سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 6 خرداد 1397
    14 رمضان 1439
      Sunday 27 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        يکشنبه ۶ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        درخت آبلالو
        ارسال شده توسط

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۱۷ | نظرات : ۳۶

        -دسمال من زیر درخت آبلالو گم شده
        +آلبالو!
        -آبلالو
        +میگم آلبالو
        -عه! همش میخوای بازیو خراب کنی
        +وایسا من بخونم
        -نههههههههه! خودم میخوام بخونم
        ...
        دسمال من زیر درخت آبلالو گم شده،سواد داری؟
        +نچ نچ
        -بی سوادی؟
        +نچ نچ
        -پس بُ رو گم شو!
        +خودت برو گمشو!دخترِ بی تربیت،من اصن با تو بازی نمیکنم.
        -چرا داتاشی؟چی گفتم مگه؟
        +نگو داتاشی،بگو داداشی!چرا کلمه ها رو درست نمیگی؟لوس
        -عه! خودت کمله ها رو درست نمیگی
        +کلمه! لوس لوس لوس
        - خودت لوسی
        + تویی
        -تویی
        +تویی
        -خودتی
        +تویی تویی تویی تویی تتتتتتتتتوووو....
        -تویی تویی تویی تویی تتتتتتتتووووووو...
        +آیینه
        -آیینه؛ماماااااااااان!
        **
        از کوچه های خشک و خشن رد میشوم،کوچه هایی که حالا عقب نشینی کرده اند،کوچه های شش متری!
        آسفالت های کف کوچه ها را گویی با ژیلت های مخصوص آسفالت تراشی به طرز ناشیانه ای تراشیده باشند،درست مثل همین پسر بچه های سیزده چهارده ساله که پرز های پشت لبشان را نابلد میتراشند.
        صداها آشنا،گنگ،بلند،آرام،همه و همه اش توی سرم رژه می ورند،صدای کشیده شدن توپ پلاستیکی دو لایه روی آسفالت ها،صدای ترکیدن توپ "میکاسا" زیر چرخ ماشین ها،صدای بوق ماشین ها،فریاد های مادرم[بیا تو پسر،غروبه!مشقاتو نوشتی؟]
        صدا صدا صدا و بازهم صدا،صدای گربه ها شب های تابستان وقت شام خوردن توی حیاط،صدای شغال ها در پاسی از شب،صدای هواپیما ها در آسمان های پرستاره ی شب های ساکت.
        ویراژ های گه گاهی موتور های دویست وپنجاه،قان قانِ موتور های دود زا و بازهم صدا!خیلی صدا.
        بوی لاستیک سوخته مشامم را پر میکند،جلو تر توی سطل آشغال های شهری آتش درست کرده اند.زبانه میکشد و دامن شب را می درد،آن وقت که به بکارت شب های دور از دست،دست میبرد،بوی تعفنی همه جا را پر میکند.
        تابستان آمده است،ولی تقویم هنوز در بهار مانده.سال هاست که تقویم عقب است،پاییزها زمستانند،زمستان ها بهار و تابستان ها پاییز.حتی گاهی فکر میکنم،تقویم سالها عقب است،چند سال،شاید چند قرن یا چند هزار سال!
        فکرم نم کشیده است،گزش نیش پشه های دورچراغ برق را حس میکنم،جایش میسوزد،اما درست نمیدانم کجاست،دقیقا کجاست،در حوالی فکرهایم،پشت دردهایم،درست نرسیده به غم هام یا پشت درد هایم دست چپ باورهام!
        جایش میخارد،آن را میخارانم،خونی میشود.
        این سالها از بس باورهایم را خارانده ام همیشه ردشان زخم است،از همان ها که قرمز میشود،خشک میشود،تا آن را میکَنی باز خون می آید.
        چقدر تغییر پذیر،چقدرنامفهموم،چقدر ...
        فکر میکنم،شب قرار نیست برود،ساعت دقیقا دو و نیم شب است،هوا سرد است،ولی نه سرد زمستانی،سرد تابستانی است. نسیم خنکی می آید،آتش سطل آشغال کم کم خاموش میشود،اما دودش هنوز در می  رود.
        به راه می افتم،گویی اثار حیات برچیده شده،با خود فکر میکنم شاید نسل انسان ها منقرض شده،هیچ جنبده ای در خیابان نیست،بجز پشه ها که دیوانه وار دور چراغ برق ها میچرخند.گه گداری هم صدای زوزه ی سگ و شغال ها از دور دست می آید،گاهی پیروز مندانه گاهی تضرع آمیز و از روی استیصال.
        هرچند دقیقه یکبار زمان متوقف میشود،پشه ها می ایستند،نفسم بند می آید،دود آتش معلق میکند و باز به راه می افتد.
        صدایی توجهم را به خودش جلب می کند،خلش پلش
        گربه است،دارد کیسه ی زباله ای را پاره میکند.
        بی توجه باز میگذرم،میگذرم و باز میگذرم...
        میروم تا دور دست ها،آنقدر دور تا باز یکی بخواند:
        دسمال من زیر درخت آبلالو گم شده...
        ای کاش من هم گم می شدم زیر درخت خاطرات،در آغوش باغ کودکی!
        الف.تنها
        اردی(...) ماه 97
        پ.ن: سه نقطه را خودتان پر کنید به اقتضای حالاتتان.
        یاعلی
         
