سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 28 مرداد 1397
  • كودتاي آمريكا براي بازگرداندن شاه، 1332 هـ ش
  • گشايش مجلس خبرگان براي بررسي نهايي قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، 1358 هـ ش
9 ذو الحجة 1439
  • روز عرفه - روز نيايش
Sunday 19 Aug 2018
    بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

    يکشنبه ۲۸ مرداد

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    زود دیر میشه :)
    ارسال شده توسط

    طاهره اباذری هریس

    در تاریخ : ۲ هفته پیش
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۷ | نظرات : ۰

    گفتم: 
    " شما برید، منم میام الان! "
    سرِ حوصله یه لیوان نسکافه از فلاسک ریختم و مانتوی سفیدمو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پائین، توی پاگرد طبقه ی اول دیدمش، از همراهای بیمارا بود لابد...
    نشسته بود روی پله ها، سر و وضعش اونقدری به هم ریخته بود که حتی توی بیمارستانم عجیب به نظر برسه، از چشمای قرمز و پف کرده ش معلوم بود گریه کرده، صورتش هنوز خیس بود...
    سرشو هر از گاهی محکم می کوبید به دیواری که بهش تکیه کرده بود و با صدای گرفته و خش دارش بی رمق زیر لب چیزی میگفت.
    باید بی تفاوت از کنارش رد می شدم و به راهم ادامه می دادم اما نتونستم، هنوز عادت نکرده بودم به درد مردم...
    نزدیک تر رفتم و با احتیاط گفتم:
    " حالتون خوبه؟! "
    سرشو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی انداخت بهم، یخ بندون بود توی چشماش...
    لیوان نسکافه رو گرفتم سمتش
    " میخورین؟! نسکافه ست! "
    دو قطره اشک از چشماش چکید پایین ولی با ذوق خندید
    " نسکافه دوست داره، ولی این اواخر نمیخورد، میترسید بچه مون رنگ پوستش قهوه ای بشه! "
    بلند زد زیر خنده، سعی کردم بخندم...
    دوباره به حرف اومد
    " همه چی خوب بودا، خوشبخت بودیم! زن داشتم، یه خونه ی نقلی داشتم، بچه مونم داشت به دنیا می اومد، همه چی داشتم...
    ولی امروز صبح که بلند شدم دیگه هیچی نداشتم!
    بهش گفتم پسر میخواما من، رفتیم سونوگرافی، دختر بود...
    به شوخی گفته بودم ولی جدی گرفته بود، دیشب قبل خواب پرسید: حالا که پسر نیست دوستش نداری بچه مونو؟!
    در دهنمو گِل بگیرن که به مسخره گفتم نه که دوستش ندارم، بعد زایمانت خودت و دخترتو جامیذارم توی بیمارستان و فرار می کنم خودم!
    چیزی نگفت، به خدا جدی نبود حرفام، فکر کردم میفهمه از سر شوخیه همه ش، ولی نفهمیده بود...
    ناشکری که نکردم من آخه خدا، از سر خریت بود فقط!
    صبح که بیدار شدم دیدم خون ریزی کرده توی خواب، درد داشته ولی صداش در نیومده، جفت از رحم جدا شده بود، تا برسونمشون بیمارستان هم زنم از دست رفته بود، هم بچه م..."
    بی اختیار داشتم همراهش گریه می کردم
    " یه حرفایی رو نباید زد، نه به شوخی، نه جدی...
    منِ خر آخه از کجا میدونستم دلش اونقدری از یه حرفم  میشکنه که سر مرگ و زندگیشم باهام لج کنه و از درد بمیره ولی صدام نکنه! "
    سرشو دوباره کوبید به دیوار و من بیشتر لیوان توی دستمو چنگ زدم، به هق هق افتاده بود
    " آخرین بار نشد بهش بگم چقدر دوستشون دارم، هم خودشو، هم دخترمونو...
    فکر میکردم حالا حالاها فرصت هست، ولی یهویی خیلی دیر شد، خیلی! "
    اونقدری زار زد که بی حال شد دوباره، کاری از دست من و اشکام برنمیومد، نسکافه ی توی دستمم سرد شده بود دیگه...
    بی سر و صدا عقب گرد کردم و از پله ها بالارفتم و برگشتم توی اتاق عمل و توی صفحه ی اول دفترچه ی یادداشت های روزانه م نوشتم:
    برای گفتن یه حرفایی همیشه زوده،
    خیلی زود...
    برای گفتن یه حرفائیم همیشه دیره،
    خیلی دیر...
    حواست به دیر و زودای زندگیت باشه همیشه...
    عقربه های ساعت با اراده ی تو به عقب برنمیگردن!
    #طاهره_اباذری_هریس
    #عاشقانه‌های‌یک‌هوشبر  

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۸۸۴۳ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
    آموزش و نقد شعر
    نظرات
    مشاعره
    گفتگوی کارگاهی
    کاربران اشتراک دار
    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    ورود به کارگاهها
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.