سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 1 مهر 1397
    13 محرم 1440
      Sunday 23 Sep 2018
        انسان آزاد آفریده شده است اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است. ژان ژاک روسو

        يکشنبه ۱ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        \آن دیدارِ نخستینِ من و معجِزِ آفاق \
        ارسال شده توسط

        عیسی نصراللهی

        در تاریخ : يکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷ ۰۴:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۴۳ | نظرات : ۳

         
        بِنامِ تنهایی 
         
         
        از جاهایی انسان احساس میکُنَد که گذشته اش بیخودی نبوده،اَقلا تنها دلخوشی اش همانَست که نمیتواند انکارش کند_یک روشنا،یک خیال و یک آرزویِ خیسِ خوش(همانکه شرمِ عرقِ نخستینم بود)  وقتی رویِ نیمکتِ دانشکده یِ اقتصاد بِفکرِ ژتون و سِلفُ و تهیه یِ کتاب دوسه ماهِگیِ بدوِ ورودَت به همان مکانِ خاصِ ذهنیت یافته شُده ای و در مخیله ات پیجور هستی که بُپرسی راهِ رسیدن به دانشگاه کدامین رَوِش بهتر میتواند از تاخیرِ هرروزه ات بکاهد و به مشق و تکالیفَت بِرِسی. در این اوهامِ خسته کننده یِ لجوجِ گنگِ پریشان و روزمره یِ بیخودیِ تکراری هستی که :
        دُرُست دستت را زیرِ چانه ات گرفته ای،رویِ همان نیمکتِ کم کم سرد شده یِ دانشکده یِ اقتصاد هستی و ناگهان چشمَت به ناجیِ دلآرامِ سالهایِ بیقراری و سالهایِ نفسهایِ تنِ خودَت(آنکه خَرامان به راه است و نمیدانَد در تیررَسِ نگاهِ گناهِ پاکِ نخستین دلباختگیست)...
        او نمیداند که باید باشد ولی تقصیری ندارد.آهویِ رَم کرده یِ آب نطلبیده یِ در سایه ماوا گرفته یِ سالهایِ خویش است.همان تنهاییِ پُر از شور و شلوغیِ کودکانه ای که گاه موجودی رویایی ولی بی دست و پای،انتظارِ کامیابیِ دلِ کوچکش را بهانه یِ دیدارِ آخرین مینماید و در پَسِ اَفسردگیِ مُدامَش دلش میخواهد یَلِه رَوَد و بیاساید.
        اما چه میشَوَد  آه  :
         
         
        تمامِ شهر پیِ تو اَند و 
        من
        نیز چنین
        در پِیِتَم
        ( بانیِ آوارِگی ام ) ....
         
        __________________________
         
         
        در این سالهایی که شاهدِ بزرگ شدنِ کودکِ خویش بوده و در بهترین و کاملترین روزگارِ تنهاییِ بلوغِ خویشی اش ،به نیمه سَر رسیده  و مرزِ پختگیِ عمر را . و مشغولِ جمع آوریِ مرقوماتِ فروید و هگز و مارکس و شریعتی و هِگِل و دراماتیکا و فالو و بنتام و ارسطو و شاملو و مولوی و کِنز و برتون و دِکارت و شینتو و بودا و تولستو و کامو و هدایت و کافکا و کلامِ خدا و ...‌هکذا و هکذا
         
        ...................    ................... ........  .....
        به یاد می آوَرَد :
         
         
         
         
         
        گفت:
        کوتاه کرده ام مویِ پریشانَم،ببین
        ماه تَر
        تودِل بُروتَر
        نازتَر
        اینک بسی خورشیدِ تابان گشته ام
        عیسا_ ببین
        وای زیبا گشته بود
        _عالی_
        ولی
        آن زلفِ پیچانُ
        هوایِ دستِ غمبارُ
        صدایِ آن تَپِشها
        و
        همان موهایِ لرزانُ
        همان زلفانِ چرخانُ
        شبِ گیسویِ رقصانُ
        به زیرِ نورِ بارانُ
        بدونِ چترِ خیسانُ
        بدونِ
        مویِ پیچانُ
        دِگر
        هرگز
        خدایا
        طرحِ لبخندَم نبود
        و
        سالها اینک
        زِ
        خود پرسیده و تشویشِ من بوده ست: 
        که
        آیا
        مهربان،زیبا رُخِ افسونِ خندانم
        چرا
        آنشب:
        به زیرِ نورِ مهتابِ همان کاشانه یِ دلگیر
        به من میگُفته:
        کوتاه کرده ام مویِ پریشانِ سیاهِ باورِ پاییزیِ خود را ...
         
         
        _______________________________
         
        عیسی نصراللهی

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۸۰۶ در تاریخ يکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷ ۰۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        عیسی نصراللهی
        يکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷ ۱۰:۳۷

        __________________________

        شبی مُرده بودم
        و
        در کنارِ جسدِ خویش
        به تو می اندیشیدَم ...

        __________________________


        نصراللهی
        عیسی نصراللهی
        دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷ ۰۸:۰۶


        میانِ فصلِ سردِ سالِ اندُهگین
        همه پیدا شُدند ناگه
        به رویِ پهنه یِ آبی
        دو فصل از کوچِ مرغانِ همآوایی
        تو گویی آسمان بر میهمانِ خویش
        گرفته ردِّ دردِ برفِ لرزانِ تماشا را
        گهی جمعند و گَه مثلِ دو کودک
        سالها،خیزان و اُفتانَند
        تو
        اما
        نیستی
        ای مرغِ زیبایم
        پَریدی
        رفته ای ...تنها
        و من پیوسته
        از دردِ فراقِ تو
        زِ عُمرِ رفته ام در بُهت و حیرانَم
        شَبی غمگین و افسرده
        دوباره
        تک به تک
        از نو، چرا باز هَم
        تمامِ کوچ هایِ رفته را در خواب میبینَم؟
        بگو ای مرغِ تنهایَم
        بگو ای مرغِ آزادم

        __________________________

        بداهه_ نصراللهی ۹۷/۳/۲۱
        مینا رسولی
        سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷ ۱۳:۴۳
        درود بر شما
        عالی و دلنشین
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.