سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 24 مهر 1397
  • روز پيوند اوليا و مربيان
7 صفر 1440
  • ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، 128 هـ ق
Tuesday 16 Oct 2018
  • روز جهاني غذا
هركس ارزش پیروزی را نداند، به شكست خواهد رسید. موریس مترلینگ

سه شنبه ۲۴ مهر

پست های وبلاگ

شعرناب
سگ و خرگوش
ارسال شده توسط

زهرا میرزایی (ارنواز)

در تاریخ : ۸ روز پیش
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۵ | نظرات : ۶

یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود . یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به هدف نخورد. خرگوش بیچاره تا صدای تیر را شنید ، پا به فرار گذاشت . امّا از شانس بدش در دام شکارچی افتاد . سگ شکارچی وقتی فهمید پارس کرد و شکارچی را باخبر کرد. شکارچی خیلی خوشحال شده بود که خرگوش به دامش افتاد.خرگوش را گرفت و داخل کیسه ای انداخت و با خودش به خانه برد. خرگوش بیچاره هرچقدر تلاش کرد نتوانست از دست شکارچی فرار کند . شکارچی به سگش گفت : سگ عزیزم ، چه خوب شد که این خرگوش را با تیر نزدم و آن را زنده گرفتم، فردا به بازار می برم و می فروشمش. بخاطر چاق و چله بودن و کمیاب بودنش حتما پول خوبی گیرم میآد. وقتی شکارچی به خونه رسید ، خرگوش را داخل قفس گذاشت تا فردا صبح به بازار ببرد . خرگوش زار زار گریه می کرد . سگ وقتی گریه و بی تابی خرگوش را دید، دلش به حالش سوخت و گفت : ای خرگوش گریه ات برای چیست...!؟ برای اینکه فردا فروخته می شوی ؟ نگران نباش وقتی کسی تو را بخرد حتما از تو  خوب مراقبت خواهد کرد. خرگوش گفت: ای سگ ، من برای خودم غصه نمی خورم ، اگر خودم تنها بودم و میمردم نگران نمی شدم . سگ گفت : منظورت چیه!؟ خرگوش گفت : من دوتا بچه دارم . آنها را در لانه گذاشتم و بیرون آمدم تا برایشان غذا ببرم که گیر این شکارچی بدجنس افتادم . من دلم پیش آنهاست حتما از ترس تنهایی و گرسنگی تلف شدند . سگ وقتی که حرفهای خرگوش را شنید خیلی ناراحت شد . خرگوش به سگ گفت : ای سگ مهربان بیا لطفی کن و من را از اینجا آزاد کن . سگ گفت : اگر آزادت کنم شکارچی می فهمد که کار من بوده و آن وقت مرا میکشد . خرگوش وقتی حر فهای سگ را شنید ، با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گریه کرد . سگ به فکر فرو رفت که برای خرگوش چه کار کند که ناگهان فکری به ذهنش رسید . به خرگوش گفت: یک فکری به نظرم رسید . تو باید خودت را به مردن بزنی، من هم شکارچی را با خبر می کنم که تومردی، خرگوش از این فکر سگ خیلی خوشحال شد و خودش را به مردن زد و روی زمین انداخت . سگ هم شروع به پاس کردن کرد. آنقدر پارس کرد که سروکله ی شکارچی پیدا شد. شکارچی وقتی خرگوش را مرده دید گفت: وای برمن ، کاش همان وقت که شکارش کردم می کشتمش تا حداقل از گوشتش استفاده می کردم . حالا نه می توانم از گوشتش استفاده کنم و نه می توانم بفروشمش . شکارچی خرگوش را از قفس بیرون آورد و داخل چمن زار پرت کرد. خرگوش که دید شکارچی به اندازه ی کافی دور شد، پا به فرار گذاشت و پیش بچه هایش رفت. از آن به بعد خرگوش تصمیم گرفت که دیگر از بچه هایش دور نشود و بیشتر از آنها مراقبت کند. روزها گذشت تا این که بچه های خرگوش بزرگ شدند.یک روز که خرگوش با بچه هایش در جنگل می گشت ، صدای ناله حیوانی را از دور شنیدندکه کمک می خواست.نزدیکتر رفتند، دیدند که سگی در دام افتاده و از آن ها کمک می خواهد . خرگوش و بچه هایش جلو رفتند. سگ از آنها خواست که آزادش کنند. خرگوش با زیرکی از سگ پرسید : ای سگ ، از کجا معلوم باشد که وقتی تو را آزاد کردیم ما را نخوری ؟ سگ به خرگوش گفت: حق داری باور نکنی ، چون شما خرگوش ها دل خوشی از ما سگ ها ندارید. امّا باور کن من مثل سگ های دیگر نیستم . اصلا بهتر است بگویم وقتی تو و دو تا بچه هایت را دیدم ، یاد خرگوشی افتادم که یک روزی  از من کمک خواست. ماجرا این بود که من برای صاحب خودم شکار می کردم . یک روز خرگوشی در دام افتاد که او هم دوتا بچه داشت. دلم به حالش سوخت و توانستم با زرنگی خودم آزادش کنم . از آن روز با خودم عهد کردم که دنبال هیچ شکاری نروم. وقتی صاحبم دید که من برایش هیچ کاری نمی کنم ، مرا از خانه اش بیرون انداخت. من هم در این جنگل خانه ای ساختم و دنبال زندگی خودم بودم تا اینکه اسیر این دام شدم،سگ سکوت کرد، امّا چون سال های زیادی  از آن ماجرا می گذشت  هر دو قیافه ی هم را فراموش کرده بودند. ولی خرگوش با شنیدن داستان سگ ، فهمید آن همان سگی بود که جانش را نجات داد. خرگوش به بچه هایش گفت : بچه ها کمک کنید تا او را نجات بدهیم. بچه ها که ازحرف های مادرشان تعجب کردند، گفتند : مطمئنی...! ، اگر ما را بخورد چی...!؟ مادرشان گفت : من او را می شناسم. اگر او نبود شاید من الان کنار شما نبودم و یا شاید شما را نداشتم . آن خرگوشی که سگ نجاتش داد ، من  بودم. سگ از شنیدن حرف های خرگوش ، خوشحال شد و از او به خاطر آزاد کردنش تشکر کرد و هر کدام راه خودشان را گرفتند و به دنبال زندگی خودشان رفتند.
پایان
نویسنده : زهرا میرزایی