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۷۵۳ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        ۲ هفته پیش

        درود ابوافضل
        بسیارخوب بود لذت بردم
        معلومه که هم خوب می اندیشی وهم مطالعه زیاد داری
        دامنه ی لغاتتوسیعه واین خیلی عالیه
        احسنت



        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت بانو عجم گرانمهر
        هرچه هست،لطف و مهربانی شماست به این شاگرد.
        متشکرم
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        ۲ هفته پیش
        خاطره انگیز

        آفرین
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        درود برشما
        ممنونم
        ارسال پاسخ
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        ۲ هفته پیش

        شاعر و نویسنده عزیزم
        جناب رمضانی
        هر چه بیشتر از شما می خوانم ایمانم راسخ تر می شود که جوانانی از اصحاب این سایت از نبوغی برخوردارند که می بایستی با انتخابی درست قدم در را ه نابغه ها بگذارند...
        اثر زیبا و در خوذ تاملی را از شما خواندم که نیاز به برسی و خوانشی بیشتر دارد تا رسیدن به ساختار متن ...
        اومبرتو اکو بر این باور بود که متن زمینه‌ای برای معنا است و نه زنجیره‌ای از معانی. او نظریه‌ی متن بسته و گشوده را مطرح کرد. به عقیده‌ی او متن بسته، متنی است که درک بالقوه‌ی خواننده را محدود به تک صدایی و درنتیجه برداشت واحد از اثر می‌کند، درحالی‌که متن گشوده میان ذهن و جامعه و زندگی ارتباط برقرار می‌کند و تک ساحتی بودن را در متن از میان می‌برد...
        در پس مفهوم "نیت مولف" و "نیت خواننده" دو مفهوم اساسا از یکدیگر متمایز و خاص "تجربه ی مولف" و " تجربه ی خواننده " وجود دارد. پرسشی که امیدوارم با همکاری همه ی عزیزان پاسخی جامع بدان داده شود .
        و اما در مورد هدایت که اثرشما را متاثر از تفکرات و آثار این بزرگ مرد ادب و اندیشه ی ایرانزمین دیدم...
        صادق هدایت بدون شک تحت تاثیر سوررئالیسم ها دیار فرنگ قرار گرفته بود ذهن خودکار و اثر جاودانه اش بوف کور بر گرفته از این مکتب حکایت می کند.
        صادق هدایت ٬ داستان نویس، مترجم و ادیبی که تا سال‌ها بعد از مرگش سایه‌اش روی نویسندگان و جامعه ادبی محسوس بود و هست. چه چیز صادق هدایت را به چهره‌ای تقریبا اسطوره‌ای مبدل ساخت؟ روحیه مرگ اندیش و منفی دوست اهل ادب و اندیشه ایران؟ خلاقیت و نبوغ منحصر به فردش؟ کاهلی جماعت نویسنده؟ از سوی دیگر این سوال پیش می‌آید که این تاثیر گذاری به سود جامعه ادبی تمام شده یا به زیانش؟ هدایت گرایی بیش از حد جامعه داستان نویسی ایران در طول نیم قرن اخیر بسیاری را به این فکر وا داشته که تاثیر گذاری‌های صادق هدایت بر ادبیات داستانی معاصر به ضرر داستان‌نویس‌ها تمام شده...

