جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ دفترشعروهب رنجبر شاعر وهب رنجبرکلیبی
|
|
من درافکارخیال شب خودغوطه ورم
|
|
|
|
|
چونکه گل رفت ازکفم گلزارمیخواهم چکار
|
|
|
|
|
عکسهای قدیمی توچون قاب گرفتم
تصویرتوازرونق مهتاب گرفتم
|
|
|
|
|
مٱمن عشق توراجای دگرساخته اند
من نه آنم که به یک عشوه شوم رسوایت
|
|
|
|
|
رویدامشب به پابوس علی باصدمبارکباد
|
|
|
|
|
من وتوقاعده جنگ نمیدانستیم
|
|
|
|
|
مائیم ورخ یارودگرهیچ
درآینه ای مانده بدیوارودگرهیچ
|
|
|
|
|
دیدن روی مه یارگذشت
وانهمه فرصت دیدارگذشت
دلخوش ازلحظه دیدارتوبودیم همه
حیف وصدحیف عزیزان که بناچ
|
|
|
|
|
توداری میروی امانگاهم برنمیگردد
سه روزه رفته ای اماسه روزم سرنمیگردد
|
|
|
|
|
گاهی چقدبدون تودلگیرمیشوم
خودشاهدم که یک شبه من پیرمیشوم
|
|
|
|
|
رفتی که تاابددل من درعزاشود
برگردبیاکه دلم ازغم جداشود
بعدارتوخواب برمن مسکین شده حرام
چشمم بدرمو
|
|
|
|
|
باحیله آمدی که بدزدی جوانی ام
دربندخودکشی همه زندگانی ام
چون برگ خشک که به چنگال باداسیر
آماده ام
|
|
|
|
|
1-مروکه این دل من بیوفانمی گردد
زهرکه بگذردازتو جدا نمی گردد
اگرکه قهرکنی زخم میزنی به دلم
|
|
|
|
|
عاشقم کردی ودل راازدلم برداشتی
گل زگلدانم درآوردی وخاری کاشتی
خواستم پیشت نشینم سفره ی دل واکنم
گ
|
|
|
|
|
دل من یک رفیق ناب میخواد
لب برکه شب مهتاب میخواد
بیادکودکی های درونم
کمی هم سرسره وتاب میخواد
گل
|
|
|
|
|
شیعیان درسرهوای نینواداردحسین
کس نمیداندچه پیمان باخداداردحسین
کاروانش باربسته محملان آماده اند
د
|
|
|
|
|
توهمان شاه جهانی که دلم گیرشماست
هردوعالم بخدانیززمینگیرشماست
توبیایی همه غمهازجهان محوشود
گه ناب
|
|
|
|
|
عمریست که درهجرتودیوانه ترینم
به امید فرج برسرهرکوچه نشینم
مولافرجی کن که دلم شاد بگردد
ازجلوه ات
|
|
|
|
|
من ازین کروناویروس دلم می گیرد
از جلوگیری یک بوس دلم می گیرد
دوست دارم همه جاتودرکنارم باشی
بی تو
|
|
|
|
|
هرگزازعشق توبیرون نروم باردگر
خوش ندارم که بیافتدبه کسی نیزسروکاردگر
دوست دارم که دلم جای توتنهابا
|
|
|
|
|
من نمی دانم دلم ازچه جوانی می کند
بلبل طبعم هوای نغمه خوانی می کند
من شدم پیرولی این دل واموند
|
|
|
|
|
برگردبیاکه بی تودلم وانمی نمی شود
اینجاکمی عاطفه پیدانمی شود
زخمی عمیق مانده بردلم ای نازنین من
ا
|
|
|
|
|
به خزان من نخند من هم بهاری داشتم
شاخ وبرگی سبزوچترسایه ساری داشتم
همچورودی درخروش وپیچ وتابی
|
|
|
|
|
پشت این جنگل انبوه دلم می گیرد
هم ز دریا و هم ازکوه دلم می گیرد
دوست دارم تک وتنها بنشینم گاهی
|
|
|
|
|
خوشم آیدکه دلت طاقت دوری دارد
تنگ کس نیست دلت.تاب صبوری دارد
دیگرآن محفل شادی همه ازیادبرفت
|
|
|
|
|
زندگی مثل حباب روی آب است عزیز
حال ماهمکه ازپایه خراب است عزیز
تو مپندار که رفتی و فراموش شدی
|
|
|
|
|
امشب دل من تنگ نگاهت شده است
بی تاب رخ چنان ماهت شده است
باز آ که دگرطاقت من رفت زدست
هرلحظ
|
|
|
|
|
مشب ازگریه دو چشمم خون است
داغم امشب زغمت افزون است
ناله وگریه ی من مرغ سحر را پر داد
کس نپ
|
|
|
|
|
گل زیباست وبهترین منظره برای آرامش رو ح است.که همه احتیاج به آن دارند.اماتوتنهاگلی هستی که فقط آرامش
|
|
|
|
|
تلخ است بکام من امشب لقای تو
دل مردومابهمره دل درهوای تو.
