سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 24 مهر 1397
  • روز پيوند اوليا و مربيان
7 صفر 1440
  • ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، 128 هـ ق
Tuesday 16 Oct 2018
  • روز جهاني غذا
هركس ارزش پیروزی را نداند، به شكست خواهد رسید. موریس مترلینگ

سه شنبه ۲۴ مهر

پست های وبلاگ

شعرناب
خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست ، قسمت دوم
ارسال شده توسط

زهرا میرزایی (ارنواز)

در تاریخ : شنبه ۳ شهريور ۱۳۹۷ ۰۴:۳۵
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۸ | نظرات : ۰

سارا خواهرشو گرفت باهم رفتن، تو راه به همون مغازه ای رفتن که عروسکی رو که سارینا دوست داشت اما سارینا تعجب کرد گفت اخه ما که پول نداریم اون عروسکم گرونه ، سارا یه لبخندی به خواهرش زد گفت : بیا تو به این چیزا کار نداشته باش ، عروسک رو گرفتن از مغازه بیرون اومدن ، سارینا از خوشحالی گفت : خواهرجون بهم میگی که پولو از کجا گرفتی؟ سارا لبخندی زد و گفت : از خدای مهربونم .سارینا گفت یعنی چیه؟ من متوجه نشدم ، سارا گفت : یادته  مامان همیشه بهمون می گفت : حق الناس چیزی خوبی نیست منم تصمیم گرفتم پولی رو که پیدا کردم به صاحبش برگردونم ( سارا تمام ماجرا رو برای خواهرش تعریف کرد) و خدا هم جواب کار خوبمو اینجوری داد حالا خیلی خوشحالم که هم کار خوبی انجام دادم وهم تونستم برای تو اون عروسکی که دوست داشتی رو برات بخرم ، دیدی سارینا ،دیدی چقدر خدا خوبه ، امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود، باهم به خونه رسیدن سارا و سارینا باهم نهار رو خوردن ، سارینا به سارا گفت: مامان وقتی غروب از  سرکار اومد خیلی خوشحال میشه ،سارا گفت : آره حتما، غروب شد سارا بلند شد تا غذا رو قبل از رسیدن برای مادرش آماده کنه ، سماور رو بجوش اورد و چای دم کرد، سارا به سارینا گفت : الانا دیگه مامان میاد ، صدای زنگ به گوش رسید ، سارینا با عجله در باز کرد، مادر وقتی چهره شاد سارینا رو دید خیلی خوشحال شد ، سارینا به مادرش گفت : امروز یه اتفاق خوب برامون اوفتاد
سارا تموم ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد، مادرش لبخندی زد و گفت : گفتم  عزیزم که خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست و تو سختی ها بنده هاشو امتحان می کنه، سالها گذشت تا اینکه سارا برای امتحان کنکور خودشو داشت امتحان می کرد، سارا سخت درس می خوند آخه می خواست تورشته پزشکی قبول بشه ، بالاخره سارا تونست تو رشته پزشکی قبول بشه ، ترم جدید شروع شد سارا کار ثبت نامش را تموم کرد، وارد کلاس شد سارا تو دانشگاهم توست شاکرد اول دانشگاه بشه دیگه آخرای ترم پزشکی اش بود یه روز یکی از همکلاسی پسرش (امیر) عاشق سارا میشه و بهش میگه که بهش علاقه و قصد ازدواج باهاشو داره ، سارا یه لحظه هول شد اصلان نمی دونست چه جوری می تونه بهش بگه که وضع مالی شون زیاد خوب نیست آخه می دونست چقدر وضع مالی امیر خوبه و با خودش فکر کرد حتما اگه راجب وضع مالی اش بدونه منصرف میشه، امیر چند بار از سارا خواست یه وقتو مشخص کنه برای خواستگاری اما سارا به بهانه های مختلف قرارو به عقب مینداخت ، یه روز امیر دیگه طاقش تموم شد جلوی سارا را گرفت ، خوب سارا خانم میشه علت عقب انداختنو بهم بدی من الان چند وقته دارم بهتون میگم اخه مشکل چیه؟ چرا بهم نمیگی؟ سارا اشک در چشمانش جاری شد و  سرشو پایین انداخت با بغض گفت: آخه... آقا امیر شما راجب وضع مالی خانوادگیم چیزی نمی دونین... امیر مکث کرد و گفت : چرا می دونم ... سارا با تعجب گفت : شما از کجا می دونید ... امیر گفت : راستش من یه روز شمارو تعقب کردم تا دم خونتون ، و بعد راجع شما از همسایه هاتون تحقیق کردم و همه جز خوبی و نجابت چیزی از شما نگفتن ، ومن همون لحظه خدارو شکر کردم.
