سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
پنجشنبه 2 آذر 1396
    5 ربيع الأول 1439
      Thursday 23 Nov 2017
        دوست داشتن بدون امید، باز هم یك خوشبختی است. اونوره دو بالزاك

        پنجشنبه ۲ آذر

        حکایت شیخ و شاه

        شعری از

        سید باقرطباطبایی

        از دفتر شعرناب نوع شعر قصیده

        ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش شماره ثبت ۶۰۶۳۵
          بازدید : ۱۶   |    نظرات : ۲

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر سید باقرطباطبایی

        به دیدن شیخ روزی آمد چو شاه
        بر آن عالم پاک  پادشاه کرد نگاه
        چنین بود رسم قدیم باشد آن راسبب
        که شاهان به پیش بزرگان روند از ادب
        شدند غرق هر دو در گفتگو
        سئوالی چو شاه کبیر کرد از او
        بپرسم که شیخ از تو این با ادب
        که در نزد تو تربیت بهتر است یا ادب
        شنید با تبسم بگفت ای عجب
        که از تربیت بهتر است آن نسب
        بگفت اثر کرده در ذهن تو پیریت
        که در پیش من برتر است تربیت
        در آن گفتگو چون شدند استوار
        که ماه دیده شد در سما آشکار
        به قصر هر دو آن کردند آغاز راه
        که شامی خورند شیخ و شاه
        سر میز تاریک نشستند بلی
        بزد دست خود را به هم شاه والا ولی
        نظر چون که کرد شیخ نیکو خرد
        گرفته به دست گربه شمع آورد
        بزد پشت شیخ خنده ای کرد و گفت
        چرا برده است پس ترا شیخ بهت
        امیدم بود این کند رازیت
        که از آن نسب برتر است تربیت
        همان جمله ها را شنید شیخ و چیزی نگفت
        که اندیشه ای کرد وچیزی نگفت
        بشد شیخ چون که فارغ ز آن پادشاه
        گرفت موشی بر کیسه کرد بین راه
        رسید روز دیگر به پیش شه آمد شبش
        زد آنگه به هم دست خود خنده کرد چون لبش
        همان گربه ها دستشان شمع روشن نشان
        سوی میز سلطان شدند چون روان
        گشودش در کیسه را شیخ آن تیز هوش
        برون آمد از کیسه تعدادی موش
        شمع از دستشان بر زمین انداختند
         به سوی همان موش ها تاختند
        در آن لحظه شیخ خنده ای کرد و گفت
        چرا برده ای شه ترا این چه بهت
        کنون که تو ماندی انگشت به لب
        که از تربیت بهتر است این نسب
        شب و روز تلاشی کنی گر بر این
        همان گربه باشد دوباره ببینی همین
        اگر چه کند حرف تو گاه گوش
        غریبه شوی چون ببیند دو موش
        به دنبال موش رفتنش باشد از اصل او
        بودند اینچنین گربه های نسل در نسل او
        ۲
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۷ روز پیش
        درود بزرگوار
        زیبا و جالب بود
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        رعنا بهارلویی تخلص باغبان
        ۳ روز پیش
        درود برشما جناب سید باقر طباطبایی
        موفق و پیروز باشید
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.