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۸۹۰۶ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
زهرا میرزایی (ارنواز)
درود برشما استاد استکی بزرگمهر
ممنونم از حضور پر مهر تان
از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید سپاسگزارم
لطفتان مستدام
در پناه حق
ارسال پاسخ
طاهره حسین زاده (کوهواره)
۷ روز پیش
تو آن دل دوستش میدار که عطر ِ رَب به لب دارد
اگرچه ظاهرش اضداد (به نیکی ) روز و شب دارد

درود مهربان بانو عالی بود و ارزشمند داستان و فابل زیبانگارتان
زهرا میرزایی (ارنواز)
درود برشما مهربانوی عزیز و نازنین
ممنونم از حضور پر مهر تان
از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید سپاسگزارم
لطفتان مستدام
در پناه حق
ارسال پاسخ
کبری یوسفی
۲ روز پیش
درود برشما مهربانوی عزیز
همیشه زنده وسالم باشید
واقعاً عالی بود
زهرا میرزایی (ارنواز)
درود بر شما مهربانوی عزیز و نازنین
ممنونم از حضور پر مهرتان
از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید بی نهایت سپاسگذارم
قطعا نگاه پر مهر شماست که نوشته ی ناقابل بنده را عالی می نگرید، بازم ممنونم از مهربانی تان
سپاس از دعای خیرتان
لطفتان مستدام
در پناه حق
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی
آموزش و نقد شعر
نظرات
مشاعره
گفتگوی کارگاهی
کاربران اشتراک دار
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
ورود به کارگاهها
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.