سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 6 خرداد 1397
    14 رمضان 1439
      Sunday 27 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        يکشنبه ۶ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ای کاش
        ارسال شده توسط

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

        در تاریخ : حدود ۱ ماه پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۳۵ | نظرات : ۳۰

        امشب تمام وجودم درد میکند،سلفی هایمان را که نگاه میکنم،خنده هایش را که میبینم ته دلم خالی میشود.
        لبخندهایش عجیب دل انگیزند،چشمهای درشتش حس خودمانی بودنش را بیشتر القا میکند،اصلا فکر میکنی واقعا دارد نگاهت میکند،از اینکه باید نبودنش را بپذیرم دارم دیوانه میشوم.ای کاش همه ی این ها فقط خواب بود،کابوس بود،زشت ترین کابوس جهان.
        حداقل برای من.برای من که اگر تا امروز واژه ی تنهایی را یدک میکشیدم،از امروز واقعا تنهایی را روی دوش هایم حس میکنم.
        ماچ کردن هایش،قربان صدقه رفتنش،بذله گویی هایش همه و همه اش؛اصلا همه چیزش به خاطرات پیوسته.
        +یعنی میشود شوخی باشد؟
        +ای کاش شوخی بود
        دیوانه شده ام،دارم با خودم حرف میزنم.ولی اگر...
        [ببخشید یک لحظه بغض کردم]
        ولی اگر...
        اَه
        ولی اگر راستی راستی شوخی بود،چقدر شوخی زشتی بود.از همین ها که آدم اصلا خوشش نمی آید.
        اما ای کاش از همین شوخی ها بود.ولی حیف که نیست.
        گالری موبایلم پر است از عکس هایش،ببخشید؛عکس هایمان.سلفی های دونفره.از همان ها که سرهامان را به هم میچسباندیم و میخندیدم و میگفتیم چیززززززز یا کپچرررررررر!!
        اولین سلفی که باهم گرفتیم را یادم است،گفتم بیا باهم سلفی بگیریم،لبخند زد،گفت سفلی! دیگر چیست؟
        گفتم سفلی نه،سلفی.
        -همان
        +یک نوع عکس است؛لبخندددد
        -صبر کن عزیز جان،موهایم بیرون است
        +عیبی ندارد،خوشکل خانم،اصلا شما باموهای بیرون خوشکل تری
        موهای حنا زده اش را به یاد می آورم،لعنتی اشکم را باز در می آورد.
        +میشود خواهش کنم بغض نکنی؟
        +چشم
        +ممنونم
        موهایش را آرام برد زیر روسری سفیدش ادامه داد؛روز قیامت از همین موها آویزانم میکنند.
        +مگر من مرده ام که شما را آویزان کنند،همه ی آن عرشی را که بخواهد شما را آویزان کند،به آتش میکشم.
        -کفر نگو
        +چشم
        -عکست را بگیر
        +چیززز_چیلیک!!!
        ای کاش این خاطرات رهایم کنند،ای کاش چشم های درشتش از جلوی چشمانم برود آن ور.
        هرچه به این حسین لعنتی گفتم من دل ندارم بیایم جلوی خاک.گفت:مگر میشود نیایی؟
        آه خدا!
        به پهلو خوابانده بودندش،داشتند رویش خاک میریختند.
        منتظر بودم،هرلحظه مثل این فیلم ها یکهو از جایش بلند شود.حالمان خوب شود،بخندیدم.تیتراژ پخش شود.
        اما...
        +زود باش زود باش زود باش،دارند رویت خاک میریزند.خواهش میکنم.بلند شو.
        با بیل خاک ها را صاف کردند و او همان زیر ماند.
        رفتم جلو گفتم آقا میشود یک دقیقه خاک نریزی؟
        +آقا
        +آقا خواهش میکنم
        گوش نکرد،به کارش ادامه داد.
        +هوی با تو ام ...کش! میگویم خاک نریز عوضی!
        گفتند نوه اش را ببرید حالش خوب نیست
        شانه ام را گرفتند بردند آن ور
        گفتم ولم کنید ..ـخـ..سگا!
        ولم نکردند.
        ظهر به سینا گفتم باید منطقی برخورد کنم،اما مگر میشود؟
        ای لعنت به این روز ها.
        خاک ریختند خاک ریختند خاک ریختند.فاتحه خواندند.فاتحه خواندند.شکستم شکستم.بریدم.افتادم.
        گریه کردم.محمد شانه ام را گرفت،گفت گریه نکن عموجان! باز باخودش گفت چقدر سخت است.
        معلوم نبود با خودش چند چند است.
        نشنیده گرفتم بلند تر گریه کردم.بلند تر.بلند تر،بازهم بلند تر.
        ای کاش همه اش کابوس بود
        ای کاش
        ای کاش...
        ای کاش
         
