سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
جمعه 29 دی 1396
    4 جمادى الأولى 1439
      Friday 19 Jan 2018
        اخلاق را طوفان های روزگار تقویت میکند.گوته

        جمعه ۲۹ دی

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مردی که امام رضا(علیه‎السلام) را دید
        ارسال شده توسط

        علی کارگر پیرو

        در تاریخ : ۶ روز پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۰ | نظرات : ۲

        مرد كُرد كلاتى سى و پنجساله‎اى بر اثر افتادن از بالاى چوب بست از كمر فلج شده بود و با چوب زیر بغل، به زحمت راه مى‎رفت .
        پس از شش ماه، به او گفتند: اگر به مشهد مقدس بروى، و از امام رضا(علیه‎السلام) شفا بخواهى، بهبود مى‎یابى .
        بالاخره او را با چهار پا به مشهد مى‎برند و به صحن كه مى‎رسند او را رها مى‎كنند. او با چوب زیر بغل تا نزدیك سقاخانه اسماعیل طلا مى‎رود؛ در آنجا دربانى را مى‎بیند. (حسین با خود چنین خیال مى‎كند كه حضرت رضا علیه‎السلام در یكى از این اطاقها باید باشد كه مى‎تواند نزد ایشان برود).
        با همان لهجه كُردى به دربان مى‎گوید: حضرت رضا(علیه‎السلام) كجاست؟ ما از كلات آمده‎ایم تا او را ببینیم. آقا را كجا باید ببینیم؟ ما با او كار داریم .
        دربان با حالت تمسخر به یكى از مناره‎ها اشاره كرده، گفت: آقا آنجاست. مرد كُرد گفت: ما چطور آن بالا برویم؟ دربان از روى تمسخر درِ پله‎هاى مناره را نشان داده، گفت باید از این پله‎ها بالا بروى .
        مرد كُرد به طرف در مناره رفت و با زحمت از پله اول و دوم بالا رفت؛ همین كه خواست، با همان سعى و تلاش از پله سوم بالا رود، از بالا صدایی شنید؛ كه مى‎گفت: حسین! بالا نیا. براى تو زحمت دارد. ما پائین آمدیم .
        آقا پائین آمدند؛ حسین از دیدن آقا خوشحال شد و سلام كرد. آن حضرت پس از جواب سلام، فرمود: حسین ! چه شده ؟
        گفت: شش ماه است كه از كار افتاده‎ام حالا آمده‎ام تا مرا خوب كنى .
        آقا دستى به كمرش مالید؛ در حالی که چوب‎ها از زیر بغلش افتاده و آسوده روى پاهاى خود ایستاد و كمرش راست شد، دیگر احساس درد كمر نكرد. آن حضرت چوب‎ها را از روى زمین برداشت و به او داد (چون که مهمان اوست، زحمت نكشد.)
        بعد به او فرمود: برو؛ هر چه دیدى براى آن دربان، نقل كن. حسین نزد دربان رفت. دربان همین كه دید او بدون چوب و در حال عادى راه مى‎رود و چوب‎هاى زیر بغلش را در دست گرفته است؛ تعجب كرد و او را در بغل گرفت .
        اما حسین به خاطر راهنمایى كه او را به پیش امام رضا(علیه‎السلام) فرستاده بود اظهار تشكر كرد و گفت: خدا پدرت را بیامرزد! كه مرا خدمت امام فرستادى .
        اما دربان بر سر زبان با خود گفت: خاك بر سرم ! من او را مسخره كردم و او شفاى خود را گرفت .

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۵۴۰ در تاریخ ۶ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        رعنا بهارلویی تخلص باغبان
        ۶ روز پیش
        درود بر شما بسیار عالی
        احمد خدادادی دهکردی
        احمد خدادادی دهکردی
        ۶ روز پیش
        بسیارزیبا اشکم درآمد درودبراستادپیرو عزیزوگرامی
        اجرتان با امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.