امشب چراستاره ی بختم نمیدمد؟
کس ن
|
|
|
|
|
آمدم باچشم گریان آمدم
بادلی زاروپریشان آمدم.
منکه غیرازتوندارم یاوری
پیش توسردرگریبان آمدم
|
|
|
|
|
توچون کبکی خرامیدی ورفتی..
فغان وآه من دیدی ورفتی..
شدم آواره ات درکوه صحرا..
مرادیوانه نام
|
|
|
|
|
چگونه شادباشدخاطرمن
که باغیری نشسته دلبرمن
ازین عشق ووفا ومهربانی
نمی دانی چه آمدبرسرمن
|
|
|
|
|
دگربه دیده ات ای گل نشان پاری نیست
به اون دوچشم قشنگت نگاه کاری نیست
شبان تیره که هرشب به وعده
|
|
|
|
|
امشب ازآتش دل جان وتنم می سوزد
آتش هجرتوامشب بدنم می سوزد.
روزگاریست که نامت شده است ورد زبان
|
|
|
|
|
شود آنروزکه ازعشق تودیوانه شوم
یاکه ازهجررخت دربدرازخانه شوم
همچومجنون زنم سربه بیابان روزی
|
|
|
|
|
جانانه ازین کوچه گذربایدکرد
این کوچه ی عشق است حذربایدکرد
بهردیداررخش پیش حریفان ورقیب
ازجا
|
|
|
|
|
تودانستی چطوری من شبم بی توسحرکردم؟
نشستم باخیال توبه چشمانت نظرکردم
خیال چشم جادویت زسربیرون
|
|
|
|
|
بیادتو ای یاردیرآشنا
خودم را ازین جابه آنجازدم
برای تماشای آن روی ماه
دلم رابه عمق نماشازدم
|
|
|
|
|
تاشدم تنها کسی یادم نکرد
دل پرازغم بودوکس شادم نکرد
درپس تنهایی ام ویران شدم
یک نفرهم شاد و
|
|
|
|
|
عاشقم.عاشق دیدارتوام یامهدی
چکنم سخت گرفتارتوام یامهدی
شربتی ازلب لعلت به من تشنه چشان
چاره
|
|
|
|
|
شادباش ای دل غمگین که نگارآمده است
موسم عاشقی و بوس وکنارآمده است
بلبلان مست وغزلخوان وقناری ه
|
|
|
|
|
مآمن عشق مراجای دگرساخته اند
من نه آنم که به یک عشوه شوم رسوایت
قلب من بادگری ساز و نوایی دارد
|
|
|
|
|
بیایک شب از سرلطف دل خستم وصداکن
واسه ی به هم رسیدن توبیاخداخداکن
منم آن شکسته سازی که فتاده ک
|
|
|
|
|
خداراشکرگلی درخانه دارم
که ازحسنش دلی دیوانه دارم
اگرمن مشتری اوهمچوزهره است
ستاره ی سهیل د
|
|
|
|
|
برسم عادت دیرینه ای یار
بیاپارابنه درخانه ی ما
بیاداولین روز ای گل ناز
معطرکن درو کاشانه ی
|
|
|
|
|
امشب چه طرحی داری ای دیده چه باما میکنی
اشک از سرمژگان روان . خون در دل ما میکنی
من چشم خودراب
|
|
|
|
|
هنوزم ساده است وبی ریا دل
به دردعشق پاکت مبتلا دل
رسدبرساحلت یاکه شودغرق
دراین دریاچه ی بی
|
|
|
|
|
تمام انتظارمن بسرشدونیامدی
شبان بی ستاره ام سحرشدونیامدی
یه عمریه براه تونشسته ام که بگذری
|
|
|
|
|
نقش خیال تو پر است دفتر خاطرات من
لطف خدا نصیب شدتاتوشدی برات من
آب حیات من تویی شاخ نبات من ت
|
|
|
|
|
گوشه ی ابروی خودمحراب ماکن یک دمی
ازغم بی انتهامارارهاکن یک دمی
بگدایی بدردوست پناه آوردیم
|
|
|
|
|
یک ریز بزن باران بر حلقه ی گیسویش
تاعطر دل انگیزی برخیزد از آن بویش
صدغنچه ی گل بایدبرحلقه ی آ
|
|
|
|
|
برقلعه ی خیالت بال پریدنم نیست
برآن کمند زلفت دست رسیدنم نیست
پیچیده گیسوانت بر دور ما چو زنجی
|
|
|
|
|
شهرماکز حال ماهیچکس نمی گیردخبر
دیدن یاری دگرغیرازدیارم آرزوست
قوم وخویشان که به ماوعده ی پس ف
|
|
|
|
|
امشب ازهجرتومن زاربه میخانه زنم
به هوای لب میگون توپیمانه زنم
