سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 7 بهمن 1400
    24 جمادى الثانية 1443
      Thursday 27 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        پنجشنبه ۷ بهمن

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        شکار چی وبره آهو
        ارسال شده توسط

        قربانعلی فتحی (تختی)

        در تاریخ : چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ۰۵:۵۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۵ | نظرات : ۱۴

        مرد شکارچی جهت سید  به صحرا رفت  مقدار زیادی  راه
        پیمود. اما شکاری پیدا  نکرد.  تا اینکه  خسته شد و
        خواست  درگوشه ای بیاساید ناگهان  چشمش
         به بره آهوی  تازه متولد شده ای  افتاد اور ا دست گیر کرد  وپایش رابست.
        پس از چند  دقیقه  ای دید  
        ماده آهویی  که تقریبا  در نزدیکی  آن 
         منتظر بچه اش بود  تفنگش را آماده کرد تا
        که آهورا هدف  قرادهد  .
         از دور  پستان  های حیوان را  پر از شیر  دید که بچه
        اش بخورد  تفنگ را برزمین  نهاد و کمی بفکر فرورفت
           که.........
         اگر آهورا بکشم  به حق این  بره ظلم کرده ام
          واگر  بره را 
         با خود  ببرم مادرش مرا نفرین خواهد کرد
        تا اینکه  تصمیم
         نهایی راگرفت وگفت به خاطر خدا آنرا آزاد میکنم
         بره را رهاکرد  همراه
         بامادرش رفتند  ..
        صیاد آنروز با دست خالی به منزل
          برگشت  دید عیالش  مضطرب است پرسید  
        چه شده اوگفت  امروز  جهت  خرید رفته  بود م
        دست  بچه ام در دستم بود....   
         ناگهان دستش را رها کرد و وسط خیابان پرید
        اتومبیلی که با سرعت در حرکت بود
        به اندازه ی مویی از بقلش  ردشد
        تاینکه یکی از مردان آنجا سریعا  پرید وبچه را
          آورد  برای همین هنوز  تنم  میلرزد.  
        مرد صیاد بسیار متعجب شد از کار خدای  مهربان .
        داستان خودرا تعریف کرد....
         آنها  دانستند که نجات بره آهو  باعث  نجات
         فرزندشان   شده است....
          شکر خدای بجا آوردن صیاد با خود عهد کرد
        که هرگز ازاین  به  بعد
         به شکار نرود   .
         
        بله عزیزان.... این است  کار خدا
         
        که گفته اند.        از مکافات عمل غافل  مشو
               گندم از گندم بروید    جو ز..جو
          فتحی ..تختی..دهم آذر ماه     ۱۴۰۰ شمسی
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۷۴۱ در تاریخ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ۰۵:۵۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        مجتبی شهنی
        چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ۱۸:۳۹
        سلام بر شاعر و دوست عزیزتر از جانم جناب استاد فتحی بعد از غیبت هفت ماهه بنده که نتوانستم شعرهای دوستان شعرناب را بخوانم تا به امروز که پا در میدان شعرای عزیزی همچون شما دوست مهربانم نگذاشته بودم امروز با دیدن پست شما عطش عشق شعری دوباره در من زنده شد و نتوانستم از دیدن پست شما دوست عزیزم بگذرم و رد بشوم
        و این پست بسیار جالب بود و واقعا لذت بردم احسنت بر شما رفیق و استاد بزرگ جناب فتحی
        انشالله که از الان بع بعد پیر اشعار ناب و پست های دیدنی شمار در این میدان شعرناب باشم و درخشش شماره بین ستارگان ببینم
        یاحق
        دوست دار شما..... خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        قربانعلی فتحی (تختی)
        چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ۲۱:۱۸
        سلام برشما استاد ارجمند دوست عزیز دیرینه وبا ارزش شعر ناب
        جناب شهنی خوش تیپ مارا فراموش کردی

        البته خوب تقصیر هم نداری چون ما آنقدر
        کوچکیم که زیر پا ی استادانی چون شما پیدا نیستیم ..خیلی از دیدن
        پروفایل زیبا یت واقعا خوشحال شدم . زنده باشی
        خیلی ارادت لطف فرمودی . فدای شما
        ا رادت مندم
        انشاالله شادو سلامت باشید خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد رضا خوشرو
        چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ ۲۲:۱۸
        خندانک
        خندانک
        خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        قربانعلی فتحی (تختی)
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۰۱:۰۱
        سلام ب شما استاد ارجمند جناب خوش روی
        . عزیز
        بسیار ممنونم ازلطف بزرگواری شما و
        تشکر میکنم از حضور ارزش مندتان
        . سپاس گزارم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۰۰:۵۸
        سلام برشما استاد ارجمند جناب خوش روی عزیز
        بسیار ممنونم ازلطف وبزرگواری وتشکر میکنم
        از حضور ارزشمن دتان
        سپاس گزارم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمد رضا خوشرو
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۱۶:۵۴
        درود استاد فتحی من هم یک داستان در صفحه ی زیبای شما نوشتم.
        امید که مقبول افتد .

