سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 26 تير 1397
    6 ذو القعدة 1439
      Tuesday 17 Jul 2018
        بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

        سه شنبه ۲۶ تير

        خداوند عشق

        شعری از

        علی احمدی (حادثه)

        از دفتر منظومه مهتابی (عاشقانه ها) نوع شعر غزل

        ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۴۱ شماره ثبت ۶۳۲۶۴
          بازدید : ۱۷۴   |    نظرات : ۲۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه


        سالیانی پیش از این، اَندر دیاری دور تر
        پیرمردی باخت دل،،بر دختری چون سیم و زَر
        هر کجا میرفت دختر،،از پی او میدوید
        دختر اما خنده سر میداد از این کَلّه خر
        لیک کم کم دختر بیچاره شد رسوای شهر
        شایعاتی شد پدید،، از مردمان حیله گر
        دخترک اندیشه کرد، از باب حفظ آبرو
        خویش را آراست چون لشگر برای دفع شر
        یافتند آن پیرمرد و با فَلَک او را زدند
        دنده اش بشکست و خون جوشید از پا تا به سر
        عاقبت دختر جلو رفت و همی فریاد کرد
        خویش را از بیم جان پیر ،،کرد، آرام تر
        پیر با صورت زمین افتاد و شد قطع نفس
        از هراس قتل وی خویشان فراری چون فنر
        دخترک با ترس و لرز آمد کنار پیرمرد
        کرد کاوش نبض وی ،،بگرفت او رو از کمر
        آب پاشیدش به صورت ،،سینه اش محکم فشرد
        از نفس افتاد و اشکش ریخت چون دُرُّ و گوهر
        شد پشیمان از چنین رفتار بی شرمانه ای
        صورتِ زخمیِ پیر،،آهسته، چرخاند از وَتَر
        مویه میکرد از ته دل، ناگهان آمد ندا
        شوکّه شد از صحبت آن پیر بی عار و هنر
        از فراط خشم،،تا عزم خروشیدن گرفت
        پیر گفتا نازنین،،زین پس کنم از تو حَذَر
        دختر او را گفت خوشحالم سر عقل آمدی
        پیر گفتا روسیاهم عفو گردانم دگر
        گفت دختر من هم از روی شما شرمنده ام
        عفو گردان بنده را زین ماجرا،،مرد سفر
        پیر،،جست و بوسه زد بر گونه آن دخترک 
        همچو قرقی محو شد از قتل گاه و آن مَمَر
        دخترک مبهوت ماند و عاقبت فهمید راز
        بارها، تکرار شد، این ماجرا و این ضرر
        بارها تا پای جان کندن رسید آن پیر مرد 
        آن پریچهره جنون بگرفت از این بد نظر
        عاقبت عزم سفر بنمود، شهبانوی عشق
        در خَفا رفت و شُدَش آغاز، آهنگ سفر
        غافل از آن بود ،،پیر ناکسِ فرصت طلب
        راه وی را سد نمود و گفت ای صاحب هنر
        هر چه از من دور میگردی،،به من،نزدیک تر
        تلخی دُشنام تو ،،از شهد گل شیرین تر
        کُن مرا محروم از بوسیدنت ،،ای مَه لَقا
        هر چه نازت بیش،،،میل و اشتیاقم بیشتر
        تا هر اندازه مرا ،،ناکام ،از رویت کنی
        چون کَنِه در جستجویت ،،میشوم من ،خیره تر
        بی حیا را آبرو بردن،،نمیباشد ثمر
        سَر بِجُنبان و ببین ،،مجنون خود را پرده در
        من ،ز داغ شوخ چشمی های تو افسون شدم 
        لعن و نفرین و طلسم دشمنان شد بی اثر
        خشم تو افزون کند زیبایی رخساره ات
        کُن دو چندان خشم خود،، تا من شوم دیوانه تر
        عشق و کین،،بوسه و یا سیلی چه فرقی میکند
        در دو صورت ،،،فرصت دیدار تو آید ثمر
        هی به من گویی ببین و گوش کن اندرز من
        تا نگاهم بر تو افتد میشوم من کور و کر
        ناز کم کن بی وفا ،آغوش خود را کُن فراخ
        خاک پایت سرمه چشمم ،،کمی آهسته تر
        بوسه ای یا خنده ای یا اینکه بر من کُن غَضَب
        یا بکش یا چاره ای بِنمای،، این، آسیمه سر
        دست بردار از لجاجت،،نیست چون من مَسخ تو
        منصرف گشتن نباشد کار این خونین جگر
        پاسخ معشوق به عاشق:
        ای دَوَنگِ بی حیا ،،کم کن دگر این ننگ را
        من کجا رویی نشان دادم به تو ،،ای خیره سر
        کرده ای رسوای شهرم با چنین یاغی گری 
        بس کن آخر ناجوانمردِ سَفیهِ در به در
        ......................................................................
        (نقل سرگذشت محزون دختر از زبان خودش به پیرمرد)
        .........................................................................
        دیده بودم روزگاری یک جوانی خوش قوام
        داشتم از بیشه ای تاریک میکردم گذر
        ناگهان لرزید قلبم ،،ایستادم اندکی
        تا ببینم آن جوان را عاری از خِبط و خطر
        ناگهان ماری به سانِ اژدها آمد پدید
        آن جوانمرد دلیر آمد جلو، چون شیر نر
        مار تا او را بدید آماده از بحر نبرد
        زهر پاشیدش به صورت ،،آن خبیث بد گوهر
        خم شد آن سَرو سُهی با آن شکوه و اقتدار
        لیک بحر حفظ جانم کرد عزمی پر شرر
        شاخه تاکی شکست و بازوان را پیچ کرد
        با تمام قدرت مردانه کوبیدش به سر
        کشت آن دَجّالِ زنگی را ولیکن اوفتاد
        ناله سر دادم،،نشستم در کنار آن پسر
        صورتش زخمی کریه و سیرتش اما چه پاک
        لحظه آخر نگاهم کرد و گفت سیمین گوهر
        شادمانم از برای لُعبتی جان میدهم 
        راضیم این جان شیرین را ندادم من هدر
        یادگاری روی زخمم نِه و تَرکم کن عزیز
        خوش ندارم بی جهت اُفتی به دام دردسر
        خواستم شیون کنان چیزی بگویم ناگهان
        بر سرم دستی کشید آن خوش مرامِ چون قمر
        شال زَرّینی که از مادر برایم مانده بود
        دادمش،، بوسید و بر صورت نهاد آن شاه وَر
        التماس افتاد و کم کم تیره شد خون در رگش
        عاقبت راندم، زِ خود ..سَم گشت بر او کارگر
        پیر گشتم ،،،سوختم،، از آن مصیبت تا کنون
        روز هایم با خیال عشق او آید به سَر
        حال زانو میزنم ای پیر بد کردار زشت
        شرم کن از این هوس،، کُن توبه و بس کن دگر
        عاشقی باشد حرام از بحر من تا پای گور
        ور نه مشتاقان من از تو هزاران بار،،سر
        با همه افتادگی و اینچنین بخت سیه
        از جمال و نُزهَتم باشی مرا همچون پدر
        ........................................................................
        این بگفت و اندک اندک دور شد از پیرمرد
        پیر گفتا صبر کن ای پادشاه خشک و تر
        دختر آمد نزد او با خشم و نفرین و عتاب
        ناگهان چرخید دنیا بر سر آن دردسر
        پیر بِنشَست و خمید و اشک جاری شد زِ رُخ
        دست، در دستار کرد و شد عیان، آن سِرّ سَر
        دخترک شال بَدَخشانی مادر را بدید
        مات شد از کیش عشقی تا بدینسان شعله ور
        آنچنان فریاد زد ،،نای بیابان گُر گرفت 
        آسمان بغضش شکست و نعره میزد بد اَنَر
        مرد گفتا عشق من،،،من آن جوان فَربه ام
        از برای جان شیرینت بدادم جان به دَر
        رفتی و این پیکر بی جان من در خاک شد
        بوی تند عشق تو اشک مرا شد غوطه ور 

