سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 30 مهر 1400
    17 ربيع الأول 1443
    • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله، 53 سال قبل از هجرت، روز اخلاق و مهرورزي - ميلاد حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام مؤسس مذهب جعفري، 83 هـ ق
    Friday 22 Oct 2021

      بیشترین مخاطب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      جمعه ۳۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      پذیرش
      ارسال شده توسط

      گلاله ناصری

      در تاریخ : يکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ ۲۲:۵۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۴۰ | نظرات : ۰

      شاخه گل کوچولوی باغچه عجیب به درخت کهنسال هم باغچه ای اش دل بسته بود. _ از روزی که او را با لباس شکوفه دید_ 
      هیچ کدام از اهالی آنجا جذابیت و ابهت این درخت را برایش نداشت.
      نه آن زنبور شاد ثروتمند و نه آن پروانه ی شیک پوشی که هر روز دلبری می کرد. 
      حتی نوازش های سنجاقک زرین بال هم نمی توانست ذره ای از توجه گل را به خود جلب کند.
      "درخت پرشکوفه خدای خیال او بود..."
      گل هر روز با شعفی نوشکفته سلام می گفت. وقتی بالا را نگاه می کرد و شکوفه های نورانی را می دید که چطور لابه لای برگ ها می چرخند و می خندند و می رقصند؛ قند توی دلش آب می شد.
      ولی این روزها دیگر گل شاد نبود. همه ی شکوفه های درخت ریخته بودند.
      او هر روز به امید دوباره دیدن شکوفه ها چشم باز می کرد، اما...
       
      گل رو به درخت کرد و گفت: "تو که می دانی من چقدر از دیدن شکوفه هایت خوش حال می شوم پس چرا شکوفه نمی دهی؟"
      درخت گفت:" من درختم و سالی یکبار آن هم فقط چند روز می توانم شکوفه دهم."
      گل با ترش رویی داد زد: "اما تو باید شکوفه بدهی!"
      درخت دل اش شکست. و فضای باغچه هر روز ناآرام تر و خالی از عشق می شد.
      کم کم روزها کوتاه تر شدند. برگ های گل زرد  و فروغ زندگی اش رو به خاموشی می رفت.
      در آن صبح سرد، دور تا دور باغچه را با نگاهش از سر گذراند، خبری از زنبور و پروانه و سنجاقک نبود.
      بیش از هر وقت دیگری دلتنگ بود.
      در باغچه؛ تنها خواب درخت خالی باقی مانده بود و نگاه سردی بر گلبرگ های رنگ پریده اش!
       
       
       
       
      ((حقیقت یک اقیانوس است و نظریه یک فنجان.
      ما درک نمی کنیم کسانی که دوست می داریم حتی پس از دهه ها زندگی مشترک برای ما اسرارآمیز باقی می مانند. ما همیشه در حال بهتر شناختن عزیزانمان خواهیم بود.
      در پس اعتقادات ما فردی ناشناخته نهفته است، فردی که افکار ما به او نفوذ نمی کنند، اما می توانیم او را بپذیریم و ((حس کنیم)).
      دیگران همواره بزرگتر از نظریه هایی اند که ما درباره ی آن ها در ذهن خود داریم.
      ما نباید طوری به دیگران نگاه کنیم که گویی آن ها را کاملا می شناسیم.
      ما زیر سایه ی حقیقتی بزرگتر زندگی می کنیم، موقعیتی که هایدگر آن را فهم حقیقی می نامید.
      شاید مسئله این نیست که دیگران را عمیق تر ببینیم، بلکه باید درون خود را عمیق تر ببینیم، یعنی فضایی را که دانش از آنجا سرچشمه می گیرد.
      ملاقات دیگران یعنی راه رفتن با کفش های آن ها، یعنی کسی را ملاقات کنیم که ما است زیرا هیچ چیز انسانی بیگانه از ما نیست، و البته خود ما هم نیست زیرا فرد منحصر به فرد است. هرفرد مرکز جهان است. ما نیز همینطور. جهان مراکز متعددی دارد.
      رابطه ما را با ذات درونی دیگران آشنا می کند. ما خود را به روی کسی باز می گشاییم که می کوشد به ما برسد و ما سعی می کنیم به او برسیم. اما گاهی از فرد دیگر می خواهیم خود را با ادراک ما از او وفق دهد. 
      تجربه به ما نشان می دهد که افراد نه برای تایید فرضیه های ما، بلکه برای مخالفت با آن زاده شده اند. اگر سعی کنیم دیگران را با اعتقادات خود هماهنگ سازیم، هرگز ذات درونی آن ها را نخواهیم شناخت. تا زمانی که تصویرهای ذهنی خود را دوست بداریم، هرگز نخواهیم توانست از شگفتی ملاقات شخصی که در پس آن ها مخفی شده است لذت ببریم.
      ما ممکن است دیگران را در تاریخچه شان و خواسته های خود زندانی کنیم. در این صورت ، ذات درونی آن ها دستی خواهد شد که پیشانی ما را نوازش می دهد و منتظر است از حالت کمایی که خود را در آن فرو برده ایم خارج شویم.
      اگر خوش شانس باشیم، تفاوت هایی که با دیگران داریم ما را از خواب غفلت بیدار می کنند. ما با باز کردن چشم های خود به تدریج خواهیم  توانست دیگران را تشخیص دهیم و سعی کنیم آن ها را کاملا بشناسیم. اما همان طور که هراکلیتوس(فیلسوف یونانی پیش از سقراط) می گوید،(( نمی توانی مرزهای روح را کشف کنی، حتی اگر تمام جاده های آن را طی کنی: شالوده ی روح عمیق  است.)) هیچ کس شناختنی نیست. هریک از ما آگاهی اسرارآمیزی است بدون فضا، مکان، خاطره، یا آرزو. یک گشودگی خاموش.
      نظریه، هرچقدر شگفت انگیز، تنها انگشتی است که به سوی ما اشاره می کند.
      اگر از ما بخواهند بین پذیرفتن دیگران و افکار خود یکی را برگزینیم، باید اولی را انتخاب کنیم. در این صورت، افکار ما وسعت می یابد و آنچه هست( حقیقت) را در خود جای می دهد. 
      آیا ما شناختنی هستیم؟ خیر، اما پذیرفتنی هستیم. این چیزی است که ما در آن زندگی می کنیم: پذیرش.
       
      برگرفته از کتاب دروغ هایی که به خود می گوییم. اثر جان فردریکسون))
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۱۴۹۶ در تاریخ يکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ ۲۲:۵۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0