        "ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم..." این جمله‌ای ست که داستایوسکی به دلیل دامنه تاثیر گذاری گوگل بر ادبیات داستانی روسیه به زبان آورده است، گزاره‌ای که به همین تقارن محمود دولت آبادی درباره صادق هدایت گفته است. اما این اعتراف تنها از زبان دولت آبادی شنیده نمی‌شود، می‌توان گفت در ادبیات داستانی معاصر ایران کمتر نویسنده‌ای هست که از هدایت تاثیر نگرفته باشد. این تاثیر تا بدانجا گستره یافت که بسیاری از نویسندگان معاصر بر این گمان‌اند که به این واسطه بخش اعظمی از ادبیات داستانی معاصر نسخه‌های ثانی "بوف کور" هدایت هستند؛ رمانی که می‌توان آن را مهم‌ترین اثر هدایت دانست.

        درباره بوف کور

        معمولا مهمترین اثر هدایت را "بوف کور" می‌دانند. بسیاری حتی همچنان این رمان کوتاه را مهمترین و تاثیرگذارترین اثر داستانی معاصر می‌دانند. آندره بروتون، از بنیان گذاران جنبش سوررئالیسم " بوف کور" را جزو بیست کتاب شاهکار سدهٔ بیستم میلادی دانسته است.هنری میلر، نویسنده معاصر آمریکایی، درباره آن می‌گوید: "بوف کور هدایت کتابی است که من آرزو دارم روزی نظیر آن را بنویسم. مانند این داستان را در هیچ زبانی ندیده‌ام. آن را واقعا دوست می‌دارم." رنه لالو می‌گوید: "در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه، در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند".
        جلال آل احمد در پیرامون این کتاب می‌نویسد: "سکوتی که در آن دوران حکومت می‌کند، درخودفرورفتگی و انزوایی که ناشی از حکومت سانسور است، نه‌تنها در اوراق انگشت‌شمار مطبوعات رسمی و در سکوت نویسندگان نمودار است، بیش از همه در بوف کور خوانده می‌شود. ترس از گزمه، انزواء، گوشه‌نشینی، عدم اعتقاد به واقعیت‌های فریبنده، به ظاهرسازی‌هایی که به جای واقعیت جا زده می‌شوند، غم غربت (نوستالژی)، انکار حقایق موجود، قناعت به رؤیاها و کابوس‌ها، همه از مشخصات طرز فکر مردمی است که زیر سلطه جاسوس و مفتش (انکیزیتور) و گپئو زندگی می‌کنند. وقتی آدم می‌ترسد با دوستش، با زنش، با همکارش و با هر کس دیگر درددل کند و حرف بزند ناچار فقط با سایه خودش می‌تواند حرف بزند. بوف کور گذشته از ارزش هنری آن یک سند اجتماعی است؛ سند محکومیت حکومت زور."
        راستی صادق هدایت گفته بود :
        اگر انسان بخواهد دست از جنگ بردارد باید اول دست از کشتن و خوردن حیوانات بردارد.
        متشکرم
        سلام
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت استاد عزیزم جناب پارکی
        و چه ماوای آرامسیت.
        آرامش دهنده برای من پرآشوب.
        در اینکه بنده هنوز راه زیادی در پیش دارم کاملا واقفم و میدانم که هنوز باید خواند و خواند و خواند تا رسید به آنچه که باید و شاید حتی رسیدنی در کار نباشد.چون همیشه فکر میکنم اوج نسبی است و هیچ کس از اوج تعریفی دقیق در مکانی مشخص ارائه نکرده است.
        خواندن بوف کوردر بنده متاسفانه در سن بسیار پایین رخ داد،که در آن فصل،فکر،شخصیت و اعتقاد بنده داشت شکل میگرفت(و دیگر شکل نگرفت) خواندن بوف کور برای مدتی برایم زندگی را سرد کرد،زندگی را توده ای از اوهام دیدم که ساختاری عبث و سرآغازی مضحک دارد.
        هدایت خوانی را شروع کردم و تقریبا پنج سال درگیر همین مسئله بودم.
        این همه و همه باعث گرایش فکری بنده به هدایت شد که تاثیر گذاری زیادی در تمام زندگی بنده داشته،و این اغراق نیست.
        هدایت بدون شک یکی برجسته ترین هاست همین طور که شما فرمودید و از قول بزرگان نقل کردید.
        در پاسخ به پرسش شما هرچند بنده دارای صلاحیت نیستم ولی به نظر خودم،هیچ گاه آنچه مولف قرار است بیان کند،مورد برداشت صددرصدی مخاطب نیست.و زیبایی ادبیات همین زبان رمز گونه است،اگر قرار بود ما فکر خودرا شبیه روزنامه به خورد مخاطب بدهیم،مثلا جایگاه داستان زیر سوال میرفت و تاثیر گذاری آن برمخاطب به اندازه ی چشمگیری کاهش می یافت.
        در زنده به گور،هدایت میخواهد بگوید جهان عبث است و من مرگ را به زندگی ترجیح میدهم.اما آیا نوشتن این دوجمله در روزنامه تاثیر گذار تر است یا نمود این تفکر در داستانی شگرف؟
        در سگ ولگرد هدف هدایت این است که از مخاطب خاهش کند با حیوانات مهربان تر باشد،یا از زاویه ای دیگر دنیای دون و ظلم به مظلوم رانشان بگیرد ولی مسلما در نمودی شبیه داستان سگ ولگرد اثر گذارتر و قابل. بیان تر است.
        فواید گیاه خواری هم همچنین.و...
        به نظر بنده هدات یک راهنماست برای انسان شب زده ی کنونی،یک چراغ را داده اند دست مستی به نام داش آکل و جماعتی به دنبالش راه افتاده اند.و کاکا رستم ها در راه زیادند.هدایت اعتراض میکند،فریاد میزند،برای مرجان ها دل میسوزاند و وقتی کسی گوش نمیکند،شیر گاز را باز میکند.
        بارها به این فکر کرده ام شاید من هم روزی چنین کاری را بکنم.
        ممنونم از همراهیتان با این شاگرد.
        زنده باشید.
        ارسال پاسخ
        صحبت  پارکی ( صُبی )

