سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401
    19 شوال 1443
      Thursday 19 May 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویسید تا زنده بمانید،هرکه نوشت پادشاه میشود.احمدی زاده (ملحق)

        پنجشنبه ۲۹ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        و خدا چیزی می دانست که فرشتگان نمی دانستند..
        ارسال شده توسط

        شاهزاده خانوم

        در تاریخ : ۷ روز پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۰۶ | نظرات : ۲۷

        و خدا چیزی می دانست که فرشتگان نمی دانستند..
        *آنگاه که خداوند به فرشتگان فرمود در زمین جانشینی خواهم گماشت. فرشتگان لب به اعتراض گشودند و گفتند.. آیا در آن کسی می گماری که فساد کند و خون ها بریزد حال آنکه ما تو را ستایش می کنیم و به تقدیست می پردازیم.. فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید!*
        عشق را تنها در همین یک آیه، به عیان دیدم..
        نگاه کن! ببین چگونه عاشق نزد فرشتگانش هواداری معشوقی می کند که خود خلق کرده است؟
        حال آنکه آگاه از قواعد انسانِ نسیانگر بود..
        بدانی و بیافرینی جز عشق ورزیدن چه می تواند باشد؟
        آغوشی که از عدم، برای بشر پاک سرشتِ ریشه در شر باز شده بود!
        ریشه در شر، چرا که از همان لحظه آغازین سفر، با ممنوعیات گرم گرفت و خود را لایق زمین دانست..
        و اوست خدایی بلند مرتبه که عصیان ها را برای هوشیاران عامل رشد گردانید..
        و هیچ گاه در بندشدگان زمینی را به حال خود رها نکرد..
        چگونه است که معشوقی غیر از او را خواهانیم؟
        شرم باد مرا! 
        برای گزینش های غیر از توام!
        شاهزاده

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۲۱۰۷ در تاریخ ۷ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        روح اله سلیمی ناحیه
        ۷ روز پیش
        درود بانو
        زیبا و قابل تامل
        🌹🌹🌹🍀💮
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۷ روز پیش
        سپاس از توجه شما خندانک
        ارسال پاسخ
        منیژه قشقایی
        ۶ روز پیش
        ازازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
        عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

        نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
        خیمه در مزرعه ی آب و گل عالم زد

        جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
        عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

        عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
        برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

        مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
        دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد


        خندانک خندانک
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        چه زیبا 👏👌 ممنونم از این غزل حافظ خندانک
        ارسال پاسخ
        سید محمدرضا لاهیجی
        ۶ روز پیش
        سلام
        صباح الخیر

        *مارا سری ست با تو که گر خلق روزگار
        دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم*


        سرشت متن شما خوب ست اما هم سوژه تکراری ست هم در دو خط ابتدایی دست نوشته شما برای مخاطب رو شده است، بخاطر همین کششی برای مخاطب یا حداقل حقیر نداشت که اثر را تا پایان بخوانم، مطول شدن یک اثر بدون شخصیت سازی، پرانتز بازی و ایجاد تعلیق و ملزومات دیگر موجب کسالت اثر می شود، در کمال احترام و قدردانی از زحمت شما بواسطه نشر، به نظر حقیر نوشتارتان مستلزم نگاهی نوپدید و ویرایش جدید است!

        موفق باشید
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        خندانک
        صبح عالی متعالی..
        🙈🙈تا آخر نخوندید؟ چه جالب 👌
        ممنونم از نظر کارشناسانه شماااا..
        حتما این دو کتابی که فرمودید رو تهیه خواهم کرد و خواهم خواند.. من اول راهم و خیلی مانده در این مسیر قوی عمل کنم..
        از حضور شما و نظر نقدگونه تان بسیار سپاسگزارم 🙏🌹

        شاد باشید 🌹
        ارسال پاسخ
        سید محمدرضا لاهیجی
        سلام مجدد
        آدینه شما بخیر


        خداوکیلی مسعود فراستی نیستم بزرگوار که رو آنتن زنده گفت برای نقد احتیاج به دیدن فیلم ندارم یا دو دقیقشو ببینم میتونم نقد کنم!

