از *اعتماد* با زخم بیاعتمادی که هر روز عمیقتر میشد چیزی جز پوست و استخوان نمانده بود و همکاری *عقل* با نیروی خودآگاه هم نتوانست *اعتماد* را از محکوم به مرگ رهایی بخشد.
تزریق واکسنهای ضد ترس، تقویت اعتماد به نفس، قرصهای ضد نامهربانی با خویشتن خویش و مصرف روزانهی چند ویتاصبر که توسط تیم رواندرمانی خودآگاه تجویز شده بود ناکارآمد و بیاثر ماند و *اعتماد* در یکی از روزهای دلگیر ِ بیاحساس جان به جانآفرین تسلیم کرد.
هنوز شهر رخت عزای *اعتماد* را از تن بیرون نیاورده بود که در «شبکیههای رسمی» خبر اسفناکتری اعلام شد؛
«*عقل* که از عهدهی وظایفش به خوبی برنیامده، با کُلت ِ کمریش به گیجگاه خود شلیک کرده است.»
*یاد* کنترل را به تصویر ِ غرقِ در خون ِ *عقل* کوبید و *فراموشی* هر چه شراب ِ فراموشی نوشیده بود بالا آورد و *صدای پنهانی ذهن* روی عبارت «اَی بِخُشکی شانس» کلیک کرده بود و دائما آن را پخش میکرد.
با مرگ ِ *عقل* سازمان نیمکره چپ سقوط کرد.
ارازل و اوباش با هوچیگریها و تشدید ناملایمتیها سعی در بغرنجتر کردن شرایط داشتند؛ از اینرو سه تبهکار بیعار؛ *استرس*، *تشویش* و *نگرانی* به مرکز فرماندهی یورش برده و انرژیهایشان را با *عصبهای کشتار جمعی* به شهر انتقال دادند.
*یاد* و *فراموشی* خود را به زندان ِ هزارتوی احساس رساندند، نیمکره راست و اعضای کابینهش را آزاد کرده و خواستار سروسامان دادن اوضاع شدند.
آنها با وجود اینکه به سلامت روانی *احساس* ایمان نداشتند، وی را بهعنوان مدیر موقت انتخاب کردند و با کمک پیشقراولان ِ *احتیاط* از ته ماندههای شعار ِ *احتیاط شرط عقل است*، مقر فرماندهی را از تبهکاران باز پس گرفتند.
همان ابتدای امر، مدیریت *احساس* چندان تعریفی نداشت؛ احوالات یا در پایینترین حد خود به سر میبردند یا در بالاترین حد...
خشم؛ دائما در حال جوشیدن بود
مهربانی؛ در جایی که باید محبتی میکرد، نَم پس نمیداد و در جاهایی که نباید شورش را در میآورد...
ناامنی؛ همه چیز و همهکس را به یک چشم میدید...
با این اوصاف *احساس* حال و روز خوشی نداشت...
هر روز بیش از دیروز به فرار از وضعیت پیش آمده فکر میکرد...
*یاد* و *فراموشی* در کلبهی ویرانهی خود جایی برای *احساس* باز کردند تا شاید با یادآوری روزهای خوب و فراموش کردن آنچه بر سرش گذشته، اوضاع تغییر کند....
اما...
_حالم خوبه خوبه!...
_بذار منم باهات بیام دختر...
نه، دوست ندارم کسی باهام بیاد!
میخوام تنها باشم!
_ آخرش کار دست خودت میدی...
_ ای بابا! مگه بچم؟
_ هییی!
مراقب خودت باش!...
_حت......من...!
_تاکسی؟...
بوی نَم ِ ترس آزارش میداد؛ دائما قلنج انگشتانش را میشکست و از پنجرهی نگرانی به آیندهی مهآلودش خیره شده بود و به صعود از ارتفاعات تنهایی میاندیشید...
_رسیدیم
_مچکرم
ساعتها از کوه بالا رفت...
بالا و بالاتر...
دیگر از دست *یاد* و *فراموشی* کاری ساخته نبود...
به قله که رسید
«پرندهی آبی» قلبش را با بال و پری زخمی به پرواز درآورد!...
*شاهزاده*