        کرد شیون دختر و آن شیر را در بر گرفت
        زخم رویش بوسه زد تا اشک باریدن گرفت 
        آنچنان معصوم هق هق میزدند از نای جان
        نای حلقوم زمین بارید بر رخسارشان 
        دخترک آن شیر را چون کودکی در بر گرفت 
        گفت ای جانا چگونه پیر گشتی این قَدَر؟؟
        بوسه ای زد بر تمام شال معشوقش و گفت:
        نازنینم گر نبود این عشق میمردم دگر
        رفتی و آرام، آرام، اشک چشمم سرد شد
        شال عشق تو ز اشک صورتم گردید تَر

        نیمی از روحم اسیر چشمهای مست تو
        نیم دیگر در سیاهی مانده در دیوار و در

        گریه میکردم که ناگه از نفیرم رفت جان 
        روح از پایم پریدن جست تا بالای سر

        صوت زیبایی شنیدم حرف میزد با خدا
        کای خدایا تکه ای از او نمی آید به در 
        خالق هفت آسمان فرمود دانی چیست آن؟
        قابض الارواح گفتا چیزی همچون بال و پر 
        همچو رَخت آدمی باشد ولیکن هر چه هست
        تکه ای از روح را چسبانده بر روی پسر

        رو به عزراییل فرمود آن خدای عشق باز 
        آدمی را فخر عالم کردم از عشق و خطر

        اندکی بعد آن مَلِک آمد به بالینم و گفت
        عشق باعث گشته یابی در جهان عمری دگر
        لیک فرموده خدا تاوان عشقت پیری است 
        گر سراسر پاک باشد عشق تو پیری دگر

        اشک شوقم ریخت و شکر خدا کردم سپس
        روح برگردانده شد همچون شرر
        شال را پس داد و بر صورت نهادم ناگهان
        خون فروپاشید از آن زخم سر

        گفتم آخر ای خدا پیری قبول ..این زخم چیست؟؟
        گفت پیری از تو و زخمت بود از آن دگر