        از اول تا آخر نه یکبار بلکه چندبار خوندم به تعداد بازدیدم از صفحتون التفات بفرمایید، تا چندبارم نخوندم نظر ارسال نکردم، ولی همان بار اولم که خواندم در دو خط اول، بقیه خطوط نوشته را نخوانده دانستم اما برای پرهیز از نظر دادن اشتباه باز خواندم و باز خواندم که نظرم خدای ناکرده سمت اشتباه نرود، صدالبته شما مختار به عدم پذیرشید حتی کامنتم را میتوانید یا میخواهید حذف کنم بنده اصلا ناراحت نمیشم!
        سید محمدرضا لاهیجی
        همه اول راهیم من از شما یاد میگیرم شما از حقیر، امروز حقیر کتاب به شما معرفی کردم فردا شما به بنده، حقیر هیچ ندان فقط قصدم تبادل نظرست و همآموزی، بجان خودم کامنتامو حذفم کنید بازم همان مخاطب محترم بنده اید و اصلا ناراحت نمیشم، دنیا ارزش ناراحت شدن احدالناسی از خلق خدا را ندارد! از شما معذرت میخوام اگر ناراحت شدید
        سید محمدرضا لاهیجی
        ۶ روز پیش
        پیشنهاد میکنم

        کتاب ما در آن هیچ
        نوشته ساکوزا مانتاموری
        را بخوانید، هرچند کتاب عنوان آموزشی ندارد اما در دو مجلد شامل 1320 داستانک و مانند خودآموزی ست برای علاقه مندان به ادبیات داستانی، مولف در داستانک های مندرج در کتاب شاعرانه و با سوژه های بکر و شیرین بدون اشاره به بدی و خوبی و غفلت و صحت و زشتی و زیبایی در لایه سطحی، در بطن اثر به رفتارشناسی و کاوش در روان با مدد قصه طوری پرداخته که مخاطب بعداز خواندن هر داستان ذهنش تا ساعت ها درگیر مزهء عالی نوشتار و لایه درونی اش میشود!

        راستی یادم رفت
        کتاب بصیرت های بی مورد عالی جناب دکتر عبدالحمید ضیایی هم فوق العاده ست، کلا بنده که به نوبهء خود از کتب و آراء و نظرات فلسفی و اشعار ایشان نمیتوانم بگذرم، هرچند خود ایشان را هم بسیار دوستدارم و از آن دسته فرهیختگان خاکی و عزیز دلند!
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        درود مجدد بر جناب لاهیجی خندانک
        بله دیدم چندین بار به صفحه مراجعه کردید و نوشته را خواندید.. سپاسگزارم که بعد از احاطه کامل به نوشته نظر گذاشتید خندانک

        من که کوچکتر از اونی هستم که بخوام در زمینه ادبیات به کسی کمکی کنم.. ولی از شما و امثالهم یاد خواهم گرفت.. خندانک

        وااای خدای من چرا فک می کنید از نظر و نقد جنابعالی ناراحت شدم؟ من که با کمال میل پذیرفتم.. چرا باید نقد به این زیبایی و پر از اطلاعات رو پاک کنم؟ اگه این کارو کنم هم به خودم ظلم کردم هم به اشخاصی که مثل خودم تجربه چندانی در زمینه نویسندگی ندارند به صفحه مراجعه می کنند و از کامنت ها چیزی دستگیرشون میشه..
        نقدهای اساتید رو به جان خریدارم.. دو کتابی هم که معرفی کردید حتما تهیه خواهم کرد ..

        باز هم از حضور خشوعانه شما سپاسگزارم 🌹🥰
        شاهین زراعتی رضایی
        ۶ روز پیش
        درود بر بانوی اندیشمند خندانک
        روان نوشتید و همانند یک مقاله، سیر استنتاجی داشت.
        موج احساسی اثر هم زیبا و دلنشین بود.
        نسبت به آثار دیگرتان، در هنگام خواندن، حس و حال بهتری داشتم.
        از ابتدا تا انتها نیز چند تلنگر خلاقانه نکته آموز داشت.
        امیدوارم به همین سیاق پیشرفت کنید. خندانک خندانک خندانک
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        درود و ظهر عالی متعالی خندانک

        سپاسگزارم از حمایت کلامی شما که مرا تشویق به نوشتن مطالبی این چنینی می کنید.. خندانک
        روح گرفتم و جانی تازه خندانک
        ارسال پاسخ
        سید محمدرضا لاهیجی
        ۶ روز پیش
        بخشی از نامه عالی جناب دکتر عبدالحمید ضیایی به ایلیا


