شعرناب

نان در آوردیم

میان خاک ، سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان درآوردیم
به زیر خاک ، به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتش فشان در آوردیم
برای اینکه بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم و نان در آوردیم
و آب های زمان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم
سعید بیابانکی


2