سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 30 مهر 1400
    17 ربيع الأول 1443
    • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله، 53 سال قبل از هجرت، روز اخلاق و مهرورزي - ميلاد حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام مؤسس مذهب جعفري، 83 هـ ق
    Friday 22 Oct 2021

      بیشترین مخاطب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      جمعه ۳۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
      ارسال شده توسط

      مهرداد عزیزیان بی تخلص

      در تاریخ : حدود ۱ ماه پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۷ | نظرات : ۹

      زندگی زیسته و نزیسته ی عزیزیان
      فصل ششم


      داشت هفت سالم میشد که بابام به اصرار مادرم چون میخواست دوباره مرکز شهر ساکن بشیم و به اقوامش نزدیکتر، خونه ی دویست و شصت متری رو فروخت و با کلی قرض و وام یه خونه ی کوچک تر تو محله های پایین خرید.
      بابام از خریدش خیلی راضی بود ولی مادرم طبق معمول از خریدای بابام هیچ وقت راضی نبود.چه یه کیلو سیب زمینی بود چه یه خونه!
      فکر میکرد بابام عجله کرده.یادمه همیشه بعدشم میگفت: محمود،تو نگذاشتی ما درست بگردیم،از بس ترسیدی و گفتی بی خونه میشیم،تو دل منم حول و ولا انداختی.
      روز اول اسباب کشی من رفتم توی کوچه یه سر و گوشی آب بدم ،تو خونه همه مشغول چیدن اسباب اثاثیه بودن و من بدجوری حوصلم سر رفته بود.
      روبروی کوچه یه پارک بزرگ بود که حتی قبل اومدنوم به محل مادرم بدجوری منو از رفتن به اونجا و بازی با بچه های محل منع کرده بود،ولی مگه میشه به یه پسربچه ی هفت ساله بگی: تو کوچه نرو،پاتو تو پارک نذار،با کسی بازی نکن؟!
      آروم و سرخوش توی کوچه واسه خودم قدم میزدم که دیدم دوتا پسر بچه ی تقریبا هم سن و سال خودم به سرعت و البته با قهقهه دارن از اون طرف پارک به سمت کوچه میان.دمپایی هاشون رو به جای اینکه تو پاشون باشه کرده بودن توی دستاشون و تا آرنج بالا کشیده بودن.بعدش بهم گفتن اینجوری تندتر فرار میکنن.منم بعده ها امتحان کردم ولی من هیچ وقت نتونستم پاپرهنه بدوم و همیشه ترجیحم این بود که کفشایی ورزشی ای که بابام هر شش ماه برام میخریدو بپوشم.
      چنتا گوجه تو دست یکی و دو تا توپ پلاستیکی تو دست اون یکی بود.همین طور که خنده هاشون ادامه داشت وارد کوچه شدن و شروع کردن به خوردن گوجه ها. صورتای آفتاب سوخته و لباسایی که واسه یکیشون تنگ بود و واسه اون یکی گشاد و بلند ، اون روزا واسه من معنی خاصی نداشت.
      کوچیکتره یه گوجه طرف من گرفت و گفت : بیا بخور.
      همین.نه یه حرف کمتر نه یه حرف بیشتر،فقط با خنده .
      گفتم نمیخوام اینا نشستست.توپا رو از کجا خریدین؟
      بزرگه گفت: دزدیدیم.
      همین.نه یه حرف کمتر نه یه حرف بیشتر ،فقط با خنده ی بیشتر از کوچیکه.
      سر در نمیاوردم چی تو دزدیدن دوتا توپ و چنتا گوجه بود که باعث خنده میشد.

      _ شاید ادرنالین
      بله آقا شاید ،نمیدونم
      _ نمیدونی؟!
      نه آقا من که تا حالا دزدی نکردم
      _ عجب! دزدیدن شیر خشکای برادرت دزدی حساب نمیشه؟
      آقا من به زور شش هفت سالم بود
      _ مگه اون پسرا چند سالشون بود
      نهایتا نه سال اون یکی بزرگه هم ۱۱ سال. ولی من از غریبه چیزی ندزدیدم آقا.من شیر خشک داداشمو خوردم!
      _ باشه باشه. ادامه بدین

      بعد فهمیدم اون پسرا که باهم برادرم بودن همسایه های چنتا خونه بالاتر از ما هستن و یه داداش کوچیکترم دارن که هنوز اونقدر تر و فرز نشده که به تیم دو نفرشون ملحق بشه.
      برگشتم خونه و با وجود بچگی اونقدر باهوش بودم که میدونستم نباید نه اون روز و نه روزای بعدش از چیزایی که تو کوچه میبینم پیش مادرم حرفی بزنم.

