سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 20 آذر 1396
  • شهادت آيت الله دستغيب سومين شهيد محراب به دست منافقان، 1360 هـ ش
24 ربيع الأول 1439
    Monday 11 Dec 2017
      مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

      دوشنبه ۲۰ آذر

      روزگاری

      شعری از

      رضااشرفی فشی

      از دفتر موسیقی یک احساس نوع شعر نیمائی

      ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش شماره ثبت ۶۱۰۵۲
        بازدید : ۲۸   |    نظرات : ۳

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر رضااشرفی فشی

      به نام یزدان پاک
      روزگاری
       
      ای قلم یاری کن
      آشنا کاری کن
      چند صباحی ست دلم بد تنگ است
      گوییا سینه من از سنگ است
      روزگاری قلمی بود مرا
      شوق و شعر و غزلی بود مرا
      آسمانم همه روزش ابی
      شامگاهانم همگی مهتابی
      قصه ها اخرش اندوه نبود
      عاشقی عاقبتش کوه نبود
      شعر و شاعر همه جا حرمت داشت
      سفره ذوق دلم برکت داشت
      هر نفس بوی نجابت می داد
      چهره ها بوی صداقت می داد
      محفل عیش ز اغیار تهی
      خانه دل بجز از یار تهی
      چشم دل تا به سعادت در داشت
      مجمر گرم دلم آذر داشت
      شهر با ساز دلم می رقصید
      زندگی گاهگهی می خندید
      راه هموار من از کوه نبود
      سهم من این همه اندوه نبود
      راوی عشق و شقایق بودم
      بخدا عاشق عاشق بودم
      بوسه گاه لب من پایش بود
      تا ابد خانه دل جایش بود
      چرخش چرخ مرا تنها کرد
      هر چه کرد پیر زمان با ما کرد
      آخر قصه من تنهایی است
      عاقبت کار دلم رسوایی است
       
      ۱
      اشتراک گذاری این شعر

      نقدها و نظرات
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      ۹ روز پیش
      دیر به دیر
      ولی دست پر
      درود برشما
      عالیست
      رضااشرفی فشی
      رضااشرفی فشی
      ۹ روز پیش
      درود دوست عزیز
      از کم سعادتی بنده است که از غافله بی دلان شوریده عقب موندم
      کوی دلشدگان، دلشده می وخواهد وادی عشاق،عاشق .ما که نابلد راهیم و چشم بسته و چراغ بدست سر در بیابان تاریک برهوت لم یزرع گذشته دنبال عشقهای گم شده حیران می گردیم . انچنان مستغرق در سوداشدم که یک نفر باید من ازدریای خودم بیرون بکشه .
      مستانه دادگر (ماهور)
      مستانه دادگر (ماهور)
      ۸ روز پیش
      درودها بر شاعر توانا و سپاس بابت شعر نابتان
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.