سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 2 خرداد 1397
    10 رمضان 1439
    • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
    Wednesday 23 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      چهارشنبه ۲ خرداد

      من هفت ماهه سقط شده ام

      شعری از

      شقایق رضازاده

      از دفتر از چشمهایت تا ناکجا آباد نوع شعر سپید

      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶ ۲۱:۱۱ شماره ثبت ۶۲۰۱۳
        بازدید : ۱۸۷   |    نظرات : ۸

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر شقایق رضازاده

      یک، دو، سه
      گفتند بخند،
      من خندیدم آقا
      وقتی هفت ماهه سقط میشدم
      وقتی جنازه ام را
      تا بیست و چند سالگی نکبت بارم
      به دوش می کشیدم و 
      شعرها را
      توی سطل زباله استفراغ میکردم و
      عشق پس می انداختم
      تا در این زباله دانی لعنتی
      چیزی جز لبخند
      تکثیر نشده باشد؛
      .
      من آنقدر خندیدم
      که یادشان رفت
      هفت ماهه
      سقط شده بودم و
      روی گلهای پژمرده ی پیراهنم
      شیر فاضلاب گرفته بودند!
      .
      وصیت کرده بودند هرطور شده
      به صورتم
      سرخاب سفیداب بمالم؛
      اما من می خواستم راست بگویم
      دیدم دارم مثل هفت جدم
      دروغ می بافم آقا؛
      مثل لبخندهای دروغ مادربزرگ
      بعد از هر لگدی
      که حواله ی پهلویش میشد،
      مثل لبخندهای مادر روی میز شام،
      مثل قهقهه های هشت صبحم توی مدرسه..‌
      .
      من قرار بود آیین جدیدی بیاورم
      اما درست مثل اجدادم
      دروغ میگفتم آقا؛
      من تنها بودم...
      این لبخند مسخره را
      با ماتیک روی لبهایم کشیده بودند؛
      کدام عشق؟
      پنج و نیم های هر عصر
      من تنها بودم آقا...
      .
      می خواستم فریاد بزنم
      لعنتی ها سانسورش کرده بودند
      لعنتی ها تمام ضجه ها را
      پاشیده بودند
      روی فرش های این خانه و
      دهانم را دوخته بودند؛
      باید فریاد میزدم،
      باید دیوانه میشدم،
      گفته بودند رویا چرا
      اما خوابها به کارمان نمی آید
      من #باید برایشان خواب می دیدم
      من #باید دیوانه میشدم؛
      .
      همسایه ها
      تا پشت پنجره ی اتاقم رسیدند
      باور کنید
      هنوز
      روی لبم لبخند نشسته بود،
      فقط داشتم فریاد میزدم آقا
      .
      حالا همه می دانستند
      دستهای این بی پدرها
      سالهاست
      تنم را
      و تنم را
      و تنم را
      عریان کرده اند،
      دستهایی
      که هیچ بویی از عشق نبرده بودند؛
      حالا همه می دانستند
      وجب تا وجب تنم
      درد میکند؛
      حالا همه می دانستند
      دارم خون می ریزم
      روی سپیدی مضحک این ملافه ها
      و این دستمال را
      به زور
      دور گردنم پیچیده اند؛
      .
      گفتم به رخت خوابهایتان برگردید
      خیالتان تخت
      فقط یک کابوس بود
      من دارم لبخند میزنم آقا؛
      گفتند دیوانه شده ای!
      و من
      پیروزمندانه
      پشت میله هایشان
      لبخند میزدم و
      قسم می خوردم
      شعری که روی کاناپه نوشته میشود
      هرگز شعر نخواهد شد!
      #شقایق_رضازاده
      ۲
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۰۸:۱۵

      درودبانو
      بسیارزیباست
      صحبت  پارکی ( صُبی )
      سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۱۹:۲۳

