سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 22 آذر 1396
    26 ربيع الأول 1439
      Wednesday 13 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        چهارشنبه ۲۲ آذر

        قصه ی عشق مترسک و کلاغ

        شعری از

        واو بافرانی

        از دفتر پندار نوع شعر نیمائی

        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۱۱ شماره ثبت ۵۹۸۰۲
          بازدید : ۱۲۲   |    نظرات : ۲۷

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر واو بافرانی

        راه را بسته کسی بر نفَسم انگاری
        منم و فکرِ تو و بیداری
        ساعتِ سوختنِ مهتاب است
        دشتْ بر بالشِ بی عاریِ خود، در خواب است
        خلوتم مدفنِ دلتنگی هاست
        دلت از حالِ دلِ سوخته ام،.. سختْ جداست
        گاه از زاغچه ای،.. قاصدکی،.. رهگذری
        خبر از حالِ دلت می گیرم
        ماهِ من! مزرعه می داند من
        در فراوانیِ این فاصله، بی تقصیرم
        ماهِ من! مزرعه می داند من
        در پیِ یافتنِ فرصتِ راهی شدنم
        شاهدم ناله ی این باد،... بپرس!
        آنکه افسوسِ تماشایِ تو را خورد، منم
        شاهدم پهنه ی گندمزاران
        منم آن بی تو، به اندازه ی کوهی، نگران
        ...
        منم آنکس، که کسی درک نکرد
        مرگِ دشوارِ مرا، دور از تو
        هیچ دستی به صداقت نگرفت
        دستِ تبْ کرده و بیمارِ مرا، دور از تو
        همه تسکین دادند
        از سرِ عشق نه، از رَحم،.. غمِ قلبِ گرفتارِ مرا، دور از تو
        هیچ کس نیمه ی پنهانِ مرا خوب ندید
        در نگاهِ به افقْ دوخته ام
        هیچ چشمی، اثر از رنجِش و آشوب ندید
        هیچ کس قدرِ مرا بیشتر از
        تکه ای چوب ندید!
        ...
        ای تو تصویرِ خوشِ پاییزان!
        ای میانِ من و بی دردیِ خود، سرگردان!
        رفتنت خوب ترین خاطره در خاطرِ این مزرعه بود
        من به خودخواهیِ این مزرعه زنجیر و کسی
        گره از بختِ گرفتارِ مترسک نگشود!
        رفتنت مرگْ ترین حالتِ من بود، ولی
        شُکر دارد که تهِ قصه، کسی خوار نشد
        کوچِ تو در دلِ من، فاجعه بود اما، شُکر
        آهِ قلبِ اَحَدی بر سرت آوار نشد
        رفتنت، ماندنِ من بود در اندوهِ خزان،.. تا به ابد
        رفتی و هیچ کسی
        حرفی از طاقت و هنگامه ی برگشت،.. نزد
        ...
        رفتی و پشتِ سَرَت
        عابری پایِ چَپَرها، هِی خواند؛
        "حاصلِ عشقِ مترسک به کلاغ
        مرگِ یک مزرعه است!"
        تو پریدی و به گوشم گفتند؛
        که پس از مرگ، مگر،.. فرصتِ برگشتی هست؟
        تو پریدی و دلِ مزرعه را، جای توِ این سرما زد
        کاش از سمتِ تو بود
        آفتی را که زمستان به تنِ مزرعه ی نوپا زد
        ...
        تو پریدی و من از قلبِ زمین، طرد شدم
        در نگاهی که مرا مالِ خودش می داند
        ساکت و سرد شدم
        تو ولی باور کن
        محضِ آرامشِ توست
        من اگر حال و هوایم ابریست
        ماه من! یک شبه دلسرد نشو
        که دلِ عاجزِ من، شعله ور از بی تابیست
        تو خودت می دانی!
        ما به این فاصله ها ناچاریم
        تو خودت می فهمی!
        ما به ناچار، گرفتارِ هوس بازیِ این پَرگاریم
        پس بیا باور کن
        من اگر بُن بستم
        من اگر پای تو و زندگی ات، نَنشَستم
        شُکر، با این همه باز
        در دلت،.. در صفِ نزدیک ترین ها، هستم
        ۷
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۱۴

        سلام
        بسیارزیبا بود
        احسنت
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۱
        سلام استاد عزیز
        سپاسگزارم
        ارسال پاسخ
        عباسعلی استکی(چشمه)
        عباسعلی استکی(چشمه)
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۲۰:۱۱
        درود بانو
        نیمایی بسیار زیبا و خوش آهنگ
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۱
        درود استاد گرانقدر
        سپاسگزارم
        ارسال پاسخ
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۰۵:۲۶
        سلام بانو ی نازنین
        نیمایی عاشقانه و دلنشینی بوود و اهنگین