        سلام ایلیا
        می دانم هنوز آنقدر خردسال هستی که چیزی از رنج‌های پس از طلوع و غروب نمی‌دانی. اما چه باک؟ بالاخره همین که آدم (آدم؟) فکر کند کسی مخاطبش هست بهتر از مکالمه با خلأ و تنهایی‌ست.هر چه باشد تو به اعتبار همخونی و همخانگی با من، شاید اندکی نزدیکتر باشی. پس به حرفهایم اعتنا کن؛ حرف‌هایی که نه موعظه‌ی رستگاری‌ست و نه تجربیات فایده آمیز و عبرت آموز!

        برای تو می‌نویسم؛ بی‌دلیل و بی‌بهانه و بیهوده... با همین کلماتی که دوستشان نمی‌دارم، چرا که هیچ نسبتی با آن اندوه بی‌نام و رنج کهنسال آدمی ندارند. نهایتش این است که این کلمات را درنگی کوتاه بشماری در فاصله‌ی ما از هیچ و در سفرِ هیچ، یا اشارتی یاوه از گفت و لطف آدمی با سکوت و خاموشی.

        زندگی من اینچنین گذشت. تلاشی عبث در این مسیر که مزّه‌ی دیوانگی را، عصیان را. مزه‌ی طرز فکرهای متفاوت را از دست ندهم. سالی چندبار و هر بار چند دفعه در باب چیزهای مختلف فکرم را عوض کرده‌ام و بر خلاف همه که ثبات فکری را علامت وقار شخصیتی می‌دانند بیقراری وطنم شد و سفر، میهنم...

        می‌گویم غربت، اما تو فکر نکن که منظورم خانه یا وطن است. حتی وطن را به معنی زبان و فرهنگ هم نگیر.

        غربت، احتمالا تجربه‌ی وجودی عمیقی‌ست که پس از سفرهای بسیار و بیهوده، به دست می‌آوری؛ تجربه‌ای که طی آن، به خالی بودن هر دو دست افراد و مسائل پیچیده و مهم، به میان تهی بودنِ چیزها، به آن خلأ هولناک، آن زخم عمیق و بی‌التیام می‌رسی... نه که رسیدنی درکار باشد! نه، یعنی که حسش می‌کنی؛ چیزی شبیه سوزش سرد شلاقی بر شانه‌ات، بی که ردّی از آن به جا مانده باشد!

        غربتی که می‌گویم، همخانه ی دیگری هم دارد به نام "تنهایی". تنهایی را نمی‌شود تعریف کرد و برایش مثال زد، فقط اگر شعاری نشود، همین مقدار می‌شود گفت که یعنی؛ بودن با دیگران و نبودن با هیچ کس... زیستن با آدمیان و پرهیز از یگانگی با آنان، تمرین دل کندن در انحنای هر دیدار و بهتر بگویم، راه رفتن بر لبه‌ی جهان ..

        و ستمِ روحفرسای این پرهیز از درآمیختن و یگانگی را چه کسی می تواند بفهمد؟ جز آن که سال‌ها و ماه‌ها و روزها و ساعت‌ها در ازدحام دیگران، بیگانه زیسته است!

        شک نکن ایلیا! شک نکن که این بیگانه زیستن، نه از سر غرور و این قبیل بازی‌های کودکانه است و نه از باب گشوده شدن دریچه‌ی حکمتی یا شهودی ماورایی.... نه! هیچ کدامِ اینها نیست. بیگانه‌ای که می‌گویم، نه در هیچ افقی، چشم اندازی آشنا می‌یابد و نه در هیچ دوردستی، کورسوی بشارتی.

        بیگانه‌ای که می‌گویم، بی‌هیچ درنگ و تردیدی، با عصای اندوهش و لبخندی مات، از ازدحام آدمیان عبور می‌کند.

        ایلیا، ایلیا، ایلیا...




        این حواس پرتی می‌‌خواهد تا کجا به دنبال خود بکشاندت؟ تا کجا؟ کجا؟ کجا؟ این همه سال برای فراموش کردن به هر دری بزنی و به هر چیزی دخیل ببندی؛ از درس و مشق و کتاب و مدرک و وبلاگ و شعر و فلسفه گرفته تا پیوندها و یگانگی‌ها و بیگانگی‌ها... و آخر سر بببینی که نه تنها چیزی از اندوه دور و بیهوده ات کم نشده، که مثل زخمی تازه دوخته، منتظر لبخنده‌ای ست تا دوباره بشکفد... بعد تلاش کنی تا به یاد بیاوری چیزی یا کسی را که اصلا یادت نمی‌آید کجا و کی گم‌اش کرده‌ای...