        داستان ماهی کوچولو
        همیشه به بچه ماهی‌ها می‌گفتند، بالاخره روزی بزرگ خواهند شد؛ چون خداوند نعمت زندگی را به آن‌ها عطا کرده است؛ ولی یک شکم گرسنه هم همیشه به کمینشان نشسته!

        ماهی کوچولو هم یک بچه ماهی بود. فکر می‌کرد حتی اگر روزی شکار شود، می‌تواند با زرنگی فرار کند و به زندگیش ادامه دهد، تا ماهی بزرگی شود.

        یک روز ماهی کوچولو در رودخانه مشغول بازی و گردش بود. ناگهان به قلاب ماهی گیر گیر کرد و صید ‌شد. ماهی گیر همان طور که به ماهی‌هایی که صید کرده‌ بود، نگاه می‌کرد، لبخندی زد و گفت: «ماهی کوچولو، تو هم برو توی سبد. امشب چه شام خوش مزه‌ای با تو درست می‌کنم!»

        همین که خواست او را به سبد صیدهایش پرت کند، ماهی کوچولو فریاد کشید: «نه، صبر کن! به من خوب نگاه کن! من یک بچه ماهی ریز و لاغرم. هنوز به اندازه‌ی کافی بزرگ نشدم. فکر می‌کنی می‌توانی با پختن من سیر شوی! من نصف دهنت را هم نمی‌توانم پر کنم! پس به دردت نمی‌خورم.»

        ماهی گیر با تعجب به ماهی کوچولو نگاه کرد و گفت: «خُب، من چه کار باید کنم؟ حالا که تو به قلابم گیر کردی!»

        ماهی کوچولو گفت: «ماهی گیر دانا، من را آزاد کن. اجازه بده من در این رودخانه به زندگی ادامه دهم و بزرگ شوم. آن وقت من را صید کن. اگر من رشد کنم صد برابر این چیزی می‌شوم که الآن هستم. و دو شکم گرسنه را سیر می‌کنم!»

        ماهی گیر گفت: «ولی بچه‌هایم گرسنه هستند.»

        ماهی‌ کوچولو با صدایی غمگین گفت: «خُب به جای من ماهی‌های بزرگ‌تر صید کن. ببین دارند زیر قایقت شنا می‌کنند! بگذار من بروم!»

        ماهی گیر خنده‌ای کرد و گفت: «همان طور که گفتی، من ماهی گیر دانایی هستم. به همین خاطر فکر می‌کنم سیلی نقد بهتر از حلوای نسیه است. حالا که تو را صید کرده‌ام، جایت در ماهی تابه است. اگر تو را آزاد کنم از کجا معلوم که روزی دوباره بتوانم صیدت کنم! همین حالا که تو را دارم، با تو شام درست می‌کنم.»

        و ماهی کوچک را درون سبدش انداخت.

        بعد از شور و مشورت با استاد فتحی انتهای داستان عوض شد.

        مرد صیاد ماهی کوچولو را آزاد کرد و ماهی کوچک به کانون گرم خانواده باز گشت .
        آن مرد صیاد به اشتباه خود پی برد
        و قول داد دیگر به ماهی ها کاری نداشته باشد.

        قصه ی ما به سر رسید ماهی کوچولو به خانه اش رسید.