        کنجکاو شدم
        تاریخ تولدت را که دیدم خودم را تحسین کردم که به باورم در مورد شما اعتماد کنم ...
        راه را باید رفت نه الزاما برای رسیدن !
        /

        برای اینکه
        بدانیم هیجی نمیدانیم
        فقط !
        باید زیاد مطالعه کرد
        لابد !
        هیچ لذتی !
        با لذت مطالعه
        برابری نمی کند
        صحبت  پارکی ( صُبی )

        راستی در مورد آن سه نقطه
        برجام بی بر چطور است
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        مهربانید.
        پیشنهاد خوبیست.
        فرا گزینه ای.
        زنده باشید.
        فاطمه باقری (سایه)
        ۲ هفته پیش
        سلام بر ابوالفضل عزیز
        چقدر خوب بود و من که همیشه قلمت را دوست دارم و آن سه نقطه را بگذار برزخی بماند که نه حالمان این وریست (بهشتی) و نه آنوری (جهنمی). همیشه دچار تعلیقیم همیشه گیر کرده ایم بین خوب و بد، زشت و زیبا، تلخ و شیرین، بین ماندن و رفتن، کودکی و بزرگسالی .... همیشه حرفهایمان بو دار است و سرمان بوی قرمه سبزی می دهد و زبانمان سرخ سرخ سرخ ....
        امیدوارم اُردی تو همیشه بهشت باشد از ما که برزخیست و لاغیر
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت سایه ی عزیز
        متشکرم از تشریف فرمایی شما
        برزخ هم گزینه ی قشنگی است.
        ممنونم از تفسیر زیبایتان
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سلام...
        مثل آن پروفایلتان که از شاملو بود....
        نیک بختی
        دردا دردا دردا
        که آن نیز خود
        سرگردانی دیگریست!!