راستش همیشه دعای خیر مادرم پیش سرمه ، من تک فرزند خانواده ام هستم و مادرم یه عمر حسرت داشتن دختر تو دلش موند با خودم گفتم این همون دختره که می تونه یه همسر خوب برای من و یه عروس خوب برای مادرم بشه راستش من در شما همه اون چیزی که معیارم بود دیدم ،امیر گفت : نگران خانواده امم نباش من راجب تو و خانواده ام همه چیزو بهشون گفتم حالا مادرم خیلی لحظه شماری می کنه برای دیدنت ، امیر یه لبخندی زد و گفت : سارا خانم حالا همه چیز درست شده ؟ دیگه مشکلی نیست؟
سارا اشکاشو پاک کردو گفت : باشه چشم با خانواده اطلاع بدم یه روز مشخص می کنم تشریف بیارین با خانواده محترم.
بالاخر اون روز رسید ، صدای زنگ به صدا در اورد ، مادر سارا دم در به استقبال خانواده امیر رفت و سارا در حال رسیدن به سرو وضع خودش بود خانواده امیر وارد شدند پدر امیر سر حرف شروع کرد و در زندگی خودشان و اوضاع کارشان بود و مادر امیر به مادر سارا گفت : حاج خانوم دلمون برای روی ماه عروس خانومم بیقراری میکنه میشه صداش کنین این دختر خوشبخت ، مادر سارا لبخندی زد و گفت : حتما
ساراجان چایی را بیار ، سارا وقتی داخل اتاق اومد سلام و خوش آمدگویی کرد وقتی چشمش به مادر امیر افتاد اشک از چشمانش ناآگاه آمد همه تعجب کردن دیگر نتوانست تاب بیاره و گریه کرد ، خانواده خیلی ناراحت شدن که چه چیزی باعث ناراحتی سارا شده ، مادر امیر بلند شد و گفت :آخه چی شده عروس خوشگلم ؟ چی انقدر تو رو ناراحت کرد؟ چرا وقتی منو دیدی ناراحت شدی؟ سارا گفت : خانوم اگه شما هم بدونین شاید باورتون نشه ، ده سال پیش من یه پولی پیدا کردم و اونو اوردم بهتون دادم و شما هم گفتین هدیه من به تو، خدا می دونه چقدر اون روز شادشدم و همیشه دلم می خواست دوباره شما رو ببینم ولی خدا مارو اینجوری دوباره بهم رسوند، مادر امیر وقتی شنید سارا را تو بغلش گرفت و گفت: تو همون سارا کوچولو هستی اصلن نمی تونم باور کنم خدایا شکرت ، یادته من همون لحظه دیدمت ، گفت : ای کاش منم یه دختر خوب وناز مثل تو داشتم و خدا همون لحظه دعایم را مستجاب کرد و پدر امیرنگاهی به خانومش کردو گفت : خوب خداروشکر خانم شماهم به آرزوتون رسید. نشستن مراسم ازدواج را مشخص کردند و امیر و سارا باهم رفتن تو حیاط حرفاشونو زدن امیر به سارا گفت : تو همون فرشته کوچیک بودی که خدا تورو بهم رسوند و منم باید از این فرشته مهربون تا آخر عمرم خوب مواظبت کنم سارا لبخندی زد و گفت : امیر خیلی زندگی برامون سخت بود و مادرم خیلی سختی کشید تا منو خواهرمو بزرگ کرد دلم میخواد حالا با کمک تو بتونم یه ذره از لطف و محبت مادرمو جبران کنم امیر گفت : خیالت راحت سارا خانوم وقتی خدا منو به تو رسوند همه چیز درست میشه، امیر گفت : راستش سارا من خواستم یه چیزی رو بهت بگم و ترجیح می دهم قبل ازدواج از اون ماجرا مطلع باشی ، سارا گفت :چی ؟ امیر گفت :  راستش من بچه واقعی اونا نیستم
سارا گفت : یعنی چی متوجه نمیشم ؟! امیر گفت : یعنی من بچه سر راهی ام ، یه خرده که بزرگ تر شدم و پدر و مادر بهم گفتن که من بچه واقعی شون نیستم و البته خیلی خوشحالم که توی چنین خانواده خوبی بزرگ شدم آخه هیچی برام کم نذاشتن و همیشه پشتم بودن و هستن ، امیر گفت : سارا چرا تو فکر رفتی نکنه منصرف شدی با ازدواج با من ؟ سارا گفت : این چه حرفیه امیر من هیچ وقت از تصمیم منصرف نمی شم گذشته ات برام مهم نیست من فقط تو برام مهمی که همون کسی هستی که دلم میخواد . هر دو لبخندی زدن و با هم ازدواج کردند.
پایان
نویسنده : زهرا میرزایی (ارنواز)

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۸۸۷۲ در تاریخ شنبه ۳ شهريور ۱۳۹۷ ۰۴:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی
آموزش و نقد شعر
نظرات
مشاعره
گفتگوی کارگاهی
کاربران اشتراک دار
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
ورود به کارگاهها
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.