        الف.خیلی تنها//

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۷۴۵ در تاریخ حدود ۱ ماه پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        ۲ هفته پیش

        قلمی شیوا
        واقعیتی عریان از سرنوشتی که معصومانه احمق است .
        پنجم فروردین بود دکترمهندس مهرداد ود کتر مهندس آراسب بلوچ خسروی نوه عموی مادرم بعد از ده سال دوری از وطن و اخذ بهترین مدرک از دانشکده ی فنی اطریش آمدند که شرکت ساختمانی و راهسازی پدر را سر پرستی کنند .
        ساعت دقیقا ۱۱.۰۴ دقیقه ی شب در بزرگراه شهید بابایی لاستیک چرخ جلو ترکید .
        در یک لحظه هر دو برادر پر کشیدند و رفتن ! کجا ! مگر جز زیر خاک جایی دیگری هم هست...
        و من نوشتم بداهه ای در غسالخانه
        ..

        تمام دریاها را پشت پاهایتان روانه کرده بودم
        که برگردید
        نشد!
        حالا به آخرین سلفی ها چشم دوخته ام
        گویی !
        در خرابه ترین هستی جهان
        دارم خاک بر سر می کنم
        افسوس که
        مروارید های گران زود صید می شوند
        ...
        پرنده های مهاجرم
        بی هوا پر زدند
        تا آنسوی ابدیت
        و من در بهت شب
        بر شانه ی بی کسی زار نشسته ام
        --
        به باور نگاهم
        همه ی ابرهای جهان
        بعد از این پرواز
        به سمت چشم هایم کوچیده اند
        --
        لابد
        نگاه هیچ دریایی
        مرا آرام نمی کند
        وقتیکه
        آفتاب هم
        بی رمق تر از" داریوش"
        در حیاط خانه
        از هوش رفته است
        ---
        دوستتان دارم
        و هنوز
        آخرین نگا هتان
        آتش به جانم می زنند
        سیاووش!
        از آتش عبور کرد
        شما هم
        برای رسیدن به نور
        با اسبی آهنی
        به تاریکی ٬ آتش افکندید !
        ---
        و من
        مُدام جار می زنم
        بر گردید- بر گردید!
        تا ببینید
        در گیسوان پریشانم
        چگونه
        برای آمدن دستانتان
        پر پر می زنم...
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام استاد جان
        از دست دادن کلا سخت است...و گاهی چقدر سخت تر.
        شعرتان را با تمام وجود حس کردم.
        و چقدر ترسناک است زندگی کردن بدون بعضی ها.
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        مهدی صادقی مود
        مهدی صادقی مود
        ۲ هفته پیش
        چه سرنوشت غمگینی
        روحشون شاد
        ارسال پاسخ
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        ۲ هفته پیش