        ارسال پاسخ
        حمید رفیعی راد (کوروش)
        ۲ هفته پیش
        ما عمریست برزخی هستیم....بین شادی هایی به اندازه ی گوه مگس که خودمان می آفرینیم و دریای غم هایی که برایمان می آفرینن و هردم در تدارک نوترش هستن
        درود تنهاجان
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام حمیدآقاجان
        این ها همه درکنار هم معنا پیدا میکنند،اتوپیای واقعی وجود ندارد،اگر داشت،خوشی معنا نداشت.چون غم معنا نداشت.
        بگذریم..
        ممنونم از تشریف فرماییتان
        ارسال پاسخ
        سینا دژآگه
        ۲ هفته پیش
        سلام ابوالفضل عزیز
        خیلی خوب بود...مخصوصا شروع و پایان منسجمی که با یه نوستالژی همه فهم شکل داده بودید.
        طعم قلمتان را همیشه دوست داشته ام و دارم.مخصوصا وقتی در فضاهای خاکستری به رقص در می آید.
        توصیفات موقعیت های مختلفی که برای راوی اتفاق می افتد،ابزار همراهی فکری را برای ذهن مخاطب فراهم می آورد......وقتی مخاطب غرق در متن شد،راوی می تواند با قلمش جهت دریای خیال را تعیین کند و مخاطب را به هرسویی که می خواهد بکشاند.بی توجهی به پاره شدن کیسه های زباله توسط گربه ها،نماد همین روزمرگی ست که گریبانگیر انسان امروزی شده است......و جالب برایم این بود که پایان را نه ایده آلیستی کرده اید و نه رئال ،بلکه سورئال است.......فراز پایانی تعیین می کند که در فضایی وهم آلود و خواب آلوده هستیم که شبه قهرمان آن کودکی راوی و به تبع دوران کودکی کل بشر است.
        به یاد سیاهه ی نسبتا جدیدم افتادم:

        گرداب در گرداب در گرداب در گرداب
        می چرخم و دنیا برایم سرد و موهومست
        تا مرگ تدریجی بهای زنده ماندن هاست
        روحم به اعدام خودش با جسم محکومست

        لذت بردم از این نوشته ی حقیقی و اصیل دوست عزیز و مهربانم
        در اوج بدرخشید
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام بر سینا ی نازنین
        اول از همه عرض کنم چه شعر قشنگی،احسنت شاعر جان
        دوم هم متشکرم از حضورتان.
        سورئالیسم در ادبیات کمتر از سینما و دیگر انواع هنر مورد توجه قرار گرفته است،برای همین کمی مخاطب را دل زده میکند یا در حالت خوبش به فکر فرو میبرد،این جنس تلنگر ها خیلی خوبند.
        اما شخصا دوست دارم،همیشه تراژدی در کار باشد.
        ارسطو در بوطیقا میگوید،تعالی نمایشنامه و داستان در پایان تراژدیک است،این به علت ایجاد کاتارسیس در مخاطب است.که بواسطه یاس و شاید ترسی ایجاد شده. و در ادامه قهرمانان تراژدیک را دارای طبقه ای رفیع اجتماعی معرفی میکند و در نقطه مقابل آن کمدی را قرار می دهد.
        یکی از وهم آلود های زندگیم،بوف کور بود/یکی از تراژدی هاش،کلیدر و شاید چشم هایش علوی.
        این ها از روحیات تراژدیک و سورئال برخوردارند(به خصوص کلیدر/)
        متشکرم
        زنده باشید.
        ارسال پاسخ
        سینا دژآگه
        ۲ هفته پیش
        احسنت
        با نظراتتان موافقم ابوالفضل عزیز

        سورئالیسم ،ساختاری جادویی دارد...فضایی بین خواب و بیداری که از قید و بند زمان و مکان رها می شویم.
        در حقیقت این مکتب عرصه ی تجلیات ضمیر ناخودآگاه است،که به صورت توهمات و واقعیت هایی دگرگون شده جلوه می کند.به نظرم راه فهم بهتر ساختار های سورئالیستی،مخصوصا در ادبیات،آشنایی با مباحث روانشناسی جدید است،چرا که خود این مکتب هنری در فرانسه تحت تاثیر یافته های فروید وهمکارانش اشاعه یافت......بوف کور برای من هم هنوز که هنوز است وهم انگیز می نماید.هدایت نابغه ای ادبی بود که ساختار آثار آوانگاردش حالا حالاها مرموز هستند و کشف نشده.
        یکی ارزشمندترین کتاب هایی که دیدگاهم نسبت به هدایت و سورئال را منقلب کرد،شاهکار دکتر سیروس شمیسا بود،به نام داستان یک روح......سیصد و اندی صفحه در بررسی این کتاب از منظر مباحث روانی کارل گوستاو یونگ و مسایل اساطیری و سمبل شناسی نوشته اند(البته به همراه متن اصلی).با خواندنش تازه دریافتم که از ژرفای این اثر هیچ نیافته ام.......اینکه راوی،زن اثیری،لکاته،پیرمرد خنزرپنزری و... همه یک نفر هستند و در حقیقت تجلی های مختلف ناخودآگاه راوی، و رمز تکرار چندباره و سلسله وار فضاها،اشخاص و شباهت های شخصیت های داستان چه در بخش اول و چه بخش دوم موید همین اتفاق است،ارجاعات سمبلیک به آیین تانترا،تناسخ،اصل تانیث و... واقعا این ساختار نظامند ،مایه تحیر و قابل تحسینی هزارباره است......تاویل و بررسی دکتر شمیسا،هم انصافا بی نظیرست.