        سال‌ها شبیه " دون كیشوت" به آسیابهای بادی حمله كنی، تا به خیال خودت، داد دل از روزگار بستانی و در نیمه های راه كه می‌ایستی تا نفسی تازه كنی خنده ات می‌گیرد از شكل و شمایل خودت و حماسه‌ی ابلهانه ات!... برای گریختن از زیر تگرگ زوال و فراموشی پناه ببری به تولید مثل و فرزند، تا ادای جاودانگان و بیمرگان را درآوری و از پس چند سال، موهای سپیدت به انكارهای تو ریشخندی دردآلود بزند و سر به سر دل شكسته‌ات بگذارد... فقط دلت می‌خواهد به معبدی بروی كه سایه‌سار درخت انجیری باشد، نه برای مراقبه و شوخی‌های بودا وار... فقط سایه‌سار درخت کهنسال انجیری كه هیاهوی گنجشكانش تو را با خود ببرد،... بافه‌ای از برگ‌های خشكیده زیر سرت بگذاری و با چشمهای بسته، به خوابی همیشگی بروی؛ به سرزمین فراموشی، فراموشی، فراموشی...


        با اشتیاقی معصومانه می‌‌گوید: آدم‌ها می‌‌توانند سرنوشت خود را تعیین کنند، آدم‌ها می‌‌توانند سرنوشت خود را تغییر دهند... ناخواسته خنده‌ام می‌‌گیرد، می‌‌کوشم تا به دشواری زبانم را از زیر زنجیرهای سنگین خاموشی، تکان دهم، اما هیچ سخنی از دالان تاریک گلویم به آستانه‌‌ی دهان و گفته شدن نمی‌رسد. کلمات در شبِ حنجره‌ام یخ بسته‌اند...

        می‌گوید: کافی است که اراده کنی و عمیقا بر اراده‌ات متمرکز شوی.... و در میان سخنانش از کتاب‌های مقدس و عارفان شرقی، مُدام شاهد مثال می‌‌آورد.

        من اما به زنجیرهایی می‌‌اندیشم که از هزار سمت، آدمی را زندانی کرده اند. به ژن‌های پیدا و پنهان و ترشح هورمون‌های عجیب و غریبی که کم و زیاد شدنشان، ایمان و اخلاق و حتی عاشقی را هم مثل بیدی در هجوم بادها می‌‌لرزانَد! (حتی همین رادیو و تلویزیون میلی خودمان را هم که روشن کنی، گاه و بیگاه از کشف ژنِ دروغ، ژنِ مهربانی، ژنِ عشق و... سخن می‌‌گویند!). دیگر چیزی نمی‌گویم از ژن‌هایی که از چند نسل پیش به شکلی پنهانی در ما حضور داشته‌اند و افتخار جلوه‌گری در ما (نوادگانِ نمی‌دانم کدام نیاکان!) را به خودمان داده‌اند!

        می گوید عقل را رها کن، با قلب‌ات بیندیش و اراده کن، قلب هم صاحب فتوا است...

        و من می‌‌اندیشم به زندان عواطف و احساساتِ نا به خویش و ناخواسته، به علاقه‌ها و سلیقه‌های عاطفی، به تصمیم‌های عاطفی که اصلا نمی‌دانیم کی و از کجا در جان ما گرفته می‌‌شود؟ خنده‌ام می‌‌گیرد وقتی که حتی نمی‌دانم چرا از رنگی خوشم می‌‌آید و به من آرامش می‌‌بخشد و از رنگی دیگر می‌‌گریزم؟!

        می‌گوید: یعنی تو از مولانا بهتر می‌‌فهمی؟ که گفته است:

        این که فردا این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم!

        بی تردید، من بهتر نمی‌فهمم. اما اگر قرار بر این باشد که شعر، دلیل به حساب آید، شعرهای خلاف این بیت را چه کنم؟ این بیت سعدی را چگونه فراموش کنم؟:

        در میان هفت دریا، تخته بندم کرده است / باز می‌‌گوید که چابک باش و، دامن، تر مکن!