      شاعر گرانمهر
      شفایق رضا زاده عزیز
      با سپاس بسیار از خلق این اثرناب و معنا زا که با فحوایی پر محتوا مزین شده است
      متشکرم
      سلام
      عباسعلی استکی(چشمه)
      سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۲۳:۲۵
      درود بانو
      سینا دژآگه
      سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۳۲
      سلام و درود بر شما بانوی گرامی
      سپیدی ارزشمند و در خور تامل
      آثار قبلی تان را هم با افتخار خواندم و لذت بردم
      بسرایید که متفکرانه قلم می چرخانید.
      پیروز باشید
      محمد ترکمان(پژواره)
      سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۲۱:۲۲

      یک، دو، سه گفتند بخند، من خندیدم آقا
      وقتی هفت ماهه سقط می شدم، وقتی جنازه ام را تا بیست و چند سالگی نکبت بارم، به دوش می کشیدم و شعر ها را توی سطل زباله استفراغ می کردم و عشق پس می انداختم، تا در این زباله دانی لعنتی
      چیزی جز لبخند تکثیر نشده باشد؛ من آنقدر خندیدم که یادشان رفت هفت ماهه سقط شده بودم و روی گلهای پژمرده ی پیراهنم شیر فاضلاب گرفته بودند! وصیت کرده بودند هرطور شده به صورتم سرخاب سفیداب بمالم؛ اما من، می خواستم، راست بگویم
      دیدم دارم مثل هفت جدم دروغ می بافم آقا؛ مثل لبخندهای دروغ مادربزرگ بعد از هر لگدی که حواله ی پهلویش می شد، مثل لبخندهای مادر روی میز شام، مثل قهقهه های هشت صبحم توی مدرسه..‌ من قرار بود آیین جدیدی بیاورم اما درست مثل اجدادم دروغ می گفتم آقا؛ من تنها بودم... این لبخند مسخره را با ماتیک روی لبهایم کشیده بودند؛ کدام عشق؟ پنج و نیم های هر عصر من تنها بودم آقا... می خواستم فریاد بزنم، لعنتی ها سانسورش کرده بودند لعنتی ها تمام ضجه ها را پاشیده بودند روی فرش های این خانه و دهانم را دوخته بودند؛ باید فریاد می زدم، باید دیوانه می شدم، گفته بودند رویا چرا اما خوابها به کارمان نمی آید من باید برایشان خواب می دیدم من باید دیوانه می شدم؛ همسایه ها تا پشت پنجره ی اتاقم رسیدند، باور کنید هنوز روی لبم لبخند نشسته بود، فقط داشتم فریاد میزدم آقا. حالا همه می دانستند دستهای این بی پدرها سالهاست تنم را و تنم را و تنم را عریان کرده اند، دستهایی که هیچ بویی از عشق نبرده بودند؛ حالا همه می دانستند وجب تا وجب تنم درد می کند؛ حالا همه می دانستند دارم خون می ریزم روی سپیدی مضحک این ملافه ها و این دستمال را به زور دور گردنم پیچیده اند؛ گفتم به رخت خوابهایتان برگردید خیالتان تخت فقط یک کابوس بود، من، دارم لبخند میزنم آقا؛ گفتند
      دیوانه شده ای! و من پیروزمندانه پشت میله هایشان لبخند میزدم و قسم می خوردم شعری که روی کاناپه نوشته میشود هرگز شعر نخواهد شد!
      #شقایق_رضازاده

      ... درود بانو رضازاده ارجمند در داستانسرایی انگار قلم توانایی دارید و دلی پر...
      نقدی بر اثر ندارم ولی دلم خواست اینگونه بنویسم و ببینم...
      میرعبدالله بدر
      چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶ ۰۸:۵۹
      درود بر شما

      مریم باغ شیرین(فاطمه)
      چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۴۶
      سلام گل قشنگم
      عالی بودعزیز دلم موفق وسربلندباشی
      پرستو پورقربان (آنه)
      سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ ۲۱:۰۷
      سلام.
      من جنس این شعر را میشناسم و انگار در بطن آن زندگی کرده ام آنقدر که عمیق نزدیک است به آنچه من از دنیا دیدم و هیچ کس از نگاهم نخواست ببیند ... من مطمئنم که تا کسی به اوج نرسد این سروده از جوهر قلمش سرریز نمیشود ... خوشا قلم توانایتان را بانو
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.