        پاکی عشق تو باشد عمرِ شادابیِ تو
        عشق گر پاک است پیری یا جوانی هر دو سر
        زخم صورت نیز باشد از بر معشوقه ات 
        تا بگوید عشق زیبایی فقط،،،یا کند از زشتی صورت حذر
        تا رسید اینجا سخن آن ناز چشم
        آسمان بوسید و گفتا یا قدر
        ما جسد باشیم و فانی و علیل
        عشق در صورت نباشد یا که بَر
        بارالها پیر یا برنا چه سود 
        زشت و کج یا خوشگل و زیبا چه سود 

        جملگی این لاشه را وا مینهیم 
        عشق را تا نزد تو ما همرهیم 

        لیک این دنیا چو دارد بوی تو 
        میکنیم از زشتی و زاری حذر

        خنده زد از عشق،، الله جلیل 
        شد جوان و خوش قوام آن پیله ور

        بحر شکر نعمت پروردگار 
        هر دو بوسیدند روی یکدگر
         
        تقدیم به خداوند عاشقی که تعصب و خرافات را هرگز نپذیرفت و ترویج نداد
        علی احمدی ......حادثه
                      
        ۵
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۲۱:۵۷
        درود بزرگوار
        حکیمانه و زیباست
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۱۳
        بهترین زیبایی برای ناچیزی همچون من بی اغراق و مداهنه از عمق جان میگویم حضور و همراهی و صد البته مراقبت حضرت والا جناب استاد استکی بزرگمهر میباشد .....این احساس درونی بنده میباشد استاد عزیزم
        ارسال پاسخ
        مجید مقصودی
        يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۱۱:۰۰
        درودتان
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۱۶
        عرض سپاس بیکرانه جناب مقصودی شاعر متعهد و سرور گرامی بنده .....منت گماشتید بزرگوار
        ارسال پاسخ
        حمیدنوری(احمد)
        يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۱۸:۱۳
        درود دوست گرامی
        بسیار زیبا سروده ای دست مریزاد
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۱۷
        جناب نوری گرانمایه سرور ارجمند برادر بزرگ و استاد چکامه سرای چیره دست
        زیبا نگریسته اید گران ارج
        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۲۲:۵۴
        درود بر شما
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۱۸
        درودهاااای بیکران گسیل گردانم بر باور سبز و بینش نغز و ظریفتان استاد انصاری بزرگمهر .....
        ارسال پاسخ
        باقر رمزی ( باصر )
        سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ ۰۹:۱۱
        درود
        درود
        درود
        سلام
        هر چه بگویم کم گفتم عععععععععععععععععععععععععععالییییییییییی بود استاد
        واقعا جذاب و خواندنی
        موفق باشید
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۰۰:۱۸
        به به آقا جون روز هجران و شب فرقت یار آخر شد تاج سر و استاد هنرپرور قربان سرتان گردم این چرخ نیلوفری رو خیلی پایین آوردین سایه مبارک سنگین شده خیل سپاس خیلی درود شاد زی و استوار ...بابت بنده نوازی در وبلاگ هم سپاسگذارم یه عرضی هم ارسال کردم خدمتتون شاد زی و استوار
        ارسال پاسخ
        زهرا میرزایی
        سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ ۱۴:۰۳
        درود بیکران بر شما جناب احمدی بزرگوار
        بسیار زیبا و دلنشین
        احسنت بر اندیشه زلالتان و قلم توانمندتان
        در پناه حضرت عشق مانا باشید.
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۰۰:۲۲
        عرض ادب و احترام فراوان مهربانو میرزایی گران ارج ......حضور سبزتان در این مغاک حقیرانه شعفی است بی نهایت........درودتان باد
        ارسال پاسخ
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ ۲۰:۰۲
        درود بر شما
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۰۰:۲۳
        عرض ارادات خالص و خیر مقدمی بی ریا به شما سرور و هنرپرور والا مهربانو بهار لویی
        بسیار بسیار منت گماردین درودتان باد
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی(امید)
        چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۰۰:۵۷

        سلام
        عرض ادب و احترام بحضور استاد احمدی گرانمهر
        بسیار زیبا و دلنشین بود
        و چنان خواننده را مجذوب خوانش می نماید که متوجه ‌طولانی بودن اثر نمی شود ، یا حداقل برای بنده چنین بود.... موفق و پیروز باشید و قلمتان نویسا
        علی احمدی (حادثه)
        علی احمدی (حادثه)
        چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۳۹
        ساده بگم برادر خیلی کوچیکتم جناب رفیعی چه کنم ....قول و قراری است با عزیزی که تا میتوانم بگویم از عاشق بودن خداوند سبحان نه تصویری نازیبا که گاها جسارتی نعوذبالله به ذات شریفش میشود ....فقط معزل فقر دانش و بی بهره بودنم از هنر و از سوی دیگر اجباری آزاردهنده به اینکه باید با زبان امروزی بنویسم سپاس از توجه حضرتعالی
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.