سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
شنبه 31 شهريور 1397
  • آغاز جنگ تحميلي، 1359 هـ ش - آغاز هفتة دفاع مقدس
12 محرم 1440
  • شهادت حضرت امام زين العابدين عليه السلام، 95 هـ ق
Saturday 22 Sep 2018
    انسان آزاد آفریده شده است اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است. ژان ژاک روسو

    شنبه ۳۱ شهريور

    بهار

    شعری از

    نوید شیروانی

    از دفتر بهار نوع شعر غزل

    ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ۰۰:۴۵ شماره ثبت ۶۶۹۸۷
      بازدید : ۸۲   |    نظرات : ۹

    رنگ شــعــر
    رنگ زمینه
    دفاتر شعر نوید شیروانی



    مهتاب آویزان به سقفِ آسمانم بود
    تنهاییم تنها فقط از دوستانم بود
    چندین درختِ کاجِ بی عرفان و بی بودا
    سرمایه ی سردِ بهارِ بوستانم بود

    دردِ تمامِ نخل های بی سر اینجا
    آنسان زیادی بود بیش از آستانم بود
    طعمِ جهانی که به اینجا کرد تبعیدم
    حتی هنوزم زنده بر روی زبانم بود


    غمگین نبودم هرگز اشکالات گیرنده
    آوارِ سختی واگذار از مردمانم بود
    تا خنده ای بر روی لبهایم شکوفا شد
    دستِ کسی از روی عشقش گل ستانم بود

    میدانِ مغناطیسِ هر خوبی شدم هرجا
    آهن ربا دزدِ شبِ بی پاسبانم بود
    این خیر خواهی های بی سود و ثمر اما
    یک هدیه از من بر تمامِ خاندانم بود

    در باغ سرد و ساکت احساسِ زیبایم
    رویای من دیدار آن آرامِ جانم بود
    کِی خواهد آمد جمعه ی دیدار یاران پس
    از جسم من تنهاتر این روحِ نهانم بود

    صوتِ عجیبی در خیالِ من همی آواز
    سر داده بر داری که شکلِ ارغوانم بود
    انگار هر شب این صدای سبزِ زیبایی
    هم قرصِ خواب و هم خودِ آوازخوانم بود


    جنگی نبوده جز همین احساسِ هرروزه
    این جنگِ هر روزه تناقض در جهانم بود
    بار گران دارم ولی انگار ناپیداست
    نزدیکی ام تا حق چو مغزِ استخوانم بود

    تصویر ها زیبا ولی تصویر ها نسبی ست
    کنج قفس فی الواقع هر شب آشیانم بود
    بی راز بی آواز بی پرواز آزادیم
    انسانیت همرنگِ زیبای خزانم بود


    رقص نسیم سرد و بی روحی که میچرخد
    هر روز پیش هر کسی یاد روانم بود
    در این فرار از ماجرای داغ بی عشقی
    فرمانروای خسته ام چشم جوانم بود


    فرهاد ها هر روز میگشتند مجنون تر
    شیرین فقط سهمِ جهانِ خسروانم بود
    اندیشه ی زیبای مجنون شکل بی عاری
    عشقِ فراوان غرقِ عمقِ باستانم بود



    شد آرمان دیدار یار و آن یکی پرواز
    فکرم گذشتن از تمام قاتلانم بود
    چندین درخت کاج بی عرفان و بی بودا
    سرمایه سرد بهار بوستانم بود



    لابد زمستان است صدها سال پِی در پِی
    پیشم فقط این خالیِ در استکانم بود
    جایش که قدری قرص ماهِ حل شده خوردم
    این ماجرا پایانِ تلخِ داستانم بود .
    ۲
    اشتراک گذاری این شعر

    نقدها و نظرات
    عباسعلی استکی(چشمه)
    دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ ۰۰:۱۸
    درود بزرگوار
    بسیار زیبا و شورانگیز بود
    نوید شیروانی
    نوید شیروانی
    حدود ۱ ماه پیش
    ارسال پاسخ
    اختر مراد
    يکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ۰۹:۵۴
    نوید شیروانی
    يکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ ۱۵:۵۱
    ممنون از لطف تماشاتون . جز این موردی هست که بخواید گوش زد کنید ؟
    ابوالحسن انصاری (الف رها)
    دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ ۰۰:۵۱
    درود
    نوید شیروانی
    نوید شیروانی
    حدود ۱ ماه پیش
    ارسال پاسخ
    رسول رفیقی
    دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ ۱۴:۱۶
    در این فرار از ماجرای داغ بی عشقی
    فرمانروای خسته ام چشم جوانم بود🌷🌷👌👌👌👌
    درود فراوان شاعر گرامی بسیارزیبا بود🌷🌷🌷
    نوید شیروانی
    نوید شیروانی
    حدود ۱ ماه پیش
    ارسال پاسخ
    نوید شیروانی
    حدود ۱ ماه پیش
    نظر لطف شماست .
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


    ارسال پیام خصوصی
    آموزش و نقد شعر
    نظرات
    مشاعره
    گفتگوی کارگاهی
    کاربران اشتراک دار
    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    ورود به کارگاهها
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.