        راستش فکر می کنم علت اینکه از نوشته و شعرهایتان لذت می برم همین خود محوری و توجه به ناخوآگاه است که باعث می شود با بررسی شخصیت اول و قهرمان ها به طرحی کلی از افکار و اعمال جوامع بشری درباره ناخوآگاه جمعی
        دست یافت...به قول دکتر شمیسا از مو به پیچش مو رسید!
        *******
        همیشه از 10 جلدی بودن کلیدر ترس داشته ام و دارم،اما باید سرفرصت تنبلی را کنار بگذارم و در حد توان بخوانمش...کاش ساعت کنترل و توقف زمان حقیقت داشت

        ببخشید بابت اطاله کلام و پراکنده گویی هایم که به حاشیه رفتم و...
        این طور فرصت های مغتنم هستند.......چون دوست همدل و فرهیخته ای چون شما کمیاب است رشته کلام هم از دستمان در رفت

        قلمتان نویسا ابوالفضل جان
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        درودی مجدد سیناجان
        هدایت از جمله نویسندگانیست که به تابو شکنی میپردازد،مثلا در علویه خانم،آبجی خانم،زنی که مردش را گم کرد یا حتی تاریکخانه.
        شخصیت هایی را معرفی میکند که هریک نمودی از خود اوست،بوف کور یکی از پیچیده ترین آثاریست که دیده ام،آنرا هشت بار خوانده ام ولی هربار برداشتی متفاوت داشته ام.
        در اولین مطالعه،یادم است پیرمرد خنزر پنزری و لکاته را د ر روابطی میپنداشتم که گویا مورد علاقه ی راوی نیست اما هرچه جلوتر رفتم باز روشن تر شد.مقاله ای از دکتر روشن میخواندم که صحه بود بر حرف های شما.
        بوف کور برای تحلیل کردن نیاز به خوب شناخته شدن دارد،فیلم بوف کور هم حتی نشان دهنده ی عدم شناخت کافی سازندگان آن از آن است.
        در بوف کور شاید نماد ها را باید خیلی توجه کرد،مثلا دختری بارها در رویاهای هدایت دیده میشود،پیرمرد کالسکه چی،عموی هدایت.مثلا زن اثیری را بنده به زعم خودم به عنوان خواهش های درونی فرد میدانم که در خیالات و موهومات قابل دسترسی است و حتی دسترسی به آن باز در شرایطی رقم میخورد که ...
        جایی میگوید چشم هایش را میکشم تا برای خودم نگه دارم.
        نقدی میخواندم از بوف کور،نویسنده اش به خاطرم نیست.
        در آن نقد عموی هدایت را نماد متجاوزین و پدر هدایت را نماد حکومت ایران و مادرش را نمادوطن میدانست که مادر هدایت که از چنگ ودرش در آمد و دست عمویش افتاد را به شیوه ای جالب تحلیل کرده بود،راوی را نماد شب زدگانی میدانست که تنها تسکین درد هاشان بازگو کردن وقایع است.
        صحنه سازی ها،فضاهای داستان هریک خود را نمادی از چیزی گرفته بود.
        هدایت با ظهورش خدمت زیادی به داستلن نویسی کشور کرد،درست مثل سید مهدی موسوی در شعر که سالها بعد از او به عنوان آوانگاردی شبیه حافظ به مثل بتی نشکن یاد خواهد شد.
        پرحرفی کردم
        عذرخواهم
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        ۲ هفته پیش
        درود بر شاعر ونویسنده بزرگوار جناب رمضانی گرانقدر راستش با خواندن این متن فضای زمان در خیالم نمایان شد و صدای آن مثل انعکاسی که در کوهستان پخش می شود به صدا در آمد .نوشته های شما از قلم پرتوان شما حکایت دارد که قلم ناتوان من به آن نمی رسد حیف که خوانندگان بیشتر دنبال اشعارند و پست های وبلاگ را کمتر می خوانند یا اصلا نمی دانند این پست ها وجود دارد ! بگذریم وقتی اردی بهشت جهنم باشد بهار نیز جوان زود خزان رفته است با اردی مرگ خیلی ها خزان می روند شاید بگوییم بی انصافی است ولی زندگی با مرگ امیدوارکننده است
        به خواب دیدم که بهار شده است
        ولی تنم لباس پاییزی است
        نوشت اینجا ماهها یکسان است
        اردیبهشت ، جهنم امروزی است
        بداهه
        پاینده باشید
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت بانو ناصری گرامی
        هر آن چه فرمودید نخست مهربانی شما بو به این شاگرد،سپس شکسته نفسی و تواضعی ادبیانه و لاغیر.
        در مورد پست ها حق باشماست،یک زمانی یادم است ملنگ را که میگذاشتم،عده ای منتظر قسمت بعدی بودند و به پست ها توجه داشتند(از سر لطف زیادشان)
        البته این را هم باید پذیرفت که سایت شعری است و عزیران شاعرند و از این جا تا آنجا دنیایی فاصله است.
        گذر از خیابان های کثیف تا کوچه ی معشوقه ی حافظ،خیلی فاصله دارد.خیلی!