      مهر که شد تو همون محله رفتم مدرسه. یه دبستان بزرگ دو طبقه که توی هر طبقه نزدیک چهارده تا کلاس داشت و توی هر کلاس دست کم پنجاه تا دانش آموز که همه موهاشونو با ماشین چهار تراشیده بودن.
      با اینکه ۷ سال تو شهرکی زندگی کرده بودم که خیلی خلوت بود اما شلوغی بیش از حد مدرسه مضطربم نمیکرد.
      از همون اول بچه ی محبوب کلاس بودم،همیشه شاگرد اول،همیشه عزیز معلم و همیشه بچه ی مثال زدنی برای باقی شاگردا.
      لوس و بچه ننه نبودم،اصلا.برای همینم بود که با وجود خوب و درس خون بودن توی کلاس که معمولا باعث میشه بایکوت بشی و با چهارتا بچه ننه مثه خودت بچرخی من پایه ثابت جمعای شیطون تر بودم.
      با اکیپ ده دوازده نفری از بچه ها زنگ تفریح آتیش میسوزوندیم.
      فرق من به گمونم این بود که من باهوش تر بودم. شاید. چون اونا همیشه به احمقانه ترین شکل گیر ناظم می افتادن و حسابی شلنگ میخوردن.من هیچ وقت اون جور مفتضحانه تو خلاف کردن گیر نیفتادم!
      یادم میاد هیچ وقت نیاز نبود چیزی رو دو بار بهم بگن.خیلی وقتا اصلا نیاز نبود بهم بگن و این روند تا آخر دوره ی راهنمایی ادامه داشت.
      وقتی میرسیدم خونه اونقدر ذوق توی کوچه رفتن داشتم که مشقای فردا رو همون لحظه مینوشتم.حتی لباسامو در نمیاوردم.
      خدا بیامرز مادرم حتما فکر میکرد من خیلی عاشق درس و مدرسه هستم که اینجوری با اشتیاق مشق مینویسم.
      البته بدمم نمیومد .هم درس دوست داشتم،هم مدرسه،هم فوتبال،هم تلویزیون،هم جمع دوستام که همشون خلافکار بودن،هم خلاف کردن،هم خلاف نکردن و هم آدرنالین و هم آرامش!
      شاید اون روزا بیشترین نیازم این بود که یکی مثل امروز خودم منو بریزه وسط و تکلیفمو با خودم روشن کنه.
      از بس کارنامه ی بیست بیست بیست با انضباط بیست تحویل خانوادم داده بودم که هیچ نگرانی از جانب من حس نمیکردن.وقتی اولین صدای خوردن توپ سه پوسته روی آسفالت کوچه شنیده میشد به دقیقه نمیرسید که صدای داد و فریاد نزدیک بیست تا بچه از محل به هوا میرفت که با من میشدن بیست و یک نفر.
      بچه های محل واقعا منو دوست داشتن و حتی اگه تیم کامل بود یجا برای من خالی میکردن.چون من دهنم قرص بود و تو همچین محله هایی یه نفر که خلاف نمیکنه ولی همه جا هست و دهنشم قرصه غنیمته.
      اونقدر بهم اعتماد داشتن که بدون ترس از همه ی خلافای ریز و درشتشون برام میگفتن.
      شریک دائمی فوتبال به شرط کیک و نوشابه، هفت سنگ،والیبال نشسته ی توی پارک،دوچرخه سواری،شکار رتیل از زمین خاکی پشت کوچه،آتیش زدن لاستیک و منفجر کردن قوطی اسپری خالی و سرنگ های تزریق، چسبوندن آدامس روی زنگ مردم، خراب کردن لونه ی زنبور خاکی که اون موقع ها تو محلمون خیلی بود و پنچر کردن ماشینایی که بی اجازه تو کوچه ی ما پار میکردن بودم.
      ولی تو چنتا چیز شریک نبودم .دزدی،سیگار،عده کشی ودعوای با سلاح سرد با محله های دیگه و حمل چاقو و زنجیر و...
      البته اعتراف کنم هر چیزی میدزدیدن رو اگه قابل تقسیم کردن بود بمن میدادن تا بینشون تقسیم کنم،اگر چیز با ارزشی بود تا موقعی که به قول خودشون بتونن آبش کنن من براشون تو زیر زمین خونه قایم میکردم. داشتن یه رفیق مثبت ِ دهن قرص که هیچ کس تو خونه بهش شک نداره،خودشم باهوش و زرنگه و راحت گیر نمیفته به درد این روزها میخورد.
      اون رفیق من بودم.
      ولی هر چی بیشتر از سنم میگذشت بیشتر متوجه تفاوتم با اونا میشدم و این تفاوت برام آزار دهنده بود.
      احتیاج من برای خوب بودن ،مثمر ثمر بودن،زرنگ و قوی بودن و تمام چیزایی که یه نوجوون چهارد پونزده ساله بهش نیاز داره که هویتشو تثبیت کنه بدون پذیرفته شدن تمام و کمال تو جمع هم سن و سالام محقق نمیشد.
      _ فعلا کافیه عزیزیان. خانم دو تا قهوه
      ببخشین بگین کافئینش بالا باشه
      _ مگه اومدین کافی شاپ آقا؟
      ببخشید آقا