        درود.
        خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        قربانعلی فتحی (تختی)
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۱۹:۱۹
        سلا م ودرود استاد عالی قدر جناب خوشروی عزیز
        بسیار عالی بود
        دست شما هم در نکنه که به صفحه داستان بنده
        افتخار دادید وهمچنین ارزش دادید خیلی
        عالی وزیبا اما.....بنده نظرم این است که با
        ماهی گیره صحبت کنید که اگر میشه این
        ماهی کوچولور ا آزادش بکنه که آخر داستان شما
        غمگین نباشه ماهی گیرها هم یاد بگیرند که
        رحم و مروت داشته باشند .در رحمو مروت
        بسته نشه ....................
        .قربان شما دوست
        عزیزم استاد خوشرو
        ارادت مندم و سپاس گزار خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد رضا خوشرو
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۱۹:۴۱
        بله استاد متوجه بودم من آخر داستان ماهی را گرفتار کردم
        و
        شما آخر داستان آهو را آزاد
        اینجاست که تفاوت آدم ها مشخص می‌شود.
        نکنه ...
        انسانهای بد مانند من.
        انسانهای خوب مانند شما قربان.
        خندانک
        درودها.
        خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۲۱:۰۱
        سلا م عرض ادب مجدد استاد خوشرو ی عزیز

        در زمان قدیم گفته اند ... .......

        .ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است......

        این .یعنی ..چی ......خدمت شما عرض میکنم...

        شما زحمت بکش برو درخونه ی ماهی گیره

        بگو من یک ماهی کوچولو برای آکواریوم بچه ام

        نیاز دار م به قیمت خیلی خوب حاضر م بخرم
        آن وقت ماهی گیر طمع میکنه اون ما هی را
        چی ..میفروشه

        آن را بخر و بعد آنرا در آب و آزاد ش کن

        آخر داستانت ......از داستان این حقیر

        بهتر و بهتر خواهد شد ....آن وقت مرد نیکو کار

        لقب میگیری معروف هم خواهی شد..

        فدای شماامیداست روی این راه نمابی خیلی فکر

        کنی وداستانت را رنگ و. لعاب .
        دیگری بدهید.

        سپا س گذارم خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمد رضا خوشرو
        پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ ۲۲:۰۳
        درود بر شما استاد فتحی یک کاری میکنیم.
        خندانک
        من آخر داستانم را عوض کردم .
        یک نگاهی مجدد به انتهای داستان من بیندازید .
        ممنون میشوم.
        خندانک خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        قربانعلی فتحی (تختی)
        جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ۰۲:۱۲
        سلام ودرود استا د عزیز جناب خوشرو عزیز
        البته خیلی بهتر شد ....اما...... به نظر بنده
        اگر به این طریق می بود شاید هیججان
        بیشتر ی داشت ... .مثلا...

        صیاد دلش به رحم آمد قدر ی به فکر رورفت
        با خود انیشید . و گفت اگرچه خیلی رنج بردم برای
        گرفتن ماهی اما به خاطر خدا اونا رها میکنم و


        رهایش کرد ماهی کوچلو ا و را دعا کرد
        شادمان به عمق آب رفت طولی نکشید که
        صیاد چشمش به
        یک دسته ماهی نسبتا بزرگ افتاد موفق شد
        دوتا از آنهارا بگیرد خوشحال شد و به خانه برگشت وقتی شکم یکی از آنهارا باز کرد دید
        چند دانه مروارید درون آن هست خیلی
        خوشحال..
        دانست به خاطر کاریست که برای رضای
        خدا انجام داده .فردای آن یکی از گوهر ها را
        به بازار برد به قیمت بسیار بالایی فروخت و
        آنرا سرمایه کرد .وضعش دگرگونشد باخود عهد
        کرد که دیگر ماهی گیری نکند
        ودر سرلوحه ی
        کارش قرار داد در عوض , به فقرا و نیاز مندان
        به خاطر
        خدا کمک کند . .....
        بله .....این است جزای نیکی...

        هرچه کنی به خود کنی
        گر همه نیک و بد کنی...
        خدا نگهدار
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ۰۲:۴۰
        سلام استاد خوشرو
        باید ببخشید این باعث نشه که شما از دست
        بنده خدای نکرده ناراحت بشوید این دوستانه بود
        وگرنه بنده در کار دیگران دخالت نمیکنم
        .و دیگراین که بعضی از کلمات را در چاپ آن

        از قلم افتاده مثلا .صیاد با خود اندیشد .
        و غیره که خودتان آن را اصلاح کنید..باز هم عذر
        خواهی مینمایم شاد باشید خندانک وارادت خندانک
        محمد رضا خوشرو
        محمد رضا خوشرو
        جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ۰۳:۰۴
        سلامت باشی. بسیار هم عالی .
        آخر داستان رمانتیک به پایان رسید خیلی هم زیبا.
        خندانک
        خندانک
        خندانک
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۲:۰۱
        درود برشما استاد گرانقدر جناب خوشرو
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0