        بداهه قشنگتان مرا به یاد بیتی انداخت از استاد آذر

        این زندگی با مرگ تکمیله
        آدم نمیره بیشتر تنهاس

        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        ۲ هفته پیش




        درود برشما ارجمند
        لذت بردم
        سپاس
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت استاد گرامی
        ممنونم
        ارسال پاسخ
        ســــــتوده
        ۲ هفته پیش


        یاد روزای خوشگلی افتادم
        شادم کرد مرسی
        اردیبهشتتان به عشق
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام
        چه خوب
        لطف دارید
        همچنین
        ارسال پاسخ
        آرزو نامداری (عتیق)
        ۲ هفته پیش
        سلام جناب رمضانی
        بسیار زیبا کاش همیشه آلبالو را آبلالو میگفتیم و شاد بودیم نوشته هاتون زیباست ممنون
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام بانوجان
        بله ای کاش
        به لطف خواندید
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        هنری داودیان
        ۲ هفته پیش
        ابوالفضل جان دست به قلمت حرف نداره، ولی راستش تو و سینا باعث نگرانی هستید، شکستن مرزهای زمان اگر با اندازه های منطقی باشد بسیار خوب است ولی اگر شدید باشد میتواند باعث بوجود امدن ریشه های عمیق غم و بیهودی گردد، صادق هدایت مثال خوبی است. همین نوشته، با این همه ملانکولیک نوستالژی سن باید بالای ۵۰ میبود فاصله زمانی بسیار کوتاه است برای نگاه حسرت بار، البته باید بگویم افرادی مانند تو و سینا هستند که مانند ستاره در اسمان ادبیات خواهند درخشید.
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        زمان سه قسمت اصلی دارد،حال،گذشته و آینده.
        یک اپسیلون ثانیه پیش هم گذشته است،هزار و پانصد سال پیش هم همین طور.
        پس مرز در زمان معنایی نمیابد،آنچه مهم وقابل توجه است،گذری حسرت بار و روبه سوی قهقراست،بنده از گذر زمان متنفرم.
        مهم حجم گذشته نیست،حجم چیزهایی است که از دست رفته.
        این است که حسرت و غم زدگی می سازد.
        در مصاحبت با شما،فکر میکنم گاهی کلمه کم می آورم استادجان.
        ارسال پاسخ
        هنری داودیان
        ۲ هفته پیش
        نظریست منطقی
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی
        شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلال ها
        ارسال پاسخ
        مونس ارجمندی
        ۲ هفته پیش
        ای کاش من هم گم می شدم زیر درخت خاطرات،در آغوش باغ کودکی هرچند که اغلب تلخ مینویسید اما متون زیبا وجاندارند
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        شرمنده خودش تلخ است.
        فکرم را عرض میکنم.
        به مهر میخوانید.
        متشکرم
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.