      پایان فصل ششم




      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۶۱۳ در تاریخ حدود ۱ ماه پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      رضا حمیدی راد(احسان)
      حدود ۱ ماه پیش
      حوصله می خواد سر صبح هنوز کامل چشمات باز نشده بشینی مطلب بخونی ولی خب چه کنم که از نهرداد هر چی می بینم باید تاکید می کنم باید بخونم
      چون هر چی می نویسه اعم از شعر نقد و دادستان زندگیش همه اش جذاب و دلنشینه
      دستمریزاد مثل همیشه گل کاشتی خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      مهرداد عزیزیان  بی تخلص
      سلام مجدد خدمت شما جناب حمیدی راد عزیز
      البته شما به بنده لطف دارید 🌺🌺🙏🙏
      ارسال پاسخ
      مسعود آزادبخت
      ۲ هفته پیش
      سلام و احترام مهرداد خان عزیز
      زیبا ادامه دادی و تصاویر بچگی ها و محیط اون دوران تصویرسازی شده بودولی کم پرداخت شده بود،میتونست ماجرای فوتبال محله با محله شرح داده شود حتی برای یکبار
      اشتباه تایپی هم داشت متن تان،و البته راجع به گوجه ها و توپ ها در دست ،می شود گفت چنتا گوجه تو دست یکیشون و اون یکی هم چندتا توپ دستش بود

      داستان خوبیه و اون رو دنبال می کنم ،

      خندانک خندانک خندانک
      مهرداد عزیزیان  بی تخلص
      سلام بر جناب آزادبخت عزیز
      ممنونم از حضورت بزرگوار
      اگر امکانش هست اون غلط املایی را بهم بگو تا اصلاح کنم🙏🙏🙏
      ارسال پاسخ
      حمید غرب
      حمید غرب
      ۲ هفته پیش
      درود بر مهرداد خان عزیز

      مارو حسابی بردی به دوره شیطونی های مدرسه و محله
      انگار رنگ و نقش همه اذیتها و بازیها یه جور بوده و فرقی بین شهر و محله و مدرسه نیست .

      یادمه همین توپهای پلاستیکی رو همونطور که گفتی برای سنگین شدن و دوام آوردن چند لایه میکردیم و خلاصه خوش بودیم به همین چیزا

      دستت درد نکنه و انصافا پرداخت ماهرانه ای از گذار بچگی انجام دادی

      راهت به نوشتن هموار و قلمت همچنان در کار
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      مسعود آزادبخت
      مسعود آزادبخت
      ۲ هفته پیش
      سلام مجدد مهرداد عزیز
      جهت تصحیح اشتباهات تایپی
      ۱، هول و ولا
      ۲،قبل اومدنمون
      ۳،جایی گفته شده بعده ها ،و دو تا (من) آورده شده که به نظرم یک ضمیر اضافه است ،
      ۵، شیلنگ
      ۶،پارک می کردن
      ۷،بمن نوشته شده ولی با همان زبان گفتاری به من خونده میشه به نظرم ،
      مهرداد عزیزیان  بی تخلص
      ۲ هفته پیش
      سلام بر جناب غرب عزیز
      خوشحالم اگر این امتحان نوشتن باعث داشتن یک لحظه ی خوش برای شما شده باشد
      سپاس از حضور پرمهرتان🌺🙏🌺
      حمید غرب
      حمید غرب
      ۲ هفته پیش
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      حمید غرب
      ۲ هفته پیش
      خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0