سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 19 آذر 1401
  • تشكيل شوراي عالي انقلاب فرهنگي به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1363 هـ ش
18 جمادى الأولى 1444
    Saturday 10 Dec 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

      شنبه ۱۹ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      جاده ی مه آلود
      ارسال شده توسط

      محمدحسن پورصالحی

      در تاریخ : دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۵۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۹۱ | نظرات : ۴۶

      _داداش میای با دوچرخه بریم بیرون؟
      _نه ، میخوام یکم کتاب بخونم تازه بعد از مدت ها وقتم آزاد شده ، میدونی /هشت کتاب/ رو کی شروع کردم؟
      _ای بابا ، به جای ِ اینکه دو ساعت بشینی تصور کنی /سهراب/ چی گفته بیا من بهت کتاب ِ طبیعت رو زنده نشون بدم ، یه جاهایی میبرمت که /سهراب/ تو خواب هم نمی‌دیده ، باور کن دیدن ِ زیبایی ها بهتر از ...
      _باشه باشه! حالا لازم نیست درس ِ زیبایی شناسی به من بدی گفتم که نمیام الانم زود از اتاقم برو بیرون داری آرامشم رو بهم میزنی .
              محمدحسن زیر ِ لب چیزی گفت و سریع از اتاق بیرون آمد و با حرص ِ تمام مشغول ِ جمع کردن وسایلش شد عین ِ دیوانه ها با خودش حرف می زد : اصلا همان بهتر که نیامد نمک ِ کمتر زندگی ِ ...
       بدون ِ اینکه از کسی خداحافظی کند از خانه خارج شد و سوار بر دوچرخه به راه افتاد ، جاده ی اسالم مقصد ِ انتخاب شده ی او بود ، دور و خطرناک ولی جذاب و ماجراجویانه بود ...
             مه ِ بسیار غلیظ ِ حاکم ، فضای رمان های /دارن شاون/ را تداعی میکرد ، فضایی ترسناک آمیخته بر کنجکاوی ِ شیرین برای ادامه ی مسیر ، ماشین ها با نور ِ بالا و چراغ ِ مه شکن رانندگی می کردند و با این حال بازهم میدان ِ دیدشان به پنج متر هم نمی رسید محمدحسن فکر ِ این مشکل را نکرده بود در آن آب و هوا جلوی خودش را هم به زور میتوانست ببیند کوچک ترین بی دقتی کافی بود تا جسمش راهی ِ دره ، روحش آسمان و عکسش به تیر ِ برق ِ شهر نصب گردد اما خداروشکر ترازوی عاقلیت بر جاهلیت سنگینی کرد و از خر ِ شیطان که نه بلکه از دوچرخه پایین آمد و دنبال ِ مکانی برای اتراق گشت ، صدای چشمه ی آب از دور توجهش را جلب کرده بود ، نزدیک چشمه رفت مقداری آب نوشید و گفت : عجب آبی! انگار خود ِ آب ِ حیوان بود! جای ِ اسکندر خالی!  چند قدم آن ور تر از چشمه ، زیر ِ سایه ی درختی دراز کشید و به آسمان خیره شد ...
       
      در طبیعت دیده ام روی ِ خدا را بارها 
                   بی نیاز از فلسفه ، اثبات و از انکارها
       
      بوعلی سینا و نیچه ، ای انیشتین و دکارت
                   من خدا را میشناسم فارغ از معیارها
       
      عطر ِ او جاریست بین ِ مرغزار و گلسِتان
                         بشنو آواز ِ خدا را در گلوی سارها
       
      از همان عشقی که بین ِ شبنم و برگ ِ گُلیست
                 من خدا را دیده ام در بین ِ این رفتارها
       
      از تمام ِ عقل محورها گریزان بوده ام
            حضرت ِ دل امر فرما ، می دهم جان بارها
       
      محمدحسن
      ۱۶ مهر ۱۴۰۱

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۲۵۵۷ در تاریخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱ ۱۹:۵۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0