        وشعری دیگر
        برای مهرداد و آراسب
        /
        همسفر -
        ای برادر
        ای رفیق
        چه بخواهم
        یا نخواهی
        من و تو همسفریم
        دست ما نیست
        که تاریکی شب
        می رویم شهر مزار
        --
        دست من نیست
        که پاهای دلم
        شهر پر همهمه را
        تا رسیدن
        به آن گور عزیز
        که معطرشده با خاک " عطا "*
        جا گذاشت
        --
        ای برادر
        ای رفیق
        دست من نیست
        که با لبخندت
        توی این قاب سپید
        تا ابد
        یاد من ٬ یاد ترا
        تازه نگه می دارد
        --
        پدر خوبم
        و تو ای مادر دلبند
        ببین !
        دست من نیست
        همه وقت
        زمزمه کردم مرگ را
        --
        من در این نزدیکی
        آسمانی پر از
        سوگ و سیاهی دیدم
        و کمی دورتر
        دلم از غصه شکست
        بی هوا
        سر به هوا کرد
        همین این
        طفلک مجنون ترا
        --
        دست من نیست
        که دست از سر مرگ بردارم
        من بخواهم
        دل عصیان زده ام ناچار است
        --
        ما
        دوتا مرغ مهاجر
        به خدا هم نفسیم
        خاک این کوچه ی بن بست
        به شب های فراق
        آشنایند
        به نوای دل درمانده ی ما
        --
        همسفر
        خوب من
        به همین مهر میان من و تو
        توی این
        شهرِهزار رنگ و ریا
        توی این
        ظلمت برخاسته از خواب خدا
        حال من طوفانی ست
        آنچنان
        ریخته و در هم زده ام
        که شدم طعمه ی هر ویرانی
        --
        هاتفی ٬ داد ندا
        که بیایید...بیا!
        جام عمر لبریزو
        تن عشق رنجور است
        --
        از ازل !
        من ترا منتظرم
        تا به ابد !
        توشه را بُگذارید
        قدمی بی برگشت
        در دل شب بردارید...
        ---------
        صُبی
        عطا: ناخدا دکتر عطالله بوترابی پدر بزرگ این دو عزیز و پسر عموی مادرم...
        بعد از ظهرپنجم فروردین ابتدا به ابن بابوی برای زیارت قبر پدر بزرگ پدری و بعد به بهشت زهرا برای بوسه بر خاک پدر یزرگ مادری همانجایی که دوبرادر در کنار پدر بزرگ آرمیدند.
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)

        خوش به حالشان که آرمیدند.
        ارسال پاسخ
        صحبت  پارکی ( صُبی )

        گاهی فکر می کنم
        مردن نباید پدیده ی ترسناکی باشد
        مگر نه اینکه ترسو ها هم می میرند !
        لابد
        خوبی مرگ در این است که مرده ها نمی دانند که مرده اند !
        سلام
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        آنکه میمیرد برایش ترس معنا ندارد،مرگ برای بازماندگان ترسناک است.
        صحبت  پارکی ( صُبی )

        انسان
        موجودی ست خود خواه - تمامیت طلب - ذاتا دیکتاتور که فقط با قوانین پیشرفته همراه با ضمانت اجرا یی می شود به این رذائل پایان یا حد اقل تعدیلش کرد
        انسان !
        موجودی ست فراموشکار و انعطاف پذیر...به همه چیز زود عادت می کند و همه چیز را به راحتی فراموش می کند.
        انسان!
        موجودی ست بسیار آسیب پذیر در برابر کوچکترین ذره ی هستی مثل میکروب- آمیب- ویروس...تاب مقاومت ندارد ...
        ...
        سلام
        ســــــتوده
        حدود ۱ ماه پیش
        زیبا و پرسوز....
        موفق باشن جناب
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        به لطف خواندید
        زنده باسید
        ممنونم
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ش
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        حدود ۱ ماه پیش
        روح همه رفتگان شاد
        چه می شود کرد هدف از آمدن رفتن است
        درود بر شما جناب رمضانی بزرگوار
        دلتون شاد
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام بانو جان
        شاد باشد روح درگذشتگان.
        ممنونم از حضور مهربانتان.
        عذرخواهم اگر گاهی نیستم برای جبران زحمات،چندی بعد در خدمت خواهم بود.
        ارسال پاسخ
        هنری داودیان
        حدود ۱ ماه پیش
        بسیار غم انگیز، واقعاً متاسفم. من انجا بودم و غم را حس کردم
        موضوع دیگری که توجه ام را جلب کرد: مهمترین هنر نویسنده گی بردن خواننده به دنیائیست که کلمات بوجود میاورند، خواننده بر روی همان زمین ایستاده همان هوا را تنفس میکند با همان بوها.
        با این قلم صمیمی قسمت اعظم راه را امده ای و اگر بتوانی موضوعی با چالش فکری همراهش کنی یکی از نویسندگان بسیار خوب ایران حتی دنیا خواهی شد. یافتن موضوع با چالش فکری احتیاج به درون نگری، برون نگری، تجربه زندگی وووو دارد و بالا رفتن سالهای عمر امکانش را فراهم میکند.
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام
        خسته نباشید
        شما درمحاقید،این شاگرد که هست شما هم هستید،خوشحالم که هستید.
        کهن سالان به نظرم گنجینه اند،هرچه تا به حال نوشته ام رگه ای از خاطرات و حرف هایش در آن بوده،حالا نیست،نوشتنم نمی آید.
        این ها غمباد بود،که دل قی کرد.
        ننویسم دیوانه میشوم.
        ممنونم که هستید.مجددا
        سپاس از لطفتان
        ارسال پاسخ
        عمادالدین صفائی(صاد)
        ۲ هفته پیش
        اتفاقات هرگز به نفع ما رقم نخورد...



