سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 1 مهر 1397
    13 محرم 1440
      Sunday 23 Sep 2018
        انسان آزاد آفریده شده است اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است. ژان ژاک روسو

        يکشنبه ۱ مهر

        بی تو

        شعری از

        علیرضا مسافر

        از دفتر کاکتوس نوع شعر ترکیبی

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ۱۳:۵۱ شماره ثبت ۶۶۷۶۶
          بازدید : ۴۶   |    نظرات : ۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر علیرضا مسافر
        آخرین اشعار ناب علیرضا مسافر

        بی تو
        + زیباست آری جنگل پر پشت گیسویت
        زیباست آری جوهر چشمان رنگینت
        زیباست بانو سادگیِ خنده های تو
        در جنگ با تنهایی شب های غمگینت
        می رقصی و زیباست آن گیتار بی تارت
        که می نوازد گرچه از یک شهر می ترسد
        وقتی که دنیا بر دهانش ساز سرکوب است
        آرام ، او با آرپژی آهسته می رقصد
        دستان خود را بی محابا بر تنم بگذار
        هر بار با لمس خودم با تو هم آغوشم
        دادی بزن جیغی بکش در گوش بیمارم
        بعد از تو من در گوشه ای خاموش خاموشم
        انگار بی تو آسمان افسردگی دارد
        وساکنان آن همه ترک وطن کردند
        -از متلک آلوده ی نر ها بگویم یا
        از فحش ناموسی وپیوند شما با ما؟
         از انزجارم از نگاه مردمی بی رحم
        یا نغمه ی مشت وکمربند شما با ما؟
        از هق هق هنگام خواب خود بگویم یا
        از ردپای ناخنم بر روی هر دیوار؟
         از دختری که دود کرده هی خودش را در
        خاموش وروشن کردن سیگار با سیگار
        دستان من روی تنت بدجور می لرزند
        من دوست دارم که فراتر از بدن باشیم
        وقتی که قلبم می تپد در سینه ات هر روز
        من در تو و تو در من و مردانه زن باشیم
        بی تو درخت قلب من پژمردگی دارد
        باغ مرا این کرم ها غرق لجن کردند
        +روی صلیبی که پر از میخ و تن عیسی ست
        می خواستم با مرگ، من همدرد تو باشم
        با شرم از ریش بلندم گریه می کردم
        شاید که من گاهی زنانه مرد تو باشم
        می ترسم از مغز کم جنس ضعیفی که
        از جوع چشمش را به اندام تو می دوزد
        وقتی که دستان پلیدش از تو بی بهره ست
        زیبایی ات در صورت آیینه می سوزد
        می ترسمت بانو ببین این اشک وحشت را
        این شهر بی مردانگی آبستن از من هاست
        در عمق آغوشت به دنبال کسی هستم
        که مثل من که مثل ما دیوانه و تنهاست
        انگار بی تو آسمان افسردگی دارد
        و ساکنان آن همه ترک وطن کردند
        -می ترسم از اجبار بودن توی این برزخ
        از هیچکس هایی که حرفم را نمی فهمند
        از مرد هایی که گلی در دستشان دارند
        از دخترانی که به روی قبر می رقصند
        تو قول دادی خانه ام آغوش تو باشد
        هرچند هرشب هی خودم ، خود را بغل کردم
        بعد از تمام زخم ها از حرف مردانه
        هی قول دادم به خودم بعدش عمل کردم
        می ترسم از تو از نبودت، بودنت حتی
        از حس ما که حاکم ومحکوم تنهایی ست
        می بوسمت در خواب خود از دور های دور
        شاید که تو باور کنی این خواب من چپ نیست
        بی تو درخت قلب من پژمردگی دارد
        باغ مرا این کرم ها غرق لجن کردند
        #علیرضا_مسافر
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷ ۰۸:۲۸
        درود گرامی
        بسیار زیبا و غمگین بود
        سمانه باقرزاده
        پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ ۰۶:۰۸
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.