من چیکار کردی!!!! .. سوختم ... سوختم 》
درون خانه دوباره غوغا به پا شد . سارا با تنفر بیشتر از قبل ، به مجید نگاه میکرد و برای رسول اشک می ریخت .
اعظم خانم در بغل خواهرش ناله می کرد《 دیدی !!!...دیدی اشرف!!!! .... دیدی پسرم چیکار کرد . دیدی حق برادریش رو ادا کرد . دیدی نذاشت دوتا داغ به دلم بمونه ...دیدی رسول ، مجیدم رو بهم برگردوند . الهی بمیرم برات مادر....چند سال سر قبر خودش ،خودش رو طلب میکردم و نمیدونستم.... الهی مادرت بمیره ، تو رفتی ولی داداشت رو به من برگردوندی ...》
سکوت دوباره همه جا را فرا گرفت . همه از حرفای اعظم خانوم متعجب شده بودند . بالاخره رازِ سر به مُهر دو خواهر ، افشا شد .
اشرف خانم که نگاه های پر از پرسش مجید و بقیه را دید . شروع به بازی کردن با گوشه ی لباسش شد.
《زندگیِ من و حاج قاسم به خاطر نداشتن پسر ، داشت رنگ و روش رو از دست میداد. از بدی یا خوبی ماجرا ، منو اعظم همزمان با هم باردار شدیم و درد زایمان به سراغمون اومد .من حالم خوب نبود و مامایِ آبادی گفت: نمیتونه بچه رو به دنیا بیاره .
حاج قاسم و حاج علی هم برای فروش میوه به شهر رفته بودند .
وقتی کیسه ی آبم ترکید ، مادرم که دست تنها بود ترسید اعظم رو تنها بزاره و برای همین هر دوی ما رو سوار تراکتور کرد و راهی بیمارستان شهر شدیم .
وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم فهمیدم بخاطر ترکیدن کیسه آب و دیر به بیمارستان رسیدن ، بند ناف دور سر بچه پیچیده شده بود و بچه مرده به دنیا اومده . بخاطر عمل سخت دیگه نمیتونستم بچه دار بشم .
جالب این که اعظم دو تا پسر به دنیا اورده بود و کسی نمیدونست دوقلو بارداره .
مادرم و اعظم تصمیم گرفتند ، یکی از دوقلوها رو به من بدند . تا هم زندگی من به آرامش برسه . همین که نگهداری و بزرگ کردن پسرها برای اعظم سخت نباشه .
ما جریان رو برای دکتر تعریف کردیم و مادرم پولی به دکتر داد تا برای هر دوی ما گواهی پسر صادر کنه و توی پرونده چیزی از بچه ی مرده نباشه .
بچهها هر روز که بزرگتر میشدند ترس ما بیشتر میشد . که نکنه شباهت اونها باعث دردسر بشه . از بخت خوب ، اونها برعکسِ همه ی دوقلوها اونقدر شبیه به هم نبودند و اون یه ذره شباهتشون هم ، باعث شک بردن کسی نمیشد و همه میگفتند پسر عمو ها به خاندان پدریشون رفتن.
ولی ترس ما تمومی نداشت و هرچی پسرها به سن بلوغ و رشد نزدیک میشدند . ترس بعدی فکر ما رو درگیر خودش میکرد . هیچ کدوم جرات این رو نداشتیم به حاج قاسم و حاج علی بگیم مجید برادر ساراست و نمیتونن با هم ازدواج کنند .
وقتی فهمیدیم مجید دلش به ازدواج با سارا نیست . آشوبِ دلمون فروکش کرد ولی از تلاش حاج قاسم برای این ازدواج می ترسیدم .
وقتی مجید رفت همه ناراحت بودند . جز منو اعظم که قند توی دلمون آب می کردن و هر روز کارمون این شده بود دعا کنیم مجید ازدواج کنه و بعد به روستا برگرده .
وقتی مجید خبر ازدواجش رو بهم داد ، خودم رو به اعظم رسوندم .از خوشحالی بال در اورده بودیم و دیگه خیالمون راحت شده بود که همه چیز اونجوری که دلمون میخواست پیش رفته . حالا تنها دغدغه مون سارا بود و میخواستیم کم کم همه چیز رو بهش بگیم که ، خبر تصادف و فوت مجید به آبادی رسید.
نمیدونستم برای خودم عزاداری کنم یا برای اعظم . بیچاره خواهرم نمیتونست راحت برای پسرش عزاداری کنه و مجبور بود دور از چشم بقیه سر مزار مجید بره و خودش رو خالی کنه .
