سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
پنجشنبه 26 مهر 1397
  • روز تربيت بدني و ورزش
9 صفر 1440
    Thursday 18 Oct 2018
      شیفتگی آن است که چشمان زنی را دوست بدارید ،بی آنکه رنگ آنرا بیاد آورید.گوته

      پنجشنبه ۲۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      یه سری مطلب به عنوان درسهای مهم زندگی
      ارسال شده توسط

      علی کارگر( پیرو)

      در تاریخ : دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ ۰۳:۲۸
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۱ | نظرات : ۳

      سلام دوستان عزیز
      میخوام یه سری مطلب به عنوان درسهای مهم زندگی
      براتون بذارم حتما بخونین
       
       
      درس اول: یه روز مسئول فروش، منشی دفتر، و
      مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
      یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش
      میدن و  جن چراغ ظاهر میشه…
      جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
       منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام
      که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و
      هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»
      جن :… پوووف! منشی ناپدید میشه…
      بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!…
      من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور
      شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم
      حال کنم»
      جن :… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
      بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
      مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از
      ناهار توی شرکت باشن»!
      جن : پوووووف.............................

      نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول
      صحبت کنه!
      درس دوم:
      یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش
      به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن…چند دقیقهء بعد راهبه
      پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه
      میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار
      کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون
      وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه
      تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!…
      کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش
      می رسونه…
      بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت
      مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته:
      «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن…
      کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
      نتیجهء اخلاقی:
       اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی،
      فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۶۴۹ در تاریخ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ ۰۳:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ ۱۹:۱۳
      علی رفیعی (امید)
      دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶ ۱۶:۰۴
      سلام حضور جناب کارگر پیرو
      ناهید شکوهی
      جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶ ۰۱:۴۸
      درود و ادب
      خیلی جالب بود😂😂😂
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.