سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
شنبه 5 اسفند 1396
  • روز بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي - روز مهندسي
9 جمادى الثانية 1439
    Saturday 24 Feb 2018
      بهترین دستور زندگی این است كه اعتماد به نفس داشته باشید.میكل آنژ

      شنبه ۵ اسفند

      منشاء قرآن (اول)

      شعری از

      باقر رمزی ( باصر )

      از دفتر صد غزل از کوچه دیوانه ها نوع شعر مثنوی

      ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش شماره ثبت ۶۲۹۱۳
        بازدید : ۷۷   |    نظرات : ۱۳

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه

       
      (اول)
       
      منشاء قرآن

       
      تو را من در وجودم ناز کردم
      رکوع و سجده را آغاز کردم
       
      تو را من با نی و در نی دمیدم
      نخفتم بلکه آندم آرمیدم
       
      نخفتم تا که بینم روی ماهت
      چه گویم من که افتادم به چاهت
       
      همان چاهی که یوسف (ع) را نهادند
      برادرهای وی وی را نخواندند
       
      همان چاهی که ویل مردمان است
      همان ویلی که سختی زمان است
       
      مرا در اوج آنجا مهتر آید
      صدای رب در آنجا بهتر آید
       
      صدای حق صلوه چاه یوسف (ع)
      ندای حق ز آیاتی به زخرف
       
      نه آیاتی به ما تفسیر کردند
      نه تفسیری  ز جانان سیر کردند
       
      همه تفسیر فقر و تنگدستی ست
      غنی در هر کجا در حین مستی ست
       
      همه در فقر و غم گشتند تکثیر
      همه در فقر و ماتم گشته اند پیر
       
      بیا دیگر ندارم ناله و نی
      سراسر آسمان را گشته ام پی
       
      پی ات افتاده ام تا نام گیرم
      به دستم ساغری یا جام گیرم
       
      به جام جم مدائن سرنگون شد
      میان جام جم دریای خون شد
       
      به دریا بنگرید آنجاست یونس (ع)
      میان کام دریاهاست یونس (ع)
       
      همانجائیکه که زالنون مبتلا گشت
      همانجا که قلم با نون جلا گشت
       
      همانجا سایه ماهی در آب است ؟
      نه جانا ماهیانش در سراب است
       
      سرابی را که گویم دیده ام من
      ز اشک چشم خود برچیده ام من
       
      که دیگر سایه ای را دل نبیند
      هر آنچه دیده بیند دل نچیند
       
      هر آنچه دل ببیند نور باشد
      به گرد دل پر از ماُمور باشد
       
      که دست محرم و نامحرم اینجاست
      بیا جانا که دستت مرهم اینجاست
       
      خدایا با تو هر دم حاجتی هست
      برای آخر غم حاجتی هست
       
      خدایا در گذر از روزگارم
      تو هستی رب و هستی کردگارم
       
      تو هستی رب فرعون زمانم
      رخم پیرست و دل را نوجوانم
       
      جوانم با هزاران آرزوئی
      تو گردان این دلم را آبروئی
       
      درونم من هزاران راز دارم
      سری خود سر ولی دمساز دارم
       
      سری دارم که با سنگ زمانه
      به خون افتاده در این آشیانه
       
      به آئین سنگ غم با خویش دارم
      تنی بشکسته و درویش دارم
       
      به تن هر چند اینجا جامه ای نیست
      ولی در دست من هم خامه ای نیست
       
      که بنویسم برایت نامه ام را
      برای نوگل دردانه ام را
       
      که در دشت بلا در خون شناور؟
      شد اینجا غرق خون همچون برادر ؟
       
      به دستم کاغذی از خون گرفتم
      به چشمم در شبی کارون گرفتم
       
      تو در نیزار حق و باطل هستی
      به نیزار خدایان عاقل هستی
       
      اگر عاقل همین است کز تو دارم
      بدان ای جان جانان اهل دارم
       
      الا ای همنشین بی نوایان
      مرا با خویشتن آگاه گردان
       
      که خویش من پر از عیب ست و نقصان
      کزین نقصان خدایا رو مگردان
       
      الهی یا الهی یا الهی
      تو خود بر حال درویشان گواهی
       
      به صحرا کشتی و نوحه سرایی
      به دریا بهر موران داده کاهی
       
      سخن از مور گفتیم و سلیمان
      بیامد با سپاهی در دو میدان
       
      به یکسو دسته ای از گرد موران
      ز یک سو جملگی گرد سلیمان
       
      به ناگه دسته موران نگه کرد
      بدید از هر قدم روزش سیه کرد
       
      بگفتا جملگی در لانه آئید
      همه رو سوی این کاشانه آئید
       
      که لشکر بی درنگ آید به اینجا
      ز سامان با خدنگ  آید به اینجا
       
      سلیمان چون زبان از مور بشنید
      بساط هر قدم را زود برچید
       
      بگفتا هر کسی چشمش به راه است
      امان از گِرده آب و راه چاه است
       
      الهی درد موران را پناهی
      زما برگیر دستی از سیاهی
       
      که نور حق بود امروز نورم
      به قرآن پیرو قوم زبورم
       
      زبورم منشا قرآن و نور است
      به قرآن نور حق را دیده کور است
       
      همان بهتر که بینایی خود را
      بگیرم از پی کوه احد را
       
      احد داند که قرآن کی بنا شد
      همان روزی که با دل آشنا شد
       
      همان روزی که قرآن وحی گردید
      کلام روضه بر جان وحی گردید
       
      ادامه دارد . . . .
       
      باقر رمزی باصر
      ۵
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۱۰ روز پیش



      الهی درد موران را پناهی
      زما برگیر دستی از سیاهی


      عباسعلی استکی(چشمه)
      عباسعلی استکی(چشمه)
      ۹ روز پیش
      درود بزرگوار
      حکیمانه و زیباست
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      ۹ روز پیش

      دروداستادخوبم
      بسیارزیباست

      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      احمد خدادادی دهکردی
      احمد خدادادی دهکردی
      ۱۰ روز پیش
      درودبراستادرمزی عزیزوبزرگوارمثنوی بسیارزیبا وپُرمعنی راقلم زدید مانند همیشه احسنت :
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      محمد علي واشقاني ( باران )
      محمد علي واشقاني ( باران )
      ۱۰ روز پیش
      سلام و عرض ادب . جناب رمزي بزرگوار . شاعر گرانمايه
      مثنوي بسيار زيبايي است . سرشار از مفاهيم ناب و غنايي .
      بیا دیگر ندارم ناله و نی
      سراسر آسمان را گشته ام پی

      پی ات افتاده ام تا نام گیرم
      به دستم ساغری یا جام گیرم

      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      حمیدنوری(احمد)
      حمیدنوری(احمد)
      ۱۰ روز پیش
      درود استاد
      مثل همیشه زیبا بود
      بهرهمند شدیم
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      مجید مقصودی
      مجید مقصودی
      ۹ روز پیش
      بسیار زیباست
      درودتان
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      ۹ روز پیش


      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.