آره ما این همه سال ، این راز رو حفظ کردیم . که زندگیِ من خراب نشه . 》
سارا که تا چند لحظه پیش پر از خشم و نفرت بود و حالا فهمیده بود مجید پسر عمویش نیست و برادرش میشود ، اخم هایش را باز کرد و پونه را که ، از ابتدا به او خیره شده بود، در آغوش گرفت .
نور خورشید از پشت کوه ها بیرون زده بود .
همگی همراه هم بر سر مزار رسول به راه افتادن . مجید ، دستش را روی شانه ی اعظم خانم انداخت《 مامان غصه نخوریا .. من هم برات مجید میشم ، هم رسول 》
اعظم خانوم از اینکه سنگینیِ این راز ، بعد از این همه سال از دلش برداشته شده بود نفس راحتی کشید《 رسول رفت ولی تو و سارا رو دوباره بهم برگردوند . تو هم پونه رو بهم دادی که با رسولم مو نمیزنه 》
محسن که وابستگی و تعداد خانواده یِ مجید برایش جذاب شده بود کنارحاج علی رفت و سر حرف را باز کرد
_ راستش میدونم الان وقت مناسبی برای این حرفها نیست ، ولی من میخواستم قبل از رفتن باهاتون صحبت کنم
_بگو پسر جون ، گوشم با توئه.
_ راستش من ، نه بیادبم ، نه اینکه اخلاقی دارم تا با دلسوزی زندگی خودم رو خراب کنم ، از مالِ دنیا هم اون قدری بهم رسیده که ، دغدغه ی نون شب رو نداشته باشم. درسته یکم پام لنگ میزنه ولی دلم تا حالا خطایی نکرده ، امروز که متانت دخترتون رو دیدم . شیفته ی ایشون شدم . ادب حکم کرد ، قبل از اینکه به کسی حرفی بزنم . سراغ شما بیام و با شما حرفم رو در میون بذارم . اگر اجازه بدید میخواستم سارا خانم رو ازتون خواستگاری کنم . بزرگتری ندارم تا برام پا پیش بذاره . از دار دنیا مادری داشتم که چند وقت پیش عمرش رو به شما داد و منو تنها رها کرد و رفت . راستش این جمع مهربون و صمیمی ، و نجابت دخترتون این جرات رو به من داد تا بیام و نظر شما رو بپرسم . منو به غلامی دخترتون قبول میکنید !؟
_ مبارک باشه.
دوباره خانواده مثل سابق ، دور هم جمع شده بودند. فردای آن روز مراسمی با یاد رسول گرفتند و شب بعد از رفتن همسایه ها ، دو خانواده کنار هم جمع شدند .
رضا که عذاب وجدان تمام وجودش را فرا گرفته بود . از خانواده اجازه گرفت تا به همراه همسرش برای ادامه ی تحصیل به خارج برود ، تا این دوری درد خیانتش را کمتر کند .
خانواده هم ، که یک بار با رفتن مجید امتحان شده بودند . اجازه دادند تا رضا ، آن طور که دوست دارد زندگی کند.
مجید بوسهای به دستان حاج علی نشاند《 بابا علی ...من خیلی ساله که کنار زهرا نبودم... اگه میشه صیغه ی عقد رو دوباره برامون بخون ... ما که نشد عروسی بگیریم ، حداقل تا همه کنار هم هستیم . شاهد این عقد باشید 》
حاج علی ، پیشانیِ مجید را بوسید بعد به سمت دخترها اشارهای کرد《 یک طرفِ اتاق رو خالی کنید میخوام صیغه عقد رو بخونم》
بعد از خواندن صیغه ی عقد آنها ، سند زمینی که به نام رسول کرده بود به مجید هدیه داد
《 آقا محسن ، سارا رو از من خواستگاری کرده . نظر منو سارا هم بله بوده . قرار شد بچهها زودتر کارهاشون رو انجام بدند و قبل از سفر رضا ، جشن عروسی گرفته بشه که آقا رضا توی عروسی تنها خواهرش حضور داشته باشه . بعد هم به سلامت بره دنبال سرنوشت خودش . 》
همه با خوشحالی به محسن و سارا تبریک گفتند و مشغول آماده کردن کارهای مراسم ازدواج آنها شدند .
بعد از عروسی سارا ، رضا از ایران رفت و مجید راز رسول را برای همیشه در دلش مدفون کرد .
درود بر بانو راحیل عزیزم
خداقوت
ان شاالله سرفرصت بتونم بنشینم وبخونم