        جان لوئیجی بوفون.....(پس از حذف در فینال چمپیونز لیگ...)
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام
        بله نمی شود آن چیز که باید.
        چند ماه پیش حرفی بهت زدم،حالا پشیمانم.
        مرا دیدی یادم بنداز بگویم،حواسم سرجایش نیست
        ارسال پاسخ
        آرزو نامداری (عتیق)
        ۲ هفته پیش
        سلام بزرگوار
        من هم آنجا بودم ودلم کلی سوخت شما حواستان نبود روحشان شاد . زیبا می نویسید خالص و صادقانه عاقبت به خیر باشید
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام بانو جان
        ممنونم،لطف دارید.
        خدا همه را عاقبت به خیر کند.
        ما را مرحمت کند مس کند که از طلا بودن پشیمانیم.
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        مونس ارجمندی
        ۲ هفته پیش
        سلام انشاالله روحشان قرین رحمت الهی راستش خاطرات عزیز انی که در میان ما نیستند بنوعی یاد آور خود واقعی ما و پیوندهای ما به باورهای ماست برای همین دل کندن از اونا سخته امیدوارم خدا بهتون صبر بده
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام.
        بله حرف هایتان صحیحند و حرف حساب
        خود واقعی در موقع بحران ها نمودار میشود،وگرنه لبخند را همه بلدند،حتی عروسک ها.
        متشکرم
        زنده باشید
        ارسال پاسخ
        سینا دژآگه
        ۲ هفته پیش
        سلام ابوالفضل جان عزیزم
        امیدوارم که هرگز قلب مهربانت را غمگین نبینم....دلتنگی دوست،دلتنگی من هم هست.
        منو تو غمت شریک بدون....مادربزرگ ها عزیز و مهربون هستن.....من هم این تجربه ی تلخ از دست دادن شون رو داشته ام....میفهمم حالتو
        خدا قرین رحمت قراشون بده
        شما هم مراقب خودت باش رفیق.....چه میشه کرد جز شکیبایی عزیزم
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام سیناجان
        ممنونم از ابرازت محبتت.
        دنباله همه چیز سرد،زمان خودش پمپاد سوختگی خوبی است.
        متشکرم نازنین😘
        ارسال پاسخ
        مهدی صادقی مود
        ۲ هفته پیش
        عاشقانه ای بسیار زیبا
        وسطای داستان سوپرایز کننده بود
        عشق واقعی...
        عشق ننه و نوه
        این روزا کم پیدا میشه . خوشا به حال کسی که داره. چه در بودنش چه در از دست دادنش

        خیلی قشنگ بود. روحشون شاد
        درود جناب رمضانی عزیز

        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سلام خدمت استاد عزیز جناب صادقی نازنین
        به هرحال هرکسی یاری،ما هم یاری...
        البته سه هفته ایست،بی یاری..
        متشکرم از لطفتان
        زنده باشید
        ممنونم
        ارسال پاسخ
        حمید رفیعی راد (کوروش)
        ۲ هفته پیش
        درود ابی جان
        من هم مادربزرگی "ننه ای" داشتم که عاشقانه دوستش داشتم...و امروز حتی 13 سال بعدازرفتنش هنوز هم هرروز از او حرف میزنم...خیلی ازش آموختم...آدم بسیار دانا و پرمهری بود....منبع ضرب المثل و کنایه و حکایت های زیادی داشت....
        ولی بقول صبی جان...خوبی مرگ در اینست که مرده ها نمی دونن که مردن...
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سالام حمید آقای نازنین
        این قشر،قشر دوست داشتنیی هستند،کل دوران کودکیم با افسانه های مادربزرگم از اشکبوس و افراسیاب و سیاوش گذشت.
        خدایش رحمت کند.
        گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است.
        ممنونم از حضورتان.
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.