مست وبیهوش بیفتم بروی بسترخود
|
|
|
|
|
میخوای بری سفر بروامادلت جابگذار
طاقت دوریت ندارم بهردل مابگذار
میخوای بری .برو.ولی خاطره برهم
|
|
|
|
|
دوست دارم قدوبالای تورانازکنم
حلقه ی زلف چلیپای تورانازکنم
خیره سازم چشم خود در چشم تو
مستی
|
|
|
|
|
من شدم پیرولی یارجوان است هنوز
مثل ماه شب چارده.هامانست هنوز
دیدمش رخ به رخ دیده به دیده جانا
|
|
|
|
|
چراامشب زسر خوابم پریده
دوچشمم پلک رابرهم ندیده
بیار دستمال خود راتاببندم
سری راکز غمت خواب
|
|
|
|
|
ظاهرت آراسته بنما.باطنت راپاک کن
هرچه جزمهرومحبت .دردل است را خاک کن
بغض وکینه .دور بندازدشمنی
|
|
|
|
|
توراصدنازیکجاآفریدند
یقین بهردل ما آفریدند
چنین حسن وجمالی که تو داری
بدان بهرتماشاآفریدند
|
|
|
|
|
جوانی رابپایت دادم ای یار
شدم درپای عشق توگرفتار
چنان سرگرم عشق وعشقبازی
که دنیاراندیدم جز
|
|
|
|
|
توازحال من خسته چه دانی؟
از آن که دل به تو بسته چه دانی
زانفاسی که در سینه نگنجد
رود گه تند
|
|
|
|
|
ازدوری ات عزیزم تب وتوان ندارم
ترسم که آخرکارازغصه جان سپارم
هرشب خیال خودراتابسترت فرستم
س
|
|
|
|
|
درعشق تو ای دلبرمحبوب اسیرم
کی دست توان دادکه کام تو بگیرم
توکعبه ی حاجاتی و من بنده ی عاصی
|
|
|
|
|
خواهم ازعشق توصدباربمیرم
ازعشق تو ای دلبر غدار بمیرم
خواهم.که ازعشق تو ای یارفسونگر
صدبارشو
|
|
|
|
|
ای که هی در پی آزار دلی
تاکنون حلال بودی برعلاج مشکلی
من که هرچندگاه دل زارم نصیحت میکنم
که
|
|
|
|
|
فلک امشب مزن بربال من سنگ
من از فرط بلاخود گشته دلتنگ
فلک امشب بریز بر ما ستاره
هم از ناهید
|
|
|
|
|
خیال روی تو ای دوست نرفته ازیادم
بیا که مردم ازین غم برس بفریادم
بیاکه چشم من ای یارهمیشه در
|
|
|
|
|
سروده فوق دوست عزیزم هدایت الله امیری دروصف اینجانب سروده است. وشعربعدی حقیر درجواب آن
سروده ام/
|
|
|
|
|
چگونه شاد باشد خاطرمن
که باغیری نشسته دلبرمن
ازین عشق و وفا ومهربانی
نمی دانی چه آمدبرسرمن
|
|
|
|
|
فروغ هردوچشمانم تویی تو
دوای دردپنهانم تویی تو
همانکه دوری اش سخت است برمن
وازهجرش پریشانم
|
|
|
|
|
برگردعزیزدل من دیرمکن
قلب من خسته رابه زنجیرمکن
|
|
|
|
|
امشب بیادرویت تاصبحدم نشستم
محکم ترش نمودم عهدی که باتوبستم
همچون گدازه ی شمع.اشکم زدیده جاری
|
|
|
|
|
سوختم درآتش عشقت سراپاسوختم
همچوپروانهدرآتش بی مهابا سوختم
جای حاشانیست جانبازی وعشق بازی ما
|
|
|
|
|
نامه ای بااشک چشمانم نوشتم سوی تو
تاکه ازگلزار عشقم برمن آرد بوی تو
با هزارسوز و گداز.آن نامه
|
|
|
|
|
شبی که یارعزیزم به خانه میهمان است
دل صنوبری ام همچو بید لرزان است
ندیده است بهاری به چشم بلبل
|
|
|
|
|
گوشه ی ابروی خودمحراب ماکن یک دمی
ازغم بی انتهامارارهاکن یک دمی
بگدایی بدردوست پناه آوردیم
|
|
|
|
|
عمریست که درهجرتودیوانه ترینم
به امید فرج برسرهرکوچه نشینم
مولافرجی کن که دلم شاد بگردد
ازج
|
|
|
|
|
یارمن همسرگرفت وعشق من بربادرفت
همچوصیدی مانده دردام.ازچه روصیادرفت
آن همه شب زنده داری.وان هم
|
|
|
مجموع ۱۰۸ پست فعال در ۲ صفحه |