        از زندان‌ها و زنجیرهای دیگر چیزی نمی‌گویم تا خاطرت آشفته نشود. از زندانِ زبان، زندانِ تاریخ، محیط، خانواده، از زندانِ باورهای نیازموده و یقین‌های موروثی و شناسنامه‌ای و هزار و یک زندانِ دیگر چیزی نخواهم گفت.

        ناله‌‌ی زنجیرها، قصیده‌ای طولانی است، حکایت فروبستگی تلخی که آدمی را از آن گریز و گزیری نیست. حکایت زاده‌شدنی که کی و کجای آن را از ما نپرسیده‌اند. حکایتِ مُردنی که کی و کجایِ آن را هیچ کس از ما نخواهد پرسید...

        عالی جناب دکتر عبدالحمید ضیایی
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        سپاس از شما آقای لاهیجی.. خواستم تشکر کنم و دوباره بخوانمش.. بخوانمش و بخوانمش. خندانک

        زیبا و جالب از همه جا نوشته شده بود.. خوشمان آمد ، خوشمان آمد، خوشمان آمد خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        سید محمدرضا لاهیجی
        این جناب دکتر را اگر بخوانید مخصوصا وقتی خودش را هم کمی تا قسمتی بشناسید آنقدر شیفته اش میشوید که لحظه به لحظه چشم انتظار اثر و آثار بعدی او خواهید بود، ببخشید صفحه شما را شلوغ و یکی از نامه های خودم را نیز برای شما ارسال کردم!
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        اتفاقا نام ایشان را سرچ کردم ببینم کیست..

        و آشنایی مختصری با ایشان دستگیرم شد.. مخصوصا از جنبه فلسفه و عرفانی که دوست می دارم و عقیده اش برایم جالب بود..

        سپاس از اطلاعات جدیدی که وارد حوزه اندیشه خاکستری من کردید خندانک خندانک
        سید محمدرضا لاهیجی
        من آدم بسیار خنثایی هستم، بعد از بودا و غیاث الدین جمشید کاشانی، دکتر عبدالحمید ضیایی تنها کسی ست که توانسته بر من تاثیر بگذارد
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        چه جالب 👌

        پس شما درون این سه تن جای گرفته اید..
        بودا
        کاشانی
        ضیایی

        برای خود به اندازه کافی مثلثی محکم است..
        و اندیشه تان را با محوریتی قوی رقم می زد..
        پس بگو چرا نوشته هایتان را می پسندم خندانک حتی زمانی که شناختی از شما نداشتم خندانک

        بهرحال هزاران سپاس برای چالش فکری جدیدی که برایم رقم زدید.. خندانک
        سید محمدرضا لاهیجی
        ۶ روز پیش
        ــــــــــــــــــــــــــــــ
        نامه‌ای به توتم
        نامه ۲۲۰۰
        ــــــــــــــــــــــــــــــ

        توتم جان سلام

        به شمارگانِ تقویم، هفتادروز تا رفتنم مانده، دراین هفتادروز، هفتادبار می‌خندم، هفتادبار می‌گریم، هفتادبار چپ چپ، با دیدِ کمِ شیشه‌ٔ عینک دعوا، با سیاستِ زردِ واژگان مشاجره، وَ
        با حروفِ شَرطی و شَرجی و سُربیِ روزنامه می‌جنگم

