شعرناب

زندگی روی ریل راهن


زندگی روی ریل راه آهن
بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی از راه رسید. تابستان بود و هواگرم. دوستم هندوانه را به لبۀ ریل قطار کوبید و با فشار دست دو نیمه کرد. هریک قسمتی را به دندان می کشیدیم. قرمز و شیرین بود. عکاس گفت:« عجب صحنه ای!. این طرف را نگاه کنید ازتون عکس یادگاری بگیرم.».
دوستم گاز بزرگی به هندوانه زد. آب هندوانه از دهان و چانه اش شُرّه کرد پایین. گفت:« دوتا چاپ کن.»
هندوانه را روی ریل گذاشت و دستش را به جیب بغل فرو کرد. گفتم چیکار می کنی؟ گفت: کاریت نباشه.
پول عکس را داد و گفت:« حالا عکس رو بگیر.»
گفتم، در حاضر جوابی حرف نداری!. جوابی که به افسر آیین نامه راهنمایی و رانندگی دادی رو برای آقای عکاس تعریف کن.
بلند خندید وگفت:« سؤال آمده بود: دور زدن درکجا ممنوعه؟ نوشتم، در رفاقت!. افسره با صدای بلند خواند همه زدند زیر خنده. افسره با حال بود، نمرمو داد.»
گرماگرم انقلاب بود. به محل تجمع انقلابیون رسیدیم. گفت: پسر، چقدرخوش شانس بودم به موقع رفتم سربازی!.
گفتم چطور مگه؟
گفت:« اگر دیر رفته بودم، الانه یکی از این سربازها که به طرف مردم شلیک میکنه من بودم ، یکی از تیر خورده ها تو...»
گفتم، دلت میومد به طرفم شلیک کنی؟
خندید و گفت:« وقتی قراره کاری را انجام بدی، باید به نحو احسن باشه، یا اینکه از اول نباید زیر بار بری...»
***
... به دنبالم می دوید. درست وقتی پایم را داخل خانه ای که درش باز بودگذاشتم، ناله ای پشت سرم شنیدم، برگشتم نگاه کردم. گلوله از دنده های پشت دوستم وارد شده، سینه اش را شکافته بود.
صاحب خانه دستم را کشید و در را بست، گفت: « کافیه، دیگه جا نیست.»
التماس کردم اجازه دهد او را داخل حیاط بیاورم، نگذاشت، گفت:« دیگه فایده نداره، بیا نگاه کن.»
از شکاف زیر قفل بیرون را نگاه کردم. از زیر بغل اش گرفته روی زمین می کشیدند. رد خونی روی زمین خط می انداخت...
ساعتی از شب گذشته بود. از رویِ ریل قطار، همان جایی که نشسته و هندوانه خورده بودیم گذشتم. تنها و خسته وارد کوچه شدم!. روی پشت بام ها، صدای الله اکبر مردم ، محل را پر کرده بود...
#عباس_عابد_ساوجی
15/10/1396