        بسیااااار زیبااااااااااا

        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۵۷
        سلام مهربان
        سپاس از محبتت
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی  ( امید )
        علی رفیعی ( امید )
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۱۰
        🇮🇷🇮🇷🇮🇷
        سلام و درود حضور بانو وافرانی
        زیبا سروده اید
        موفق باشید
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۵۷
        سلام و عرض ادب
        سپاسگزارم از مهرتان
        ارسال پاسخ
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۳۹

        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۰۹:۳۸
        وای وای وای وای
        چقدر زیبا،احسنت برشما
        اگر اسمتان نبود،توی ذهنم میچسباندمش به امثال مصدق و فروغ...
        دروتان،تصویر سازی های واقعن استادانه،ترکیبات بکر....
        عالی بود
        راستی سلام
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۰۰
        سلام بزرگوار
        سپاس از این همه مهر
        درس پس می دهم...
        موفق باشید
        ارسال پاسخ
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۳۹

        ارسال پاسخ
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        رعنا بهارلویی تخلص باغبان
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۱:۵۱
        سلام و درود بربانو بافرانی
        شعر نیمایی بسیار عالی و زیبایی از شما بانو خواندم ولذت بردم
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۰۱
        درود بانوی عزیز
        محبتتان را سپاس
        ارسال پاسخ
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۳۹

        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۵۰
        سلام
        بسیار زیبا سروده اید.

        پیروز باشید

        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۲
        سلام
        سپاس از مهرتان
        ارسال پاسخ
        حسام الدین مهرابی
        حسام الدین مهرابی
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۰۳
        سلام خواهر گرامی
        دوست داشتم زودتر خدمت برسم که متأسفانه فرصت نشد
        بسیار زیبا
        فوق العاده دلنشین سرودید
        همیشه استادانه میسرایید و اینبار کن فیکون فرمودید
        واقعاً لذت بردم

        ماهِ من! مزرعه می داند من
        در فراوانیِ این فاصله، بی تقصیرم
        ماهِ من! مزرعه می داند من
        در پیِ یافتنِ فرصتِ راهی شدنم
        شاهدم ناله ی این باد،... بپرس!
        آنکه افسوسِ تماشایِ تو را خورد، منم
        شاهدم پهنه ی گندمزاران
        منم آن بی تو، به اندازه ی کوهی، نگران
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۳
        درود برادر ارجمند
        سپاسگزارم از مهر حضور و نظرتان
        ارسال پاسخ
         موسی عباسی مقدم
        موسی عباسی مقدم
        شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۰۴
        درود بزرگوار زیبا بود
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۳
        درود گرامی
        سپاسگزارم
        ارسال پاسخ
        بهارک (دختر پاییز)
        بهارک (دختر پاییز)
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۰:۲۹
        درووودها...........
        استاد بانو......نازنین م..

        زیبا ودر خور تحسین سرودید......
        دریای دل تان ........ارام.......

        .................................................
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۱۴:۴۳
        درود مهربانوی عزیزم
        محبت دارید نازنین
        سپاس بیکران
        ارسال پاسخ
        محسن سرمچ
        محسن سرمچ
        پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۲۳:۲۰
        آفرین....
        بی نظیره.....
        اگر چه با شعر نو میانه ای ندارم....ولی شما نظر آدم و تغییر میدید
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        يکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶ ۱۰:۵۷
        سپاسگزارم
        بنده که در زمینه ی شعر و سبکهای مختلفش تبحری ندارم و در محضر اساتید شاگردی میکنم اما به هر صورت هر سبکی اگر درست بهش پرداخته بشه، نتیجه دلنشین و زیبا خواهد بود
        باز هم ممنون از لطفتون
        پایدار باشید به مهر
        ارسال پاسخ
        فريدوني ( شهزاد)
        فريدوني ( شهزاد)
        حدود ۱ ماه پیش
        رفتنت مرگْ ترین حالتِ من بود، ولی
        شُکر دارد که تهِ قصه، کسی خوار نشد
        کوچِ تو در دلِ من، فاجعه بود اما، شُکر
        آهِ قلبِ اَحَدی بر سرت آوار نشد

        بقول سهراب
        واژه بايد خود باد
        واژه بايد خود باران باشد
        و شما آفريده ايد باد و باران را در واژه عشق
        درود تان
        واو  بافرانی
        واو بافرانی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام
        سپاس از بذل مهر حضور و نظرتان
        پایدار باشید به مهر
        در پناه لطف دوست
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.