        دراین هفتادروز، هفتادبار دُورِ شبگردی شب‌بو می‌گردم، هفتادبار حالِ شمعدانیِ پشتِ پنجره را می‌پرسم، هفتادبار باغنچه‌ٔ حیاط، چمن و گل‌هایِ داوودی و بنفشه و ارکیده و رز و درختان را آب می‌دهم، هفتادبار به‌سراغِ سروقتِ کلاغ و گنجشک و مورچه و حلزون و پوپک و قاصدک می‌روم،هفتادبار به خداحافظیِ پرستو پاسخ، وَ برایِ لک لک‌‌ها، وَ مرغانِ مهاجر دست تکان می‌دهم، هفتادبار برایِ کبوتر گندم و برایِ مرغِ عشق ارزن می‌ریزم، هفتادبار ریلِ پاهارا از تاب آویزان، وَ غرق در دودِ سیگار و اشک و اشعارِ حافظِ جیبی‌ام، بخارا و سمرقند را به خالِ هندوی‌ات می‌بخشم، هفتادبار شرابِ اناجیل را می‌نوشم، عصایِ دستِ تورات را می‌بوسم، زبور را می‌خوانم، درلابه‌لایِ گات‌هایِ اوستا می‌لولم، وَ آیاتِ قرآن را برسر می‌گذارم، هفتادبار چرتکه را بالا وپائین و به حسابِ فروع و اصولِ خود می‌رسم، هفتادبار چانهٔ اندیشه را می‌خارانم، عقیده‌ام را چک می‌کنم، هفتادبار فالش درگوشِ دیوارِ حمام، درسردابِ یادگاریِ اجداد و نیاکانْ آوازِ ابوعطا می‌خوانم، هفتادبار تِلوتِلوخوران، تاتی تاتی کنان تا هفت شهرِ عشقِ عطار، تا محله و محلِ اشراقِ سهروردی، تا رصدخانه خواجه نصیرالدّین طوسی، تا میخانه‌ٔ خیام، تا کوچه‌ٔ فلسفه‌ٔ ملاصدرا، تا حکمتِ ابن سینا می‌روم، هفتادبار از رنجِ مریمِ باکره، از ترنج و چاقویِ زلیخا می‌نالم، هفتادبار پیشِ چشمِ مرغِ همسایه‌ که قاز(غاز)ست، دروغ را تکذیب، شایعه را تقبیح، خدعه را تشییع، عشق را تشریح می‌کنم، هفتادبار با امدادِ مداد رویِ میز به یادِ خاطراتِ دبستان و کلاسِ اوّل ضرب می‌گیرم و از تفریق و تقسیم بیش ازپیش منزجر می‌شوم، هفتادبار زبانِ خودکار را از حلقوم‌اش بیرون، با آخرین ریقِ مغزش بر ورقِ نسیان حمله می‌برم، هفتادبار از خود می‌پرسم چرا؟ چگونه؟ چطور؟ کجا؟ چه شد؟ آیا او، آیا من، آیا تو، آیا…

        هفتادبار پلک برهم نمی‌زنم، چشم‌چشم دوابرو می‌کِشم، هفتادبار خودم را فراموش، تورا به خاطرمی‌آورم

        هفتادبار…

        … وَ درهفت دقیقه، هفت ثانیه، هفت نَفَس، برایِ همیشه بدونِ تو خودم را از دنیا پس می‌گیرم و می‌میرم

        سیدمحمدرضالاهیجی
        ساکوتی.هند
        از کتاب نامه هایی به توتم
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        واای خدای من چه جذاب و دلنشین.. چه جامع چه کامل.. نگاشته بودید.. خندانک خندانک

        امید که از این نوشته ها درسی که باید بگیرم خندانک

        سپاسگزارم از نمونه نامه های ادبی که برایم فرستادید.. خندانک
        ارسال پاسخ
        سید محمدرضا لاهیجی
        بزرگوارید، مجددا از اینکه صفحه شما شلوغ کردم عذرخواهم، حلال بفرمایید!
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        استفاده بردم.. برای کار خیر که عذرخواهی نمی کنند.. خندانک

        من از شما بسیار. سپاسگزارم بابت ارسال مطالب خندانک
        سید محمدرضا لاهیجی
        ۶ روز پیش
        خصوصی پیام فرستادید، نتوانستم پاسخ دهم دلیلش را فکرکنم میدانید، ببخشید از شعر شما بر حسب وظیفه حمایت کردم، در مورد پیام دوم خصوصیتان هم زود به قاضی رفتید و راضی برگشتید، به طرزی عجیب دچار سوءبرداشت شده اید، من بار سوم است که ازاین محیط میروم و اصلا و ابدا از شما ناراحت نبوده و نیستم، موفق باشید و خدانگهدار
        سید محمدرضا لاهیجی
        دور از جان
        اتفاقا غزلی دارم با همین عنوان دیوانگی که با این مصراع شروع میشود حفظ نیستم پیدا میکنم بعد برای شما ارسال میکنم


        دیوانه بودن ابتدای راه عشق است
        شاهزاده خانوم
        شاهزاده خانوم
        ۶ روز پیش
        خندانک

        چه زیبا 👏 حتما برایم ارسال کنید خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0